متكلمان، كه حكما و اهل نظر در نفى و اثبات وجود آن بحثها دارند و برهانها. جاى ديگر وقتى مىخواهد دختر زر را نور چشم عزيز خويش بخواند، مثل يك طالب علم كه با همدرسان و همزبانان خويش صحبت مىدارد، از «نقاب زجاجى و پرده عنبى» ياد مىكند [15]- كه شراب هم مثل نور چشم انسان از آنها بهره دارد به وجه ديگر. نظير اين خودنماييها كه شعر اهل- مدرسه را از شعر طبيعى جدا مىكند در كلام او هست و حاكى است از تأثير مدرسه در وى. يكجا وقتى قدرت جاذبهاى را كه در چشم معشوق هست ياد مىكند به ياد «شير آفتاب» مىافتد كه هم شكار عشق است، و از «ابروان دوتاى» وى «قوس مشترى» را به خاطر مىآورد كه خانه مشترى است [16]. اين تردستى زيركانه حاكى است از آشنايى شاعر با نجوم و استغراق وى در اصطلاحات.
وقتى با ساقى صحبت مىكند و حديث گردش جام در ميان مىآيد، از دور جام به ياد دورى مىافتد كه در زبان اهل كلام هست و اهل منطق- دور و تسلسل- و نمىتواند اين معلومات خود را به رخ ساقى بيچاره هم نكشد [17]. مىگوييد در عوض مضمون زيبايى از آن ساخته است؟ درست است، اين هنر خاص حافظ است و هنرى است بزرگ. اما بهر حال، تأثير محيط در ذهن او جالب است.
همين محيط مدرسه است كه حافظ را با ادب، ادب عربى، و حكمت عصرى، آشنا مىكند و نشان اين آشنايى در ديوانش جايى نيست كه نيست. ادب عربى كه يك مرجع عمده است در فهم بلاغت قرآن، مخصوصا اساس تعليم بوده است در مدرسه، و چيزى كه انس و آشنايى شاعر را با آن نشان مىدهد تضمينهايى است كه از اشعار شاعران عرب كرده است [18]، به اضافه اخذها و اقتباسهايى كه گاه بعضى ابيات او را ترجمههايى نشان مىدهد از اشعار عرب. اما تضمين شعر عربى از همان اولين شعر ديوانش- ديوان موجود- پيداست، اولين بيت اين غزل را مىگويند تضمينى از يك شعر عربى است منسوب به يزيد بن- معاويه كه شاعر بنا بر مشهور براى ايجاد تناسب با قافيه منظور خويش، دو مصرع آن شعر را پس و پيش كرده است. در واقع هر چند ممكن هست اين مصرع تضمين- گونهاى از يك شعر عربى باشد اما انتساب آن به يزيد قبولش دشواريها دارد.
معهذا اين نيز تنها مورد حاكى از تضمين شعر عربى در كلام شاعر نيست و
حافظ از شاعران ديگر هم مكرر تضمينهايى كرده است. چنانكه يكجا مصرعى از متنبى را با اندك تغيير در شعر خويش در آورده است [19]، و جاى ديگر يك مصرع از شريف رضى را [20]. حتى از «قصيده برده» ى بوصيرى كه در زمانى نزديك به عصر خود او در مصر مىزيسته است چند لفظى را در يك غزل خويش گنجانيده است كه هر چند تضمين صريح نيست الفاظ گزيده چنان با «قصيده برده» مربوط است كه در توجه حافظ به آن قصيده جاى شك نمىماند [21]. جاهايى هم هست كه مسئله تضمين نيست اخذ است و اقتباس. معنى و مضمون يك شاعر عرب طى مطالعات ساليان دراز در خاطر او باقى مانده و گهگاه در موارد مناسب در شعر او منعكس شده است. در خيلى از اين موارد قوه شاعره او در آن معانى تصرفات قابل ملاحظه كرده است و آنها را به صورتى در آورده كه ديگر در اصالت آنها جاى حرف نيست. با اينهمه سابقه انس و آشنايى حافظ با شعر عربى هميشه اين شايبه را در ذهن خواننده مىآورد كه از كجا حافظ با آن همه تجسس كه مىگويند در دواوين عرب داشته است از آنچه پيش از وى در بيان آن معانى آوردهاند بىاطلاع مانده باشد؟ حتى با آنكه بعضى از اين مضامين معانى مشترك است، شباهت آنها در لفظ و معنى با آنچه شاعران عرب گفتهاند اين فكر را به خاطر مىآورد كه شايد در آن موارد اشعار عرب منشأ فكر يا محرك خيال حافظ شده است. از آن جمله است فىالمثل جايى كه شاعر پيرى زودرس را در وجود خويش حس مىكند اما آن را نمىخواهد از گردش سال و ماه بداند، ناچار به گردن دوست يا دوستان مىگذارد و آزار و بىوفايى آنها.
