بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 36

«هياهوى بسيار براى هيچ» [8]. اما از اين گونه تضمينهاى عربى در شعر حافظ بسيار است و او ظاهرا بسبب شهرت آنها اشاره‌اى هم لازم نمى‌داند به تضمينى- بودنشان بكند سهل است در بعضى از آنها هم به اقتضاى مقام، هم به اقتضاى ميل و طبع خود، گهگاه دخالت مى‌كند و تصرف. گذشته از اينها اخذ و اقتباس از شعر عربى هم در شعر فارسيش هست و كم نيست. اين اخذ و اقتباس از كجا نشأت مى‌گيرد؟ ظاهرا- اگر مثل سعدى قصدش قدرت‌نمايى و اظهار مهارت خويش در نقل و بيان افكار گويندگان عرب نبوده است- لا اقل در پاره‌اى موارد اين افكار ناخودآگاه به ذهنش مى‌آمده است. اما اينكه ذهن او از تمام آنچه خوانده است تنها به بعضى افكار چسبيده باشد، حاكى است از آن خويشاوندى روحانى كه بين بعضى خاطرها هست و منشأ پاره‌اى تواردهاست.

اينكه او ساعات زيادى از اوقات كار يا فراغت را در مطالعه دواوين عرب بسرآورده- باشد محل شك نيست. در اين صورت آمدن بعضى مضامين عربى در شعر فارسى او نبايد مايه تعجب شود. كسى كه بارها در جست و جوى بقيه يا تمام ابياتى كه قسمتى از آن در كشاف نقل شده است در دواوين عرب تصفح مى‌كرده است مجموعه‌هايى همچون اغانى ابو الفرج، حماسه ابو تمام، و حماسه بحترى را از نظر مى‌گذرانيده است و حتى ديوانهايى مانند ابو نواس، متنبى، بحترى، ابو فراس و ابو العلاء معرى را شايد زير و رو مى‌كرده است، ناچار از آن ميان بعضى از آن معانى كه با طرز فكر و ادراك او سنخيت و مناسبت داشته است در ذهنش مى‌مانده است و بعدها، شايد بعد از سالها كه از مطالعه اصل آنها مى‌گذشته است، نادانسته اما غالبا با تغيير صورت و به هرحال در صورتى بيش‌وكم مشابه با ساير آثار خود شاعر، در كلام او منعكس مى‌شده است، و وجود اين معانى در شعر او نه توارد است نه اتفاقى، امرى است ضرورى كه درباره ساير گويندگان هم نظير آن مكرر پيش مى‌آيد و در همه زمانها و زبانها. نشان زندگى اهل مدرسه و فكر و زبان آنها در اشعار اين حافظ جوان پيداست. بسيارى از اين غزلها در زير رواقهاى مدرسه بين طلاب و اهل فضل بى‌شك دست بدست مى‌شد. نه آيا بسيارى از اين طلاب جوان كه حافظ يا مقرى يا واعظ و يا محدث بوده‌اند، در عين حال ذوق و قريحه شعر و


صفحه 37

شاعرى هم داشته‌اند؟ شواهد اين امر در تذكره‌ها و تاريخها كم نيست. در اين صورت عجب نبايد داشت كه زندگى مدرسه حافظ را روز به روز بيشتر به- شاعرى تشويق كرده باشد و بيش از پيش از طرز فكر يك حافظ خشك خلوت- گزيده دور كرده باشد. بعلاوه ارتباط با دوستان شهر، رفت و آمد به مجالس نام‌آوران، و عشرتهاى بيرون از چهار ديوار مدرسه هم البته در وجود او بى‌تأثير- نمى‌ماند. همين نكته‌ها بود كه حافظ جوان را، وراى بحث مدرسه و كشف- كشاف به شعر و ادب فارسى مى‌كشانيد و به مطالعه دواوين شاعران فارسى زبان.

