سفاهت خويش را مىخورند يا نان دلقكپرستى و سفاهت دوستى مردم را. در اين صورت آيا آدم مستعدى مثل عبيد زاكانى حق ندارد از زبان يك لولى به- فرزند خويش بگويد كه از علم مرده ريگ اهل مدرسه يك جو از هيچ جا حاصل نمىشود [13] و حافظ به شكايت و ملال يادآورى كند كه «فلك به مردم نادان دهد زمام مراد»؟ شاعر شيراز در روزگار خويش همه جا بىثباتى مىديد و ناپايدارى. اين تزلزل و ناپايدارى هر روز شاهد تازهاى از زندگى روزانه براى وى عرضه مىكرد. همين شاه شيخ، كه قصر با شكوه او در نزد ستايشگران و مسخرگان داستان ايوان مدائن را تجديد مىكرد، نه آيا در سايه ايوان خويش با سرنوشت شوم خود ميعاد ملاقات يافت؟ اين انديشهها نفرت و دلزدگى را درون جان وى سر مىداد، نفرتى كه در وجود وى زهر خود را اندك اندك مىچكاند، سرانجام او را به سوى انزوا مىكشيد. اين نفرت او را با هر چه غير انسانى بود طرف مىكرد: با جور و فساد. نفرت وى از آن چيزى بود كه واعظ را به رياكارى وامىداشت، كلو را به تجاوزگرى و قاضى را به- حقشكنى. آيا اين نفرت كافى نبود تا يك حافظ مسجدنشين را هم از «واعظ شحنهشناس» [14] جدا كند هم از صوفى رياكار. در چنين احوالى جز انزواى روحانى چه راه ديگر در پيش او بود؟ كسى كه نمىتواند تمام دنيا را با ميل خود منطبق كند چارهاى ندارد جز آنكه تمام دنيا را رها كند. اما او تمام دنيا را رها نكرد- نه زن و فرزند او را به اين كار اجازه مىداد نه شغل و مطالعه.
با اينهمه در اطراف خويش هر چه مىديد در وى انديشههاى يأسانگيز مىرويانيد. اين انديشهها براى شاعر جوان مايه نوميدى بود و دلنگرانى. همه چيز را در نظر او متزلزل مىكرد و همه چيز را بىحقيقت. بدين گونه بازى غيرت كه در وجود او يك زاهد را از «صومعه» به «دير مغان» آورد از اين حافظ شهر كه قرآن را به چهارده روايت مىخواند و ورد نيمشب و ذكر صبحگاه قلبش را روشنى و صفا مىداد يك خراباتى ساخت، يك مقيم كوچه رندان كه زاهدان، رياكاران و دنياجويان را به چشم سوء ظن مىديد و تحقير. از وقتى اين حافظ شهر در اين كوچه رندان خانه يافت وجودى شد اثيرى و لمسناپذير.
ديگر نه يك «حافظ» را كسى توانست در وجود وى بازشناسد نه يك خراباتى
را. مثل سيالهاى شد كه دايم ظرف عوض مىكرد، و از مسجد تا خرابات دايم در حركت بود. مشكل عمدهاى كه در شناخت حافظ پيش آمد از اينجاست. در اين كوچه رندان، كه ميان مسجد و ميخانه راهى است- كه مىتواند اين حافظ شهر را بازشناسد؟ كه مىتواند از اين كوچه بهسلامت بگذرد و بىملامت؟ از اين كوچه مرموز كه همه چيز آن با آنچه نزد آدمهاى عادى هست تفاوت دارد.
