بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 171

است كه ما فوق طاقت اوست. با اين‌همه حافظ انديشه‌اى دارد كه از خيلى جهات با عرفان صوفيه شبيه است. اگر چه عرفان او چيزى است وراى عرفان اهل خانقاه- اهل طامات و كرامات. اين عرفان اساسش عشق و از خود رهايى است كه او را به رندى هم مى‌كشاند و سيماى واقعى روح او را، كه در كشمكش حكمت و عرفان دايم بين آن دو در حركت است، نشان مى‌دهد.

در هر حال با وجود آشنايى دقيق و مسلمى كه حافظ با فكر و تعليم صوفيه دارد و حتى با وجود ارتباط و مراوده‌اى كه با مجالس آنها احيانا داشته- است نمى‌توان خرقه‌پوشى او را ناشى دانست از صوفيگرى. آنچه وى را به- اين ژنده‌پوشى وامى‌داشته است بى‌اعتنايى به احوال دنيوى بوده است يا تهديد فقر. از قرائن بر مى‌آيد كه در اين سالهاى پايان عمر ظاهرا فقر نيز با پيرى به سراغ شاعر آمده بود و اين نكته بود كه در آن روزهاى غم‌انگيز پيرى گهگاه نيز وى را باز به ستايشگرى وامى‌داشت و حتى به دريوزگى. در اين ايام، وقتى تيمور از فارس بازمى‌گشت، حكومت فارس را به شاه يحيى داده- بود- شاه يزد. حافظ پير بود و ديگر اميدهاى گذشته را فراموش كرده بود.

ظاهرا در آن هنگام، بودند كسانى كه اين انقياد شاه يحيى را كه نسبت به تيمور لنگ كرده بود، خاصه بعد از فجايعى كه وى در اصفهان انجام داده بود، ناروا مى‌شمردند و در خور ملامت. اما حافظ، كه در اين پيرانه‌سر مصلحت وقت را طور ديگر مى‌ديد، اين تبعيت و تسليم شاه يحيى را تدبير عاقلانه مى‌شمرد، و مى‌گفت كه اگر وى با اين كار خويش نصرت دين نكرده بود، با فجايع و مظالم تركان سمرقند بسا كه در فارس- كار ملك و دين ز نظم و اتساق افتاده بود [35]. ازاين‌رو شاعر از شاه يحيى روى برنتافت و گرفتارى زين- العابدين را، كه موجب دوام دولت يحيى مى‌شد، به وى تبريك هم گفت.

بدين گونه در روزهايى كه شاه يحيى از جانب تيمور در شيراز امارت داشت، شاعر پير با آنكه در يزد اين شاهزاده خسيس را آزموده بود، باز از ناچارى، در پايان يك غزل كه در مدح وى سرود، قلم آن «شاه جهان» را قسمت‌كننده ارزاق مى‌خواند و با چنان دست بخشنده‌اى (!) كه در اين پادشاه سابق يزد سراغ- مى‌داشت باز به خود وعده مى‌داد كه ديگر پس از اين، از بهر معيشت مكن انديشه‌


صفحه 172

باطل. اما چنانكه در يزد نيز آزموده بود از اين داراى جهان نصرت دين خسرو كامل انتظار اين مايه لطف و كرامت بيجا بود. در شيراز نيز مثل يزد عنايت شاهانه شامل حال شاعر نشد، گويى برفت حافظ از ياد شاه يحيى و با اين‌همه شاعر پير كه در پريشانى و بى‌برگى خويش نمى‌توانست از پادشاه نيز قطع اميد كند، بى‌هيچ اعتراضى به دعا مى‌گفت: يا رب به يادش آور درويش پروريدن [36].