آنچه محيط مطالبه مى‌كرد، آنچه از طبع شاعر مى‌جوشيد، و آنچه مورد تحسين و اعجاب دوستداران ذوق و ادب واقع مى‌شد همين اشعار فارسى بود و قدرت‌نماييهايى كه شاعر مى‌كرد، در استقبالها يا نظيره‌گوييها. لزوم تقليد شيوه‌هاى سنتى و پيروى از سبكهاى رايج يا مطلوب، شاعر جوان را غالبا وامى‌داشت به مطالعه در اشعار و دواوين فارسى. ازاين‌رو بود كه شعر حافظ، در اين ايام، هنوز يا لحن ظهير و كمال اسماعيل را بخاطر مى‌آورد يا شيوه سعدى و خواجو را. اين مايه آشنايى با ادب، ادب فارسى و عربى، از حافظ شهر رفته‌رفته يك رند آزادانديش ساخت- بى‌تعصب و فارغ از قيد و بند. در روزگارى كه ارباب بى‌مروت دنيا دين و قدرت را سنگر مى‌سازند براى اغفال و تجاوز، كدام وجدان انسانى هست كه به آنچه منشأ اين نارواييهاست بى‌چون و چرا تسليم باشد؟ حتى يك حافظ خلوت‌نشين هم نمى‌تواند در چنين احوالى سكوت كند. وقتى وى ريا و فساد را در تمام طبقات به شكل زننده‌اى عيان مى‌بيند، آيا پيش خود مثل عبيد زاكانى فكر نمى‌كند كه «تخم حرام اندازيد تا فرزندان شما فقيه و شيخ و مقرب سلطان باشند» [9]؟ در چنين روزگارى كه مى‌تواند در خلوت خويش باقى بماند و جز به ورد و دعاى نيم‌شب خويش كه فايده‌اى هم از آن نديده است، به چيزى نينديشد؟ آنچه از وجود يك حافظ قرآن كه مى‌بايست اوقات خويش را همه در كار ورد شبانگاه و دعاى صبح بگذارند يك رند آزادانديش يا يك عارف مردم گريز بيرون آورد، بى‌ثباتى و تزلزل حوادث بود و تمايلات درونى شاعر. در واقع از اين محيط و زمانه تصويرى كه ديوان شاعر عرضه مى‌كند عبارت است از فساد و ويرانى. با اين‌همه، آنچه اين رنگ‌


صفحه 38

تند گناه و فساد را به دنياى او مى‌زند بيان شاعرانه خود اوست و تمايلات درونى او. حافظ در اين اشعار چنان از گناه و فساد اهل زمانه شكايت دارد، چنان شيخ و صوفى و قاضى و محتسب را به يك چوب مى‌راند، چنان همه آفاق را پر از فتنه و شر نشان مى‌دهد كه انسان خيال مى‌كند دنياى او دنيايى بوده است واقعا استثنايى، دنيايى خيلى بيش از دنياى ما گناه‌آلود.

اين شكايتها و طعنه‌هايى كه او بر دنياى خويش دارد، بعضى را به اين انديشه انداخته است كه بايد مثل خود او تمام فساد و گناه عصر را به گردن يك عامل بيندازند- هرج و مرج. درست مثل آنكه در عصر ما سقوط انسانيت را به جنگ جهانى دوم منسوب دارند. مثل اينكه جنگ جهانى دوم كه خود يك سقوط عظيم ديگر بود ديگر مسئولى نبايد داشته باشد و لازم نيست تحقيق كنند مسئول اين سقوط عظيم كه بوده است؟ اين البته تا حدى درست است. روزگار حافظ، اگر از روى ديوان وى تصوير شود، روزگارى بوده است آكنده از فساد و گناه، آكنده از تزوير و جنايت. تاريخ هم هست كه به اين مايه فساد و جنايت شهادت دهد. آنجا مادر يك پادشاه است كه در كام‌جوييهاى بى‌بندوبار خويش تا سرحد فحشاء پيش مى‌رود. زن يك پادشاه ديگر شوهر خويش را در خواب مى‌كشد، به اين گناه كه فاسق او را به حبس افكنده است. زن ديگرى برادر شوهر را بر ضد شوهر خويش تحريك مى‌كند تا از او كام بيابد يا نشئه انتقام. پسر امير- مبارز پدر را كور مى‌كند و زنش را مى‌گيرد. يك پادشاه ديگر امراى خويش را وامى‌دارد تا زنان خود را طلاق گويند و او خود براى آنها غزل مى‌سرايد.

