بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 29

مظفر. با بى‌اعتنايى تبسم كرده بود كه عجب ابله مردى است اين محمد مظفر كه در چنين بهار طرب‌انگيز خود را و ما را از خوشدلى محروم مى‌دارد. شايد اين روايات خالى از مبالغه نباشد اما حاكى است از نوميدى او در سالهاى آخر سلطنت. شكستهايى كه بر رغم آن همه كوششهاى بيهوده بر او وارد آمده بود جاى اميدى برايش باقى نگذاشته بود. با اين‌همه، حافظ در قصيده‌اى كه ظاهرا همين ايام در مدح وى سرود [45]، سعى مى‌كرد شاه مأيوس را اميدوار كند، شكست او را مقدمه فيروزى بخواند و نابودى رقيبش را نويد دهد. اما شاه- شيخ نه چنان مأيوس بود كه بتواند به اين دل‌نوازيها گرم شود. يأس، وى را در پناه مستى و بى‌خبرى مى‌كشيد. وقتى ديگر، در مستى، فرياد و غوغايى سخت شنيد. پرسيد كه «اين چه هنگامه است؟» گفتند: «نقاره امير مبارز است.» گفت:

«هنوز اين مردك گران‌جان نرفته است؟» اما اگر اين مدعى گران‌جان دست بر- نمى‌داشت شاه شيخ نوميدانه يك لحظه از همه چيز دل برداشت. رئيس عمر- يك‌تن از كلوها كه از شاه شيخ دل‌نگرانى داشت- پنهانى با امير مبارز در ساخت و نيم‌شبى دروازه شهر را بر روى او گشود. وقتى امير مبارز از دروازه مورد- ستان به شهر در آمد، شاه شيخ از دروازه سعادت بيرون جهيد- به سمت لرستان. بدين گونه، شاه شيخ از شيراز گريخت و شهر به دست دشمن افتاد.

كودك ده ساله وى، نامش على سهل، هم به دست رقيب افتاد و تباه شد. شهر رندان- كه يأس و بى‌خبرى شاه اينجو در آخرين روزهاى فرمانروايى، آن را به دست پهلوانان و كلوها انداخته بود- تسليم محمد مظفر شد و شاه شيخ كه بدين گونه از شيراز رانده شده بود بر اصفهان غلبه يافت. وقتى هم محمد مظفر براى دفع وى از شيراز بيرون آمد، شهر رندان باز به دست كلوها افتاد- ياران شاه شيخ. اما باز در طى حوادث دست بدست شد و جنگ بين شاه شيخ و محمد مظفر به اصفهان كشيد. شاه اينجو، كه از ملك و خاندان خويش آواره- گشته بود، يك‌چند بين شوشتر، ايذج، و اصفهان در تاخت‌وتاز بود. عاقبت در پايان سه سال زدوخورد مستمر طولانى در اصفهان متوارى گشت. چندى بعد در خانه شيخ الاسلام اصفهان به دست ياران محمد مظفر افتاد. در ميدان- سعادت‌آباد شيراز آنجا كه شور و شوق ستايشگران شاه شيخ سالها پيش قصرى براى‌


صفحه 30

وى ساخت كه مى‌خواست يادآور طاق كسرى باشد، يك روز ناگهانى وى را به امر امير مبارز اما به بهانه تقاص يك خون ناحق كه به او منسوب كردند، سر بريدند (757 ه.). حافظ، كه در سالهاى آخر عمر شاه شيخ با وى آن همه مأنوس بود، اين فرجام دردناك روزگار او را در غزلى پردرد منعكس كرد و خاتم فيروزه بواسحاقى را دولتى خواند ناپايدار- دولت مستعجل.


