بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 67

نداشته است؟ درست است كه او «بوى جوى موليان» رودكى را بعد از قرنها از يك «ترك سمرقندى» [36] كه كسى جز تيمور لنگ نيست جسته است اما در وراى اين بيت مشهور رودكى حكمت او، روح شعر او كه عبارت است از شاد زيستن، وقت را غنيمت دانستن و با «سيه‌چشمان» مهر ورزيدن، نيز همه جا در شعر حافظ موج مى‌زند و اگر آنگونه معانى در شعر همه شاعران جهان از آناكرئون‌[1]گرفته تا بو نواس و خيام هم هست و لااقل در شرق معنايى است عام. اما تكرار الفاظ رودكى هم آيا بكلى اتفاقى است؟ شك نيست كه اين تكرار الفاظ را هم مى‌توان اتفاقى دانست. مگر نه حافظ به همان زبان رودكى سخن گفته است؟

اما وقتى يقين است كه حافظ لااقل از يك شعر رودكى آگاه بوده است نمى‌توان گمان داشت كه از شعرهاى ديگر او بى‌اطلاع مانده باشد. يك مورد هم هست كه حاكى است از آشنايى حافظ با يك قطعه معروف منسوب به دقيقى [37] اگر چه معنى عام است و مى‌توان احتمال داد كه شباهت اتفاقى باشد و از نوع توارد. با شاهنامه هم حافظ بى‌شك انس داشته است و آشنايى. شاهان و پهلوانان شاهنامه در غزلهاى وى غالبا شاهدهايى هستند بر بى‌ثباتى و ناپايدارى روزگار.

درست است كه ياد گذشتگان كهن در شعر شرقى سابقه‌اى دراز دارد و ابو العلاء معرى و خيام هم پيش از حافظ از اين رفتگان گم‌كرده‌نشان كه امروز خاك شده‌اند و غبارشان در هواست مكرر با عبرت و تأثر ياد كرده‌اند و حتى سعدى گهگاه گمان مى‌كند اينكه در شهنامه‌ها از رستم و اسفنديار ياد كرده‌اند، براى آن است كه «تا بدانند اين خداوندان ملك كز بسى خلق است دنيا يادگار.» با چنين احوال عجب نبايد داشت كه حافظ، در اين سالهاى آشوب و انقلاب، از احوال پهلوانان و شاهان شاهنامه آيينه‌اى درست كرده باشد براى چشم آنها كه عبرت بينند. عبث نيست كه وى در غزلهاى خويش از جمشيد و جام جم آن همه با عبرت و حسرت ياد مى‌كند، و در آيينه سكندر نقش خرابى و فناى ملك دارا را معاينه مى‌بيند. اگر گفته باشد كه ما قصه سكندر و دارا نخوانده‌ايم [38] اشارت به قصه بدفرجام روزگار آنها مى‌كند كه نفرت و كينه‌شان به جنگ‌

