آسود. اما شهر رندان در مرگ او نه تنها بر پير رندان بلكه بر يك دانشمند پير، يك فاضل جامع و بر يك ملك القراء [46] خويش عزا گرفت.
12
عشق، كدام عشق؟
اگر بعد از قرنهاى دراز كه از خاموشى حافظ مىگذرد صداى او كه از كوچه رندان بر مىآيد، هنوز تمام ضعف و عظمت انسانيت را منعكس مىكند از آن روست كه پيام او پيام عشق است- عشق كه در انديشه او تمام انسانيت را خلاصه مىكند.
تمام جهانبينى حافظ در واقع بر عشق مبتنى است بر مفهوم از خودرهايى كه عشق خود جز آن حاصلى ندارد. همين قوت و وسعت تجربه غنايى شاعر بود كه بعدها در اروپاى رمانتيك از يكسو گوته[1]شاعر آلمانى را واداشت در وجود وى به يك «حافظ مقدس» سلام دهد و در ديوان شرقى غرب، پيروى از شيوه او را آرزو كند و از سوى ديگر ژان لاهور[2]شاعر فرانسوى را وادار- كرد تا در مجموعه پندار او را همچون روح سوزنده و بىقرارى بستايد كه تشنه عشق بود و لذتى برتر از درد عشق نمىشناخت [1].
بدون ترديد عشق و تجربه غنايى بارزترين جنبه تفكر حافظ به شمار است و ساير جنبههاى تفكر او نيز با همين رشته مضمون با يكديگر ارتباط دارد.
به علاوه وقتى حافظ از عشق سخن مىگويد هيچچيز كمتر از يك تجربه شخصى در صداى او انعكاس ندارد و شك نيست كه آنچه درين زمينه وراى تجربه شخصى اوست نيز بايد از مطالعه و تحقيق در سخنان اهل حكمت و عرفان ناشى باشد. از اين روست كه زندگى درونى او در قلمرو ذوق و دنياى عمل، هر دو، با عشق ارتباط مىيابد و منتقد اگر بدين هر دو نكته توجه نكند نمىتواند در عمق انديشه و زندگى او به درستى نفوذ كند. درست است كه خود او
[1]-ehteog .
[2]-rohal ,j .
وراى تجربه شخصى از اينكه با «فكر» و «دانش» مشكل عشق را «حل» كند خويشتن را مأيوس نشان مىدهد و «حل اين نكته» را مربوط به امرى مىداند كه «نه در حوصله دانش ماست» ليكن از همين اظهار عجز او پيداست كه وراى تجربه شخصى از راه دانش و انديشه هم مىبايست در صدد حل اسرار عشق بر آمده باشد و شك نيست كه يگانه متفكر دنياى خويش نيست كه- درباره عشق به «تحقيق» و «نظر» پرداخته باشد چرا كه اين بحث در دنياى اسلام سابقهاى طولانى دارد و حتى حديث هست كه هركس عشق ورزد و پاكدامنى جويد و راز خويش هم پنهان دارد و بميرد شهيد است. و نيز حديث هست كه در قيامت انسان با آن كه دوست دارد خواهد بود و هم حديثى هست در اين باب كه خداوند آنان را كه به جاى يكديگر دوستى مىورزند در قيامت در سايه خويش پناه مىدهد [2]. همچنين از سخنانى كه مسعودى از جمله اقوال معتزله در اين- باب نقل مىكند پيداست كه در دوره خلافت هارون دنياى هزار و يك شب از همان آغاز گيرودار مجادلات معتزله نسبت به «عشق» كه محرك بسيارى از- ماجراهاى افسانهآميز و نهانى بغداد خليفه بوده است نمىتوانسته است بىتفاوت مانده باشد. از رساله جاحظ درباره عشق و زنان، از كتاب الزهره محمد بن داود اصفهانى درباره احوال عشق و عاشقان، از رساله ابن سينا راجع به عشق، از آنچه در رسالات اخوان الصفا در باب عشق هست و همچنين از نامهايى كه در كتاب الفهرست ابن النديم در اين باب آمده است مىتوان دريافت كه از قرنها قبل از حافظ ادب دنياى شرق تا چه حد با مباحثى كه با عشق و عاشقى مربوط است آشنايى داشته است [3]. و حتى يك اثر معروف ابن حزم اندلسى- نامش طوق الحمامة، به احتمال قوى در پيدايش آنچه در اروپاى قرون وسطى به نام «آداب عشق و عاشقى» خوانده مىشده است و در ترانههاى خنياگران دوره گرد آن ايام (تروبادور) منعكس بوده است تأثير داشته است [4].