اموال موهوم يك خاتون- نازخاتون- به ملك اشرف چوپانى بهانه‌اى مى‌دهد تا ملك و مال مردم را بزور غصب كند [10]. برادركشى و راهزنى كارى است كه پادشاهان نيز از آن ابا ندارند، و اميران و وزيران هم، كه كارشان دزدى است و ثناخوانى، دولتشان چنان بى‌دوام است كه از بر آمدنشان تا سقوط فاصله‌اى نيست. اين تصويرى است كه تاريخ از روزگار حافظ عرضه مى‌كند و تصويرى هم كه ديوانش عرضه مى‌دارد از اين خوش‌تر نيست. آيا اين احوال «ملك دارا» [11] به عصر حافظ اختصاص داشت؟ در كدام دوره حكمرانان مثل با يزيد و جنيد بوده‌اند و در كدام روزگار انسانيت در حركت و تحول خويش‌


صفحه 39

گهگاه تا حد سقوط نرفته است؟ اگر اين تبهكاريها ملاك قضاوت باشد بايد انسانيت را از آغاز تاريخش دستخوش سقوط خواند.

در واقع آنچه به اين فساد و جنايت رنگ عصر مى‌داد عبارت بود از تمايلات درونى شاعر: طبع و نهاد شاعر كه حساسيتش به هيچ‌چيزى نه محدود مى‌شود نه راضى. البته تاريخ را اگر بخواهند از روى شكايتها و اعتراضات اشخاص ناراضى بنويسند چيزى نخواهد بود جز يك سلسله حماقتها و جنايات.

چنانكه از حرف ستايشگران هم اگر كسى بخواهد تاريخ بسازد مثل اين است كه از روى نطقها و آمارهاى رسمى و تبليغاتى بخواهد احوال زمانه را درك و بيان كند. اما طبع انسان را هم بايد حساب كرد و خاصه طبع شاعر را. گذشته- ها، گذشته‌هاى دور دست شاعران كهن هم تمام ناخرسندى است و شكايتگرى.

منوچهرى دامغانى تمام شاعران دربار مسعود را به چشم مدعى و رقيب مى‌نگرد و از دست اين حاسدان دلى دارد كه از آن لخت خون مى‌ريزد. مگر خاقانى، انورى، و ظهير از اوضاع زمانه خويش كم شكايت دارند و از ابناى خويش.

متنبى، شاعر عرب، ديوانش سراسر پر است از طعن بر اهل روزگار و ابو العلاء معرى نيز از اين حيث مثل اوست، هر چند منصفانه مسئوليت خويش را نيز فراموش نمى‌كند [12]. اين شكايتها طبيعى است خاصه از يك شاعر كه دنياى خدا را آن‌چنان كه هست، هيچ‌وقت نمى‌تواند قبول كند. بله، اين روح مستعد و حساس، در رؤياهاى عزلت‌جويانه خويش تدريجا به جايى مى‌رسد كه گمان مى‌كند شعر اساس تمام عالم است و هيچ كارى از آن برتر نيست. كدام هنرمند است كه هنر خويش را از آوازخوانى، مجسمه‌سازى، نقاشى يا شاعرى چنين تلقى نكند؟ اما وقتى مى‌بيند آنچه او دارد نسبت به آنچه ديگران يافته‌اند يك محروميت بيش نيست، از كوره در مى‌رود و به خشم و خروش مى‌آيد. پيش خود مى‌انديشد كه فلان وزير نه از او بهتر چيز مى‌فهمد نه استعداد و هنرى بيشتر دارد. در اين صورت همان پيشرفت او آيا شاهدى نيست از اينكه مستعدان محروم مى‌مانند و آدمهاى بى‌استعداد پيش مى‌روند؟ «ابلهان را همه شربت ز گلاب و قند است»، و قوت دانا چيزى نيست جز خون جگر. اين خون جگر در واقع همان تأسف و اندوه عميقى است كه او از پيشرفت خران دوپا دارد، پيشرفت كسانى كه نان دلقكى و