آدمهاى آن نه به دنيا سر فرودمىآورند نه به آخرت. نه مال و جاه مىجويند نه كام و آسايش. نه تسليم ننگ و نام مىشوند نه پايبند دين و دانش. اما راستى اين حرفها چيست؟ كدام دوستدار حافظ هست كه او را چنين بىپرده وصف كند، دور از عنوانهايى كه پندار سادهدلان به او مىبندد؟ بسيارند كسانى كه حافظ براى آنها لسان الغيب است و شاعر آسمانى. اما يك رند هم مىتواند همه اينها باشد و گهگاه چيزى بالاتر. رند كيست؟ آنكه به هيچچيز سر فرودنمىآورد-، از هيچچيز نمىترسد و زير اين چرخ كبود، زهر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است. نه خود را مىبيند و نه به رد و قبول غير نظر دارد. اندر دو جهان كرا بود زهره اين؟ در دنيايى كه همه چيز به ميزان پول سنجيده مىشود، در دنيايى كه نامآوران عصر براى صيد زر و سيم نه پرواى نام دارند نه انديشه جان، فراغتى و كتابى و گوشه چمنى، براى كه كفايت مىكند؟ براى يك رند. براى يك آزادانديش بىخيال كه اينهمه غوغاى خودپرستى كه در جهان هست براى وى چيزى جز يك فرياد پوچ نيست. در دنيايى كه زاهد و واعظ شحنهشناس مىخواهند حق را به سجودى و نبى را به درودى فريب دهند كه مىتواند مسجد و صومعه را خراب- كند، خلق را و قضاوتشان را ناديده گيرد، در كار خدا و خلق از چون و چرا دم زند، بجز يك رند؟ درست است كه حافظ هنوز اين بىرنگى رندانه را همه جا ندارد، درست است كه او نيز گهگاه يك آدم عادى است، از ديگران تقاضا دارد و ملاحظه، آنچه را ديگران مىپسندند مىپسندد و آنچه را همگان رد- مىكنند رد مىكند، اما آخر كه مىتواند دايم در اين كوچه رندان بنشيند و هرگز با ديگران برخورد نكند؟ هر چه هست حافظ نيز از وحشت و تنهايى اين كوچه گهگاه دلش مىگيرد و بيرون مىآيد به دنياى عادى، به دنياى شيخ ابواسحاقها و حاجى قوامها. در همين دنياى عادى است كه سقوط شاه شيخ
او را زياده از حد، و بيش از يك رند آزار مىدهد و چند روزى بعد از آن دولت مستعجل، بارگاه نوبناى شاه شيخ را- كه به يك خرابات متروك شباهت دارد- مىبيند كه آنجا همه چيز بوى درد و سوك مىدهد و حتى خم مى نيز كه هست «خون در دل دارد و پا در گل» [15]. در چنين گيرودار ترس و نفرت كه احتياط «نفسها را در سينه حبس مىكند» آيا بايد مثل همه رياكاران در آستين مرقع پياله پنهان كرد؟ نه، بايد خرقه را با اشك از لكههاى مىشست، بايد گريه كرد بر اين روزگار كه موسم ورع و روزگار پرهيز است!
4
رند و محتسب
سايه دولت امير مبارز، مثل يك كابوس گران بر شهر رندان شوم بود و ناهموار. شيراز كه در آخرين روزهاى حكومت بواسحاقى، بيش از پيش در دست «رنود و اوباش» افتاده بود و هيچكس از ترس آنها نمىتوانست صبح و شام از خانه سر بيرون آورد [1]، با غلبه امير مبارز شاهد ورود نظم شد و سختگيرى.
وقتى در ميدان سعادت شاه شيخ را محرمانه، در حالى كه او را از بيم غوغا پنهانى و درون يك جوال كاه از اصفهان به شيراز آورده بودند، مثل يك جانى سياست كردند ديگر اميدى براى رندان نماند. اين سلطنت بىدوام كه رندان شهر آرزوى بازگشت آن را داشتند مخصوصا براى آزادانديشان- اهل ذوق و انديشه- يك دوره طلايى محسوب مىشد. درست است كه در تمام اين دوره علما و زاهدان از احترام و نفوذ بهرهور بودند، اما وجود آنها دنياى- آزادانديشان را محدود نمىكرد. در كنار پارسايان كه شب و روز آنها همه در عبادت و ذكر و دعا مىگذشت كسانى هم بودند كه همه با خرابات شهر سر و كار داشتند و در پشت ديوارهاى كوتاه و بىحفاظ خانههاى يهود و مجوس، دور از ستيزه و عربده محتسب و عسس اما با بيم و نگرانى ناشى از بدگمانى، مىتوانستند تمام دنيا را به باد فراموشى بسپارند. خرابات شهر كه منزلگه رندان فارغ از ننگ و نام بود همه گونه لذت را براى آنها عرضه مىكرد. تمتع از شاهدان بازارى و زنان بىبندوبار- كه از قديم بعضىشان را خراباتيان به- بهاى خوب مىخريدند و تا حدى بزور به كار بد مىنشاندند [2]- رندان بىنام و ننگ را كه از ذوق خانه بىبهره يا از قيد خانه ناراضى بودند نوازش مىداد.
