3
ميان مسجد و ميخانه
اين حافظ جوان كه در دستگاه شاه شيخ و حاجى قوام مثل يك شاعر و يك نديم رفت و آمد داشت اهل ادب بود و دوستدار كتاب. آشنايى با ادب گذشته، از فارسى و عربى، در اشعارى كه در مدح شاه و وزير مىگفت منعكس بود. قصيدهاى كه در حق شاه شيخ گفته بود، شعر انورى و ظهير فاريايى را به ياد مىآورد. در غزلهايش كه وصف مجلس حاجى قوام يا مدح عماد دين محمود وزير است لحن كلام كمال اسماعيل و سعدى هست. پيداست كه آشنايى با كشاف براى وى فتح بابى بوده است به ادبيات عرب و در شعر او نشانهها هست ازين آشناييها. در ادوار بعد كه شاعر پختهتر شد، اين نفوذ و انعكاس رنگ عميقتر يافت، اما در تمام شعر ديوانش، كه سالها بعد از مرگ وى جمع شد، آثار آشنايى با ادب گذشتگان پيداست. بعلاوه يك حافظ، آيا مىتوانست از نفوذ قرآن و حديث بر كنار بماند؟
اگر اين شمس الدين محمد يك آدم دير باور و كهنه رند نبود مطالعه قرآن از وى فقط يك حافظ مىساخت كه شايد اگر بر گور يكتن از بزرگان قرآن نمىخواند كارش عبارت مىشد از رونويس كردن كتاب خدا و قرائت و حفظ آن. يا همچون علماى قشرى كه كارشان وعظ بود و ترسانيدن مردم از قيامت و عذابهاى آن. قدرت و قوت قرآن ممكن بود او را در يك خط ديگر بيندازد، نه در آن «كه حافظ از آن راه رفت و مفلس شد». اما طبع او نه معمولى بود نه تسليم جوى. ازاينرو مطالعه قرآن و تأمل در آن وى را با درد واقعى انسان، با درد تعقل، آشنا كرد. تعقل در نفس، در احوال انسان
كه قرآن مكرر مردم را به آن دعوت كرده بود. انديشه در احوال نفس، انديشه در مبدأ و معاد جزو طبع و نهاد او بود و قرآن هم آن را در خط سير مناسب افكند: خط سير كلام و عرفان. اين خط سير تازه از همان آغاز شاعرى تأثير خود را در بيان او ظاهر كرد. قرآن، كه وى در كشاف آيينهاى براى مشاهده جمال آن يافته بود، او را به تأمل و تفكر مىخواند. آنچه وى از تدبر در قرآن مىيافت گرايش به اشراقات قلبى بود. توجه به دنياى درون، به آنچه تعلق به دنياى غيب، به دنياى ماوراء حس داشت، خاطر وى را كه نمىتوانست در تنگناى حس محدود بماند برمىانگيخت. اين نكته بود كه قلب آكنده از شعر و موسيقى اين حافظ جوان را به سوى عرفان مىكشانيد.
عرفان، كه هم ظاهربينيهاى زاهدان عارى از شور و حال را طرد مىكرد هم موشكافيهاى بىحاصل اهل بحث و استدلال را. اين عرفان از تجربههاى صوفيه حاصل مىشد، با اقوال و تعاليم آنها ارتباط داشت، اما خود را به محدوديتهاى اهل خانقاه، به رياضتها و چلهنشينهاى آنها، و به دكانداريهاى بعضى مشايخ و پيران آنها مقيد نمىكرد. در حلقههاى درس و بحث اهل نظر در آن هنگام هم عوارف المعارف سهروردى تدريس مىشد هم آراء عبد الرزاق كاشانى. ذوق عرفان عصر نه از آراء بلندى گراى گستاخ محيى الدين بيگانه بود نه از سخنان نرم و آرامبخش سهروردى. شاعر جوان، كه فكر بلندپروازش از بحث مدرسه و كشف كشاف ملول مىشد، آرامش روح خود را در شطحيات تند عرفا مىجست و در اقوال ابهامآميز مشايخ. وجود وى، در اين ايام، آگنده بود از معانى و افكار عرفا كه مىكوشيدند از راه تفكر و سير ذهنى به همانجايى برسند كه صوفيه مىرسند از طريق رياضت و سلوك. حافظ جوان، كه طبع ناآرام وى نمىگذاشت به هيچچيز سر فرودآورد، از صحبت مشايخ ظاهرا لذتى نبرد، اما به افكار و آراء آنها علاقه يافت. ازاينرو، بىآنكه از هيچ پيرى دستگيرى يافته باشد، با مبادى و افكار آنها آشنا شد و مأنوس، اين احتراز از دستگاه شيخ و خانقاه يك ويژگى شگفت تفكر عرفانى اوست و يكدو نسل بعد از او حتى مايه اعجاب امثال جامى هم شده است. اينكه خود وى حتى لازم مىيابد اين را هم خاطرنشان كند كه از پيش خود راه به سر-
