قاضىالقضاتى نيز داشت، با دستگيرى و دلنوازى كه گهگاه از شاعران و فضلا مىكرد مىكوشيد تا بار فشارى را كه حكومت وى بر دوش مردم مىنهاد بكاهد، اما خست و امساك «محتسب» مخصوصا شاعران را از دور حكومت دور مىكرد و سختگيريهايش وحشت و نفرت عامه را مىافزود. خاصه كه تندخو و بدزبان نيز بود و گويند گهگاه دشنامهايى مىداد كه استر بانان نيز از گفتن آن خجالت- مىكشيدند [26]. عكس العمل اين احوال در نزد صاحبدلان شهر عبارت بود از گرايش به طنز و رندى. حافظ- كه قتل شاه شيخ، دوست و پادشاه محبوبش، هنوز وى را در تأثر و داغ مىداشت- با درد و اندوه تمام از اين غلبه محتسب ياد مىكرد و با طنز و كنايه.
مبارزه با اين ريا كار بىرحم كار رندان بازار نبود. از آنكه اينها، مثل كلوها و پهلوانها، خود تسليم قدرت بودند و خيالات محتسب را خواهناخواه تعقيب و تقويت مىكردند. پيكار با اين محتسبمآبيها كار رندان پاكباز بود- رندان مدرسه، كه حقيقت دين و اخلاق را وراى اين دروغپردازيها مىديدند و اينهمه فريب و ريا را تهديدى مىشمردند براى دين و اخلاق واقعى. شعر حافظ و لطايف عبيد زاكانى در اين دوره، اعتراضهايى بود بر اين رياكاريها.
نه آيا وقتى صراحت بيان ناممكن باشد هنرمند از كنايه بهره مىگيرد و از مجاز؟ وقتى كه يك حافظ قرآن، در شهرى كه از در و ديوار آن بانگ قرآن و نماز بر مىآيد از خرابات حرف مىزند و خراباتيان، خراباتنشينى او يك انزواى صوفيانه، يك از خود رهايى، نيست و دستكم يك اعلان جنگ است به- محتسب. اعلان جنگ به يك زاهد ريايى كه قرآن را دام تزوير مىكند و- خمشكنى را بهانهاى مىسازد براى آزار و تجاوز. در چنان دورهاى كدام رند هشيار، كدام متفكر آزادانديش مىتوانست به صداى دل خويش گوش دارد و به اين دروغها و رياكاريها نخندد و بر رغم خمشكنيها و سالوسبازيها، عمدا «در آستين مرقع پياله پنهان» نكند؟ حافظ جوان، بىباك و گستاخ اما با زبان كنايه، با محتسب به جنگ بر مىخيزد. چرا بايد از سرزنش مدعيان ترسيد؟ اگر وى از اين حرفها ملاحظه كند «شيوه رندى از پيشش» نخواهد رفت. رندان تازه- كار ممكن است از بيم محتسب باز به زهد گرايند اما كسى كه بدنام جهان است
چرا بايد مصلحتانديشى كند؟ در دورهاى كه مردم از ترس محتسب نفسها را در سينه حبس مىكنند و جوش امواج دروغ و فريب و تظاهر را با چشم بىتفاوت مىنگرند، در تمام شيراز اگر نغمه مخالف بر مىخيزد و مىتواند دلها را تكان دهد و اميد بخشد فقط از يكجاست- از كوچه رندان. همه جاى ديگر تسليم است به محتسب، به اين جبار سالوس كه با انگشتهاى خونآلود راه آسمان را به مردم نشان مىدهد اما براى آنها غالبا هيچ جايى باقى نمىگذارد جز زير زمين- در اعماق! بر اين دستگاه محتسب كه خود مست ريا و غرور است كدام دهنكجى پرمعنىتر از طنزهايى است كه از اين كوچه رندان بر وى نثار مىكنند؟