بادهخوارى يك تفريح عادى بود كه پادشاه و محتسب هم از آن روى گردان نبودند.
در شيراز «انگور مثقالى به غايت نيكو بود» [3] و فراوان، و از همينجا مىتوان نسب قديم شراب شيراز را بازشناخت. شرب اليهود، كه پنهانى بود و تنها، مخصوصا كار قاضيان بود و جهودان [4]. بعلاوه بنگ و افيون هم نزد بيماران شهر رايج بود، و به شوخى آنكه بنگ و شراب با هم مىخورد كريم الطرفين خوانده- مىشد [5]. عياران شهر در شبرويها و مردمرباييهاى خويش حتى از اينكه مشك در قدح حريف بريزند و او را بىهوش كنند غافل نبودند [6]. اين شوق به شراب، غالبا عصيانى به قرآن نبود، ناشى بود از اميد به رحمت و عفو الهى. اما ذوق و لذتجويى در همه احوال عامه جلوه داشت. زن در خرابات البته فتنهانگيزى مىكرد، اما در خانه نيز بىدستوپا نبود. نه آيا آن همه داستانها كه در مطايبات عبيد زاكانى هست تا حدى از بىبندوباريهاى عصر حكايت دارد؟
خرابات البته نه اختصاص به شيراز داشت و نه محدود به اين دوره بىبندوبارى- بود. در روزگار پيرى حافظ هم، كه منتهى شد به غلبه تيمور، از خرابات شيراز كه «بيت لطف» خوانده مىشد مبلغى به عنوان ماليات به خزانه دولت مىرسيد [7]. زنان خرابات كه مثل «دختر رز» از مستورى توبه مىكردند مىتوانستند با اجازه محتسب «كار به دستورى» كنند. از اين گذشته،- همجنسبازى رسم رايجى بود. چنانكه حتى گوشه خانقاه و خلوت مدرسه هم ممكن بود صحنه آن باشد. تركان كه پادشاهان و امراى عصر غالبا از آنها بودند، در اين ايام نامشان با اين رسم همجنسگرايى همه جا همراه بود. در همين دورههاى نزديك بود كه اتابك يزد- حاجى شاه- براى خاطر پسرى خوبروى كه همراه برادر شاه شيخ- كيخسرو اينجو- به آنجا رفته بود چنان رسوايى ببار آورد كه حكومت او- دولت اتابكان يزد- بر سر آن رفت [8]. ديوانهاى شعرا در اين ايام آگنده است از حكايات و اشارات راجع به شراب و شاهد.