صفحه 31

3

ميان مسجد و ميخانه‌

اين حافظ جوان كه در دستگاه شاه شيخ و حاجى قوام مثل يك شاعر و يك نديم رفت و آمد داشت اهل ادب بود و دوستدار كتاب. آشنايى با ادب گذشته، از فارسى و عربى، در اشعارى كه در مدح شاه و وزير مى‌گفت منعكس بود. قصيده‌اى كه در حق شاه شيخ گفته بود، شعر انورى و ظهير فاريايى را به ياد مى‌آورد. در غزلهايش كه وصف مجلس حاجى قوام يا مدح عماد دين محمود وزير است لحن كلام كمال اسماعيل و سعدى هست. پيداست كه آشنايى با كشاف براى وى فتح بابى بوده است به ادبيات عرب و در شعر او نشانه‌ها هست ازين آشناييها. در ادوار بعد كه شاعر پخته‌تر شد، اين نفوذ و انعكاس رنگ عميق‌تر يافت، اما در تمام شعر ديوانش، كه سالها بعد از مرگ وى جمع شد، آثار آشنايى با ادب گذشتگان پيداست. بعلاوه يك حافظ، آيا مى‌توانست از نفوذ قرآن و حديث بر كنار بماند؟

اگر اين شمس الدين محمد يك آدم دير باور و كهنه رند نبود مطالعه قرآن از وى فقط يك حافظ مى‌ساخت كه شايد اگر بر گور يك‌تن از بزرگان قرآن نمى‌خواند كارش عبارت مى‌شد از رونويس كردن كتاب خدا و قرائت و حفظ آن. يا همچون علماى قشرى كه كارشان وعظ بود و ترسانيدن مردم از قيامت و عذابهاى آن. قدرت و قوت قرآن ممكن بود او را در يك خط ديگر بيندازد، نه در آن «كه حافظ از آن راه رفت و مفلس شد». اما طبع او نه معمولى بود نه تسليم جوى. ازاين‌رو مطالعه قرآن و تأمل در آن وى را با درد واقعى انسان، با درد تعقل، آشنا كرد. تعقل در نفس، در احوال انسان‌


صفحه 32

كه قرآن مكرر مردم را به آن دعوت كرده بود. انديشه در احوال نفس، انديشه در مبدأ و معاد جزو طبع و نهاد او بود و قرآن هم آن را در خط سير مناسب افكند: خط سير كلام و عرفان. اين خط سير تازه از همان آغاز شاعرى تأثير خود را در بيان او ظاهر كرد. قرآن، كه وى در كشاف آيينه‌اى براى مشاهده جمال آن يافته بود، او را به تأمل و تفكر مى‌خواند. آنچه وى از تدبر در قرآن مى‌يافت گرايش به اشراقات قلبى بود. توجه به دنياى درون، به آنچه تعلق به دنياى غيب، به دنياى ماوراء حس داشت، خاطر وى را كه نمى‌توانست در تنگناى حس محدود بماند برمى‌انگيخت. اين نكته بود كه قلب آكنده از شعر و موسيقى اين حافظ جوان را به سوى عرفان مى‌كشانيد.

عرفان، كه هم ظاهربينيهاى زاهدان عارى از شور و حال را طرد مى‌كرد هم موشكافيهاى بى‌حاصل اهل بحث و استدلال را. اين عرفان از تجربه‌هاى صوفيه حاصل مى‌شد، با اقوال و تعاليم آنها ارتباط داشت، اما خود را به محدوديتهاى اهل خانقاه، به رياضتها و چله‌نشينهاى آنها، و به دكان‌داريهاى بعضى مشايخ و پيران آنها مقيد نمى‌كرد. در حلقه‌هاى درس و بحث اهل نظر در آن هنگام هم عوارف المعارف سهروردى تدريس مى‌شد هم آراء عبد الرزاق كاشانى. ذوق عرفان عصر نه از آراء بلندى گراى گستاخ محيى الدين بيگانه بود نه از سخنان نرم و آرام‌بخش سهروردى. شاعر جوان، كه فكر بلندپروازش از بحث مدرسه و كشف كشاف ملول مى‌شد، آرامش روح خود را در شطحيات تند عرفا مى‌جست و در اقوال ابهام‌آميز مشايخ. وجود وى، در اين ايام، آگنده بود از معانى و افكار عرفا كه مى‌كوشيدند از راه تفكر و سير ذهنى به همان‌جايى برسند كه صوفيه مى‌رسند از طريق رياضت و سلوك. حافظ جوان، كه طبع ناآرام وى نمى‌گذاشت به هيچ‌چيز سر فرودآورد، از صحبت مشايخ ظاهرا لذتى نبرد، اما به افكار و آراء آنها علاقه يافت. ازاين‌رو، بى‌آنكه از هيچ پيرى دستگيرى يافته باشد، با مبادى و افكار آنها آشنا شد و مأنوس، اين احتراز از دستگاه شيخ و خانقاه يك ويژگى شگفت تفكر عرفانى اوست و يك‌دو نسل بعد از او حتى مايه اعجاب امثال جامى هم شده است. اينكه خود وى حتى لازم مى‌يابد اين را هم خاطرنشان كند كه از پيش خود راه به سر-