از همين پناهگاه امن، پناهگاه رمز و كنايه، بود كه حافظ مىتوانست دستگاه مهيب محتسب را به شليك طنز و طعنه ببندد و او را به سختى فروكوبد. اين مبارزه با سالوس و ريا از اين پس شعار حافظ مىشود و از تمام كلام او اين بانك اعتراض به گوش مىرسد. به هر مناسبت و هر بهانهاى كه پيدا مىكند، با طنز و كنايه از اوضاع شكايت مىكند و از سالوس محتسب انتقاد. جايى كه بانگ چنگ و عود را، كه در گوشه خلوت رندان از اوضاع ناروا شكايت دارند، مىشنود از زبان آن خموشان پرآواز اين دردناك را با طنزى تلخ كه مخصوص اوست بيان مىكند كه «پنهان خوريد باده كه تعزير مىكنند». وقتى بهار فرحبخش از راه مىآيد و باد نسيم گل بيز مىشود، با نوعى نگرانى مصنوعى كه بوى ريشخند مىدهد، آهسته مىگويد: به بانگ چنگ مخور مى كه محتسب تيز است. كسى كه از كوچه رندان و از راز فكر و بيان آنها خبر دارد مىداند كه در اين حرفها شاعر با چه رندى محتسب را هجو مىكند و تحقير. كه مىگويد كه حافظ هم مثل گوته، شاعر آلمانى، است، به آنچه دور و برش مىگذرد كار ندارد و جز به خود نمىانديشد و به احوال خود؟ بر- عكس طنزهاى كنايهآميز حافظ دستگاه محتسب را مىلرزاند و به سختى تكان- مىدهد. نه فقط شراب را بر رغم او موضوع عمده غزل خويش مىسازد بلكه فكر و انديشه را هم- در آنسوى حدودى كه سانسور محتسب برايش مقرر داشته- است- مىكشاند به قلمرو فلسفه، به قلمرو چون و چرا. اگر محتسب كتابهاى «محرمة الانتفاع» را به آب فرومىشويد، وى در كوچه رندان كه هست
يك كتابخانه را درون بيتى يا غزلى مىگنجاند و بر سر زبانها مىاندازد. نه آيا گهگاه در يك بيت يا يك غزل او حاصل تمام چونوچراهايى هست كه آزادانديشان را هم نزد متشرعه منفور مىدارد هم نزد واعظ و محتسب؟ خم و سبويى را كه محتسب مىشكند، رندان بازمىسازند و اين بار، در آن شرابى مىريزند كه ديگر ريختنى نيست: شعر و غزل. وقتى شاه شجاع، پسر محتسب نيز در اين كوچه رندان منزل مىگرفت پيداست كه محتسب ديگر مغلوب بود و مقهور.
در واقع بلايى نيز كه پايان روزگار او را غرق در فاجعه كرد، از كوچه رندان به سرش آمد. نه آخر پسرش شاه شجاع كه با كمك برادر و خويشان او را فروگرفت يك رند قلاش بود- آزادانديش و ماجراجو؟ اين شاهزاده، شاعرى لاابالى بود كه پدر را محتسب مىخواند و تندخوييها و سختگيريهاى او را با طنز تلقى مىكرد و طعنه. عشرتجوى، بىبندوبار، آزادانديش، و شاعر پيشه، با چنين اوصاف شاهزاده جوان يك رند تمام عيار بود- يك رند آزادانديش و نمىتوانست خشونتهاى پدر محتسبمآبى چون امير مبارز را تحمل كند.