آيا شمس الدين محمد- كه مقارن اين روزگاران سالهاى بعد از سى سالگى را مىگذرانيد- از اين عيشهاى نهانى، كه در آن دوره در شيراز آن همه رايج بود، بر كنار مىماند؟ ذوق و ادب امروزه ما دوست دارد به اين سؤال «آرى» بگويد اما سراسر ديوان خواجه وصف شراب است و شاهد كه آشكارا «نه»
مىگويد. بعلاوه ذوق و فهم مردم نزديك به عهد او يك قرن بعد كه جامى و مير- علىشير مىزيستند- چنان وى را با اين عوالم آشنا مىديده است كه مىتوانسته- است قصه عشقبازى او را با پسر مفتى [9] شهر نقل كند يا جعل. وقتى در دوره شاه شجاع، كه شاعر در آن سوى چهل و پنجاه سال مىزيست، در مظان چنين گمانها مىتوانست باشد در عهد شاه شيخ حالش پيداست. يك شاعر جوان كه حد اكثر، سالهاى بين سى و چهل را مىگذرانيد و با دربار بىبندوبار يك پادشاه عشرتجوى بادهپرست ارتباط داشته است آيا اگر به شيوه بزرگان عصر خويش با جوانان دلكش و پيران مىفروش سر و سرى داشته باشد جاى شگفتى است؟ كسى كه بخواهد از روى غزلهاى وى سر گذشتى از عشقهاى هوسآلود و عيشهاى نهانى وى بهم ببافد بىشك كارى مضحك مىكند. اما داستان احوال نفسانى او را از اين غزلها- تا آنجا كه بتوان آنها را به ترتيب تاريخ در- آورد- مىتوان تا حدى درست كرد. البته احوالى چون عتاب و فراق و غيرت و حسد لازمه عشقهايى از اين گونه هست. عشقهايى كه در آن صحبت از رقيب و مدعى هست و از كسى كه مىتواند معشوق را با حيله و زر بدست- بياورد، روز بازار مناسبى است براى اين گونه احساسات و اين گونه حرفها. اما در باب رنديهاى شاعر هم مبالغه نبايد كرد. براى كسى كه عادت كرده است حافظ را هميشه فراز آسمانها بجويد و در ميان ابرهاى ابهام و عظمت مدفونش بيابد چطور ممكن است اين تصور پيش آيد كه وى نيز در روزگار جوانى- چنانكه افتد و دانى- به دام اين هوسهاى شيطانى افتاده باشد؟ با اينهمه، اين قهرمان رؤياهاى رمانتيسم ايران جديد را نمىتوان از اين پستيها و زبونيهاى دور از قهرمانى هم تبرئه كرد. اما اگر نيز تبرئه مىشد ديگر يك انسان واقعى نمىبود، چيزى مىشد از نوع اولياء و قديسان كه آنها نيز خود در روزگاران جوانى و در ادوار قبل از توبه و رياضت از اين گونه عوالم بكلى بر كنار نبودهاند- دستكم در قصههايى كه از غالب آنها بازمانده است. بهر حال آنچه در دوره بواسحاقى براى حافظ و براى تمام كسانى كه با ذوق و هنر سر و كارى داشتند اهميت داشت مسامحهاى بود كه در كارها حاكم بود و به آنها اجازه مىداد اگر نيز به باده و ساده آلوده نيستند با آزادى از آن چيزها صحبت-
بدارند و زهد ريايى و گرفت و گير زاهد و محتسب را مانعى براى اظهار آلام و آمال خويش نشمارند. ازاينرو بود كه تجديد دوران سلطنت شاه شيخ در اين روزهاى غلبه امير مبارز آرزوى رندان بود. نه فقط آزادانديشان كه از اين سختگيريهاى محتسبمآبانه امير مبارز رنج مىبردند بلكه نيز رنود و اوباش شهر كه خرابات و «بيت لطف» پناهگاه روحشان بود و محل تفريحشان. درست است كه در روزگار شاه شيخ نيز، به سبب سوء ظنى كه او نسبت به شيرازيها داشت گهگاه جاندارها يك رند را بازداشت مىكردند و او را به جرم حمل اسلحه جلب مىكردند، اما در تمام شهر رندان بيشتر اوقات آزادى داشتند خاصه آنها كه در حمايت كلوها بودند و پهلوانان منسوب به شاه شيخ.