مىگويد «من پير سال و ماه نيم يار بىوفاست» و اضافه مىكند كه يار عمر است كه بر من مىگذرد و عجب نيست كه مرا پير كند. اين يك فكر لطيف اما عام است كه شايد براى خيلىها پيش بيايد و درست است كه حافظ آن را لطف و ظرافتى خاص بخشيده است اما وقتى ابو فراس شاعر عرب هم نظير همين مضمون را مىسرايد و مثل حافظ مىگويد كه من نه از سالخوردگى است كه پير شدم آنچه از دست ياران ديدم پيرم كرد [22]، ناچار پيوندى بين آنها بخاطر مىآيد.
معهذا آنچه حافظ در توجيه ارتباطى كه بين پيرى خود او با بىوفايى هست بيان مىكند اصالت و طراوت خاصى به سخن او مىدهد كه در كلام ابو فراس
نيست. يا وقتى حافظ در مقابل اعتراض نصيحتگران و مدعيانى كه منع عشق مىكنند جمال چهره معشوق را حجت موجه خويش مىخواند ممكن هست كه اين فكر او يك معنى عادى باشد اما وقتى همين مضمون را در سخن يك شاعر قديم عربى زبان مىتوان يافت كه شعر او در كتب صوفيه نيز آمده است [23]، اين شايبه به خاطر مىآيد كه حافظ از كجا كه بىخبر از اين سابقه بوده باشد. وقتى صحبت از روز حشر است و از عشقى كه درد و داغ آن حتى در ماوراى گور هم انسان را دنبال مىكند، وى نيز مثل سعدى و هر عاشق صادقى حق دارد با درد و نياز بگويد كه آن روز هم وقتى از خاك لحد برخيزم «داغ سوداى توام سر سويدا باشد». و كه مىتواند اين را يك فكر مسبوق بداند يا مأخوذ؟ اما يك شعر مجنون، كه حافظ آن را در كشاف [24] شايد مكرر خوانده بود تقريبا همين مضمون را دارد و نمىتوان احتمال داد كه چنان شعرى در ذهن چنين شاعرى بىتأثير مانده باشد. همچنين اين انديشه كه عنقا را نمىتوان به دام آورد، معنى غريبى نيست و سعدى و انورى هم آن را آوردهاند، ليكن حافظ يك مضمون را كه شامل اين فكر است دو بار تكرار كرده و هر دو بار با خونسردى و بلندپروازى تمام خود را از آنكه در دامهاى خاكى گرفتار آيد برتر شمرده است، چيزى كه نظير آن در گفته ابو العلاء معرى هم هست و قوت و انسجام آن بقدرى است كه حتى ممكن است- با وجود تداول و شهرت معنى- انورى و سعدى هم آن را از همين شاعر عرب گرفته باشند [25]. در تصور عرفانى رمزآميزى هم كه حافظ از شراب دارد كلام او گهگاه يادآور خمريه ابن فارض است و با توجهى كه حافظ به سخن عراقى نشان مىدهد و با تضمين گونهاى كه از قصيده