منزل عنقا نبرده است نشان مىدهد كه چون با پيران عصر رابطهاى نداشته است غالبا وى را همچون كسى كه گمان دارد به هدايت نفس مىتواند به حق رسد تلقى مىكردهاند و اينكه مىگويد «قطع اين مرحله با مرغ سليمان كردم» اما هيچ ذكرى از آن مرغ سليمان نمىكند باز حاكى از آن است كه اين مرغ سليمان اگر چيزى جز هدايت الهى هست با هيچيك از كسانى كه در آن زمانها به عنوان پير و شيخ و مرشد نام و آوازهاى داشتهاند تطبيق نمىكند و در هر حال همه قراين نشان مىدهد كه آنچه حافظ بدان تسليم شد تعليم مشايخ بود نه سلسله و خانقاه آنها. حتى وجود خضر هم كه وى «قطع اين مرحله» را «بىهمرهى» او با «خطر گمراهى» مواجه مىبيند در واقع تجسم همين تعليم مشايخ صوفيه است كه شاعر با آن آشنايى دارد. [1] در شعر او آثار اين آشنايى با تعليم مشايخ پيداست و الفاظ صوفيه چون پير و ابدال، جمع و تفرقه، ذكر و ورد، محبت و عشق، حجاب و كشف، فقر و قناعت، خرقه و دلق، شطح و طامات، معرفت و فنا، وجد و سماع در كلام او بسيار هست و اين همه حاكى است از آشنايى وى با اين اقوال. شك نيست كه عرفان بيش از فلسفه با ذهن تند سركش وى سازگارى داشته است و از آن گذشته آنچه فكر وى را مشغول مىداشته است عبارت بوده است از كلام.
چونوچراهايى كه در آن ايام در خاطر يك حافظ جوان مىجوشيد شك و ترديدهايى بود كه جوابهاشان را مىبايست از كلام جست. آيا در پس پرده ظاهر، غيبى هست و مشيتى؟ آيا با مرگ انسان همه چيز فنا نخواهد شد؟ آيا انسان بعد از مرگ دوباره زنده خواهد شد؟ كلام مىكوشيد به اين سؤالها پاسخ بدهد. پاسخهايى كه حافظ براى اين مسايل مىيافت از آنگونه بود كه قاضى- عضد مىداد، در كتاب مواقف.
شاعر جوان با اين كتاب و نويسنده آن كه شهرت او «به عهد مملكت شاه شيخ ابو اسحاق [2]» به همه اقطار رفته بود آشنايى داشت- در واقع مثل طوالع- الانوار بيضاوى كه حافظ با آن آشنايى داشت، مواقف قاضى عضد نيز مباحث كلام را در فلسفه حل مىكرد، كارى كه از عهد امام فخر رازى و مخصوصا از كتاب محصل وى در نزد متكلمان رواج روزافزونى يافته بود. هر سه متكلم
به علم «نظر» كه شيوه استدلال را در فهم مسايل مربوط به ايمان تا حد استدلالات فلسفى توسعه مىداد تكيه كرده بودند [3]. قاضى عضد در مواقف، كلام را با همان شيوه امام فخر به رنگ مباحث اهل فلسفه در آورده بود. بىآنكه حافظ از اين مباحث و از آنچه در حلقه «اهل نظر» مىرفت خويشتن را خرسند بيابد مطالعه مواقف نيز ظاهرا مثل مطالعه طوالع براى وى مايه اشتغال خاطر بود و وى را به قلمرو «كلام» مىكشانيد. به علاوه در كشاف كه براى وى يك كتاب درسى بشمار مىآمد، مسئله قرآن و بيان جنبه اعجاز آن- كه هم يك مسئله علم كلام بود- نيز جواب مناسب مىيافت. زمخشرى، دانشمند معتزلى، در اين تفسير خويش كوشيده بود، رموز اعجاز قرآن را در بلاغت آن نشان دهد. آنجا كه در قرآن يك مسند را بر خلاف عادت از مسند اليه پيش انداخته است، آنجا كه يك اسم به جاى صفت به كار رفته است، آنجا كه يك معرفه نكره آمده است يا يك نكره معرفه شده است، همه جا، بر حسب تحقيق زمخشرى، سر بلاغت هست و حاكى است از اعجاز. در اين تفسير، زمخشرى، هرجا فرصت يافته بود، كوشيده بود اين بلاغت اعجازآميز قرآن را بر ملا كند و در اين كار ملاحظات عبد القاهر را توجيه مىكرد و تبيين. اين علاقه زمخشرى به علوم بلاغت- معانى و بيان كه ظاهرا خود وى اولين كسى بود كه آنها را بدين دو نام خواند [4]- حافظ جوان را از تفسير كلام به ادب مىكشانيد، و به مطالعه در اشعار و ديوانهاى عرب- كارى كه سراسر كشاف از آن پر بود و بىآشنايى با آن، فهم كشاف