مىگويد. بعلاوه ذوق و فهم مردم نزديك به عهد او يك قرن بعد كه جامى و مير- علىشير مىزيستند- چنان وى را با اين عوالم آشنا مىديده است كه مىتوانسته- است قصه عشقبازى او را با پسر مفتى [9] شهر نقل كند يا جعل. وقتى در دوره شاه شجاع، كه شاعر در آن سوى چهل و پنجاه سال مىزيست، در مظان چنين گمانها مىتوانست باشد در عهد شاه شيخ حالش پيداست. يك شاعر جوان كه حد اكثر، سالهاى بين سى و چهل را مىگذرانيد و با دربار بىبندوبار يك پادشاه عشرتجوى بادهپرست ارتباط داشته است آيا اگر به شيوه بزرگان عصر خويش با جوانان دلكش و پيران مىفروش سر و سرى داشته باشد جاى شگفتى است؟ كسى كه بخواهد از روى غزلهاى وى سر گذشتى از عشقهاى هوسآلود و عيشهاى نهانى وى بهم ببافد بىشك كارى مضحك مىكند. اما داستان احوال نفسانى او را از اين غزلها- تا آنجا كه بتوان آنها را به ترتيب تاريخ در- آورد- مىتوان تا حدى درست كرد. البته احوالى چون عتاب و فراق و غيرت و حسد لازمه عشقهايى از اين گونه هست. عشقهايى كه در آن صحبت از رقيب و مدعى هست و از كسى كه مىتواند معشوق را با حيله و زر بدست- بياورد، روز بازار مناسبى است براى اين گونه احساسات و اين گونه حرفها. اما در باب رنديهاى شاعر هم مبالغه نبايد كرد. براى كسى كه عادت كرده است حافظ را هميشه فراز آسمانها بجويد و در ميان ابرهاى ابهام و عظمت مدفونش بيابد چطور ممكن است اين تصور پيش آيد كه وى نيز در روزگار جوانى- چنانكه افتد و دانى- به دام اين هوسهاى شيطانى افتاده باشد؟ با اينهمه، اين قهرمان رؤياهاى رمانتيسم ايران جديد را نمىتوان از اين پستيها و زبونيهاى دور از قهرمانى هم تبرئه كرد. اما اگر نيز تبرئه مىشد ديگر يك انسان واقعى نمىبود، چيزى مىشد از نوع اولياء و قديسان كه آنها نيز خود در روزگاران جوانى و در ادوار قبل از توبه و رياضت از اين گونه عوالم بكلى بر كنار نبودهاند- دستكم در قصههايى كه از غالب آنها بازمانده است. بهر حال آنچه در دوره بواسحاقى براى حافظ و براى تمام كسانى كه با ذوق و هنر سر و كارى داشتند اهميت داشت مسامحهاى بود كه در كارها حاكم بود و به آنها اجازه مىداد اگر نيز به باده و ساده آلوده نيستند با آزادى از آن چيزها صحبت-
بدارند و زهد ريايى و گرفت و گير زاهد و محتسب را مانعى براى اظهار آلام و آمال خويش نشمارند. ازاينرو بود كه تجديد دوران سلطنت شاه شيخ در اين روزهاى غلبه امير مبارز آرزوى رندان بود. نه فقط آزادانديشان كه از اين سختگيريهاى محتسبمآبانه امير مبارز رنج مىبردند بلكه نيز رنود و اوباش شهر كه خرابات و «بيت لطف» پناهگاه روحشان بود و محل تفريحشان. درست است كه در روزگار شاه شيخ نيز، به سبب سوء ظنى كه او نسبت به شيرازيها داشت گهگاه جاندارها يك رند را بازداشت مىكردند و او را به جرم حمل اسلحه جلب مىكردند، اما در تمام شهر رندان بيشتر اوقات آزادى داشتند خاصه آنها كه در حمايت كلوها بودند و پهلوانان منسوب به شاه شيخ.