برده بوصيرى دارد آشنايى او را با ادب ابن فارض كه مربوط به محيط عرفان و ادب روم و مصر است نبايد غريب شمرد، خاصه كه ارتباط امير مبارز با خليفه پوشالى عباسى در مصر نيز ممكن است يكچند تا اندازهاى موجب پديد آمدن روابط معنوى و رفت و آمدهاى بيشترى بين فارس و مصر شده باشد. مشابهتهاى ديگر هم بين بعضى حرفهاى حافظ و كلام شعراى عرب هست. درست است كه اين شباهتها به هيچ وجه آنقدر نيست كه بتوان آنها را بر اخذ و اقتباس حمل كرد اما لا اقل از آنها مىتوان دريافت كه آن معانى در گفته حافظ ابتكار نيست
مسبوق است و شايد از نوع مضامين مشترك. از جمله اين گفته خواجه است كه «عشق آسان نمود اول ولى افتاد مشكلها» و اين نكتهاى است كه حافظ تكرار هم كرده است. اما كيست كه وقتى از متنبى هم بشنود كه مىگويد در من بنگر كه منظرم براى آنكس كه عشق را آسان مىپندارد ترساننده است [26]، به- ياد شعر حافظ نيفتد و يا آن را سابقهاى براى فكر حافظ كه عطار در اسرارنامه خويش يكجا از پيش جواب جالبى به آن داده است [27]، نشمرد؟
اينكه با ماه آسمان فقط از دور مىتوان عشقبازى كرد، و آن را نمىتوان در آغوش كشيد امرى است كه تمام عشاق اين اختر شبگرد آن را به تجربه دريافتهاند و خاقانى هم كه ماه برايش چيزى دست نيافتنى بود، معشوقى را كه فقط بايد از دور به ديدارش قناعت كرد به ماه تشبيه مىكند اما حافظ اين معنى را بهانهاى كرده است براى يك گفت و شنود عاشقانه با معشوق. با لابه و تمنا از وى مىپرسد چه شود كه از يك بوسه تو دلخستهاى بياسايد؟ و از زبان او پاسخ مىيابد: براى خدا، روا مدار كه بوسه تو رخ ماه را بيالايد [28].
تعبيرى شاعرانه است و گفت و شنودى توأم با ظرافت اما نكته اينجاست كه تقريبا عين چنين گفت و شنودى هم چند قرن پيش از حافظ بين يك شاعر عرب، تميم- بن معز، با معشوق روى مىدهد شاعر عرب هم از اين معشوق خويش بوسه مىخواهد و او كه از شرم و بيم سرخ و زرد شده است بعد از ترديد و تعلل مىگويد: آخر، روى من ماه تمام است و كسى كه ماه را نگاه مىكند از وى بوسه نمىطلبد [29]. شباهت و قرابت دو مضمون پيداست و آيا بايد گفت حافظ مضمون خويش را از شاعر عرب گرفته است؟ تحاشى از اينكه در موسم گل و بهار انسان از شرابخوارى توبه كند از معانى متداول و مكرر حافظ است.