دشوار. مطالعه مفتاح نيز، كه در آن سكاكى مسايل بلاغت را نظم علمى داده بود، براى وى وسيلهاى بود جهت تعميق بيشتر در كشاف. بدين گونه، حافظ جوان از راه كشاف با رموز بلاغت آشنايى يافت و با سر اعجاز كتاب خدا. ذوق شاعرانه وى در آيات آسمانى قرآن چيزهايى كشف مىكرد كه بسيارى حافظان ديگر از دريافت آنها قاصر بودند: لطائف و اسرار بلاغت. اين آشنايى با رموز بلاغت رنگ خاصى به شعر او نيز داد. در واقع از تأثير همين توجه بود كه كلام او آكنده شد از نازككاريهاى مربوط به بلاغت. شايد يك نقاد واقف به رموز بلاغت در ادب قديم فارسى كمتر شعرى بتواند يافت كه بقدر كلام حافظ اسرار بلاغت در
آن رعايت شده باشد و كار وصل و فصل و تقديم و تأخير اجزاء كلام در آن تا اين حد حسابشده باشد. در هر حال علاقه اين حافظ جوان به كشاف در شيوه فكر و بيان او بىشك نفوذ ثمربخشى كرد. وى با آنكه خود از شيوه فكر معتزله بدور بود، از كشاف اين دانشمند معتزلى، پلى ساخت براى وصول به دواوين عرب. در حقيقت دواوين عرب از قديم مرجع عمده بود براى شناخت لغت قرآن، و براى فهم لطايف و دقايق بلاغت آن. چنانكه حفظ و فهم قرآن و نقل و روايت اشعار و دواوين عرب، در آن روزگاران، هنوز جزء اساس كار و برنامه كسى بود كه مىخواست اديب و نويسنده باشد. هر چند حكام و پادشاهان وقت نامههاشان به فارسى نوشته مىشد، اما هنوز خودنمايى و «عرض هنر» به عربى بود- عربيى كه حافظ جوان هم اگر نمىخواست عرض هنر كند باز دهانش از آن پر بود [5]. نشانه اين عربىدانى وى در سراسر ديوانش بچشم مىخورد. جامع قديم ديوان وى كه با وى ظاهرا همدرس و همصحبت بوده است آشكارا مىگويد كه اوقات او تا حد زيادى مستغرق بود به مطالعه در دواوين عرب. وجود اشعار ملمع كه بعضى از آنها اقتباس گونهاى است از اشعار و ابيات مشهور عربى شاهد ديگر است بر تبحر او در ادب عربى. از آن گذشته در شعر او هم تضمين اشعار عربى هست هم اخذ و نقل. اولين غزل ديوانش با تضمين از يك شعر منسوب به يزيد- خليفه اموى- آغاز شده است و چه بسيار چون و چراها كه شاعران بعد بر سر همين كار با حافظ كردهاند [6]. صحبت از اخذ و اقتباس از شعرى منسوب به اين خليفه منفور است نه استفاده از يك شعر خمريه. در واقع حتى مؤلف كشاف هم در مورد لازم، از تمثل به اشعارى كه متضمن معانى عشقى و وصف خمر هست، [7] ابا نداشته است. آنچه عيبجويان را به انتقاد حافظ واداشته است تضمين- كردنش از شعر منسوب به اين خليفه اموى بوده است- يزيد كه ياد او مخصوصا در قرنهاى بعد روز بروز منفورتر شده است و زشتتر. معهذا، اگر آن- گونه كه بررسيهاى محققان نشان مىدهد اين مصرع آغاز ديوان ربطى به- كلام يزيد نداشته باشد، تمام چونوچراهايى كه شاعران و اديبان دو سه قرن بعد درين باره با حافظ كردهاند به نظر مىآيد كه عبارت باشد از يك مصداق
«هياهوى بسيار براى هيچ» [8]. اما از اين گونه تضمينهاى عربى در شعر حافظ بسيار است و او ظاهرا بسبب شهرت آنها اشارهاى هم لازم نمىداند به تضمينى- بودنشان بكند سهل است در بعضى از آنها هم به اقتضاى مقام، هم به اقتضاى ميل و طبع خود، گهگاه دخالت مىكند و تصرف. گذشته از اينها اخذ و اقتباس از شعر عربى هم در شعر فارسيش هست و كم نيست. اين اخذ و اقتباس از كجا نشأت مىگيرد؟ ظاهرا- اگر مثل سعدى قصدش قدرتنمايى و اظهار مهارت خويش در نقل و بيان افكار گويندگان عرب نبوده است- لا اقل در پارهاى موارد اين افكار ناخودآگاه به ذهنش مىآمده است. اما اينكه ذهن او از تمام آنچه خوانده است تنها به بعضى افكار چسبيده باشد، حاكى است از آن خويشاوندى روحانى كه بين بعضى خاطرها هست و منشأ پارهاى تواردهاست.
