بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 17

خطنويسى، عجب نيست كه يك نسخه كهن به خط او مانده باشد [14].- نام‌آوران شهر- البته گهگاه- مثل محمد مظفر بر مكتب مى‌گذشتند اما دنياى خارج، كه ولوله و سكوت مكتب كودكان را از آن جدا مى‌داشت، بيشتر از راه گفت و شنود كودكان و اخبار و قصه‌هاى راجع به پدران و مادران در اذهان صاف و ساده آنها راه مى‌يافت. در واقع آنچه در اين ايام از دنياى خارج به درون مكتب نفوذ مى‌كرد، گهگاه براى يك كودك مستعد مأيوس‌كننده بود و دردناك. در اين دنياى خارج، بر خلاف آنچه در كتاب مى‌ديد، همه چيز آگنده بود از دروغ و ريا. آن واعظ كه در منبر آن همه از تقوى و پارسايى صحبت مى‌كرد وقتى به خلوت مى‌رفت خود كارها داشت كه شيطان به وى آفرين مى‌گفت و مريزاد. اين خطيب زبان‌آور كه در جامع شهر، همه از شوكت مسلمانى دم مى‌زد، در خانه و بيرون چنان بود كه اگر كسى از وى مى‌پرسيد مسلمانى چيست نزد وجدان خود چاره‌اى نداشت جز آنكه با طنز و ظرافت بگويد كه من مردى خطيبم مرا با مسلمانى چه كار؟ [15] حتى معلم مكتب هم از آلودگى بر كنار نبود. توانگرزادگان را بيشتر مراعات مى‌كرد و بينوايان را تحقير مى‌كرد و آزار. بعلاوه نه فقط با خوب‌رويان مكتب سر و سرى داشت با مادرانشان هم بسا كه رابطه‌ها داشت پنهانى [16]. كودكان كه با ساده‌دلى بر اين ماجراها خنده مى‌زدند، دنياى خارج را اندك اندك درك مى‌كردند و از آنچه در بازارها، مسجدها و گرمابه‌ها گفته مى‌شد تصويرى را كه از دنياى خارج در خاطر داشتند روشن‌تر مى‌يافتند. اين تصوير هر چند كودكانه و مبهم بود اما احوال روزگار را نشان مى‌داد و اوضاع زمانه را. آيا روزگار وى روزگار فساد و بيداد بود و زمانى تاريكتر و آشفته‌تر از روزگاران ديگر؟ شواهدى هست كه اين دوره را روزگار دروغ و فساد نشان مى‌دهد اما كدام دوره بوده- است كه در آن همه چيز پاك بوده است و درست؟ با آنكه شيراز در اين دوره از هيچ دوره ديگر بهتر نبوده در چشم يك كودك مكتب كه تازه قدم به مدرسه مى‌گذاشت نمى‌توانست از آنچه بود تيره‌تر جلوه كند و مأيوس‌كننده‌تر. درست است كه همه جا در مكتب و مدرسه، در خانه و بازار، در گرمابه و گلستان حكايتها از گولى و پستى انسان عرضه مى‌شد! اما كودك نورسيده، كه خود هنوز با


صفحه 18

واقعيات يأس‌انگيز سر و كار درستى نداشت نمى‌توانست از آنها سر در بياورد.