اين غلبه رندان، كه حكومت شاه شيخ را رنگ خاصى مىداد، علت عمدهاش نوميدى و بر كنارى كسانى از صالحان شيراز بود كه علاقهاى به همكارى با حكام و امراى وقت نشان نمىدادند. در واقع اين «برج اولياء» وضعى داشت كه درون آن پارسايان و پاكان، خويش را از هر كارى كنار مىكشيدند و ميدان را به دست كسانى مىسپردند كه از هيچگونه آلودگى پروا نداشتند- بسيارى از علما و زهاد ارتباط با حكام را زشت مىشمردند و بهمنزله اهانتى به علم و تقوى. شيخ نور الدين خراسانى، كه در اوايل جوانى حافظ وفات يافت، از صحبت حكام به شدت نفرت داشت. مىگويند يك روز حاكم وقت به ديدار وى رفت. چون شيخ خبر يافت روى ترش كرد و با تندى گفت اينها از من چه خواهند كه وقتم را پريشان مىدارند نه انسى به آنها دارم نه حاجتى [10]. گويى اينها رفت و آمد با حكام را خلاف توكل مىدانستند و مايه آلودگى. قوام الدين عبد الله، استاد بزرگ عصر كه حافظ سالها از درسگاه او بهره مىبرد، يكجا طى قطعه شعرى به دوستان خويش توصيه مىكرد كه دوات اهل علم را ملازم باشيد و از اصحاب قلمدان حذر كنيد از آنكه ولايت اهل علم عزل ندارد در صورتى كه اهل عمل عزلشان آمدنى است و رويدادنى [11]. نه فقط نزد زهاد و علما اين ارتباط با حكام مايه آلودگى تلقى مىشد آزادانديشان هم از آن، به عنوان چيزى كه وقت و فكر انسان را پريشان مىدارد، دورى مىكردند و حافظ در چنين احوالى بود كه «صحبت حكام» را «ظلمت شب يلدا» مىخواند. حاصل
اين رميدگى و سرخوردگى نيكان و آزادانديشان عبارت بود از غلبه اوباش و رنود بر كارها. در واقع نه حاجى قوام مىتوانست بىهمكارى اين رندان و ياريهاشان كار تمغا را صورت دهد، نه شاه شيخ مىتوانست بدون اتكاى بر آنها تهديد دايم امير مبارز را دفع كند. با اينهمه اين رندان بازار، كه كارشان شبروى بود و عيارى، مىتوانستند با امير تازهوارد بسازند و در سايه او- گهگاه كار خويش را ادامه دهند. خشونت امير مبارز براى آن دسته از رندان تحمل كردنى نبود كه اهل مدرسه بودند و آزادانديش. حافظ كه در آغاز غلبه امير مبارز سالهاى بين سى و چهل سالگى خويش را مىگذرانيد. در شمار اين گونه رندان بود. براى اينها دولت بواسحاقى لااقل اين مزيت را داشت كه انسان در سايه آن مىتوانست بىروى و ريا هر چه را مىانديشد بيان كند، و از شيخ و شحنه و زاهد و محتسب نترسد. آزادانديشى كه نمىخواست از ترس محتسب و شحنه «هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش» [12] داشته باشد، از سر راه شيخ و مير دور مىشد و در كوچه رندان پناه مىيافت. نه آيا او نيز مثل رند بازار آزاديى مىجست كه در آن فارغ از قيد ننگ و نام هر چه مىخواست مىتوانست كرد؟ براى يك رند آزادانديش، دنيا چنان در فساد غوطه مىخورد كه ديگر هيچ عقل روشنى نمىتوانست به حدود و قيود آن محدود بماند.
در محيطى كه قدرت وسيلهاى براى خفه كردن تلقى مىشود و دين دامى براى فريب دادن شناخته مىآيد، كه مىتواند به آنچه منشأ اين اسباب تبهكارى است صادقانه تسليم باشد؟ نه دستگاه شيخ نه درگاه مير، اين است آنچه رند آزادانديش مىخواهد و براى آنكه بتواند فارغ از ننگ و نام عمر بگذارد نه به قبول عامه دل مىبندد نه به تقرب سلطان. «سخن شيخان را باور مكنيد تا گمراه نشويد و به دوزخ نرويد [13].» و اين طرز فكر كسانى بود كه مىديدند شيخ واعظ خود را به ستمگران مىفروشند و مردم را جز به راه تسليم نمىبرند. پس چه بايد كرد؟ كسانى كه از شيخ و مير و درگاه و خانقاه رنجيده- بودند جواب مىدادند «دست ارادت در دامن رندان پاكباز زنيد تا رستگار شويد [14].» رند پاكباز آزادانديش عارفى بود كه نه تسليم شيخان رياكار مىشد نه سر به قدرت پوچ ارباب زور فرودمىآورد. همه چيز را رد مىكرد و