وقتى «رايت منصور» پادشاه به شيراز آمد (790) و شاه يحيى، بى‌هيچ مقاومت، شهر رندان را، كه از دست صوفى سمرقند- تيمور لنگ- يافته بود، فروگذاشت، احساسات اهل شهر به اوج رسيد. شاعر شيراز، كه در آن سالهاى بعد از مرگ شاه شجاع رفته رفته در نوميدى و درويشى غوطه مى‌خورد، به «جود بى‌دريغ» شاه منصور اميدها يافت. اين قهرمان جوان، كه تركش هفده منى داشت و باد در بروت مى‌انداخت، بعدها در مبارزه با تيمور شجاعت بى‌مانندى نشان داد و حتى در يك بر خورد جنگى جرأت و جلادتش يادآور بر خورد سلطان جلال الدين شد با چنگيز مغول. بعد از مدتها نوميدى، حافظ، باز در وجود اين شاهزاده جوان، مايه اميدى يافت و باز پيرانه‌سر خاطره شاديها و شادخواريهاى روزگار بواسحاقى را تجديد كرد. يك قصيده در ستايش او ساخت كه بوى اخلاص مى‌دهد و از حيث شور و جذبه يادآور اشعار جوانى شاعر است [37]. آيا شاه جوان به اين انزواجوى پير كه سالها در دستگاه پدرانش كار ديوانى داشته بود، اكنون گذشته از وظيفه دعا گفتن كه داشت، شغلى ديگر هم در اين پيرانه‌سر داد؟ بعضيها اين احتمال را داده‌اند، و اگر از ديوان شاعر اين نكته را نتوان بدست آورد، اين قدر هست كه شاعر سالخورده به اين آخرين پادشاه آل مظفر اميدها بسته بود. از وى لطفها چشم مى‌داشت و دل‌نوازيها مى‌يافت. در غزلهايى كه به مناسبت براى وى مى‌ساخت مى‌توانست، به كنايه و ايهام از درخواست اداى آنچه وى وام حافظ [38] مى‌خواند، سخن گويد و از فراغتى كه در سايه او يافته بود شكر كند. با اين‌همه، اين فراغت و اميد نه براى شيراز دوام يافت نه براى حافظ. چند سال بعد آسيب قهر تيمور دولت منصور را از پاى در آورد و تمام بقاياى خاندان مظفرى را تقريبا از دم تيغ گذرانيد.


صفحه 173

اما حافظ ديگر زنده نبود كه شاهد اين آخرين ماجرا نيز باشد. هنوز دو سالى بيش از فرمانروايى كوتاه شاه منصور نگذشته بود كه مرگ به سراغ شاعر آمد (792). مرگ، كه شاعر همه عمر درباره آن انديشيده بود، سرانجام فرا رسيد تا وى را از نوميديهاى روزگار پيرى برهاند. در اين سالهاى پيرى- كه حافظ تقريبا هفتادساله بود- همه چيز براى وى بوى مرگ مى‌داد و بوى فنا. شهر رندان كه در سالهاى جوانى وى يك بهشت واقعى بود، اكنون به دوزخ مى‌مانست كه اهريمن تاتار نيز آن را تهديد مى‌كرد. شاعر پير، در فقر، در وام، و شادى در بيمارى غوطه مى‌خورد. آيا در همين ايام بود، كه از يك تب دردناك شكايت مى‌كرد، و از طبيب محبوب به كنايه مى‌پرسيد كه آيا نبض وى هيچ از زندگى نشان مى‌دهد [39] اما اين بيماريها ديگر نه از آنگونه بود كه شاعر وقتى اشك خونين را به طبيبان نشان مى‌داد يك كلمه مى‌گفتند: درد عشق است و جگرسوز دوايى دارد [40]. اين بار دردها چنان بود كه هر چند غم با طبيبان مى‌گفت آنها نمى‌توانستند درمانى برايش عرضه كنند [41]. در اين بيماريها و پريشانيها شاعر با بى‌قيدى رندانه تسليم مرگ مى‌شد. از زندگى گذشته خويش اگر هيچ‌چيز نداشت خاطره‌ها داشت، دردناك. زن محبوبش ظاهرا سالها بود كه در لحد منزل كرده بود و داغ فرزند نيز قلب پيرش را هنوز آزار مى‌داد. از وقتى كه اين «رود» عزيز از كنار وى رفته بود هنوز كنار دامن خود را از اشك مثل رود جيحون مى‌يافت. اين، البته يك مبالغه بود نه آيا فراموشى همه چيز را فرومى‌گيرد؟ اما اين را درست مى‌گفت كه بعد از چنين داغ، ديگر اندرون غمگين وى به اختيار شاد نخواهد بود. بى‌ترديد در چنين دردى آن داغ كه بر دل هست از اختيار بيرون است [42]؟ داغ برادر، داغ فرزند، و داغ زن از زندگى او در پايان حيات مى‌بايست يك دوزخ فراق ساخته باشد.