اين غلبه رندان، كه حكومت شاه شيخ را رنگ خاصى مىداد، علت عمدهاش نوميدى و بر كنارى كسانى از صالحان شيراز بود كه علاقهاى به همكارى با حكام و امراى وقت نشان نمىدادند. در واقع اين «برج اولياء» وضعى داشت كه درون آن پارسايان و پاكان، خويش را از هر كارى كنار مىكشيدند و ميدان را به دست كسانى مىسپردند كه از هيچگونه آلودگى پروا نداشتند- بسيارى از علما و زهاد ارتباط با حكام را زشت مىشمردند و بهمنزله اهانتى به علم و تقوى. شيخ نور الدين خراسانى، كه در اوايل جوانى حافظ وفات يافت، از صحبت حكام به شدت نفرت داشت. مىگويند يك روز حاكم وقت به ديدار وى رفت. چون شيخ خبر يافت روى ترش كرد و با تندى گفت اينها از من چه خواهند كه وقتم را پريشان مىدارند نه انسى به آنها دارم نه حاجتى [10]. گويى اينها رفت و آمد با حكام را خلاف توكل مىدانستند و مايه آلودگى. قوام الدين عبد الله، استاد بزرگ عصر كه حافظ سالها از درسگاه او بهره مىبرد، يكجا طى قطعه شعرى به دوستان خويش توصيه مىكرد كه دوات اهل علم را ملازم باشيد و از اصحاب قلمدان حذر كنيد از آنكه ولايت اهل علم عزل ندارد در صورتى كه اهل عمل عزلشان آمدنى است و رويدادنى [11]. نه فقط نزد زهاد و علما اين ارتباط با حكام مايه آلودگى تلقى مىشد آزادانديشان هم از آن، به عنوان چيزى كه وقت و فكر انسان را پريشان مىدارد، دورى مىكردند و حافظ در چنين احوالى بود كه «صحبت حكام» را «ظلمت شب يلدا» مىخواند. حاصل
اين رميدگى و سرخوردگى نيكان و آزادانديشان عبارت بود از غلبه اوباش و رنود بر كارها. در واقع نه حاجى قوام مىتوانست بىهمكارى اين رندان و ياريهاشان كار تمغا را صورت دهد، نه شاه شيخ مىتوانست بدون اتكاى بر آنها تهديد دايم امير مبارز را دفع كند. با اينهمه اين رندان بازار، كه كارشان شبروى بود و عيارى، مىتوانستند با امير تازهوارد بسازند و در سايه او- گهگاه كار خويش را ادامه دهند. خشونت امير مبارز براى آن دسته از رندان تحمل كردنى نبود كه اهل مدرسه بودند و آزادانديش. حافظ كه در آغاز غلبه امير مبارز سالهاى بين سى و چهل سالگى خويش را مىگذرانيد. در شمار اين گونه رندان بود. براى اينها دولت بواسحاقى لااقل اين مزيت را داشت كه انسان در سايه آن مىتوانست بىروى و ريا هر چه را مىانديشد بيان كند، و از شيخ و شحنه و زاهد و محتسب نترسد. آزادانديشى كه نمىخواست از ترس محتسب و شحنه «هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش» [12] داشته باشد، از سر راه شيخ و مير دور مىشد و در كوچه رندان پناه مىيافت. نه آيا او نيز مثل رند بازار آزاديى مىجست كه در آن فارغ از قيد ننگ و نام هر چه مىخواست مىتوانست كرد؟ براى يك رند آزادانديش، دنيا چنان در فساد غوطه مىخورد كه ديگر هيچ عقل روشنى نمىتوانست به حدود و قيود آن محدود بماند.
