اين رميدگى و سرخوردگى نيكان و آزادانديشان عبارت بود از غلبه اوباش و رنود بر كارها. در واقع نه حاجى قوام مىتوانست بىهمكارى اين رندان و ياريهاشان كار تمغا را صورت دهد، نه شاه شيخ مىتوانست بدون اتكاى بر آنها تهديد دايم امير مبارز را دفع كند. با اينهمه اين رندان بازار، كه كارشان شبروى بود و عيارى، مىتوانستند با امير تازهوارد بسازند و در سايه او- گهگاه كار خويش را ادامه دهند. خشونت امير مبارز براى آن دسته از رندان تحمل كردنى نبود كه اهل مدرسه بودند و آزادانديش. حافظ كه در آغاز غلبه امير مبارز سالهاى بين سى و چهل سالگى خويش را مىگذرانيد. در شمار اين گونه رندان بود. براى اينها دولت بواسحاقى لااقل اين مزيت را داشت كه انسان در سايه آن مىتوانست بىروى و ريا هر چه را مىانديشد بيان كند، و از شيخ و شحنه و زاهد و محتسب نترسد. آزادانديشى كه نمىخواست از ترس محتسب و شحنه «هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش» [12] داشته باشد، از سر راه شيخ و مير دور مىشد و در كوچه رندان پناه مىيافت. نه آيا او نيز مثل رند بازار آزاديى مىجست كه در آن فارغ از قيد ننگ و نام هر چه مىخواست مىتوانست كرد؟ براى يك رند آزادانديش، دنيا چنان در فساد غوطه مىخورد كه ديگر هيچ عقل روشنى نمىتوانست به حدود و قيود آن محدود بماند.
در محيطى كه قدرت وسيلهاى براى خفه كردن تلقى مىشود و دين دامى براى فريب دادن شناخته مىآيد، كه مىتواند به آنچه منشأ اين اسباب تبهكارى است صادقانه تسليم باشد؟ نه دستگاه شيخ نه درگاه مير، اين است آنچه رند آزادانديش مىخواهد و براى آنكه بتواند فارغ از ننگ و نام عمر بگذارد نه به قبول عامه دل مىبندد نه به تقرب سلطان. «سخن شيخان را باور مكنيد تا گمراه نشويد و به دوزخ نرويد [13].» و اين طرز فكر كسانى بود كه مىديدند شيخ واعظ خود را به ستمگران مىفروشند و مردم را جز به راه تسليم نمىبرند. پس چه بايد كرد؟ كسانى كه از شيخ و مير و درگاه و خانقاه رنجيده- بودند جواب مىدادند «دست ارادت در دامن رندان پاكباز زنيد تا رستگار شويد [14].» رند پاكباز آزادانديش عارفى بود كه نه تسليم شيخان رياكار مىشد نه سر به قدرت پوچ ارباب زور فرودمىآورد. همه چيز را رد مىكرد و
به همه چيز به چشم بىاعتنايى مىنگريست. شيخ و فقيه و مقرب سلطان در نظر او كسانى بودند كه خود را به ديو سالوس و ريا فروخته بودند. وعظ و ذكر و دعا چه بود؟ فسانهاى كه واعظان بدانها آدمهاى ساده را فريب مىدادند و از آن دام تزويرى مىساختند تا با آنچه «خود بگويند و نكنند» مردم را در گمان و فريب نگه دارند. شراب و افيون را چگونه تلقى مىكرد؟ وسيلهاى براى فرار از خودى، فرار از قيود و حدودى كه انسان را به دنيا مىپيوندد و پوچيهاى آن. براى رند همه چيز پوچ بود، و همه چيز بىارج. دنيا عبارت بود از جايى كه هيچ آفريده در وى نياسايد و عاقل آنكه به دنيا و اهل او نپردازد. در دنيايى كه جاهل دولتيار باشد و عالم بىدولت چه اعتبارى به شيخ هست كه ريا مىكند و به حاجى كه دايم سوگند دروغ مىخورد به خدا و خانه خدا. در اين احوال شيخ ريايى ابليس واقعى بود و صوفى هم عبارت بود از مفتخور بيكاره.