با اين‌همه كه مى‌داند كه در روز مرگ وى چشم افسونگر زن يا دخترى شيرازى، از داغ يك پدر يا يك شوهر اشك نريخته باشد؟ هر چه بود، شاعر پير مرگ را آرام تلقى كرد، آرام و رندانه. آيا در اين روزهاى آخر نيز هنوز مثل دوران شور و هيجان غزلهاى خويش آرزو داشت مثل مى‌پرستان عرب، او را به خم شراب اندازند و يا لا اقل، در داغ سر و بالايى كه درد فراق او شاعر


صفحه 174

را هلاك مى‌كرد تابوت او را از سرو كنند [43]؟ ظاهرا ديگر دوره اين خوابها گذشته بود و كار اين شور و هيجان تمام شده بود. آخر نيز گلگشت مصلى، كه حافظ در همه عمر حتى در بهشت هم جايى از آن خوش‌تر سراغ نداشت [44] و آرزو مى‌كرد كه «مى باقى» را نيز همين‌جا از دست ساقى بگيرد، استخوانهاى پير و خسته شاعر را در كنار گرفت. اين همان تربت بود كه بعد از حافظ طى قرنها محبوب ماند و قرنها نيز «زيارتگه رندان جهان خواهد بود.» بدين گونه زندگى شمس الدين محمد، بعد از هفتاد سال، به پايان رسيد؛ اما مرگ يك زندگى تازه براى او هديه آورد. نقشى از حافظ كه مرگ از سيماى وى ساخت طى سالهاى دراز رفته رفته رنگ و جلوه‌اى تازه يافت. افسانه‌اى كه خيال ستايشگران از وى درست كرد، وى را در شمار قهرمانان در آورد- قهرمانان عرفان و حكمت. افسانه نانوا، افسانه شاخ نبات، افسانه سفر دريا، افسانه تكفير، افسانه پسر قاضى، افسانه پير گلرنگ، براى تفسير پاره‌اى اشعار مبهم و مرموز وى بوجود آمد و زندگى او را در تيرگى ابهام فروبرد. ذوق افسانه ساز عامه از اين شاعر پير- كه حافظ قرآن بود و مثل همه حافظان شهر گهگاه فال و استخاره را ناچار مثل يك دريچه غيبى بر روى نو ميدان و درماندگان مى‌گشود- بعد از مرگ، لسان الغيب ساخت و ديوان او خود وسيله‌اى شد براى گرفتن فال. ايهام لطيفى كه در اين اشعار هست و مناظر گونه‌گونى كه در غزل او جلوه دارد آن را براى بيم و اميدهايى كه در فال بكار است مناسب مى‌كرد و از اينجا بود كه فال حافظ در بين مردمى كه از عارف و عامى به فال علاقه نشان مى‌دادند [45]، مايه اميد نسلهاى بعد شد و قصه‌ها نيز بوجود آمد- در تأييد آن.

آيا آرامش مرگ از مدتها پيش به سراغ شاعر آمده بود؟ اگر آن ماده‌تاريخ كه خاك مصلى (791) را سال وفات حافظ يافته است واقعا بوسيله يك‌تن از معاصران او سروده شده باشد مى‌بايست آخرين سال عمر حافظ در چنان انزوا و سكوتى گذشته باشد كه برخى وى را ديگر جزو مردگان پنداشته- باشند- يك سال قبل از مرگ واقعيتش. وقتى سر پرشور او در خاك لحد آرام يافت در اين انهدام وجود او، بيش از همه يك شاعر پير و يك عارف بى‌ادعا


صفحه 175

آسود. اما شهر رندان در مرگ او نه تنها بر پير رندان بلكه بر يك دانشمند پير، يك فاضل جامع و بر يك ملك القراء [46] خويش عزا گرفت.