در مكتب البته دنياى خارج براى كودك عجيب بود و وحشتناك اما رفته رفته بلوغ در مى‌رسيد و كودك را از مكتب به مدرسه مى‌برد، به مدرسه كه با دنياى واقع نزديكتر بود. در اين مدرسه‌ها چه درس و بحثى در كار بود؟ تمام آنچه براى آشنايى با قرآن ضرورت داشت و با دين، ادب، تفسير، حديث، كلام و حكمت مربوط بود. كه مى‌داند كه شاعر در كدام مدرسه درس مى‌خواند؟ در مدرسه مجديّه كه ابن بطوطه از آن صحبت مى‌دارد؟ در مدرسه خاتونيه كه استاد شاه شيخ در آنجا تدريس مى‌كرد؟ در مدرسه شاه محمود كه مؤلف نفايس الفنون در آنجا درس مى‌گفت يا در رباط شيخ كبير كه ابو سعد بليانى براى بيش از هفتاد كس تدريس مى‌كرد؟ شايد نيز در همه. چون يك خواجه با مكنت كه در مدرسه و رباطى نمى‌زيست، مى‌توانست به هرجا كه مى‌خواست برود و از هر درس كه مى‌پسنديد بهره جويد. بهر حال در آن زمان كه روزگار بلوغ و جوانى شمس الدين محمد بود در شيراز استادان بودند، در فنون گوناگون كه نام و آوازه آنها همه جا منتشر بود. بعضى از آنها طى سالهاى دراز متنهاى خاصى را شرح مى‌كردند و تفسير. با آنچه در مقدمه ديوان راجع به معلومات حافظ هست پيداست كه مى‌بايست وى نزد اين استادان به آموختن اين گونه كتابها پرداخته باشد. گذشته از مفتاح، كتاب پرآوازه سكاكى، كه با شرح و تفسيرهاى گوناگون در اين ايام اساس تعليم ادب بشمار مى‌آمد، در حلقه استادان شهر هم كتب حكمت رايج بود هم كتب كلام. غير از كشاف زمخشرى، كه از سالها پيش رواج داشت، هم كتابهاى امام فخر رازى تدريس مى‌شد هم آثار بيضاوى و قاضى عضد. علماى شهر بر آثارى چون طوالع و مصباح بيضاوى، مواقف قاضى عضد، و مفتاح سكاكى شرحها داشتند. در بعضى حوزه‌ها حتى كتابهاى صوفيه نيز تدريس مى‌شد و از آن جمله عوارف- عوارف- المعارف سهروردى. در اين حوزه‌ها اوقات جوانان به آموختن ادب و حكمت و كلام مصروف مى‌شد، اما رغبت آنها بيشتر معطوف بود به قرآن- به علم دين. كار عمده آنها در واقع تفسير قرآن بود، و آنچه براى فهم آن ضرورت داشت. قاريان در شهر فراوان بودند كه به آواز خوش قرآن مى‌خواندند.


صفحه 19

گفته مى‌شد كه در روى زمين هيچ جا قرآن را به خوبى شيرازيها نمى‌خوانند [17]. در چنين شهرى حافظ شدن به همان اندازه دشوارى داشت كه شاعر شدن: شاعر شدن در شهرى كه يك وقت سعدى از آن بيرون آمده بود. در اين حوزه‌ها، نه فقط در اين ايام حفظ و فهم قرآن اهميت داشت قرائت آن نيز با دقت خاصى تعليم مى‌شد. درس قرآن، كه در شعر حافظ گهگاه اشارتى به آن هست، يك درس جدى بود و مهم. آشنايى با قرائتهاى هفت‌گانه مزيتى بود و استادان نام‌آورى چون ابو المبارك و ابو الخطاب، از عالمان و قاريان عصر، حلقه‌هايى داشتند براى تدريس آن. در همين روزگار كه شمس الدين- محمد كودكى خود را مى‌گذرانيد، در شيراز يك قارى معروف وفات يافت كه قرآن را به ده روايت مى‌خواند. وقتى اين قارى را كه مى‌توانست قرآن را به ده روايت بخواند عشره لقب مى‌دادند [18]، پيداست كه اگر حافظ واقعا توانسته باشد «قرآن زبر بخواند در چارده روايت [19]» بايد تا چه حد مايه اعجاب و تحسين همگان شده باشد. ابو الخطاب، كه در فلسطين اين قرائتهاى هفت‌گانه را آموخته بود، در شيراز قصيده شاطبى را بشرح تدريس مى‌كرد، كه منظومه‌اى عربى بود مشتمل بر بيش از هزار بيت، جمله در شرح اين قرائتها [20]. آشنايى با اين قرائتها نشانه تبحر در قرآن بود. تنها حافظ نيست كه بعدها بدان مى‌نازيد ابو الخطاب خود نيز طى قطعه‌اى عربى- كه از او باقى است- با افتخار و غرور از اين قدرت خويش ياد مى‌كند [21]. قوام الدين عبد اللّه، كه حافظ به شهادت مقدمه ديوان سالها نزد وى شاگردى مى‌كرد در تمام علوم رايج عصر خويش تبحر داشت. وى مجلس درس خود را در ثلث آخر شب داير مى‌كرد تا هنگام طلوع سپيده‌دم. سپس بعد از نماز بامداد به- درس قرآن مى‌نشست و به ذكر. شاگردان قرائتهاى هفت‌گانه را بر وى فرومى‌خواندند- و او به خواندن آنها گوش مى‌داد و سپس باز به تدريس علوم شرعى مى‌پرداخت. آيا آن صبح‌خيزى‌ها كه حافظ همه سلامت‌طلبى‌ها و بركات آنها را از دولت قرآن مى‌ديد [22] اشاره‌اى به همين مجالس قرآن قوام الدين عبد اللّه نيست؟ از دعاى نيم‌شب و ورد صبحگاه در پاره‌اى غزلها گهگاه ذكرى هست، و اين همه نشان مى‌دهد كه چرا شاعر جوان وقتى به شاعرى آغاز مى‌كند