صفحه 33

منزل عنقا نبرده است نشان مى‌دهد كه چون با پيران عصر رابطه‌اى نداشته است غالبا وى را همچون كسى كه گمان دارد به هدايت نفس مى‌تواند به حق رسد تلقى مى‌كرده‌اند و اينكه مى‌گويد «قطع اين مرحله با مرغ سليمان كردم» اما هيچ ذكرى از آن مرغ سليمان نمى‌كند باز حاكى از آن است كه اين مرغ سليمان اگر چيزى جز هدايت الهى هست با هيچيك از كسانى كه در آن زمانها به عنوان پير و شيخ و مرشد نام و آوازه‌اى داشته‌اند تطبيق نمى‌كند و در هر حال همه قراين نشان مى‌دهد كه آنچه حافظ بدان تسليم شد تعليم مشايخ بود نه سلسله و خانقاه آنها. حتى وجود خضر هم كه وى «قطع اين مرحله» را «بى‌همرهى» او با «خطر گمراهى» مواجه مى‌بيند در واقع تجسم همين تعليم مشايخ صوفيه است كه شاعر با آن آشنايى دارد. [1] در شعر او آثار اين آشنايى با تعليم مشايخ پيداست و الفاظ صوفيه چون پير و ابدال، جمع و تفرقه، ذكر و ورد، محبت و عشق، حجاب و كشف، فقر و قناعت، خرقه و دلق، شطح و طامات، معرفت و فنا، وجد و سماع در كلام او بسيار هست و اين همه حاكى است از آشنايى وى با اين اقوال. شك نيست كه عرفان بيش از فلسفه با ذهن تند سركش وى سازگارى داشته است و از آن گذشته آنچه فكر وى را مشغول مى‌داشته است عبارت بوده است از كلام.

چون‌وچراهايى كه در آن ايام در خاطر يك حافظ جوان مى‌جوشيد شك و ترديدهايى بود كه جوابهاشان را مى‌بايست از كلام جست. آيا در پس پرده ظاهر، غيبى هست و مشيتى؟ آيا با مرگ انسان همه چيز فنا نخواهد شد؟ آيا انسان بعد از مرگ دوباره زنده خواهد شد؟ كلام مى‌كوشيد به اين سؤالها پاسخ بدهد. پاسخهايى كه حافظ براى اين مسايل مى‌يافت از آنگونه بود كه قاضى- عضد مى‌داد، در كتاب مواقف.

شاعر جوان با اين كتاب و نويسنده آن كه شهرت او «به عهد مملكت شاه شيخ ابو اسحاق [2]» به همه اقطار رفته بود آشنايى داشت- در واقع مثل طوالع- الانوار بيضاوى كه حافظ با آن آشنايى داشت، مواقف قاضى عضد نيز مباحث كلام را در فلسفه حل مى‌كرد، كارى كه از عهد امام فخر رازى و مخصوصا از كتاب محصل وى در نزد متكلمان رواج روزافزونى يافته بود. هر سه متكلم‌