واعظ كسى بود كه آنچه مىگفت نمىكرد. اما قاضى كه بود؟ آنكه همه او را نفرين مىكنند و سعيد آنكه هرگز روى او نبيند. خواجگان شهر در چنين حالى مايهشان لاف بود و وقاحت و حشمتشان گزاف شناخته مىشد و سفاهت. ابله كسى بود كه بر ايشان اميد خير دارد، و كور بخت آنكه ملازم ايشان باشد [15] اين گونه آراء كه در لطايف عبيد زاكانى سيماى يك آزاده واقعى عصر حافظ را ترسيم مىكند در واقع همان افكار است كه حافظ نيز چهره قهرمان احلام خويش- رند واقعى- را بيشوكم با رنگ و نگار آن جلوه مىدهد.
چنين رندى اگر با دستگاه بىبندوبار شاه شيخ مىتوانست سازش كند ديگر چگونه ممكن بود سختگيرى و تندخويى امير مبارز را تحمل كند كه دورهاش تجديد عهدى بود با هر آنچه سالوس بود و ريا.
وقتى شاه شيخ را پنهانى براى مجازات به ميدان سعادت آوردند پنجشنبهاى بود. ماجراجويان شيراز نزديك بود به نفع او غوغايى به راه اندازند. امير- مبارز كه به خون وى تشنه بود، آن روز از بيم غوغا وى را بيرون نياورد.
روز ديگر بعد از نماز جمعه- كه مىبايست با شكوه و هيبتى تمام برگزار شده- باشد- تا مردم خبر شدند كار وى تمام بود. گويند امير مبارز خود با فرزندان بر سر وى ايستاده بودند و جهانجوى قهار وى را عتابها كرد و سرزنشها. آخر
از وى پرسيد كه فلان سيد را تو كشتى؟ اين سيد- نامش امير حاجى ضراب- از سادات محله درب نو بود و قتل او كه به امر شاه شيخ واقع شد از اسباب عمده بود در رنجيدگى و دلسردى مردم از دولت بواسحاقى. شاه شيخ جواب داد به امر ما كشتندش. با اين سؤال و جواب، مسئله پايان كار شاه شيخ عبارت شد از مسأله قصاص. امير مبارز وى را به عنوان يك قاتل به بازماندگان امير- سيد حاجى تسليم كرد و پسر كوچك مقتول وى را به قصاص خون پدر كشت. هنگام كشته شدن، شاه شيخ سى و هفت سال داشت و هنوز روزهاى جوانى را مىگذرانيد.
اين نمايش رياكارانه كه امير مبارز با آن، پايان روزگار بواسحاقى را اعلام- كرد اعلام شروع دورهاى تازه بود در تاريخ شيراز. حافظ- كه ظاهرا در همان چند روز، در ميدان سعادت، زوال قدرت و فرجام روزگار شاه شيخ را با ديده عبرت و تأثر آشكارا نگريست- از آن روزگار با شكوه با درد و اندوه ياد كرد و عبيد زاكانى كه قصر با شكوه وى را خانه جغد مىديد از زوال دوران وى با عبرت و تأثر سخن گفت و تمام كسانى كه در دوره بواسحاقى اندوه و درد هستى را در عيش و شراب فراموش كرده بودند، با آغاز دوره تازه خويش را غرق در تأثر ديدند و در اندوه. امير مبارز بر خلاف شاه شيخ اهل دين بود يا اهل تظاهر. در اين ايام، نزديك پنجاه و هشت سال داشت و در اجراى قواعد و احكام شريعت كوشا بود و سختگير. خودش يكبار در چهل سالگى توبه كرده بود، و يكبار نيز ده دوازده سالى بعد از آن.