در محيطى كه قدرت وسيلهاى براى خفه كردن تلقى مىشود و دين دامى براى فريب دادن شناخته مىآيد، كه مىتواند به آنچه منشأ اين اسباب تبهكارى است صادقانه تسليم باشد؟ نه دستگاه شيخ نه درگاه مير، اين است آنچه رند آزادانديش مىخواهد و براى آنكه بتواند فارغ از ننگ و نام عمر بگذارد نه به قبول عامه دل مىبندد نه به تقرب سلطان. «سخن شيخان را باور مكنيد تا گمراه نشويد و به دوزخ نرويد [13].» و اين طرز فكر كسانى بود كه مىديدند شيخ واعظ خود را به ستمگران مىفروشند و مردم را جز به راه تسليم نمىبرند. پس چه بايد كرد؟ كسانى كه از شيخ و مير و درگاه و خانقاه رنجيده- بودند جواب مىدادند «دست ارادت در دامن رندان پاكباز زنيد تا رستگار شويد [14].» رند پاكباز آزادانديش عارفى بود كه نه تسليم شيخان رياكار مىشد نه سر به قدرت پوچ ارباب زور فرودمىآورد. همه چيز را رد مىكرد و
به همه چيز به چشم بىاعتنايى مىنگريست. شيخ و فقيه و مقرب سلطان در نظر او كسانى بودند كه خود را به ديو سالوس و ريا فروخته بودند. وعظ و ذكر و دعا چه بود؟ فسانهاى كه واعظان بدانها آدمهاى ساده را فريب مىدادند و از آن دام تزويرى مىساختند تا با آنچه «خود بگويند و نكنند» مردم را در گمان و فريب نگه دارند. شراب و افيون را چگونه تلقى مىكرد؟ وسيلهاى براى فرار از خودى، فرار از قيود و حدودى كه انسان را به دنيا مىپيوندد و پوچيهاى آن. براى رند همه چيز پوچ بود، و همه چيز بىارج. دنيا عبارت بود از جايى كه هيچ آفريده در وى نياسايد و عاقل آنكه به دنيا و اهل او نپردازد. در دنيايى كه جاهل دولتيار باشد و عالم بىدولت چه اعتبارى به شيخ هست كه ريا مىكند و به حاجى كه دايم سوگند دروغ مىخورد به خدا و خانه خدا. در اين احوال شيخ ريايى ابليس واقعى بود و صوفى هم عبارت بود از مفتخور بيكاره.
واعظ كسى بود كه آنچه مىگفت نمىكرد. اما قاضى كه بود؟ آنكه همه او را نفرين مىكنند و سعيد آنكه هرگز روى او نبيند. خواجگان شهر در چنين حالى مايهشان لاف بود و وقاحت و حشمتشان گزاف شناخته مىشد و سفاهت. ابله كسى بود كه بر ايشان اميد خير دارد، و كور بخت آنكه ملازم ايشان باشد [15] اين گونه آراء كه در لطايف عبيد زاكانى سيماى يك آزاده واقعى عصر حافظ را ترسيم مىكند در واقع همان افكار است كه حافظ نيز چهره قهرمان احلام خويش- رند واقعى- را بيشوكم با رنگ و نگار آن جلوه مىدهد.
چنين رندى اگر با دستگاه بىبندوبار شاه شيخ مىتوانست سازش كند ديگر چگونه ممكن بود سختگيرى و تندخويى امير مبارز را تحمل كند كه دورهاش تجديد عهدى بود با هر آنچه سالوس بود و ريا.
وقتى شاه شيخ را پنهانى براى مجازات به ميدان سعادت آوردند پنجشنبهاى بود. ماجراجويان شيراز نزديك بود به نفع او غوغايى به راه اندازند. امير- مبارز كه به خون وى تشنه بود، آن روز از بيم غوغا وى را بيرون نياورد.