صفحه 34

به علم «نظر» كه شيوه استدلال را در فهم مسايل مربوط به ايمان تا حد استدلالات فلسفى توسعه مى‌داد تكيه كرده بودند [3]. قاضى عضد در مواقف، كلام را با همان شيوه امام فخر به رنگ مباحث اهل فلسفه در آورده بود. بى‌آنكه حافظ از اين مباحث و از آنچه در حلقه «اهل نظر» مى‌رفت خويشتن را خرسند بيابد مطالعه مواقف نيز ظاهرا مثل مطالعه طوالع براى وى مايه اشتغال خاطر بود و وى را به قلمرو «كلام» مى‌كشانيد. به علاوه در كشاف كه براى وى يك كتاب درسى بشمار مى‌آمد، مسئله قرآن و بيان جنبه اعجاز آن- كه هم يك مسئله علم كلام بود- نيز جواب مناسب مى‌يافت. زمخشرى، دانشمند معتزلى، در اين تفسير خويش كوشيده بود، رموز اعجاز قرآن را در بلاغت آن نشان دهد. آنجا كه در قرآن يك مسند را بر خلاف عادت از مسند اليه پيش انداخته است، آنجا كه يك اسم به جاى صفت به كار رفته است، آنجا كه يك معرفه نكره آمده است يا يك نكره معرفه شده است، همه جا، بر حسب تحقيق زمخشرى، سر بلاغت هست و حاكى است از اعجاز. در اين تفسير، زمخشرى، هرجا فرصت يافته بود، كوشيده بود اين بلاغت اعجازآميز قرآن را بر ملا كند و در اين كار ملاحظات عبد القاهر را توجيه مى‌كرد و تبيين. اين علاقه زمخشرى به علوم بلاغت- معانى و بيان كه ظاهرا خود وى اولين كسى بود كه آنها را بدين دو نام خواند [4]- حافظ جوان را از تفسير كلام به ادب مى‌كشانيد، و به مطالعه در اشعار و ديوانهاى عرب- كارى كه سراسر كشاف از آن پر بود و بى‌آشنايى با آن، فهم كشاف دشوار. مطالعه مفتاح نيز، كه در آن سكاكى مسايل بلاغت را نظم علمى داده بود، براى وى وسيله‌اى بود جهت تعميق بيشتر در كشاف. بدين گونه، حافظ جوان از راه كشاف با رموز بلاغت آشنايى يافت و با سر اعجاز كتاب خدا. ذوق شاعرانه وى در آيات آسمانى قرآن چيزهايى كشف مى‌كرد كه بسيارى حافظان ديگر از دريافت آنها قاصر بودند: لطائف و اسرار بلاغت. اين آشنايى با رموز بلاغت رنگ خاصى به شعر او نيز داد. در واقع از تأثير همين توجه بود كه كلام او آكنده شد از نازك‌كاريهاى مربوط به بلاغت. شايد يك نقاد واقف به رموز بلاغت در ادب قديم فارسى كمتر شعرى بتواند يافت كه بقدر كلام حافظ اسرار بلاغت در


صفحه 35

آن رعايت شده باشد و كار وصل و فصل و تقديم و تأخير اجزاء كلام در آن تا اين حد حساب‌شده باشد. در هر حال علاقه اين حافظ جوان به كشاف در شيوه فكر و بيان او بى‌شك نفوذ ثمربخشى كرد. وى با آنكه خود از شيوه فكر معتزله بدور بود، از كشاف اين دانشمند معتزلى، پلى ساخت براى وصول به دواوين عرب. در حقيقت دواوين عرب از قديم مرجع عمده بود براى شناخت لغت قرآن، و براى فهم لطايف و دقايق بلاغت آن. چنانكه حفظ و فهم قرآن و نقل و روايت اشعار و دواوين عرب، در آن روزگاران، هنوز جزء اساس كار و برنامه كسى بود كه مى‌خواست اديب و نويسنده باشد. هر چند حكام و پادشاهان وقت نامه‌هاشان به فارسى نوشته مى‌شد، اما هنوز خودنمايى و «عرض هنر» به عربى بود- عربيى كه حافظ جوان هم اگر نمى‌خواست عرض هنر كند باز دهانش از آن پر بود [5]. نشانه اين عربى‌دانى وى در سراسر ديوانش بچشم مى‌خورد. جامع قديم ديوان وى كه با وى ظاهرا همدرس و هم‌صحبت بوده است آشكارا مى‌گويد كه اوقات او تا حد زيادى مستغرق بود به مطالعه در دواوين عرب. وجود اشعار ملمع كه بعضى از آنها اقتباس گونه‌اى است از اشعار و ابيات مشهور عربى شاهد ديگر است بر تبحر او در ادب عربى. از آن گذشته در شعر او هم تضمين اشعار عربى هست هم اخذ و نقل. اولين غزل ديوانش با تضمين از يك شعر منسوب به يزيد- خليفه اموى- آغاز شده است و چه بسيار چون و چراها كه شاعران بعد بر سر همين كار با حافظ كرده‌اند [6]. صحبت از اخذ و اقتباس از شعرى منسوب به اين خليفه منفور است نه استفاده از يك شعر خمريه. در واقع حتى مؤلف كشاف هم در مورد لازم، از تمثل به اشعارى كه متضمن معانى عشقى و وصف خمر هست، [7] ابا نداشته است. آنچه عيبجويان را به انتقاد حافظ واداشته است تضمين- كردنش از شعر منسوب به اين خليفه اموى بوده است- يزيد كه ياد او مخصوصا در قرنهاى بعد روز بروز منفورتر شده است و زشت‌تر. مع‌هذا، اگر آن- گونه كه بررسيهاى محققان نشان مى‌دهد اين مصرع آغاز ديوان ربطى به- كلام يزيد نداشته باشد، تمام چون‌وچراهايى كه شاعران و اديبان دو سه قرن بعد درين باره با حافظ كرده‌اند به نظر مى‌آيد كه عبارت باشد از يك مصداق‌