با آنكه در جوانى نه از راهدارى ابا كرده بود نه از شرابخوارى، مقارن اين ايام سجاده به دوش مىكشيد. به زهد و عبادت مىگراييد. در كار دين تعصب و سختگيرى بسيار نشان مىداد، چنانكه به پيروى از سنت خلفا و بر خلاف رسم و راه پادشاهان، روزهاى جمعه كه به مسجد مىرفت از خانه پياده بيرون مىآمد [16] و با موكبى زاهدانه. در امر به معروف و نهى از منكر چنان اصرار مىداشت كه ظريفان شيراز، چنانكه يكتن مورخ [17] آن روزگاران مىگويد، به زبان ظرافت او را «محتسب» مىخواندند- و شاه محتسب. حتى پسرش شاه شجاع، يكجا در طى رباعى رندانهاى در حق پدر بتعرض گفته- بود كه اكنون رندان ديگر، همه ترك مىپرستى كردند «جز محتسب شهر كه
بىمى مست است.» در واقع سختگيريهاى او رندان شهر را از خرابات دور مىداشت و با ناخرسندى به مسجد مىكشانيد. مورخى كه با آبوتاب چاپلوسانه از روزگار او ياد مىكند، مىگويد كه در روزگار او اهل فارس «معالم دين و شرايع اسلام آموختند و از هيبت سياست او به نماز و عبادات ديگر ميل كردند.» [18] درست است كه اين تاريخ ساز ستايشگر مىخواهد اجر عبادات مردم را متملقانه به حساب اين سنتگذار جديد راه و رسم عبادتگرى بگذارد، اما پيداست كه گرايش عامه به امر دين و عبادت تا حدى از تأثير هيبت او بوده است. در حقيقت سختگيرى وى در اجراى احكام شرع رنگ مبالغه داشت و افراط. يكبار شاه سلطان، خواهرزاده خويش، را كه در ميبد يزد كسى را به ناحق كشته بود امر به قصاص كرد و تا خونخواهان از وى رضايت ندادند از تقاص او نگذشت [19]. وقتى به محاصره اصفهان مىرفت با يك بازمانده- خلافت سپرىشده عباسيان- كه ابو بكر نام داشت و در مصر دم از خلافت مىزد- نامه بيعت نوشت و با اين كار بعد از صدسال كه نام عباسيان در عراق و فارس از خطبه افتاده بود، دوباره ذكر آنها تجديد شد- به همان اسم قديم [20]. اين گرايش به ديانت و شريعت وى را بر آن داشت كه نه تنها خود، اوقات صرف قرآن خوانى و عبادت كند بلكه توجه به سنت و حديث را مخصوصا تشويق كند و تأكيد. در كرمان و شيراز دار السيادهها ساخت و سعى بسيار ورزيد در حمايت و پرورش سادات. يكبار هم در جوانى، در سفرى كه همراه ابو سعيد به بغداد كرده بود، به زيات آستانه على رفته بود- در نجف؛ و اين همه حاكى بود از علاقه او به خاندان پيغمبر. با همين علاقه بود كه براى بدست آوردن مويى چند منسوب به پيغمبر- كه يكتن از سادات كرمان داشت- اهتمام بجاى آورد. وقتى اين چند تار موى را سيد كرمانى به حكم خوابى كه مدعى بود در طى آن پيغمبر وى را به تسليم آن اشارت كرده است [21] بىهيچ- بهايى به او داد، وى آن را به منزله مژده و بشارتى شمرد براى فتح شيراز.