صفحه 20

تخلص خود را از چيزى مى‌گيرد كه مربوط است به قرآن. طالب علمان كه در اين روزگاران در مجالس درس علماى وقت حاضر مى‌آمدند نزد آنها كتابهايى مى‌خواندند كه در بيشتر مدارس رايج بوده و شايع. كشاف زمخشرى، مفتاح سكاكى، عوارف سهروردى، مشارق رضى الدين صفانى، مواقف قاضى عضد، طوالع الانوار و مصباح بيضاوى و مطالع شمس الدين اصفهانى ... در سالهايى كه حافظ تازه به دنيا آمده بود نويسنده شيرازنامه همين كتابها را نزد مشايخ عصر مى‌خواند [23]. در دوره جوانى حافظ يك جهانگرد مغربى كه به شيراز مى‌آمد هنوز شاهد تدريس همين‌گونه كتابها بود و حافظ نيز بعدها بر همين‌گونه كتابها حواشى مى‌نوشت و تفسيرها. چنانكه بعضى معاصرانش نيز مثل افتخار الدين دامغانى- بر بعضى از اين كتابها شرحها داشتند [24]. قوام الدين عبد اللّه، استاد نامدار حافظ، طى سالهاى دراز كتاب كشاف را تدريس مى‌كرد، با دقايق ادبى كه در اين تفسير هست. حتى بودند كسانى كه تنها در چهار ماه كتاب كشاف را بر وى مى‌خواندند. در آن روزگاران كشاف در شيراز مورد توجه و علاقه بسيار بود و حتى حافظان و واعظان شهر از آن كتاب استفاده مى‌كردند و كتابهايى در تهذيب كشاف و «توضيح كشاف» نيز در دست طالب علمان بود [25]. در چنين محيطى آشنايى با كشاف و بحث در كشف و تهذيب و توضيح آن براى حافظ جوان، كه قريحه شاعرى نيز، از تفسيرها وى را به كشاف و كشف كشاف مى‌كشانيد امرى بود طبيعى. گذشته از مجالس قرآن و قرائتهاى هفت‌گانه كه در مساجد و زاويه‌ها و يا در خانه‌هاى بعضى علما تشكيل مى‌شد اوقات يك حافظ طالب علم بيشتر در مدارس مى‌گذشت يا در راه مدارس. در اين مدارس و در راه آنها نيز طالب علمان غير از درس مباحثات داشتند و گفت و شنودها. در حلقه درس يارانى كه پيش يك استاد كتابى را مى‌خواندند درس را به هنگام فرصت به مذاكره مى‌آموختند. كتاب حاوى تصنيف نجم الدين قزوينى را كه در فقه بود يك‌تن مى‌خواند و آن ديگر گوش مى‌داد، كتاب كشاف زمخشرى را كه در تفسير بود آن ديگر مى‌خواند و اولى مى‌شنيد. بدين گونه از دو همدرس هريك كتابى را در چند هفته با آن ديگر مى‌خواند [26]. و در طى بحث آن كتاب هرگونه مباحث ديگر نيز پيش‌