[1]-.noercana


صفحه 68

واداشت و سرگذشت آنها عبرتى شد براى آنها كه جز حكايت مهر و وفا چيز ديگرى نيز در دل دارند و اگر احوال ملك دارا را در جام جمشيد جستجو- مى‌كند ازآن‌رو است كه تنها در تماشاى آيينه جام، كه به نظر او از آيينه سكندر [39] هم احوال جهان را روشن‌تر نشان مى‌دهد، مى‌تواند هم خود جمشيد را فراموش كند و هم اسكندر را كه ملك دارا با تمام شوكت و جلال افسانه‌ئيش به دست او در آتش غرور و هوس سوخت و شاعر شيراز مى‌خواهد چنان اين قصه پرغصه را از ياد ببرد كه اگر ادعا كند اصلا چنان قصه‌اى را نخوانده است نيز گزاف نباشد. با اين‌همه او اين قصه را خوانده است و از سرگذشت شاهان گذشته و تاريخ رفتگان، بر خلاف آنچه خودش از روى فروتنى مى‌گويد، به خوبى خبر دارد. حتى مواردى هست كه نشان مى‌دهد با تواريخ معروف فارسى نيز آشنا بوده است يا با منقولات آنها. يك بيت او شامل تضمين بيتى است كه در راحة الصدور آمده است. با اين‌همه ممكن است آن را از مأخذ آن كتاب گرفته باشد [40]. اما با اثر تاريخى صاحب‌ديوان جوينى، كه دوست و حامى و ممدوح سعدى شيراز بود، نيز آشنايى دارد. آيا عنوان باد استغنا [41] كه در يك غزل او هست اتفاقى است كه با يك داستان مشهور جوينى در جهانگشا، مربوط به نظر مى‌رسد؟ لابد تصادف محض نيست كه يك غزل او- يوسف گم‌گشته- از حيث لفظ و معنى شباهت تمام دارد به شعرى كه يك‌تن از معاصران او به- صاحب‌ديوان منسوب داشته است [42]. از اينها گذشته وقتى در طى يك غزل خويش از بدعهدى معشوق گله مى‌كند و با خشم و شكايت مى‌گويد تكيه بر عهد تو و باد صبا نتوان كرد كه مى‌تواند مطمئن باشد كه منبع الهامش- دانسته يا ندانسته- يك شعر عربى كه در جهانگشاى جوينى آمده است و در طى آن شاعر عهد زنان را با نسيم صبا يكسان مى‌داند [43] نبوده است؟ يا وقتى شاعر در غزل مشهورى كه در نسخه‌هاى قديم ديوانش نيست، و با اين‌همه رنگ و نشان شعر و زمان او را دارد، از اوضاع دگرگون زمانه خويش شكايت مى‌كند و از اينكه اسب- تازى را زير پالان مجروح كرده‌اند و طوق زرين به گردن خر افكنده‌اند اظهار نفرت مى‌كند از كجا كه گوينده، همين مضمون را با آنكه در مشاهده تقلبات ايام يك مضمون كاملا طبيعى است از يك قطعه ديگر كه نيز در جهانگشاى‌


صفحه 69

آمده است [44] اخذ نكرده باشد- قطعه‌اى كه شاعر عربى زبان در طى آن ايام باژگونه را ياد و دنيايى را تصوير مى‌كند كه مثل دنياى حافظ است، مثل دنياى حافظهاست: دنياى هميشه. بدين گونه شاعر شيراز، كه در اين ايام با مجالس شاه و وزير ارتباط داشت نه از تاريخ روزگار خويش بى‌خبر بود نه از قصه‌ها و شاهنامه‌ها. تجاهل او كه ديوانش خلاف آن را ثابت مى‌كند از رندى است و زيركى. نشانه‌هايى هم در ديوان هست حاكى از آشنايى شاعر با ديوانها و كتابها. اشاره به يك قصه كليله- قصه گربه زاهد- هم نشان مى‌دهد كه با اين كتاب آشنا بوده است [45]. همچنين يك‌جا كه مى‌گويد: كجاست فكر حكيمى و راى برهمنى؟ [46] لحنش لحن كسى است كه با كليله آشنايى داشته است و ارتباط. از شعر شاعران ديگر هم در كلام او نشان هست و تأثير. چنانكه در چند جا از يك قصيده معزى- آنجا كه شاعر ايرانى مثل اعراب بيابانى ساربان را وامى‌دارد تا در ديار يار وى منزل كند و او بر ربع و اطلال و دمن زارى و از گلچهر و اورنگ و ديگران پرسش كند- تأثير پذيرفته است [47] و اين تأثير و شباهت را جز با فرض آشنايى شاعر با ديوان يا بعضى آثار معزى نمى‌توان حل كرد. آشنايى با خيام از حدود تأثير شعر گذشته است و به آشنايى با فكر و فلسفه او منتهى شده است. در چنين حالى ذكر موارد شباهت آنها در اينجا چه ضرورت دارد؟ با آثار انورى و ظهير هم، كه ديوان هر دو لااقل از چند نسلى پيش از او در شيراز معروف بوده است و سعدى هم- مثل همگر و امامى- با شعر آنها آشنايى تمام داشته است، ارتباط او محقق است. چنانكه در سبك كلام هر دو تمرين هم كرده است، يك‌دو جا از معانى انورى الهام- يا الهام گونه‌اى- يافته است، و چند قصيده هم به سبك و سياق ظهير سروده است با همان مبالغاتى كه شعر اين هر دو شاعر را از قديم از عهد تأليف المعجم و بوستان در شيراز [48] نزد كسانى كه با عوالم اخلاقى آشنايى داشتند تا حدى منفور كرده بود. چنانكه خاقانى و نظامى هم از توجه او دور نمانده‌اند. بعضى غزلهايش رنگ و بوى غزلهاى معدود خاقانى را دارد و لااقل يك‌دو جا هم هست كه مصرعى را از خاقانى گرفته است با تصرف [49]. از نظامى هم، كه نام او را حافظ يك‌جا نيز در ديوان خويش ياد كرده است، مخصوصا با قصه‌هاى‌