صفحه 36

«هياهوى بسيار براى هيچ» [8]. اما از اين گونه تضمينهاى عربى در شعر حافظ بسيار است و او ظاهرا بسبب شهرت آنها اشاره‌اى هم لازم نمى‌داند به تضمينى- بودنشان بكند سهل است در بعضى از آنها هم به اقتضاى مقام، هم به اقتضاى ميل و طبع خود، گهگاه دخالت مى‌كند و تصرف. گذشته از اينها اخذ و اقتباس از شعر عربى هم در شعر فارسيش هست و كم نيست. اين اخذ و اقتباس از كجا نشأت مى‌گيرد؟ ظاهرا- اگر مثل سعدى قصدش قدرت‌نمايى و اظهار مهارت خويش در نقل و بيان افكار گويندگان عرب نبوده است- لا اقل در پاره‌اى موارد اين افكار ناخودآگاه به ذهنش مى‌آمده است. اما اينكه ذهن او از تمام آنچه خوانده است تنها به بعضى افكار چسبيده باشد، حاكى است از آن خويشاوندى روحانى كه بين بعضى خاطرها هست و منشأ پاره‌اى تواردهاست.

اينكه او ساعات زيادى از اوقات كار يا فراغت را در مطالعه دواوين عرب بسرآورده- باشد محل شك نيست. در اين صورت آمدن بعضى مضامين عربى در شعر فارسى او نبايد مايه تعجب شود. كسى كه بارها در جست و جوى بقيه يا تمام ابياتى كه قسمتى از آن در كشاف نقل شده است در دواوين عرب تصفح مى‌كرده است مجموعه‌هايى همچون اغانى ابو الفرج، حماسه ابو تمام، و حماسه بحترى را از نظر مى‌گذرانيده است و حتى ديوانهايى مانند ابو نواس، متنبى، بحترى، ابو فراس و ابو العلاء معرى را شايد زير و رو مى‌كرده است، ناچار از آن ميان بعضى از آن معانى كه با طرز فكر و ادراك او سنخيت و مناسبت داشته است در ذهنش مى‌مانده است و بعدها، شايد بعد از سالها كه از مطالعه اصل آنها مى‌گذشته است، نادانسته اما غالبا با تغيير صورت و به هرحال در صورتى بيش‌وكم مشابه با ساير آثار خود شاعر، در كلام او منعكس مى‌شده است، و وجود اين معانى در شعر او نه توارد است نه اتفاقى، امرى است ضرورى كه درباره ساير گويندگان هم نظير آن مكرر پيش مى‌آيد و در همه زمانها و زبانها. نشان زندگى اهل مدرسه و فكر و زبان آنها در اشعار اين حافظ جوان پيداست. بسيارى از اين غزلها در زير رواقهاى مدرسه بين طلاب و اهل فضل بى‌شك دست بدست مى‌شد. نه آيا بسيارى از اين طلاب جوان كه حافظ يا مقرى يا واعظ و يا محدث بوده‌اند، در عين حال ذوق و قريحه شعر و