صفحه 21

مى‌آمد. در لحظه‌هاى فراغت كه دانشجوى جوان با دفتر شعرى راه صحرا مى‌گرفت مى‌توانست يك‌چند بحث كشف كشاف را كنار بگذارد و خود را با يك‌دو يار زيركى كه بدست مى‌آورد به بازى سرگرم كند و شوخى. آيا در همين لحظه‌ها بود كه با بساط شطرنج و نرد آشنايى مى‌يافت و به مدد آواز خوشى كه داشت با موسيقى آشنا مى‌شد و با ساز و سماع؟ در شعر او گهگاه الفاظ و اشاراتى هست كه نشان مى‌دهد شاعر نه از موسيقى بى‌بهره بوده است نه از نرد و شطرنج. كه مى‌تواند به جرئت ادعا كند كه اين شاعر آسمانى، خود را هرگز تا حد تفريحات عشرت‌جويانه رندان تنزل داده باشد؟ اما در شهر رندان كه حتى شيوخ و مشايخ نيز گهگاه به شراب و افيون و شاهد متهم يا مبتلا بودند [27]، چند تن نفوس مستعد مى‌شد يافت كه حتى در روزهاى «افتد و دانى» به دام اين گونه هوسها نيفتاده باشند؟ اگر شاعر جوان شيراز چنين نفس روحانى داشته است شگفت است كه شعر او تا اين حد به قدس و پرهيز گواهى نمى‌دهد. آيا در وراى قيل و قال كشاف و طوالع و مطالع و مصباح، اوقاتى هم صرف رياضى و نجوم مى‌كرده است؟ در شهرى كه مقارن اين ايام يك دائرة المعارف بزرگ اسلام- نفايس الفنون- در حوزه آن تأليف يافته- باشد شهرت و آوازه شمس الدين آملى مؤلف آن نمى‌بايست طلاب جوان را نسبت به رياضى، حكمت و حتى علوم غريبه بى‌علاقه گذاشته باشد. در حلقه‌هايى كه مباحث آنها «وراى مدرسه و قال و قيل مسئله بود [28]» اين «حافظ» جوان مى‌بايست به آسانى توانسته باشد لحن دلكش و قريحه شاعرى خويش را نشان- داده باشد. طالب علمى كه در حوزه بحث فهم روشن و لحن مؤثرش مايه تحسين و اعجاب بود در گلگشت صحرا نيز مى‌توانست با شعر و غزل خويش محفل عشق و سماع ياران را گرم كند. اما اولين نغمه شاعرانه كى و چگونه بايد از لبهاى بى‌تجربه و محجوب اين «حافظ قرآن» جوان بيرون تراويده باشد؟

به اين سؤال نه از روى ديوان مى‌توان جواب درستى داد نه از روى روايات.

افسانه نانوا و شب قدر، كه بعضى قصه‌سازان با آب‌وتاب نقل كرده‌اند، اگر چيزى را بدرست نشان مى‌دهد همين است كه ظاهرا اولين اشعارى كه از وى شنيده‌اند مى‌بايست از حد فهم و حوصله جوانى تازه سال بعيد بنظر آمده باشد