صفحه 70

خسرو و شيرين و ليلى و مجنون آشنايى دارد و تكرار اين نامها كه البته جزو مايه‌هاى غزل او شده است نبايد بكلى بى‌وجه باشد و از روى تصادف. همين ساقى‌نامه و مغنى نامه او، كه لحن و وزن و مضمون اسكندرنامه نظامى را دارد، گواه ديگرى است بر آشنايى او با آثار نظامى. آيا ديوان او از تأثير سنائى و عطار، دو شاعر بزرگ صوفيه، خالى مانده است، در حالى كه ديوان او- با وجود نفرتى كه نسبت به صوفى و صوفيه اظهار مى‌كند- مشحون است از معانى و افكارى كه تحقيق و عرفان نام دارد و سنائى و عطار از پيشقدمان آن بوده‌اند؟ تأثير سنائى لااقل در يك غزل ملمع او هست كه گفت و شنودى با يك معشوق عربى دان، غزل هر دو را براى ذوق مردم امروز ما بى‌مزه كرده است و فضل‌فروشانه [50]، بعلاوه در بعضى موارد ديگر هم شباهت در مضامين آنها ديده- مى‌شود و يكى از مشهورترين ابيات حافظ يادآور بيتى است از سنائى كه همان مضمون را دارد اما چون فاقد لطف بيان حافظ است مشهور نشده است- هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق [51]. جايى كه سنائى مورد توجه سعدى بوده- است و اين استاد غزل حتى بعضى افكار او را اخذ و بعضى را رد كرده است آشنايى حافظ با او نبايد مورد تعجب باشد. چنانكه اشاره او به اين داستان كه «شيخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت» [52] و ذكرى كه از سر منزل عنقا و همرهى مرغ سليمان دارد نيز در كلام او يادآور سفر مرغان است به سر- منزل سيمرغ و راهنمايى هدهد كه بيان آن در منطق الطير عطار آمده است و اين‌همه حاكى است از آشنايى شاعر با آثار عطار. از ساير عرفا هم با عراقى آشنا بوده است و هم حتى با مولوى. از عراقى حتى بتصريح نام هم مى‌برد، و يك‌جا غزليات عراقى را در عبارتى كه از ايهام خالى نيست سرود خويش خوانده است. از بعضى اشعارش نشانه‌هايى بدست مى‌آيد حاكى از اينكه شعر عراقى در ذهنش بى‌تأثير نبوده است [53]. چنانكه از ديوان شمس هم با آنكه نامى نمى‌برد، در بعضى موارد ظاهرا تأثير پذيرفته است. در واقع نشان آشنايى با مولوى گهگاه در كلام او هست. نه فقط يك‌جا مثل او زبان بى‌زبانان را از نى مى‌شنود [54] بلكه در يك مورد نيز در اشارت به موى سپيدى كه در بين موهايش هست طورى از «انتخاب» صحبت مى‌كند كه گويى به يك حكايت‌


صفحه 71

معروف مثنوى نظر دارد، درباره آن يكى مرد دوموكامد شتاب پيش يك آئينه- دار مستطاب [55]. در چند مورد هم سخنش از لحاظ لفظ يا معنى يادآور پاره‌اى ابيات غزليات مولاناست [56] و اگر يك قرن قبل از وى در عهد سعدى، بدان- گونه كه از كتاب مناقب افلاكى بر مى‌آيد غزل مولانا به شيراز رسيده باشد و سعدى يك غزل آن را به كسى كه از وى التماس غزلى كرده بود هديه كرده- باشد [57] ممكن نيست اين ديوان كبير، بعد از يك قرن در آن سرزمين ذوق و ادب ناشناخته مانده باشد و كسى مثل حافظ از آن بى‌خبر مانده باشد. همچنين حافظ با ديوان كمال اسماعيل شاعر اصفهانى هم كه بعدها او را خلاق المعانى گفته‌اند انس و آشنايى داشته است، حتى بيتى از او را يك‌جا به عنوان شاهد تضمين- كرده است كه در واقع هر چند در ديوان كمال هست از خود او نيست، از مسعود- سعد است [58]. از آن گذشته يك‌دو مورد ديگر هم هست كه شعر او ابياتى از كمال را بخاطر مى‌آورد هر چند شباهت همه جا حاكى از وحدت مضمون نيست اما به هر حال در خور توجه هست [59].