در فتح شيراز از دومين توبهاش شش سالى پيش نمىگذشت و در واقع توبهاش هنوز جوان بود. طاعت و زهد با او به شيراز راه يافت و سلطان در امر دين شروع كرد به سختگيرى. در فارس، چنانكه مورخ وى مىگويد [22]، از «قراء سبع»
تفحص كرد و در ترويج و تشويق حافظان و قاريان اهتمام بسيار ورزيد. چنانكه علما را هم به قرآن تشويق مىكرد و به فقه و حديث. حتى عامه مردم را نيز، آنگونه كه مورخانش گفتهاند، به علوم شرعى ترغيب مىكرد [23]. اين نظارت بر قلوب و افكار كه جلوهاى شرقى از بازجوييهاى دينى[1]اروپا در همان قرون بشمار مىآمد به آنجا كشيد كه حتى به شيوهاى همانند آنچه در روزگار ما «بررسى» مىخوانند، كتابهاى خطرناك ناروا يا به اصطلاح آن روزها «كتب محرمة الانتفاع» را نيز فرمان داد تا بشويند و نابود كنند [24]. مىگويند حتى وقتى بجهت بعضى اشعار شيخ سعدى، كه به گمانش بوى بىاعتقادى مىداد و بوى گناه، در صدد بر آمد كه صندوق گور شيخ را بسوزد، پسرش شاه شجاع واسطه شد و گفت بر توبه شيخ اطمينان دارم، تا آنكه وى ملزم شد و از آن عزم بازايستاد [25]. اين سختگيريها هر چه مىافزود، رندان و آزادانديشان را بيشتر ناراضى مىكرد. به امر وى ميكدهها بسته شد، خمها شكسته شد و خرابات خراب. وقتى در ميخانه بسته مىشد، جز در دكان ريا ديگر كدام در مىماند كه بگشايند؟ رندان شهر، اين پادشاه نو توبه را كه دكان ريا مىگشود، محتسب خواندند. قساوت و خشونت طبع اين «محتسب» تا حدى بود كه مكرر مىشد در خلوت مشغول قرآن خواندن بود، مقصرى را نزد وى مىآوردند، برمىخاست به دست خويشتنش مىكشت و دوباره به تلاوت قرآن مىپرداخت.
خودش يك وقت براى شاه شجاع گفته بود كه بايد به همينگونه هفتصد يا هشتصد كس را به دست خود كشته باشد. اگر در خونريزى مىشد او را گهگاه با شاه شيخ مقايسه- كرد در مالبخشى با او طرف نسبت نبود. در واقع بر خلاف شاه شيخ وى نه تنها اهل زهد و تعصب بود اهل خست و امساك نيز بود، حتى فرزندان را چنان در مضيقه مىنهاد كه اين سختگيرى و خست بهانهاى به دست آنها داد براى شورش بر ضد پدر. اوقاف شهر را، كه بسيار بود، به مقاطعه گرفت تا از حيف و ميل آنها جلوگيرى كند؛ اما اين كار اوقاف را داخل اموال ديوانى كرد و بدنامى بسيار برايش ببار آورد. وزيرش برهان الدين ابو نصر، كه منصب-
[1]-.noitisiuqnl
قاضىالقضاتى نيز داشت، با دستگيرى و دلنوازى كه گهگاه از شاعران و فضلا مىكرد مىكوشيد تا بار فشارى را كه حكومت وى بر دوش مردم مىنهاد بكاهد، اما خست و امساك «محتسب» مخصوصا شاعران را از دور حكومت دور مىكرد و سختگيريهايش وحشت و نفرت عامه را مىافزود. خاصه كه تندخو و بدزبان نيز بود و گويند گهگاه دشنامهايى مىداد كه استر بانان نيز از گفتن آن خجالت- مىكشيدند [26]. عكس العمل اين احوال در نزد صاحبدلان شهر عبارت بود از گرايش به طنز و رندى. حافظ- كه قتل شاه شيخ، دوست و پادشاه محبوبش، هنوز وى را در تأثر و داغ مىداشت- با درد و اندوه تمام از اين غلبه محتسب ياد مىكرد و با طنز و كنايه.