صفحه 22

و معجزآسا. با اين‌همه در همان سالهاى آغاز جوانى كه شاعر هنوز با حلقه درس و حوزه بحث سر و كار داشت شعرش اعجاب‌انگيز بود و آكنده از لطف و زيبايى. اندكى پيش از آغاز امارت شاه شيخ قطعه‌اى كه در باب استر گمشده خويش سروده بود، حاكى بود از قدرت و مهارت در بيان. اما در دوره‌اى كه خاتم فيروزه بواسحاقى با جلوه و جلايى تمام مى‌درخشيد، وى ديگر تنها يك حافظ قرآن يا يك طالب علم ساده بشمار نمى‌آمد. شاعر بود، و شعر او در مجالس بزرگان دست بدست مى‌گشت. شايد گهگاه نيز در مجالس عشرت شاه- شيخ يا وزيرانش از اشعار او چيزى خوانده مى‌شد. در روزگارى كه حافظ جوان روزهاى پرجوش و خروش بين بيست تا سى سالگى را مى‌گذرانيد، شهر رندان غرق بود در فراموشيهاى مست‌كننده. از در و ديوار بانگ مستى و شادخوارى مى‌آمد و همه چيز يك جوان مستعد را دعوت به عيش و طرب مى‌كرد. يك طالب علم مدرسه، يك حافظ قرآن، كه در حوزه محدود مدرسه از پارسايى و پرهيز هرگز انديشه مى و مطرب را به خاطر راه نداده بود، در چنين گيرودار عيش و عشرت چگونه مى‌توانست از هواى مغبچگان شهر دور بماند؟ [29] خاصه كه آواى خوش و قريحه شاعرى او را با مجالس نام‌آوران شهر آشنا مى‌كرد و مربوط. اين عشرت‌جويى، طبع قانع اما پرغرور اهل شيراز را كه به قول تيمور [30] گرايشى به خيال‌پرورى داشتند، چنان بذوق آورده بود كه گويى در تمام شهر همه جا بين جوانان صحبت از عشق مجازى بود و شراب شيرازى. بارگاه شاه شيخ در اين زمان ميعاد گاه شاعران بود، و عشرت‌جويى و زربخشى او چنان شاعران و محتشمان فارس را فريفته بود كه اين شاه جوان را غالبا مثل يك سليمان، سليمان روزگار، نيايش مى‌كردند.

وى كه غرق لذت باده و ساده بود، اوقاتى را كه مست نبود در نشئه تملقهايى مى‌گذراند كه شاعران و ستايشگران نثارش مى‌كردند. از دور و نزديك اين شاعران به دربارش مى‌آمدند يا برايش شعرهاى پوچ آكنده از تملق مى‌فرستادند.

عبيد زاكانى، با طبع شوخ و لحن گستاخ اما نديمانه خويش اوقات او را غرق در ذوق و شادى مى‌داشت. خواجوى كرمانى برايش شعر مى‌سرود و مثنويهاى خود- كمال‌نامه و روضة الانوار- را به نام او مى‌ساخت. شاه جوان‌


صفحه 23

هر چه مى‌يافت، هر چه از رعايا و بازرگانان به خراج و تمغا مى‌گرفت و يا از غارت آباديهاى يزد و كرمان به دست مى‌آورد در شيراز صرف اين شاعران مى‌كرد، يا قصر و باغ و مسجد و مدرسه مى‌ساخت و زندگى را در شادى و مستى مى‌گذاشت. كتيبه‌اى چند از يك مسجد وى هنوز شايد بتواند ماجراى دوران سلطنت وى را بازگويد اما از آن قصر با شكوه وى- كه شاعران عصر دايم از شمسه عمارت، از بركه باغ، و از كنگره ايوان آن با شور و شوق شاعرانه صحبت مى‌دارند- امروز ديگر نشانى نيست. شاعران به دروغ و ريا، براى دوام دولت او دعا مى‌كردند. چنانكه سالها بعد غاصبى را نيز، كه تخت و تاج وى از دست او بباد رفت، دعا كردند و ستايش. حوادث كه يك‌يك از پرده برون مى‌آمد هم بر دعاى دروغ اين شاعران مى‌خنديد و هم بر غرور و اميد بى‌پايه پادشاهشان. اما كدام نوازش بهتر از چاپلوسى و دروغ مى‌توانست غرور يك جبار سفيه را ارضا كند؟ شاه شيخ خود نيز ذوق شاعرى داشت و از صحبت شاعران لذت مى‌برد. بعلاوه در اوايل جوانى يك‌چند در تبريز نجوم آموخته- بود، و انديشه از سعد و نحس كواكب را هم بهانه‌اى مى‌شناخت براى مستيها و عشرت‌جوييهاى خويش. كارها در دست وزيران بود- عماد دين محمود و قوام الدين حسن- كه نيز مثل وى عمرشان در شادخوارى مى‌گذشت و در خوشگذرانى. ظاهرا در همين سالهاى كشف كشاف و بحث مطالع و مفتاح بود كه حافظ جوان در خانقاه و مدرسه و شايد در محضر علما و عرفايى چون شيخ امين الدين، مولانا سراج الدين، شيخ مجد الدين، و قاضى عضد، با شاه شيخ آشنايى يافت و يا با وزرا و نديمان او. در واقع شاه شيخ و وزيرانش گهگاه نيز- شايد براى جلب عنايت عوام- به مجالس اين مشايخ رفت و آمد مى‌كردند. شيخ امين- الدين، كه حافظ بعدها او را «بقيه ابدال» [31] خواند نزد پادشاه حرمت بسيار داشت و نسب به ابو على دقاق مى‌رساند، از مشايخ بسيار قديم. قاضى عضد- كه نام او را كتاب مواقف و شعر حافظ بلندآوازه ساخت- نزد شاه ابو- اسحاق بسيار گرامى بود. شاه در دشواريهايى كه پيش مى‌آمد با او مشورت مى‌كرد و گهگاه او را نزد امراى مجاور مى‌فرستاد به سفارت. مولانا سراج- الدين كه در مدرسه خاتونيه عنوان شيخى داشت معلم شاه شيخ بود و محتشمان‌