در محيط آن روز شيراز، كه همه جا از در و ديوار زمزمه شعر بلند بوده- است، البته هم اشعار گويندگان عصر معارضه داعيه‌داران را برمى‌انگيخته است هم كلام استادان قديم. در چنين احوالى كه مى‌تواند شعر حافظ را بى‌آنكه به- اين مايه تأثير و نفوذ توجه نمايد درك كند و تفسير؟


صفحه 72

6

سخن اهل دل‌

دو خاصيت عجيب در كلام حافظ عبارت است از تنوع و تكرار. تنوع و تكرار؟ آرى، دو امر متضاد. تكرار در بعضى سخنانش هست و گويى بيشتر مربوط است به انديشه‌هايى ثابت. بى‌بقايى عمر، ناپايدارى جهان، و ضرورت كام‌جويى، يك قسمت از اين انديشه‌هاست. اينكه دنيا تكرار مكررات است و ازين فسانه و افسون هزار دارد ياد، اينكه چون فرجام كار جهان روشن نيست بهتر از فكر مى و جام چه خواهد بودن؟ و اينكه چون آخر الامر گل كوزه‌گران خواهى شد پس بايد حاليا فكر سبويى كرد و باده‌يى؛ همه اينها انديشه‌هايى است كه شاعر را به هرجا مى‌رود و به هر چه مى‌انديشد دنبال مى‌كند و اين است سر تكرار در كلام او. اما شاعر نيز نه تفكرش محدود است نه سيرش. با دقت در همه چيز تأمل مى‌كند، با علاقه همه چيز را درك و بررسى مى‌كند و از هيچ‌چيز سرسرى نمى‌گذرد. زاهد نيست كه فقط به دوزخ و بهشت خويش بينديشد و به گناه و ثواب. صوفى نيست كه همه از وحدت و حلول دم زند و از كشف و شهود. نه شاعر ستايشگر است كه فقط بخواهد حس- تملق‌جويى يك ممدوح از خود راضى را ارضا كند نه نديم بذله‌گوست كه تنها در صدد باشد با شوخى و لطيفه اوقات خالى يك مفتخور بيكاره را پر كند. رندى است كه زندگى را چنانكه هست تلقى مى‌كند و مى‌كوشد از تمام زوايا و اسرار آن سر در بياورد. زندگى را تحقير نمى‌كند اما براى خاطر آن نيز حاضر نيست خويشتن خويش را عرضه تحقير سازد. زندگى را نمى‌پرستد اما براى انديشه‌هاى موهوم هم دلش نمى‌خواهد آن را تباه كند. تنوع فكر و تنوع‌


صفحه 73

بيانش از اينجاست. جوش و طپش زندگى همه جا برايش محسوس است. در هر ذره‌اى اين شوق و حركت را حس مى‌كند- در انسان، در گياه و حتى سنگ. بينش عرفانى همه چيز را براى او از حيات پر مى‌كند و از حركت.

دنيايى كه او در آن سير مى‌كند، همه چيزش روح دارد و حيات. نه فقط نرگس و بنفشه دم از چشم و زلف معشوق مى‌زنند ماه و سرو هم از روى و قد او حكايت دارند. دل حساس او هم با بلبل كه مثل او يك عاشق زار است همدردى دارد هم با صبا كه مثل يك عاشق سر به كوه و بيابان نهاده است. در اشك شمع قصه سوز پنهان او را درك مى‌كند و در نغمه چنگ پيام يك پير منحنى را كه همه از عشرت دم مى‌زند و از شادخوارى. دنيايى كه بدين گونه آكنده از جوش حيات است آن قدر افقهاى گوناگون در ذهن او مى‌گشايد كه شعرش را لبريز مى‌كند از تنوع. بدين گونه تنوع يك خاصيت عمده كلام اوست و اگر تكرار نيز در آن هست چنان است كه اين تنوع را تباه نمى‌كند. اين تكرارجويى حاكى است از يك انديشه ثابت- يك درد فلسفى. اين درد فلسفى است كه شاعر در تمام اطوار حيات با آن برخورد دارد: تزلزل زندگى و لزوم كام‌جويى.