اما امير مبارز، كه خليفه پوشالى عباسى وى را تجديدكننده سنت در سده هفتم مىخواند، خيالهاى بلند در سر مىپرورد. اندك مدت بعد از ماجراى كشتن شاه- شيخ وى راه آذربايجان را پيش گرفت، از آنكه هوس تسخير تبريز داشت و در هرج و مرجى كه پيش آمده بود آنجا را لقمهاى مىديد مناسب. با آنكه تبريز را گرفت و خطبه نيز به نام خويش كرد [27]، اما آنجا درنگ نكرد. از آوازه حركت اويس يا بسبب انديشههاى ديگر آنجا را رها كرد و باز راه عراق را پيش گرفت. در طى جنگهايى كه در آذربايجان پيش آمد، پسرانش، شاه شجاع و شاه محمود، از وى به سختى رنجيدند، از آنكه وى در باب آنها بدزبانيها كرد و كوچكشماريها. حتى در اين تندرويها وى آنها را تهديد كرد به كشتن، و كور كردن. فرزندان نيز از بيم وى بر ضدش همدست شدند و همداستان.- خواهرزادهاش شاه سلطان نيز كه از جانب وى دلنگرانى داشت آنها را بدين كار تشويق كرد. در اصفهان وقتى توطئهكاران وى را توقيف كردند، صبحگاه رمضان بود و محتسب مشغول بود به تلاوت قرآن. پسران، وى را به قلعهاى فرستادند
نزديك اصفهان- و در آنجا وى را كور كردند. بدين گونه حكومت- وحشتانگيز محتسب پايان يافت (رمضان 759) و وقتى خبر به شيراز رسيد در بين رندان ظاهرا با وجد و مسرت تلقى شد. حافظ- كه در نشئه ذوق خويش از فرجام دردناك اين پير، كه هم به دست نور چشم خويش از نور چشم خويش محروم گشته بود [28]، در عبرت و تأثر فرورفته بود- خود را از سقوط وى دلخوش مىداشت و مىگفت: «اى دل بشارتى دهمت محتسب نماند،» [29] اما در سادگى و بىخيالى خويش چنان مىپنداشت كه برهان وزير- برهان ملك و دين و دولت- هنوز برجاست، و چون يك «آصف جماقتدار» [30] همچنان در مسند خويش خواهد ماند. يك وهم باطل! چون، شاه شجاع و همدستان كه دولت محتسب را پايان دادند، وزير وى را نيز كنار نهادند. وزيرى كه حافظ در سختترين و تاريكترين ايام دولت مبارزى به لطف و حمايت او دل خوش مىداشت، نيز چندى بعد كشته شد، اما نام او در غزلهايى كه حافظ براى وى سروده- بود جاويد ماند.
5
سرود زهره
شعر حافظ، كه در اين سالهاى سياه وحشت و تكفير بلند گوى مطالبات رندان خرابات گشت، همچنان با مختصات خود باقى ماند. اين شعر، يك ترانه ابدى است در ستايش آزادگى و بىتعلقى. آنچه خود وى را مستوجب نام رند مىكند همين بىقيدى و بىتعلقى اوست. بىقيدى به هر آنچه انسان را در بند مىكشد: به حدود و قيود، به عادات و تقاليد، به عقايد و مذاهب و فقط با چنين آزادگى رندانه است كه مىتواند در دنيايى آكنده از تعصب و نفاق بگويد: جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه. البته اين بىقيدى و بىتعلقى هرگز تا آنجا پيش نمىرود كه وى را با تمام آنچه رسوم و آداب سنتى است به پيكار وادارد. اما اگر هم به بعضى ازين آداب و رسوم تعلقى نشان مىدهد، اگر هم در آنچه مربوط به عادات و عقايد است از خلق جدا نمىشود باز نسبت به آنها چنان تقيدى ندارد كه مثل اهل تقليد بنده آداب و سنتها باشد. البته اين بىتعلقى او نسبت به آداب و رسوم آن اندازه است كه هرجا لازم باشد مىتواند آداب و رسوم را بىهيچ تأسف فدا كند. معهذا اين بىقيدى و بىتعلقى- اگر در زندگى عادى گهگاه وى را سبكبار مىكند در آنچه تعلق به قلمرو دانش و ادب دارد بىتأثير مىماند و لا محاله در كار شاعرى وى را از قيد سنت نمىرهاند. حافظ اين سنتهاى شاعرانه را مىشناسد و مىپذيرد و در عين حال با انعطافپذيرى رندانهاى خود را از تنگناى اين سنتها بيرون مىكشد.