رساله ابو الحسن الديلمى به نام عطف الالف المألوف هم كه بىشك در روزگار حافظ در شيراز مشهور بوده است و اينكه يك اثر ديگر همين مؤلف در سيرت استادش ابو عبد اللّه بن الخفيف نيز در همين سالها در شيراز از عربى به فارسى نقل شده است اين ادعا را تأييد مىكند نشان مىدهد كه در شيراز عهد حافظ
آنچه امثال افلاطون و ارسطاطاليس و جالينوس و قلاديوس و بقراط و ديگران در باب عشق گفته بودند در نزد ادبا و اهل عرفان ناشناخت نبود [5] و اگر حافظ در باب عشق از روى «تحقيق» هم به بررسى پرداخته باشد بعيد نيست كه با اين گونه اقوال آشنايى حاصل كرده باشد. به علاوه در ادبيات ايران عشق در شعر كسانى چون سعدى و مولوى و عطار و عراقى و سنايى درخشندگى و جلايى خيره گر يافته است و حافظ كه با آثار آنها و شايد نيز با آنچه در سوانح احمد غزالى و عبهر العاشقين روزبهان و لمعات فخر الدين عراقى در باب جنبه عرفانى عشق هست آشنايى داشته است نمىتوانسته است دريافت كار افتادگان را نيز در باب عشق و عاشقى بر تجربه شخصى خود نيفزايد.
ادب صوفيه كه حافظ به نحو بارزى با آن پيوند آشنايى داشت سراسر عبارت بود از اسرار عشق و عاشقى- درست است كه عشق صوفى غالبا فقط متوجه حق به نظر مىرسد و در نهايت آن بين عاشق و معشوق، گهگاه چنان پيوستگى و يگانگى هست كه منى و تويى هم در آن نمىگنجد و پارهاى وقتها نيز چنان دو يگانگى و جدايى ظاهر مىشود كه جز با فناى كامل وجود عاشق امكان هيچ نوع اتصال در آن به تصور در نمىآيد اما بيان اين عشق در شعر صوفيه و در شطحيات آنها چنان است كه اين عشق را گهگاه جز به عشق انسانى تعبير نمىتوان كرد. به علاوه عشق انسانى و التذاذ از جمال ظاهرى نيز براى بعضى از صوفيه مقدمه وصول به عشق الهى و وسيله لذت از جمال غيبى تلقى مىشده- است- نه فقط از لحاظ اخلاق كه عشق را بوته امتحان و مايه تزكيه نفس و رهايى از خودخواهى و تمرين ايثار و غيرپرستى مىكند بلكه نيز از لحاظ تجربه ذوقى و زيبا شناخت كه ادراك حسن و جمال ظاهرى و التذاذ از مظاهر زيبايى، ذوق صوفى را جلا مىدهد و وى را مستعد مىكند براى ادراك لطايف حسن و جمال غيبى. ازاينرو بود كه صاحبدلان به هر دو نوع عشق- الهى و انسانى- اهميت مىدادهاند و ازين روست كه ادب صوفيه در آگنده است از عشق و تجربه عاشقى. حافظ نيز، همچون وارث سنتى پرمايه، با اين تجارب صوفيه و هم با اقوال حكما و اديبان در باب عشق آشنايى داشت و عجب نيست كه مخصوصا نشان انديشه صاحبدلى چون شطاح بزرگ شيراز،