روز ديگر بعد از نماز جمعه- كه مىبايست با شكوه و هيبتى تمام برگزار شده- باشد- تا مردم خبر شدند كار وى تمام بود. گويند امير مبارز خود با فرزندان بر سر وى ايستاده بودند و جهانجوى قهار وى را عتابها كرد و سرزنشها. آخر
از وى پرسيد كه فلان سيد را تو كشتى؟ اين سيد- نامش امير حاجى ضراب- از سادات محله درب نو بود و قتل او كه به امر شاه شيخ واقع شد از اسباب عمده بود در رنجيدگى و دلسردى مردم از دولت بواسحاقى. شاه شيخ جواب داد به امر ما كشتندش. با اين سؤال و جواب، مسئله پايان كار شاه شيخ عبارت شد از مسأله قصاص. امير مبارز وى را به عنوان يك قاتل به بازماندگان امير- سيد حاجى تسليم كرد و پسر كوچك مقتول وى را به قصاص خون پدر كشت. هنگام كشته شدن، شاه شيخ سى و هفت سال داشت و هنوز روزهاى جوانى را مىگذرانيد.
اين نمايش رياكارانه كه امير مبارز با آن، پايان روزگار بواسحاقى را اعلام- كرد اعلام شروع دورهاى تازه بود در تاريخ شيراز. حافظ- كه ظاهرا در همان چند روز، در ميدان سعادت، زوال قدرت و فرجام روزگار شاه شيخ را با ديده عبرت و تأثر آشكارا نگريست- از آن روزگار با شكوه با درد و اندوه ياد كرد و عبيد زاكانى كه قصر با شكوه وى را خانه جغد مىديد از زوال دوران وى با عبرت و تأثر سخن گفت و تمام كسانى كه در دوره بواسحاقى اندوه و درد هستى را در عيش و شراب فراموش كرده بودند، با آغاز دوره تازه خويش را غرق در تأثر ديدند و در اندوه. امير مبارز بر خلاف شاه شيخ اهل دين بود يا اهل تظاهر. در اين ايام، نزديك پنجاه و هشت سال داشت و در اجراى قواعد و احكام شريعت كوشا بود و سختگير. خودش يكبار در چهل سالگى توبه كرده بود، و يكبار نيز ده دوازده سالى بعد از آن.
با آنكه در جوانى نه از راهدارى ابا كرده بود نه از شرابخوارى، مقارن اين ايام سجاده به دوش مىكشيد. به زهد و عبادت مىگراييد. در كار دين تعصب و سختگيرى بسيار نشان مىداد، چنانكه به پيروى از سنت خلفا و بر خلاف رسم و راه پادشاهان، روزهاى جمعه كه به مسجد مىرفت از خانه پياده بيرون مىآمد [16] و با موكبى زاهدانه. در امر به معروف و نهى از منكر چنان اصرار مىداشت كه ظريفان شيراز، چنانكه يكتن مورخ [17] آن روزگاران مىگويد، به زبان ظرافت او را «محتسب» مىخواندند- و شاه محتسب. حتى پسرش شاه شجاع، يكجا در طى رباعى رندانهاى در حق پدر بتعرض گفته- بود كه اكنون رندان ديگر، همه ترك مىپرستى كردند «جز محتسب شهر كه
بىمى مست است.» در واقع سختگيريهاى او رندان شهر را از خرابات دور مىداشت و با ناخرسندى به مسجد مىكشانيد. مورخى كه با آبوتاب چاپلوسانه از روزگار او ياد مىكند، مىگويد كه در روزگار او اهل فارس «معالم دين و شرايع اسلام آموختند و از هيبت سياست او به نماز و عبادات ديگر ميل كردند.» [18] درست است كه اين تاريخ ساز ستايشگر مىخواهد اجر عبادات مردم را متملقانه به حساب اين سنتگذار جديد راه و رسم عبادتگرى بگذارد، اما پيداست كه گرايش عامه به امر دين و عبادت تا حدى از تأثير هيبت او بوده