صفحه 40

سفاهت خويش را مى‌خورند يا نان دلقك‌پرستى و سفاهت دوستى مردم را. در اين صورت آيا آدم مستعدى مثل عبيد زاكانى حق ندارد از زبان يك لولى به- فرزند خويش بگويد كه از علم مرده ريگ اهل مدرسه يك جو از هيچ جا حاصل نمى‌شود [13] و حافظ به شكايت و ملال يادآورى كند كه «فلك به مردم نادان دهد زمام مراد»؟ شاعر شيراز در روزگار خويش همه جا بى‌ثباتى مى‌ديد و ناپايدارى. اين تزلزل و ناپايدارى هر روز شاهد تازه‌اى از زندگى روزانه براى وى عرضه مى‌كرد. همين شاه شيخ، كه قصر با شكوه او در نزد ستايشگران و مسخرگان داستان ايوان مدائن را تجديد مى‌كرد، نه آيا در سايه ايوان خويش با سرنوشت شوم خود ميعاد ملاقات يافت؟ اين انديشه‌ها نفرت و دل‌زدگى را درون جان وى سر مى‌داد، نفرتى كه در وجود وى زهر خود را اندك اندك مى‌چكاند، سرانجام او را به سوى انزوا مى‌كشيد. اين نفرت او را با هر چه غير انسانى بود طرف مى‌كرد: با جور و فساد. نفرت وى از آن چيزى بود كه واعظ را به رياكارى وامى‌داشت، كلو را به تجاوزگرى و قاضى را به- حق‌شكنى. آيا اين نفرت كافى نبود تا يك حافظ مسجدنشين را هم از «واعظ شحنه‌شناس» [14] جدا كند هم از صوفى رياكار. در چنين احوالى جز انزواى روحانى چه راه ديگر در پيش او بود؟ كسى كه نمى‌تواند تمام دنيا را با ميل خود منطبق كند چاره‌اى ندارد جز آنكه تمام دنيا را رها كند. اما او تمام دنيا را رها نكرد- نه زن و فرزند او را به اين كار اجازه مى‌داد نه شغل و مطالعه.

با اين‌همه در اطراف خويش هر چه مى‌ديد در وى انديشه‌هاى يأس‌انگيز مى‌رويانيد. اين انديشه‌ها براى شاعر جوان مايه نوميدى بود و دل‌نگرانى. همه چيز را در نظر او متزلزل مى‌كرد و همه چيز را بى‌حقيقت. بدين گونه بازى غيرت كه در وجود او يك زاهد را از «صومعه» به «دير مغان» آورد از اين حافظ شهر كه قرآن را به چهارده روايت مى‌خواند و ورد نيم‌شب و ذكر صبحگاه قلبش را روشنى و صفا مى‌داد يك خراباتى ساخت، يك مقيم كوچه رندان كه زاهدان، رياكاران و دنياجويان را به چشم سوء ظن مى‌ديد و تحقير. از وقتى اين حافظ شهر در اين كوچه رندان خانه يافت وجودى شد اثيرى و لمس‌ناپذير.

ديگر نه يك «حافظ» را كسى توانست در وجود وى بازشناسد نه يك خراباتى‌


صفحه 41

را. مثل سياله‌اى شد كه دايم ظرف عوض مى‌كرد، و از مسجد تا خرابات دايم در حركت بود. مشكل عمده‌اى كه در شناخت حافظ پيش آمد از اينجاست. در اين كوچه رندان، كه ميان مسجد و ميخانه راهى است- كه مى‌تواند اين حافظ شهر را بازشناسد؟ كه مى‌تواند از اين كوچه به‌سلامت بگذرد و بى‌ملامت؟ از اين كوچه مرموز كه همه چيز آن با آنچه نزد آدمهاى عادى هست تفاوت دارد.