مىگويد حاشا كه من به موسم گل ترك مىكنم و بازمىگويد كه اگر من در وقت لاله و گل از بزم طرب كناره كنم بايد دماغم را علاج كرد و تكرار مىكند كه وقتى فكر توبه به سرم مىزند باز چون به ياد بهار توبهشكن مىافتم از توبه پشيمان مىشوم [30] و اين معنى در شعر حافظ آنقدر تكرار مىشود كه از مختصات فكر حافظ شمرده تواند شد. با اينهمه نظير آن را شاعران قديم عرب هم مثل ابو نواس و ديگران گفتهاند و از آن جمله است قطعهاى از يك شاعر قرن چهارم-
به نام ابن طباطبا- كه مثل حافظ از شكوفه و شبنم و از جنبش شاخه و گل صحبت مىكند و مىپرسد چگونه مىتوانم با چنين حالى كه هست شراب را ترك كنم؟ [31] بىشك، اين همان فكر حافظ است كه او را اينهمه با خيام نزديك مىكند و در عين حال فكرى است مسبوق نه ابتكارى. با اينهمه لطف بيان حافظ و قدرت سخنسرايى او در همين معانى مسبوق جلوه دارد، زيرا وى حتى اين گونه معانى را با چنان لطف و قدرتى بيان مىكند كه جز با تأمل و تفحص نمىتوان دريافت كه اصل آنها ابتكارى نيست، مسبوق است و شايد مأخوذ.
در هر حال اين مايه اخذ و شباهت كه در شعر حافظ هست كلام او را رنگ كلام اهل مدرسه مىدهد و حقيقت آن است كه الفاظ و تعبيرات اهل مدرسه در سخن او بسيار است. نه آيا الفاظ و تركيباتى همچون شرح، نسخه، محشا، نقل معانى، مشكل، جوهر فرد، ظل ممدود، امالخبائث، عفا اللّه، لوحش- اللّه، ثلاثه غساله كه در شعر وى هست، حاكى است از زبانى كه در بين اهل مدرسه رايج بوده است و از علم مرده ريگ آنها؟ بيهوده نيست كه بعضى تعبيرات او تقريبا با اندك اختلاف در همين روزگار در بين نويسندگان اهل مدرسه نيز آمده است. مثلا اين بيان او كه دايم از نقطه و پرگار و از سرگشتگى و حيرت صحبت مىكند [32] در كلام معين الدين يزدى نيز هست [33]، يا اين عبارت او كه راجع به شهسوار محبوب خويش مىگويد «كه توسنى چو فلك رام تازيانه تست» [34] در كلام همين معلم [35] مدرسه نيز نظير دارد. در واقع همين محيط مدرسه است كه اوقات فراغت شاعر را گهگاه نيز به مطالعه دواوين شاعران قديم فارسى زبان مشغول مىدارد. آثار اين مطالعه نيز در شعر حافظ همه جا هست و جوابى است به آن سادهدلان كه پنداشتهاند حافظ در دوران جوانى به علت بىبهره ماندن از خط و سواد، از انس و آشنايى با كتب و دواوين در امان بوده است و آسوده. رفت و آمد در مجالس ادب و مطالعه ديوانها و سفينههاى غزل كه شاعر در آشوب انقلابات زمانه خويش رفيقى بىخللتر از آن نمىيافته است نيز بىشك از اسباب عمده بوده است در اين آشناييها.
اين آشنايى حافظ با شعر قدما حتى به شعر رودكى هم مىرسد و خواننده گهگاه از خود مىپرسد كه آيا شاعر شيراز مطالعه منظم و دقيقى در آثار قدما
نداشته است؟ درست است كه او «بوى جوى موليان» رودكى را بعد از قرنها از يك «ترك سمرقندى» [36] كه كسى جز تيمور لنگ نيست جسته است اما در وراى اين بيت مشهور رودكى حكمت او، روح شعر او كه عبارت است از شاد زيستن، وقت را غنيمت دانستن و با «سيهچشمان» مهر ورزيدن، نيز همه جا در شعر حافظ موج مىزند و اگر آنگونه معانى در شعر همه شاعران جهان از آناكرئون[1]گرفته تا بو نواس و خيام هم هست و لااقل در شرق معنايى است عام. اما تكرار الفاظ رودكى هم آيا بكلى اتفاقى است؟ شك نيست كه اين تكرار الفاظ را هم مىتوان اتفاقى دانست. مگر نه حافظ به همان زبان رودكى سخن گفته است؟
اما وقتى يقين است كه حافظ لااقل از يك شعر رودكى آگاه بوده است نمىتوان گمان داشت كه از شعرهاى ديگر او بىاطلاع مانده باشد. يك مورد هم هست كه حاكى است از آشنايى حافظ با يك قطعه معروف منسوب به دقيقى [37] اگر چه معنى عام است و مىتوان احتمال داد كه شباهت اتفاقى باشد و از نوع توارد. با شاهنامه هم حافظ بىشك انس داشته است و آشنايى. شاهان و پهلوانان شاهنامه در غزلهاى وى غالبا شاهدهايى هستند بر بىثباتى و ناپايدارى روزگار.