است. در حقيقت سختگيرى وى در اجراى احكام شرع رنگ مبالغه داشت و افراط. يكبار شاه سلطان، خواهرزاده خويش، را كه در ميبد يزد كسى را به ناحق كشته بود امر به قصاص كرد و تا خونخواهان از وى رضايت ندادند از تقاص او نگذشت [19]. وقتى به محاصره اصفهان مىرفت با يك بازمانده- خلافت سپرىشده عباسيان- كه ابو بكر نام داشت و در مصر دم از خلافت مىزد- نامه بيعت نوشت و با اين كار بعد از صدسال كه نام عباسيان در عراق و فارس از خطبه افتاده بود، دوباره ذكر آنها تجديد شد- به همان اسم قديم [20]. اين گرايش به ديانت و شريعت وى را بر آن داشت كه نه تنها خود، اوقات صرف قرآن خوانى و عبادت كند بلكه توجه به سنت و حديث را مخصوصا تشويق كند و تأكيد. در كرمان و شيراز دار السيادهها ساخت و سعى بسيار ورزيد در حمايت و پرورش سادات. يكبار هم در جوانى، در سفرى كه همراه ابو سعيد به بغداد كرده بود، به زيات آستانه على رفته بود- در نجف؛ و اين همه حاكى بود از علاقه او به خاندان پيغمبر. با همين علاقه بود كه براى بدست آوردن مويى چند منسوب به پيغمبر- كه يكتن از سادات كرمان داشت- اهتمام بجاى آورد. وقتى اين چند تار موى را سيد كرمانى به حكم خوابى كه مدعى بود در طى آن پيغمبر وى را به تسليم آن اشارت كرده است [21] بىهيچ- بهايى به او داد، وى آن را به منزله مژده و بشارتى شمرد براى فتح شيراز.
در فتح شيراز از دومين توبهاش شش سالى پيش نمىگذشت و در واقع توبهاش هنوز جوان بود. طاعت و زهد با او به شيراز راه يافت و سلطان در امر دين شروع كرد به سختگيرى. در فارس، چنانكه مورخ وى مىگويد [22]، از «قراء سبع»
تفحص كرد و در ترويج و تشويق حافظان و قاريان اهتمام بسيار ورزيد. چنانكه علما را هم به قرآن تشويق مىكرد و به فقه و حديث. حتى عامه مردم را نيز، آنگونه كه مورخانش گفتهاند، به علوم شرعى ترغيب مىكرد [23]. اين نظارت بر قلوب و افكار كه جلوهاى شرقى از بازجوييهاى دينى[1]اروپا در همان قرون بشمار مىآمد به آنجا كشيد كه حتى به شيوهاى همانند آنچه در روزگار ما «بررسى» مىخوانند، كتابهاى خطرناك ناروا يا به اصطلاح آن روزها «كتب محرمة الانتفاع» را نيز فرمان داد تا بشويند و نابود كنند [24]. مىگويند حتى وقتى بجهت بعضى اشعار شيخ سعدى، كه به گمانش بوى بىاعتقادى مىداد و بوى گناه، در صدد بر آمد كه صندوق گور شيخ را بسوزد، پسرش شاه شجاع واسطه شد و گفت بر توبه شيخ اطمينان دارم، تا آنكه وى ملزم شد و از آن عزم بازايستاد [25]. اين سختگيريها هر چه مىافزود، رندان و آزادانديشان را بيشتر ناراضى مىكرد. به امر وى ميكدهها بسته شد، خمها شكسته شد و خرابات خراب. وقتى در ميخانه بسته مىشد، جز در دكان ريا ديگر كدام در مىماند كه بگشايند؟ رندان شهر، اين پادشاه نو توبه را كه دكان ريا مىگشود، محتسب خواندند. قساوت و خشونت طبع اين «محتسب» تا حدى بود كه مكرر مىشد در خلوت مشغول قرآن خواندن بود، مقصرى را نزد وى مىآوردند، برمىخاست به دست خويشتنش مىكشت و دوباره به تلاوت قرآن مىپرداخت.