آدمهاى آن نه به دنيا سر فرودمى‌آورند نه به آخرت. نه مال و جاه مى‌جويند نه كام و آسايش. نه تسليم ننگ و نام مى‌شوند نه پايبند دين و دانش. اما راستى اين حرفها چيست؟ كدام دوستدار حافظ هست كه او را چنين بى‌پرده وصف كند، دور از عنوانهايى كه پندار ساده‌دلان به او مى‌بندد؟ بسيارند كسانى كه حافظ براى آنها لسان الغيب است و شاعر آسمانى. اما يك رند هم مى‌تواند همه اينها باشد و گهگاه چيزى بالاتر. رند كيست؟ آنكه به هيچ‌چيز سر فرودنمى‌آورد-، از هيچ‌چيز نمى‌ترسد و زير اين چرخ كبود، زهر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است. نه خود را مى‌بيند و نه به رد و قبول غير نظر دارد. اندر دو جهان كرا بود زهره اين؟ در دنيايى كه همه چيز به ميزان پول سنجيده مى‌شود، در دنيايى كه نام‌آوران عصر براى صيد زر و سيم نه پرواى نام دارند نه انديشه جان، فراغتى و كتابى و گوشه چمنى، براى كه كفايت مى‌كند؟ براى يك رند. براى يك آزادانديش بى‌خيال كه اين‌همه غوغاى خودپرستى كه در جهان هست براى وى چيزى جز يك فرياد پوچ نيست. در دنيايى كه زاهد و واعظ شحنه‌شناس مى‌خواهند حق را به سجودى و نبى را به درودى فريب دهند كه مى‌تواند مسجد و صومعه را خراب- كند، خلق را و قضاوتشان را ناديده گيرد، در كار خدا و خلق از چون و چرا دم زند، بجز يك رند؟ درست است كه حافظ هنوز اين بى‌رنگى رندانه را همه جا ندارد، درست است كه او نيز گهگاه يك آدم عادى است، از ديگران تقاضا دارد و ملاحظه، آنچه را ديگران مى‌پسندند مى‌پسندد و آنچه را همگان رد- مى‌كنند رد مى‌كند، اما آخر كه مى‌تواند دايم در اين كوچه رندان بنشيند و هرگز با ديگران برخورد نكند؟ هر چه هست حافظ نيز از وحشت و تنهايى اين كوچه گهگاه دلش مى‌گيرد و بيرون مى‌آيد به دنياى عادى، به دنياى شيخ ابواسحاق‌ها و حاجى قوام‌ها. در همين دنياى عادى است كه سقوط شاه شيخ‌


صفحه 42

او را زياده از حد، و بيش از يك رند آزار مى‌دهد و چند روزى بعد از آن دولت مستعجل، بارگاه نوبناى شاه شيخ را- كه به يك خرابات متروك شباهت دارد- مى‌بيند كه آنجا همه چيز بوى درد و سوك مى‌دهد و حتى خم مى نيز كه هست «خون در دل دارد و پا در گل» [15]. در چنين گيرودار ترس و نفرت كه احتياط «نفسها را در سينه حبس مى‌كند» آيا بايد مثل همه رياكاران در آستين مرقع پياله پنهان كرد؟ نه، بايد خرقه را با اشك از لكه‌هاى مى‌شست، بايد گريه كرد بر اين روزگار كه موسم ورع و روزگار پرهيز است!


صفحه 43

4

رند و محتسب‌

سايه دولت امير مبارز، مثل يك كابوس گران بر شهر رندان شوم بود و ناهموار. شيراز كه در آخرين روزهاى حكومت بواسحاقى، بيش از پيش در دست «رنود و اوباش» افتاده بود و هيچ‌كس از ترس آنها نمى‌توانست صبح و شام از خانه سر بيرون آورد [1]، با غلبه امير مبارز شاهد ورود نظم شد و سختگيرى.

وقتى در ميدان سعادت شاه شيخ را محرمانه، در حالى كه او را از بيم غوغا پنهانى و درون يك جوال كاه از اصفهان به شيراز آورده بودند، مثل يك جانى سياست كردند ديگر اميدى براى رندان نماند. اين سلطنت بى‌دوام كه رندان شهر آرزوى بازگشت آن را داشتند مخصوصا براى آزادانديشان- اهل ذوق و انديشه- يك دوره طلايى محسوب مى‌شد. درست است كه در تمام اين دوره علما و زاهدان از احترام و نفوذ بهره‌ور بودند، اما وجود آنها دنياى- آزادانديشان را محدود نمى‌كرد. در كنار پارسايان كه شب و روز آنها همه در عبادت و ذكر و دعا مى‌گذشت كسانى هم بودند كه همه با خرابات شهر سر و كار داشتند و در پشت ديوارهاى كوتاه و بى‌حفاظ خانه‌هاى يهود و مجوس، دور از ستيزه و عربده محتسب و عسس اما با بيم و نگرانى ناشى از بدگمانى، مى‌توانستند تمام دنيا را به باد فراموشى بسپارند. خرابات شهر كه منزلگه رندان فارغ از ننگ و نام بود همه گونه لذت را براى آنها عرضه مى‌كرد. تمتع از شاهدان بازارى و زنان بى‌بندوبار- كه از قديم بعضى‌شان را خراباتيان به- بهاى خوب مى‌خريدند و تا حدى بزور به كار بد مى‌نشاندند [2]- رندان بى‌نام و ننگ را كه از ذوق خانه بى‌بهره يا از قيد خانه ناراضى بودند نوازش مى‌داد.