صفحه 24

و حكام عصر با او به ادب و حرمت مى‌زيستند [32]. شيخ مجد الدين، كه قاضيى به از او آسمان ندارد ياد چنان موجه و محترم بود كه حتى شاه شيخ وقتى به مجلس او مى‌رفت، چنانكه ابن بطوطه [33] جهانگرد مغربى نقل مى‌كند، در پيش او به ادب مى‌نشست و مادر و خواهران شاه اگر با يكديگر داوريها داشتند به مدرسه او مى‌رفتند، به اشارت شاه. اين شيوخ عهد، كه عبيد زاكانى گهگاه لطيفه‌هايى نيز- درست يا نادرست- درباره بعضى از آنها نقل مى‌كند، غالبا مجالس درس و بحث داشتند و حافظ جوان مى‌بايست در همين مجالس درس و بحث با بزرگان شهر- وزيران و حتى شايد خود شاه شيخ- آشنايى يافته باشد. وقتى شاه شيخ خود- به رعايت خاطر عوام- ناچار بود به مجلس آنها حاضر آيد، حال وزيران و نديمانش معلوم بود. عماد دين محمود كه وزارت شاه شيخ را داشت خود اهل ذوق و ادب بود. در مجلس او صحبت از شعر و شاعرى مى‌شد و از انواع و فنون ادب. يك‌بار حتى، چنان كه شمس فخرى از ادباء اين روزگاران نقل مى‌كند، در مجلس وى گفت‌وگو در باب رباعى شد و رباعى موقوف- يعنى رباعيهايى كه دنبال هم باشند و معانى آنها به هم مربوط باشد [34]. در چنين مجلسى، كه صحبت از شادخوارى و شعر و ادب بود، البته نام حافظ جوان كه در مجلس استادان خويش و در بين دوستان مدرسه قريحه لطيف نشان مى‌داد و لحن دلكش وى نيز بر لطف و طراوت شعرش مى‌افزود، مى‌توانست ذكر شود و يا حضور او انگيزه مهر و نواخت وزير ادب دوست مردم‌آميز گردد. شعر اين حافظ جوان در اين دوره به آن حد از قدرت و قوت رسيده بود كه مى‌توانست در مجالس شيوخ، وزرا و سلاطين مورد تحسين باشد. حتى آنگونه كه از قطعه راجع به استر گمشده شاعر بهر حال بر مى‌آيد، قبل از عهد شاه شيخ نيز شعر وى لطف و طراوت تام داشت و مى‌توانست وى را از صله و نواخت شاه و وزير بهره‌مند كند. يك غزل وى، كه نام عماد دين محمود دارد و در آن شاعر جوان به كنايه از وزير محتشم طلب عطا مى‌كند، حاكى است از يك رابطه دوستى- كه براى شاعر مايه اميد بوده است و توقع. پيداست كه دانشجوى جوان، كه زبان به شاعرى گشوده بود، در اين سالهاى سلطنت بواسحاقى، به سابقه شادخواريها و