خودش يك وقت براى شاه شجاع گفته بود كه بايد به همينگونه هفتصد يا هشتصد كس را به دست خود كشته باشد. اگر در خونريزى مىشد او را گهگاه با شاه شيخ مقايسه- كرد در مالبخشى با او طرف نسبت نبود. در واقع بر خلاف شاه شيخ وى نه تنها اهل زهد و تعصب بود اهل خست و امساك نيز بود، حتى فرزندان را چنان در مضيقه مىنهاد كه اين سختگيرى و خست بهانهاى به دست آنها داد براى شورش بر ضد پدر. اوقاف شهر را، كه بسيار بود، به مقاطعه گرفت تا از حيف و ميل آنها جلوگيرى كند؛ اما اين كار اوقاف را داخل اموال ديوانى كرد و بدنامى بسيار برايش ببار آورد. وزيرش برهان الدين ابو نصر، كه منصب-
[1]-.noitisiuqnl
قاضىالقضاتى نيز داشت، با دستگيرى و دلنوازى كه گهگاه از شاعران و فضلا مىكرد مىكوشيد تا بار فشارى را كه حكومت وى بر دوش مردم مىنهاد بكاهد، اما خست و امساك «محتسب» مخصوصا شاعران را از دور حكومت دور مىكرد و سختگيريهايش وحشت و نفرت عامه را مىافزود. خاصه كه تندخو و بدزبان نيز بود و گويند گهگاه دشنامهايى مىداد كه استر بانان نيز از گفتن آن خجالت- مىكشيدند [26]. عكس العمل اين احوال در نزد صاحبدلان شهر عبارت بود از گرايش به طنز و رندى. حافظ- كه قتل شاه شيخ، دوست و پادشاه محبوبش، هنوز وى را در تأثر و داغ مىداشت- با درد و اندوه تمام از اين غلبه محتسب ياد مىكرد و با طنز و كنايه.
مبارزه با اين ريا كار بىرحم كار رندان بازار نبود. از آنكه اينها، مثل كلوها و پهلوانها، خود تسليم قدرت بودند و خيالات محتسب را خواهناخواه تعقيب و تقويت مىكردند. پيكار با اين محتسبمآبيها كار رندان پاكباز بود- رندان مدرسه، كه حقيقت دين و اخلاق را وراى اين دروغپردازيها مىديدند و اينهمه فريب و ريا را تهديدى مىشمردند براى دين و اخلاق واقعى. شعر حافظ و لطايف عبيد زاكانى در اين دوره، اعتراضهايى بود بر اين رياكاريها.
نه آيا وقتى صراحت بيان ناممكن باشد هنرمند از كنايه بهره مىگيرد و از مجاز؟ وقتى كه يك حافظ قرآن، در شهرى كه از در و ديوار آن بانگ قرآن و نماز بر مىآيد از خرابات حرف مىزند و خراباتيان، خراباتنشينى او يك انزواى صوفيانه، يك از خود رهايى، نيست و دستكم يك اعلان جنگ است به- محتسب. اعلان جنگ به يك زاهد ريايى كه قرآن را دام تزوير مىكند و- خمشكنى را بهانهاى مىسازد براى آزار و تجاوز. در چنان دورهاى كدام رند هشيار، كدام متفكر آزادانديش مىتوانست به صداى دل خويش گوش دارد و به اين دروغها و رياكاريها نخندد و بر رغم خمشكنيها و سالوسبازيها، عمدا «در آستين مرقع پياله پنهان» نكند؟ حافظ جوان، بىباك و گستاخ اما با زبان كنايه، با محتسب به جنگ بر مىخيزد. چرا بايد از سرزنش مدعيان ترسيد؟ اگر وى از اين حرفها ملاحظه كند «شيوه رندى از پيشش» نخواهد رفت. رندان تازه- كار ممكن است از بيم محتسب باز به زهد گرايند اما كسى كه بدنام جهان است