اينكه او ساعات زيادى از اوقات كار يا فراغت را در مطالعه دواوين عرب بسرآورده- باشد محل شك نيست. در اين صورت آمدن بعضى مضامين عربى در شعر فارسى او نبايد مايه تعجب شود. كسى كه بارها در جست و جوى بقيه يا تمام ابياتى كه قسمتى از آن در كشاف نقل شده است در دواوين عرب تصفح مىكرده است مجموعههايى همچون اغانى ابو الفرج، حماسه ابو تمام، و حماسه بحترى را از نظر مىگذرانيده است و حتى ديوانهايى مانند ابو نواس، متنبى، بحترى، ابو فراس و ابو العلاء معرى را شايد زير و رو مىكرده است، ناچار از آن ميان بعضى از آن معانى كه با طرز فكر و ادراك او سنخيت و مناسبت داشته است در ذهنش مىمانده است و بعدها، شايد بعد از سالها كه از مطالعه اصل آنها مىگذشته است، نادانسته اما غالبا با تغيير صورت و به هرحال در صورتى بيشوكم مشابه با ساير آثار خود شاعر، در كلام او منعكس مىشده است، و وجود اين معانى در شعر او نه توارد است نه اتفاقى، امرى است ضرورى كه درباره ساير گويندگان هم نظير آن مكرر پيش مىآيد و در همه زمانها و زبانها. نشان زندگى اهل مدرسه و فكر و زبان آنها در اشعار اين حافظ جوان پيداست. بسيارى از اين غزلها در زير رواقهاى مدرسه بين طلاب و اهل فضل بىشك دست بدست مىشد. نه آيا بسيارى از اين طلاب جوان كه حافظ يا مقرى يا واعظ و يا محدث بودهاند، در عين حال ذوق و قريحه شعر و
شاعرى هم داشتهاند؟ شواهد اين امر در تذكرهها و تاريخها كم نيست. در اين صورت عجب نبايد داشت كه زندگى مدرسه حافظ را روز به روز بيشتر به- شاعرى تشويق كرده باشد و بيش از پيش از طرز فكر يك حافظ خشك خلوت- گزيده دور كرده باشد. بعلاوه ارتباط با دوستان شهر، رفت و آمد به مجالس نامآوران، و عشرتهاى بيرون از چهار ديوار مدرسه هم البته در وجود او بىتأثير- نمىماند. همين نكتهها بود كه حافظ جوان را، وراى بحث مدرسه و كشف- كشاف به شعر و ادب فارسى مىكشانيد و به مطالعه دواوين شاعران فارسى زبان.