روزبهان بقلى، كه چند سالى قبل از ولادت سعدى رساله عبهر العاشقين را نوشت در كلام او به نحو بارزى پديد آمده باشد. درباره ارتباط او با روزبهان كه بيش از يك قرن با حدود ولادت وى فاصله دارد، احتمال آنكه حافظ به سلسلهاى كه منسوب به روزبهان خوانده شده است منسوب باشد ممكن هست به خاطر پژوهندهاى بيايد اما هيچ برگهاى كه آن را تأييد كند و مايه اطمينان مورخ باشد درين باب در دست نيست حتى وجود سلسلهاى هم به نام روزبهانيه در عصر حافظ مسلم نيست و آنچه زبيدى و سودى در باب چنين سلسلهاى گفتهاند [6] نيز درست به نظر نمىرسد و قبول آنها دشواريها دارد- بسيار. در عين حال اگر در كلام حافظ عشق مفهوم دوگانهاى دارد و دايم بين آنچه عشق مجازى نام دارد و آنچه عشق الهى خوانده مىشود نوسان پيدا مىكند ناشى ازين نكته است كه براى وى نيز مثل روزبهان مجاز پلى است كه واقعيت محسوس را با حقيقت معقول ارتباط مىدهد. اگر شيخ شطاح خاطرنشان مىكند كه عشق به هر حال كه پديد آيد اگر طبيعيات و اگر روحانيات (را) باشد، در مقام خود محمود است زيرا كه عشق طبيعى منهاج عشق روحانى است و عشق روحانى منهاج عشق ربانى [7] حافظ نيز غالبا مىكوشد تا ما را مطمئن كند كه عشق انسانى هم مثل عشق الهى است آنچه در خرابات رندان هست با آنچه در خانقاه صوفى است هيچ تفاوت ندارد چنانكه مسجد و كنشت نيز هر دو جلوهگاه يك معشوق است و در تمام احوال و عوالم، هرجا كه هست پرتو روى حبيب هست و البته كسى كه در قيد تعلقات حسى نماند در مظاهر هم متوقف نمىشود و با عشق بزرگتر سر و كار پيدا مىكند- در آن سوى مظاهر. در حقيقت آن عشق هم كه حافظ، مثل تعدادى از عارفان، آن را مايه كمال انسانيت مىداند و رنگ خاصى به غزل عرفانى- نه غزل عادى- او نيز مىبخشد، عشق يك روح غريب، يك روح دور افتاده است كه براى بازگشت به موطن اصلى، و براى اتصال به معشوقى كه وى همچون- تبعيدشدهاى از او جدا افتاده است هيجان و اشتياق دارد. چون اين اتصال هم كه هدف عارف است و مخصوصا در «نىنامه» ى مولوى با شور و نوايى خاص و مؤثر مجال بيان دارد فقط از راه عشق دست مىدهد، عارف در هرجا نشانى از
زيبايى مىيابد آن را همچون جلوهاى از وجود معشوق، موضوع عشق و اشتياق خويش مىشناسد. از اينجاست كه عشق انسانى براى حافظ نيز- مثل روزبهان- همچون پلى به نظر مىرسد كه به عشق الهى راه مىنمايد. درست است كه عشق به مظاهر در نزد وى نيز مثل عراقى و اوحد الدين كرمانى- گهگاه به صورت اظهار علاقه به همجنس تظاهر مىكند اما اين گرايش به جوانان نوخط در غزل وى- و در تمام آنچه تغزل و تشبيب خوانده مىشود- بيش از آنكه حاكى از يك نوع «انحراف جنسى» باشد حاكى از يك نوع «سنت ادبى» است كه تغزل به ياد پسران را در جامعه «بسته» ى قرون وسطايى براى عامه تحملپذيرتر مىكرده است از اينكه نام سرپوشيدگان حرمهاشان بر زبانها بيفتد و در هر حال به نظر مىآيد كه قسمت عمدهاى از اين اظهار عشق به پسران ناشى از نوعى سنت ادبى باشد كه شيوه بيان غزلسرايان فارسى- زبان را