اينجاست كه رند تسليم قيد سنت مىشود و سرانجام به يك چيز- سنتهاى هنر سر فرودمىآورد. بالاخره قيدهايى هم هست كه بىقيدترين آدمها نيز ممكن
است تسليم آنها شود. خود حافظ درباره شعرش مىپنداشت كه موهبتى است خداداد. شايد منشأ اين پندار وى آن باشد كه وى نيز- مثل بسيارى از شعراى ديگر- تجربه شاعرى را از وقتى شروع كرد كه هنوز با ديوانهاى شاعران ديگر چندان آشنايى نداشت. با اينهمه شعر او- بدين گونه كه هست- نه موهبتى است نه طبيعى. شعرى است پيراسته، اصلاح شده، و تراشخورده، از آن گونه كه اعراب قديم حوليات مىخواندهاند يا شعر منقح [1]. اينكه مجموعه اشعار موثق او امروز از پانصد غزل و چند پاره مثنوى و قطعه و رباعى در درنمىگذرد- ناشى از همين نكته است. بهر حال شعرى است تهذيب شده، حك و اصلاح- يافته، بارها قلم خورده، بارها مضمونش عوض شده، بارها قافيهاش پس و پيش گرديده، و شايد از همين رو شعرى است آكنده از عمق و دقت. چنين شعرى كه از سنتهاى گذشته تأثير پذيرفته است البته موهبت نيست و اگر هست موهبت تمرين است و اصلاح. با اينهمه كلام وى كه قبول سخن خويش را- قبول عامش را- يك موهبت مىشمرد خود تا حدى سبب شد كه بعدها پندار عامه از وى يك نانواى عامى ساخت تا يكبار نيز داستان آن سره مرد را كه شب چون كردى خفت و صبح چون عربى برخاست [2] در مورد وى تحقق يافته نشان- دهند. اما شعر او اين دعوى و اين قصه را رد مىكند و نشانها دارد از طول آشنايى و ممارست او در دواوين شعرا. در دورهاى كه حافظ شاعرى خود را شروع مىكند، خاطره سعدى نزد تمام كسانى كه با شعر و ادب سر و كار دارند مورد تجليل است. هنوز در همين شيراز بيشوكم كسانى هستند كه سالهاى آخر عمر آفريننده بدايع و بوستان را درك كرده باشند. حافظ در شهر رندان تنها كسى نيست كه با شوق و ارادت بگويد: استاد سخن سعدى است نزد همهكس اما ... اما چه؟ اما اين كه حافظ وقتى نسبت به خواجو اظهار ارادت مىكند تعارف شاعرانه نيست، حقيقت دارد و نشان علاقه به خواجو در ديوانش هست.
نسبت به اين استاد پير كه نزديك چهل سالى از حافظ سالخوردهتر بود و در سالهايى كه حافظ با درگاه شاه شيخ تازه ارتباط مىيافت، وى به خاطر آثارى چون كمالنامه؛ و روضة الانوار كه به شاه اينجو و يك وزير وى اهدا كرده- بود در دستگاه شاه شيخ حرمت و اعتبار فوقالعاده داشت شاعر نورسيده جوان،
ناچار فروتنى و حرمتدارى يك شاگرد تازه كار را نشان مىداد: تعدادى از غزلهايش را استقبال مىكرد، چيزى از ابياتش را گهگاه تضمين مىنمود و او را چون مرشد و سرمشق خويش مىستود. در واقع غزلهايى كه حافظ به طرز خواجو گفته است زياد است و به قدرى شيوه سخن شاعر كرمانى در آنها هويداست كه هركس مىتواند آنها را پيدا كند [3]. نسبت به سلمان هم- كه ظاهرا ده دوازده سالى از وى مسنتر بوده است- حافظ همين گرايش به تتبع و استقبال را دارد و بعضى از بهترين غزلهاى او لااقل از حيث صورت تقليدگونهاى است از سلمان. نهايت آنكه در بسيارى جاها از اصل لطيفتر افتاده است و عميقتر.
اما سعدى استاد واقعى اوست چنانكه استاد خواجو هم هست و حتى خسرو كه حافظ با نام او بيگانه نيست، نيز مستيش از خمخانه اوست. در ديوان حافظ بسيار است غزلهايى كه در آنها شاعر نظرش به تقليد از سعدى بوده است- تقليد از وزن و شكل آنها. حتى با آنكه از لحاظ فكر و مضمون، وى در آنها غالبا استقلال خود را حفظ كرده است، گهگاه هم مضمون سعدى را گرفته است و هم دانسته يا ندانسته آنها را تضمين كرده است. در اين گونه غزليات، حافظ طبع روان سعدى را با ذوق صنعت و تكلف سلمان و خواجو- كه حتى اشعار مصنوع هم ساختهاند- به هم تلفيق كرده است و چيز تازهاى پديد آورده است.