صفحه 176

12

عشق، كدام عشق؟

اگر بعد از قرنهاى دراز كه از خاموشى حافظ مى‌گذرد صداى او كه از كوچه رندان بر مى‌آيد، هنوز تمام ضعف و عظمت انسانيت را منعكس مى‌كند از آن روست كه پيام او پيام عشق است- عشق كه در انديشه او تمام انسانيت را خلاصه مى‌كند.

تمام جهان‌بينى حافظ در واقع بر عشق مبتنى است بر مفهوم از خودرهايى كه عشق خود جز آن حاصلى ندارد. همين قوت و وسعت تجربه غنايى شاعر بود كه بعدها در اروپاى رمانتيك از يكسو گوته‌[1]شاعر آلمانى را واداشت در وجود وى به يك «حافظ مقدس» سلام دهد و در ديوان شرقى غرب، پيروى از شيوه او را آرزو كند و از سوى ديگر ژان لاهور[2]شاعر فرانسوى را وادار- كرد تا در مجموعه پندار او را همچون روح سوزنده و بى‌قرارى بستايد كه تشنه عشق بود و لذتى برتر از درد عشق نمى‌شناخت [1].

بدون ترديد عشق و تجربه غنايى بارزترين جنبه تفكر حافظ به شمار است و ساير جنبه‌هاى تفكر او نيز با همين رشته مضمون با يكديگر ارتباط دارد.

به علاوه وقتى حافظ از عشق سخن مى‌گويد هيچ‌چيز كمتر از يك تجربه شخصى در صداى او انعكاس ندارد و شك نيست كه آنچه درين زمينه وراى تجربه شخصى اوست نيز بايد از مطالعه و تحقيق در سخنان اهل حكمت و عرفان ناشى باشد. از اين روست كه زندگى درونى او در قلمرو ذوق و دنياى عمل، هر دو، با عشق ارتباط مى‌يابد و منتقد اگر بدين هر دو نكته توجه نكند نمى‌تواند در عمق انديشه و زندگى او به درستى نفوذ كند. درست است كه خود او

[1]-ehteog .

[2]-rohal ,j .


صفحه 177

وراى تجربه شخصى از اينكه با «فكر» و «دانش» مشكل عشق را «حل» كند خويشتن را مأيوس نشان مى‌دهد و «حل اين نكته» را مربوط به امرى مى‌داند كه «نه در حوصله دانش ماست» ليكن از همين اظهار عجز او پيداست كه وراى تجربه شخصى از راه دانش و انديشه هم مى‌بايست در صدد حل اسرار عشق بر آمده باشد و شك نيست كه يگانه متفكر دنياى خويش نيست كه- درباره عشق به «تحقيق» و «نظر» پرداخته باشد چرا كه اين بحث در دنياى اسلام سابقه‌اى طولانى دارد و حتى حديث هست كه هركس عشق ورزد و پاكدامنى جويد و راز خويش هم پنهان دارد و بميرد شهيد است. و نيز حديث هست كه در قيامت انسان با آن كه دوست دارد خواهد بود و هم حديثى هست در اين باب كه خداوند آنان را كه به جاى يكديگر دوستى مى‌ورزند در قيامت در سايه خويش پناه مى‌دهد [2]. همچنين از سخنانى كه مسعودى از جمله اقوال معتزله در اين- باب نقل مى‌كند پيداست كه در دوره خلافت هارون دنياى هزار و يك شب از همان آغاز گيرودار مجادلات معتزله نسبت به «عشق» كه محرك بسيارى از- ماجراهاى افسانه‌آميز و نهانى بغداد خليفه بوده است نمى‌توانسته است بى‌تفاوت مانده باشد. از رساله جاحظ درباره عشق و زنان، از كتاب الزهره محمد بن داود اصفهانى درباره احوال عشق و عاشقان، از رساله ابن سينا راجع به عشق، از آنچه در رسالات اخوان الصفا در باب عشق هست و همچنين از نامهايى كه در كتاب الفهرست ابن النديم در اين باب آمده است مى‌توان دريافت كه از قرنها قبل از حافظ ادب دنياى شرق تا چه حد با مباحثى كه با عشق و عاشقى مربوط است آشنايى داشته است [3]. و حتى يك اثر معروف ابن حزم اندلسى- نامش طوق الحمامة، به احتمال قوى در پيدايش آنچه در اروپاى قرون وسطى به نام «آداب عشق و عاشقى» خوانده مى‌شده است و در ترانه‌هاى خنياگران دوره گرد آن ايام (تروبادور) منعكس بوده است تأثير داشته است [4].