آنچه محيط مطالبه مىكرد، آنچه از طبع شاعر مىجوشيد، و آنچه مورد تحسين و اعجاب دوستداران ذوق و ادب واقع مىشد همين اشعار فارسى بود و قدرتنماييهايى كه شاعر مىكرد، در استقبالها يا نظيرهگوييها. لزوم تقليد شيوههاى سنتى و پيروى از سبكهاى رايج يا مطلوب، شاعر جوان را غالبا وامىداشت به مطالعه در اشعار و دواوين فارسى. ازاينرو بود كه شعر حافظ، در اين ايام، هنوز يا لحن ظهير و كمال اسماعيل را بخاطر مىآورد يا شيوه سعدى و خواجو را. اين مايه آشنايى با ادب، ادب فارسى و عربى، از حافظ شهر رفتهرفته يك رند آزادانديش ساخت- بىتعصب و فارغ از قيد و بند. در روزگارى كه ارباب بىمروت دنيا دين و قدرت را سنگر مىسازند براى اغفال و تجاوز، كدام وجدان انسانى هست كه به آنچه منشأ اين نارواييهاست بىچون و چرا تسليم باشد؟ حتى يك حافظ خلوتنشين هم نمىتواند در چنين احوالى سكوت كند. وقتى وى ريا و فساد را در تمام طبقات به شكل زنندهاى عيان مىبيند، آيا پيش خود مثل عبيد زاكانى فكر نمىكند كه «تخم حرام اندازيد تا فرزندان شما فقيه و شيخ و مقرب سلطان باشند» [9]؟ در چنين روزگارى كه مىتواند در خلوت خويش باقى بماند و جز به ورد و دعاى نيمشب خويش كه فايدهاى هم از آن نديده است، به چيزى نينديشد؟ آنچه از وجود يك حافظ قرآن كه مىبايست اوقات خويش را همه در كار ورد شبانگاه و دعاى صبح بگذارند يك رند آزادانديش يا يك عارف مردم گريز بيرون آورد، بىثباتى و تزلزل حوادث بود و تمايلات درونى شاعر. در واقع از اين محيط و زمانه تصويرى كه ديوان شاعر عرضه مىكند عبارت است از فساد و ويرانى. با اينهمه، آنچه اين رنگ
تند گناه و فساد را به دنياى او مىزند بيان شاعرانه خود اوست و تمايلات درونى او. حافظ در اين اشعار چنان از گناه و فساد اهل زمانه شكايت دارد، چنان شيخ و صوفى و قاضى و محتسب را به يك چوب مىراند، چنان همه آفاق را پر از فتنه و شر نشان مىدهد كه انسان خيال مىكند دنياى او دنيايى بوده است واقعا استثنايى، دنيايى خيلى بيش از دنياى ما گناهآلود.
اين شكايتها و طعنههايى كه او بر دنياى خويش دارد، بعضى را به اين انديشه انداخته است كه بايد مثل خود او تمام فساد و گناه عصر را به گردن يك عامل بيندازند- هرج و مرج. درست مثل آنكه در عصر ما سقوط انسانيت را به جنگ جهانى دوم منسوب دارند. مثل اينكه جنگ جهانى دوم كه خود يك سقوط عظيم ديگر بود ديگر مسئولى نبايد داشته باشد و لازم نيست تحقيق كنند مسئول اين سقوط عظيم كه بوده است؟ اين البته تا حدى درست است. روزگار حافظ، اگر از روى ديوان وى تصوير شود، روزگارى بوده است آكنده از فساد و گناه، آكنده از تزوير و جنايت. تاريخ هم هست كه به اين مايه فساد و جنايت شهادت دهد. آنجا مادر يك پادشاه است كه در كامجوييهاى بىبندوبار خويش تا سرحد فحشاء پيش مىرود. زن يك پادشاه ديگر شوهر خويش را در خواب مىكشد، به اين گناه كه فاسق او را به حبس افكنده است. زن ديگرى برادر شوهر را بر ضد شوهر خويش تحريك مىكند تا از او كام بيابد يا نشئه انتقام. پسر امير- مبارز پدر را كور مىكند و زنش را مىگيرد. يك پادشاه ديگر امراى خويش را وامىدارد تا زنان خود را طلاق گويند و او خود براى آنها غزل مىسرايد.
اموال موهوم يك خاتون- نازخاتون- به ملك اشرف چوپانى بهانهاى مىدهد تا ملك و مال مردم را بزور غصب كند [10]. برادركشى و راهزنى كارى است كه پادشاهان نيز از آن ابا ندارند، و اميران و وزيران هم، كه كارشان دزدى است و ثناخوانى، دولتشان چنان بىدوام است كه از بر آمدنشان تا سقوط فاصلهاى نيست. اين تصويرى است كه تاريخ از روزگار حافظ عرضه مىكند و تصويرى هم كه ديوانش عرضه مىدارد از اين خوشتر نيست. آيا اين احوال «ملك دارا» [11] به عصر حافظ اختصاص داشت؟ در كدام دوره حكمرانان مثل با يزيد و جنيد بودهاند و در كدام روزگار انسانيت در حركت و تحول خويش