از گويندگان ديگر مشخص مىكرده است. در واقع از قرنها قبل از حافظ، سنت ادبى در شعر فارسى اقتضا كرده است كه در شعر عاشقانه عاشق و معشوق هر دو مرد باشند [8] و ممكن هست كه حافظ در اين گونه اشعار بيشتر همين سنت شاعرانه را منعكس كرده باشد. در جامعه اسلامى آن روزگاران، اشاره به نام زن و اظهار علاقه به يك زن غريبه كه محبوبه شاعر و نه زوجه او باشد، چنان غريب به نظر مىآمد كه حتى ابن عربى، يك قرن قبل از حافظ مجبور شد مجموعه اشعار عاشقانهاى را كه تحت عنوان ترجمان الاشواق براى يك زن ساخته بود با تأويلهاى عرفانى از آنچه ظاهر آن اشعار اقتضا داشت به معانى ديگر بازگرداند تا عرضه خشم و پرخاش و بدگمانى نشود [9]. در هر حال اگر در جامعه شيراز عهد حافظ آن گونه كه مخصوصا از جاى جاى لطايف عبيد زاكانى و از احوال كمال خجندى و ديگران بر مىآيد همجنسگرايى هم رواج دارد، اين را نمىتوان نشانى گرفت بر اينكه ذكر نام «شيرين پسر» و «شيرين پسران» در كلام حافظ هم حتما بايد برگهاى تلقى شود در اثبات همجنسگرايى او چرا كه انعكاس اين گونه افكار در باب عشق به مظاهر در غزل صوفيه و غير صوفيه از قرنها پيش از حافظ به قدرى رايج بوده است كه تشبيب مذكر از ديرباز جزو مضمونهاى عمده سنتى شعر محسوب مىشده-
است و در سراسر دوران ادبيات گذشته اجتنابناپذير. ممكن هست كه ذكر اين الفاظ در عين حال حاكى از اين گونه تمايلات در بين بعضى از آنها باشد، ليكن در جامعه اسلامى نمىتوان به مجرد اين گونه اعترافها، حكم به همجنسگرايى و انحراف جنسى كسانى كرد كه مردم، از روى آنچه در قرآن در باب آنها آمده است، در حق آنها اعتقاد دارند كه- آنچه گويند نه آنست كه در فعل آرند [10].
نزد حافظ عشق به هر صورت كه هست مايه كمال انسانى است چرا كه انسان را با معشوق وى پيوند روحانى مىدهد و چون عاشق وجود معشوق را با همه كاينات برابر يا خود از همه كاينات برتر مىيابد پيوندى كه از راه عشق با معشوق حاصل مىكند چنان است كه او را با تمام كاينات با تمام آنچه ماوراى كاينات و با تمام آنچه برتر از كاينات تصور مىشود پيوند مىدهد، وجود او را در ماوراى خود وسعت و افزونى مىبخشد. كه مىتواند شك كند كه اين احساس فزونى، احساس بالندگى، و احساس فزايندگى عاشق مىتواند منشأ لذتى باشد كه در عشق عرفانى حاصل مىشود و حتى عشق انسانى و طبيعى را كه مربوط به مظاهر جمال است نيز مىتوان با همين نكته توجيه و تبيين كرد؟