درست است كه ياد گذشتگان كهن در شعر شرقى سابقهاى دراز دارد و ابو العلاء معرى و خيام هم پيش از حافظ از اين رفتگان گمكردهنشان كه امروز خاك شدهاند و غبارشان در هواست مكرر با عبرت و تأثر ياد كردهاند و حتى سعدى گهگاه گمان مىكند اينكه در شهنامهها از رستم و اسفنديار ياد كردهاند، براى آن است كه «تا بدانند اين خداوندان ملك كز بسى خلق است دنيا يادگار.» با چنين احوال عجب نبايد داشت كه حافظ، در اين سالهاى آشوب و انقلاب، از احوال پهلوانان و شاهان شاهنامه آيينهاى درست كرده باشد براى چشم آنها كه عبرت بينند. عبث نيست كه وى در غزلهاى خويش از جمشيد و جام جم آن همه با عبرت و حسرت ياد مىكند، و در آيينه سكندر نقش خرابى و فناى ملك دارا را معاينه مىبيند. اگر گفته باشد كه ما قصه سكندر و دارا نخواندهايم [38] اشارت به قصه بدفرجام روزگار آنها مىكند كه نفرت و كينهشان به جنگ
[1]-.noercana
واداشت و سرگذشت آنها عبرتى شد براى آنها كه جز حكايت مهر و وفا چيز ديگرى نيز در دل دارند و اگر احوال ملك دارا را در جام جمشيد جستجو- مىكند ازآنرو است كه تنها در تماشاى آيينه جام، كه به نظر او از آيينه سكندر [39] هم احوال جهان را روشنتر نشان مىدهد، مىتواند هم خود جمشيد را فراموش كند و هم اسكندر را كه ملك دارا با تمام شوكت و جلال افسانهئيش به دست او در آتش غرور و هوس سوخت و شاعر شيراز مىخواهد چنان اين قصه پرغصه را از ياد ببرد كه اگر ادعا كند اصلا چنان قصهاى را نخوانده است نيز گزاف نباشد. با اينهمه او اين قصه را خوانده است و از سرگذشت شاهان گذشته و تاريخ رفتگان، بر خلاف آنچه خودش از روى فروتنى مىگويد، به خوبى خبر دارد. حتى مواردى هست كه نشان مىدهد با تواريخ معروف فارسى نيز آشنا بوده است يا با منقولات آنها. يك بيت او شامل تضمين بيتى است كه در راحة الصدور آمده است. با اينهمه ممكن است آن را از مأخذ آن كتاب گرفته باشد [40]. اما با اثر تاريخى صاحبديوان جوينى، كه دوست و حامى و ممدوح سعدى شيراز بود، نيز آشنايى دارد. آيا عنوان باد استغنا [41] كه در يك غزل او هست اتفاقى است كه با يك داستان مشهور جوينى در جهانگشا، مربوط به نظر مىرسد؟ لابد تصادف محض نيست كه يك غزل او- يوسف گمگشته- از حيث لفظ و معنى شباهت تمام دارد به شعرى كه يكتن از معاصران او به- صاحبديوان منسوب داشته است [42]. از اينها گذشته وقتى در طى يك غزل خويش از بدعهدى معشوق گله مىكند و با خشم و شكايت مىگويد تكيه بر عهد تو و باد صبا نتوان كرد كه مىتواند مطمئن باشد كه منبع الهامش- دانسته يا ندانسته- يك شعر عربى كه در جهانگشاى جوينى آمده است و در طى آن شاعر عهد زنان را با نسيم صبا يكسان مىداند [43] نبوده است؟ يا وقتى شاعر در غزل مشهورى كه در نسخههاى قديم ديوانش نيست، و با اينهمه رنگ و نشان شعر و زمان او را دارد، از اوضاع دگرگون زمانه خويش شكايت مىكند و از اينكه اسب- تازى را زير پالان مجروح كردهاند و طوق زرين به گردن خر افكندهاند اظهار نفرت مىكند از كجا كه گوينده، همين مضمون را با آنكه در مشاهده تقلبات ايام يك مضمون كاملا طبيعى است از يك قطعه ديگر كه نيز در جهانگشاى
آمده است [44] اخذ نكرده باشد- قطعهاى كه شاعر عربى زبان در طى آن ايام باژگونه را ياد و دنيايى را تصوير مىكند كه مثل دنياى حافظ است، مثل دنياى حافظهاست: دنياى هميشه. بدين گونه شاعر شيراز، كه در اين ايام با مجالس شاه و وزير ارتباط داشت نه از تاريخ روزگار خويش بىخبر بود نه از قصهها و شاهنامهها. تجاهل او كه ديوانش خلاف آن را ثابت مىكند از رندى است و زيركى. نشانههايى هم در ديوان هست حاكى از آشنايى شاعر با ديوانها و كتابها. اشاره به يك قصه كليله- قصه گربه زاهد- هم نشان مىدهد كه با اين كتاب آشنا بوده است [45]. همچنين يكجا كه مىگويد: كجاست فكر حكيمى و راى برهمنى؟ [46] لحنش لحن كسى است كه با كليله آشنايى داشته است و ارتباط. از شعر شاعران ديگر هم در كلام او نشان هست و تأثير. چنانكه در چند جا از يك قصيده معزى- آنجا كه شاعر ايرانى مثل اعراب بيابانى ساربان را وامىدارد تا در ديار يار وى منزل كند و او بر ربع و اطلال و دمن زارى و از گلچهر و اورنگ و ديگران پرسش كند- تأثير پذيرفته است [47] و اين تأثير و شباهت را جز با فرض آشنايى شاعر با ديوان يا بعضى آثار معزى نمىتوان حل كرد. آشنايى با خيام از حدود تأثير شعر گذشته است و به آشنايى با فكر و فلسفه او منتهى شده است. در چنين حالى ذكر موارد شباهت آنها در اينجا چه ضرورت دارد؟ با آثار انورى و ظهير هم، كه ديوان هر دو لااقل از چند نسلى پيش از او در شيراز معروف بوده است و سعدى هم- مثل همگر و امامى- با شعر آنها آشنايى تمام داشته است، ارتباط او محقق است. چنانكه در سبك كلام هر دو تمرين هم كرده است، يكدو جا از معانى انورى الهام- يا الهام گونهاى- يافته است، و چند قصيده هم به سبك و سياق ظهير سروده است با همان مبالغاتى كه شعر اين هر دو شاعر را از قديم از عهد تأليف المعجم و بوستان در شيراز [48] نزد كسانى كه با عوالم اخلاقى آشنايى داشتند تا حدى منفور كرده بود. چنانكه خاقانى و نظامى هم از توجه او دور نماندهاند. بعضى غزلهايش رنگ و بوى غزلهاى معدود خاقانى را دارد و لااقل يكدو جا هم هست كه مصرعى را از خاقانى گرفته است با تصرف [49]. از نظامى هم، كه نام او را حافظ يكجا نيز در ديوان خويش ياد كرده است، مخصوصا با قصههاى