اين چيزى است كه فكر او را به سوى بن بست مى‌كشاند- بن بست حيرت. تمام فلسفه او همين است. فلسفه يك رند واقعى كه زندگى را چنانكه هست مى‌نگرد- نه بيشتر و نه كمتر. شعرى كه جلوه‌گاه همچو فلسفه‌اى است چه خاصيتى بايد داشته باشد؟ تنوع و تكرار. زيبايى و قبولى كه مزيت عمده شعر اوست ناشى است از تنوع. اما تكرار آن نيز چيزى نيست كه آن را بتوان عجيب خواند. البته اين تكرار گهگاه حتى از قلمرو يك انديشه خارج مى‌شود اما غالبا تكرار حاكى است از يك فكر ثابت. درست است كه هر دفعه آن را با لفظ و بيان تازه‌اى مى‌آورد اما رنگ تكرار كه غالبا در آن هست، آن را ملال‌انگيز مى‌كند و حتى لطف و زيبايى نكته‌هاى عاشقانه‌اش را از بين مى‌برد. اين گونه مضمونها در شعر او بسيار است و گوناگون كه شايد اجتناب از تكرار مى‌توانست آنها را لطف و عظمت خاص ببخشد. يك‌جا، مثلا صحبت از دل دردمند خويش مى‌كند و علاج اين درد را در لب معشوق مى‌جويد كه رنگ و تأثير آن براى وى «مفرح ياقوت» را به خاطر مى‌آورد و ذوق و گونه آن گلقند را [1].


صفحه 74

اين البته نكته‌اى است تازه و نمونه‌اى از اظهار عشق اهل مدرسه در آن بحبوحه قرون وسطى. اما تكرار ملال‌انگيز، حتى با وجود دگرگونيهايى كه در آن پديد آمده است نيز چنين داروى دلپذيرى را بى‌تأثير مى‌كند و بى‌لطف. جاى ديگر با جلوه روى معشوق احساس مى‌كند كه گلهاى چمن نه جلوه‌اى دارند نه واقعا حق خودنمايى. خوب، پيداست كه نرگس و گل در چنين حالى وقتى بخواهند از چشم و روى معشوق دم بزنند بايد واقعا زياده بى‌چشم و روى باشند [2]. اما وقتى اين حرف سه چهار بار تكرار شد ديگر چه لطف و تأثيرى دارد؟ نفرت از سالوس و رياى زاهد او را مكرر از كوره بدر مى‌برد و مكرر او را وامى‌دارد كه در هر آستين زاهد صد بت پنهان پيدا كند و از هر رقعه دلقش هزاران بت برافشاند [3]. اما اين نيز يك كشف تازه نيست و بيش از يك‌بار شاعر از اين كشف شگرف خويش سخن مى‌گويد و بيش از يك‌بار مى‌كوشد تا از اين راه خواننده را قرين اعجاب و حيرت سازد. بعلاوه اين وسوسه نيز گهگاه به- خاطرش مى‌آيد كه زهد اين زاهد از كجا كه در روز رستخيز از فسق يك شرابخواره مقبول‌تر باشد [4]، و اين وسوسه را نيز تكرار مى‌كند و در غزلها چند جا بكار مى‌برد. پيام چنگ را كه مثل هر پير منحنى نصيحت گفتن را دوست- مى‌دارد مى‌شنود و دعوت به عشرت را در اين پيام مرموز منعكس مى‌بيند و اين نكته‌اى تازه است كه در كلام كمال خجندى [5] هم شايد از حافظ اخذ شده- است؛ اما اينكه حافظ بيش از يك‌بار آن را در غزلهاى خويش مى‌آورد آن را تا حدى مبتذل مى‌كند و دست فرسود. اين يك انديشه خيام‌مآبانه است كه در كلام حافظ بسيار هست. انديشه‌هايى كه بوى فكر خيام مى‌دهد مخصوصا نزد او بسيار تكرار مى‌شود و بعضى از آنها رنگ يك فكر ثابت را دارد. رند شيراز هم مثل پير نشابور مى‌انديشد و مكرر مى‌گويد كه بايد عمر را غنيمت شمرد كه ديگرباره ملاقات نه پيدا باشد. مثل خيام مى‌گويد و با بيان ديگر حرف او را تكرار مى‌كند كه اگر «عشرت امروز به فردا» افتد از «ديوان قضا خط امانى» كه دارد و مايه نقد بقا را كه ضمان خواهد شد [6]؟

باز مثل خيام، با حيرت و شك رندانه مى‌گويد كه انسان از آنچه در درون پرده هست خبر ندارد و روزى كه اين پرده برافتد كه مى‌داند حال چه‌