به علاوه عشق، حتى عشق جسمانى و مجازى، از آنجا كه راه به خير دارد و در هر حال به نحوى سبب تزكيه نفس و آمادگى آن براى رهايى از خودپرستى مىشود، نمىتواند شر و گناه تلقى شود و ازينجاست كه در مورد آنچه بىدردان در ملامت اهل عشق مىگويند حافظ با انكار و بىاعتنايى مىپرسد: اعتبار سخن عام چه خواهد بودن؟ نقش عشق را در تصفيه اخلاقى، بدون شك بايد با اهميت تلقى كرد چرا كه ظاهرا امثال حافظ- و شايد عراقى و روزبهان نيز- آن را بيشتر از مقوله آن امرى تلقى مىكردهاند كه در زبان ارسطو كئارسيس نام دارد و شايد اين نكته كه اينان درد عشق را از طبيبان مدعى «نهفته» مىداشتهاند و كتمان عشق را غالبا شرط عشق واقعى مىپنداشتهاند و آنكس را كه عشق خويش پنهان دارد تا در آن بميرد به موجب يك حديث پيغمبر شهيد مىشمردهاند ناشى از همين باشد كه اين پنهانكارى مايه تصفيه قلب مىشود و آنكه مىگويد «هر كه عاشق نشد پاك نشد ... و هر كه عاشق شد و عشق
خود را آشكار گردانيد پليد بماند و پاك نشد، از جهت آنكه آن آتش كه از راه چشم به دل وى رسيده بود از راه زبانش بيرون كرد، آن دل نيم سوخته در ميان راه بماند، از آن دل من بعد هيچ كارى نيايد نه كار دينى، و نه كار عقبى و نه كار مولى [11]» به همين نكته نظر دارد. شايد نيز به خاطر نوعى پنهانكارى بوده است كه اينان عشق خود را براى آنكه موضوع و ماهيت آن از بوالفضولان پنهان بماند عمدا منسوب به پسران- پسران بىنام و نشان كه احوال آنها غالبا تعبيرى از آنچه «شخص نامتعين» خوانده مىشود به شمار تواند آمد- مىكنند. به علاوه اينكه عرفا گهگاه عشق را دام بلا، بوته امتحان، و مايه تصفيه دل و جان خواندهاند فقط ازين روست كه مقاومت در برابر جاذبه آن دشوارى دارد و به قول ابو حمزه بغدادى (م 269) مشاهده آنچه «مطلوب» است و در عين حال «محظور» نوعى رياضت محسوب است كه آن ميل و طلب را از بين مىبرد [12]، بلكه چون عشق انسان را به «غيرپرستى» مىخواند، خودخواهى را در وى مهار مىكند و از دد خودپرستى كه در نهانگاه وجود وى هست «انسان» واقعى مىسازد و آنچه حب عذرى- عشق آميخته با عفت كه با رازدارى و خاموشى و مرگ و سوگ هم پيمان است- را امرى شريف و در واقع همپايه فرجام يك شهيد واقعى مىكند همين نقش اخلاقى است كه در عشق هست.
معهذا حافظ نه فقط درباره عشق الهى كه موضوع غزلهاى عرفانى اوست بلكه در مورد عشق انسانى هم كه شاعر در غالب غزلها آشكارا از لب لعل و خط زنگارى معشوقان جسمانى و مادى صحبت مىكند نيز خاطرنشان مىكند كه عشق وى با «خط مشكين» معشوق «امروزى نيست» و آن را همچون امرى كه به يك سابقه ازلى ارتباط دارد جلوه مىدهد. اين سابقه ازلى كه شاعر در مورد عشق انسانى نيز مثل عشق الهى از آن صحبت مىكند چيست؟ بدون شك اگر اين گونه اشعار را هم بر معنى عرفانى كه سابقه ازل در آنها اشارت به «ميثاق الست» است نتوان تأويل كرد بايد آن را اشاره دانست به سابقه معرفتى كه به موجب حديث، در عالمى كه هنوز ارواح با اجساد پيوند نيافته- بودند، در بين ارواح وجود داشته است و برخورد آنها در اين دنياى اجساد،