مبارزه با اين ريا كار بىرحم كار رندان بازار نبود. از آنكه اينها، مثل كلوها و پهلوانها، خود تسليم قدرت بودند و خيالات محتسب را خواهناخواه تعقيب و تقويت مىكردند. پيكار با اين محتسبمآبيها كار رندان پاكباز بود- رندان مدرسه، كه حقيقت دين و اخلاق را وراى اين دروغپردازيها مىديدند و اينهمه فريب و ريا را تهديدى مىشمردند براى دين و اخلاق واقعى. شعر حافظ و لطايف عبيد زاكانى در اين دوره، اعتراضهايى بود بر اين رياكاريها.
نه آيا وقتى صراحت بيان ناممكن باشد هنرمند از كنايه بهره مىگيرد و از مجاز؟ وقتى كه يك حافظ قرآن، در شهرى كه از در و ديوار آن بانگ قرآن و نماز بر مىآيد از خرابات حرف مىزند و خراباتيان، خراباتنشينى او يك انزواى صوفيانه، يك از خود رهايى، نيست و دستكم يك اعلان جنگ است به- محتسب. اعلان جنگ به يك زاهد ريايى كه قرآن را دام تزوير مىكند و- خمشكنى را بهانهاى مىسازد براى آزار و تجاوز. در چنان دورهاى كدام رند هشيار، كدام متفكر آزادانديش مىتوانست به صداى دل خويش گوش دارد و به اين دروغها و رياكاريها نخندد و بر رغم خمشكنيها و سالوسبازيها، عمدا «در آستين مرقع پياله پنهان» نكند؟ حافظ جوان، بىباك و گستاخ اما با زبان كنايه، با محتسب به جنگ بر مىخيزد. چرا بايد از سرزنش مدعيان ترسيد؟ اگر وى از اين حرفها ملاحظه كند «شيوه رندى از پيشش» نخواهد رفت. رندان تازه- كار ممكن است از بيم محتسب باز به زهد گرايند اما كسى كه بدنام جهان است
چرا بايد مصلحتانديشى كند؟ در دورهاى كه مردم از ترس محتسب نفسها را در سينه حبس مىكنند و جوش امواج دروغ و فريب و تظاهر را با چشم بىتفاوت مىنگرند، در تمام شيراز اگر نغمه مخالف بر مىخيزد و مىتواند دلها را تكان دهد و اميد بخشد فقط از يكجاست- از كوچه رندان. همه جاى ديگر تسليم است به محتسب، به اين جبار سالوس كه با انگشتهاى خونآلود راه آسمان را به مردم نشان مىدهد اما براى آنها غالبا هيچ جايى باقى نمىگذارد جز زير زمين- در اعماق! بر اين دستگاه محتسب كه خود مست ريا و غرور است كدام دهنكجى پرمعنىتر از طنزهايى است كه از اين كوچه رندان بر وى نثار مىكنند؟
از همين پناهگاه امن، پناهگاه رمز و كنايه، بود كه حافظ مىتوانست دستگاه مهيب محتسب را به شليك طنز و طعنه ببندد و او را به سختى فروكوبد. اين مبارزه با سالوس و ريا از اين پس شعار حافظ مىشود و از تمام كلام او اين بانك اعتراض به گوش مىرسد. به هر مناسبت و هر بهانهاى كه پيدا مىكند، با طنز و كنايه از اوضاع شكايت مىكند و از سالوس محتسب انتقاد. جايى كه بانگ چنگ و عود را، كه در گوشه خلوت رندان از اوضاع ناروا شكايت دارند، مىشنود از زبان آن خموشان پرآواز اين دردناك را با طنزى تلخ كه مخصوص اوست بيان مىكند كه «پنهان خوريد باده كه تعزير مىكنند». وقتى بهار فرحبخش از راه مىآيد و باد نسيم گل بيز مىشود، با نوعى نگرانى مصنوعى كه بوى ريشخند مىدهد، آهسته مىگويد: به بانگ چنگ مخور مى كه محتسب تيز است. كسى كه از كوچه رندان و از راز فكر و بيان آنها خبر دارد مىداند كه در اين حرفها شاعر با چه رندى محتسب را هجو مىكند و تحقير. كه مىگويد كه حافظ هم مثل گوته، شاعر آلمانى، است، به آنچه دور و برش مىگذرد كار ندارد و جز به خود نمىانديشد و به احوال خود؟ بر- عكس طنزهاى كنايهآميز حافظ دستگاه محتسب را مىلرزاند و به سختى تكان- مىدهد. نه فقط شراب را بر رغم او موضوع عمده غزل خويش مىسازد بلكه فكر و انديشه را هم- در آنسوى حدودى كه سانسور محتسب برايش مقرر داشته- است- مىكشاند به قلمرو فلسفه، به قلمرو چون و چرا. اگر محتسب كتابهاى «محرمة الانتفاع» را به آب فرومىشويد، وى در كوچه رندان كه هست
يك كتابخانه را درون بيتى يا غزلى مىگنجاند و بر سر زبانها مىاندازد. نه آيا گهگاه در يك بيت يا يك غزل او حاصل تمام چونوچراهايى هست كه آزادانديشان را هم نزد متشرعه منفور مىدارد هم نزد واعظ و محتسب؟ خم و سبويى را كه محتسب مىشكند، رندان بازمىسازند و اين بار، در آن شرابى مىريزند كه ديگر ريختنى نيست: شعر و غزل. وقتى شاه شجاع، پسر محتسب نيز در اين كوچه رندان منزل مىگرفت پيداست كه محتسب ديگر مغلوب بود و مقهور.
در واقع بلايى نيز كه پايان روزگار او را غرق در فاجعه كرد، از كوچه رندان به سرش آمد. نه آخر پسرش شاه شجاع كه با كمك برادر و خويشان او را فروگرفت يك رند قلاش بود- آزادانديش و ماجراجو؟ اين شاهزاده، شاعرى لاابالى بود كه پدر را محتسب مىخواند و تندخوييها و سختگيريهاى او را با طنز تلقى مىكرد و طعنه. عشرتجوى، بىبندوبار، آزادانديش، و شاعر پيشه، با چنين اوصاف شاهزاده جوان يك رند تمام عيار بود- يك رند آزادانديش و نمىتوانست خشونتهاى پدر محتسبمآبى چون امير مبارز را تحمل كند.
اما امير مبارز، كه خليفه پوشالى عباسى وى را تجديدكننده سنت در سده هفتم مىخواند، خيالهاى بلند در سر مىپرورد. اندك مدت بعد از ماجراى كشتن شاه- شيخ وى راه آذربايجان را پيش گرفت، از آنكه هوس تسخير تبريز داشت و در هرج و مرجى كه پيش آمده بود آنجا را لقمهاى مىديد مناسب. با آنكه تبريز را گرفت و خطبه نيز به نام خويش كرد [27]، اما آنجا درنگ نكرد. از آوازه حركت اويس يا بسبب انديشههاى ديگر آنجا را رها كرد و باز راه عراق را پيش گرفت. در طى جنگهايى كه در آذربايجان پيش آمد، پسرانش، شاه شجاع و شاه محمود، از وى به سختى رنجيدند، از آنكه وى در باب آنها بدزبانيها كرد و كوچكشماريها. حتى در اين تندرويها وى آنها را تهديد كرد به كشتن، و كور كردن. فرزندان نيز از بيم وى بر ضدش همدست شدند و همداستان.- خواهرزادهاش شاه سلطان نيز كه از جانب وى دلنگرانى داشت آنها را بدين كار تشويق كرد. در اصفهان وقتى توطئهكاران وى را توقيف كردند، صبحگاه رمضان بود و محتسب مشغول بود به تلاوت قرآن. پسران، وى را به قلعهاى فرستادند