ازاينرو حتى در آنچه تقليد كرده است هم كارش تقليد صرف نبوده است.
چنانكه همه جا وى رنگ خاصى به شعرش زده است كه عبارت است از رنگ عرفان واقعى. همين تعادلى كه در كالم او بين شعر و عرفان هست سخن او را چيزى غير عادى جلوه مىدهد و از اينجا مىتوان گفت بلاغت او از جهت تعادل و ايجاز يادآور بلاغت قرآنى است.
وقتى از شعر يك «حافظ قرآن» صحبت مىشود تأثير قرآن را مخصوصا بايد در نظر داشت. خاصه كه آشنايى با كشاف هم مىبايست تأثير بلاغت آن را نيز در وى به مرحله خود آگاهى كشانيده باشد، در هر حال قرآن كه حافظ آن همه بدان مديون است در شعر او بىشك تأثيرش قطعى است. البته اشارت به بعضى قصههاى قرآنى و ذكر پارهاى تعبيرات قرآن كه در كلام حافظ هست نشانهاى است از اين آشنايى با قرآن. اما اين اندازه تأثر از قرآن در كلام هر شاعر
مسلمان هست و حتى مردم كوى و بازار هم در زبان محاوره خويش از تعبيرات و اشارت قرآن مدد مىگيرند و براى آنكه شاعرى در شعر خويش به داستان طوفان نوح و كشتى او اشاره كند يا از ابراهيم و آتش نمرود ياد كند يا به- گوساله سامرى و عزيز مصر و آتش طور و سحر هاروت بابل اشارت نمايد لازم نيست كه حافظ قرآن باشد و مفسر و قارى آن از ساير گويندگان هم كه نه حافظ بودهاند نه قارى، اشعارى باقى هست كه اين گونه الفاظ و معانى در آنها منعكس است. با اينهمه در شعر حافظ مواردى هست كه حكايت دارد از تعمق او در قرآن: معانى و الفاظ آن. مثلا وقتى براى دفع رقيب- يك رقيب ديو سيرت- به خدا پناه مىبرد، جهت راندن او همان چيزى به خاطرش مىآيد كه در قرآن آمده است براى رجم شياطين: شهاب ثاقب؛ و اين موردى است كه نفوذ عميق قرآن را در ذهن او مىرساند [4]. جاى ديگر موردى است كه در بيان زوال ملك دنيا به ياد سليمان وحشت عظيم اما ناپايدار او مىافتد كه شمهاى از آن به موجب قرآن عبارت بوده است از تخت باد و منطق طير كه ذكر آنها در رديف شكوه آصفى [5]- شكوه و جلال وزارت آصف كه وارثان مقام او را شاعر هر روز مىبيند كه دايم زير و زبر مىشوند و گويى واقعا بر مسند باد تكيه دارند- حاكى است از انس و آشنايى عميق او با قرآن و آنچه مفسران در باب سليمان آوردهاند و در باب ملك ناپايدار او. همچنين وقتى مىخواهد يار سفر كردهاى را دعا كند و يار مهر وى خويش را به لطف خدا بسپارد، يادش از قرآن مىآيد كه بموجب آن ماه و خورشيد به امر وى در مسير خويش راه مىپيمايند و براى آنها منازل تقدير شده است و اين نكته اميد او را مىافزايد و مىگويد: ماه و خورشيد به منزل چون به امر تو رسند يار مهر وى مرا نيز به- من بازرسان [6]. جاى ديگر وقتى مىخواهد خود را از اندوه و تأسفى كه بسبب طعن حسود بر وى دست مىدهد تسلى دهد، با خود مىگويد: غمناك نبايد بود از طعن حسود اى دل و بلا فاصله براى آنكه خويشتن را خرسند دارد، به ياد قرآن مىافتد كه گفته است بسا كه چيزى را ناخوش داريد و آن خير شماست، و ازينرو مىافزايد: شايد كه چو وابينى خير تو در اين باشد [7]. يكجا وقتى مىبيند از خلق شكايتها دارد و حكايتها، يك لحظه به فكر مىرود و براى آنكه