رساله ابو الحسن الديلمى به نام عطف الالف المألوف هم كه بى‌شك در روزگار حافظ در شيراز مشهور بوده است و اينكه يك اثر ديگر همين مؤلف در سيرت استادش ابو عبد اللّه بن الخفيف نيز در همين سالها در شيراز از عربى به فارسى نقل شده است اين ادعا را تأييد مى‌كند نشان مى‌دهد كه در شيراز عهد حافظ


صفحه 178

آنچه امثال افلاطون و ارسطاطاليس و جالينوس و قلاديوس و بقراط و ديگران در باب عشق گفته بودند در نزد ادبا و اهل عرفان ناشناخت نبود [5] و اگر حافظ در باب عشق از روى «تحقيق» هم به بررسى پرداخته باشد بعيد نيست كه با اين گونه اقوال آشنايى حاصل كرده باشد. به علاوه در ادبيات ايران عشق در شعر كسانى چون سعدى و مولوى و عطار و عراقى و سنايى درخشندگى و جلايى خيره گر يافته است و حافظ كه با آثار آنها و شايد نيز با آنچه در سوانح احمد غزالى و عبهر العاشقين روزبهان و لمعات فخر الدين عراقى در باب جنبه عرفانى عشق هست آشنايى داشته است نمى‌توانسته است دريافت كار افتادگان را نيز در باب عشق و عاشقى بر تجربه شخصى خود نيفزايد.

ادب صوفيه كه حافظ به نحو بارزى با آن پيوند آشنايى داشت سراسر عبارت بود از اسرار عشق و عاشقى- درست است كه عشق صوفى غالبا فقط متوجه حق به نظر مى‌رسد و در نهايت آن بين عاشق و معشوق، گهگاه چنان پيوستگى و يگانگى هست كه منى و تويى هم در آن نمى‌گنجد و پاره‌اى وقتها نيز چنان دو يگانگى و جدايى ظاهر مى‌شود كه جز با فناى كامل وجود عاشق امكان هيچ نوع اتصال در آن به تصور در نمى‌آيد اما بيان اين عشق در شعر صوفيه و در شطحيات آنها چنان است كه اين عشق را گهگاه جز به عشق انسانى تعبير نمى‌توان كرد. به علاوه عشق انسانى و التذاذ از جمال ظاهرى نيز براى بعضى از صوفيه مقدمه وصول به عشق الهى و وسيله لذت از جمال غيبى تلقى مى‌شده- است- نه فقط از لحاظ اخلاق كه عشق را بوته امتحان و مايه تزكيه نفس و رهايى از خودخواهى و تمرين ايثار و غيرپرستى مى‌كند بلكه نيز از لحاظ تجربه ذوقى و زيبا شناخت كه ادراك حسن و جمال ظاهرى و التذاذ از مظاهر زيبايى، ذوق صوفى را جلا مى‌دهد و وى را مستعد مى‌كند براى ادراك لطايف حسن و جمال غيبى. ازاين‌رو بود كه صاحبدلان به هر دو نوع عشق- الهى و انسانى- اهميت مى‌داده‌اند و ازين روست كه ادب صوفيه در آگنده است از عشق و تجربه عاشقى. حافظ نيز، همچون وارث سنتى پرمايه، با اين تجارب صوفيه و هم با اقوال حكما و اديبان در باب عشق آشنايى داشت و عجب نيست كه مخصوصا نشان انديشه صاحب‌دلى چون شطاح بزرگ شيراز،