را مست و بيخود مىكند و همه چيز به دور سر انسان مىچرخد.
در ديوان حافظ شعر از هر دستى هست: قصيده، غزل، قطعه، مثنوى، و رباعى. اما به قصيده چندان علاقهاى نشان نداده است و چند قصيده هم كه دارد تمرينى است در سبك و شيوه ظهير و كمال اسماعيل. با اينهمه شاعر ظاهرا خيلى زود كار قصيدهسرايى را ترك كرد و جز يكدو بار در عهد شاه شجاع و شاه- منصور به آن شيوه بازنگشت [24]. چرا كه خيلى زود دريافت كه غزل نيز براى بيان همان مقاصد كه در قصيده بكار است آمادگى كافى دارد. درست است كه ممدوح را به لفظ معشوق ياد كردن، نزد شاعران ديگر بىسابقه نبود اما آنگونه كه حافظ آن را بكار مىبرد تجدد محسوب مىشد. در هر حال حافظ كه با وجود ارتباط با شاه و وزير تقريبا قصيده را كنار گذاشت، توانست در غزل مطالب قصيده را بگنجاند و در عين حال از طول و تفصيل ملالانگيز آن هم بكاهد تا بتواند براى آن بازار مناسب بدست آورد. البته مضامين و افكار غزلى هم ممدوح را بيشتر جلب مىكرد تا مبالغات بىحاصل قصايد. ازاينرو قسمتى از غزلهاى شاعر به مدح، مرثيه، تقاضا، يا حسب حال مقصور شد و در بعضى موارد همان لحن پرطنطنه و پوچ قصايد، غزل وى را نرگ فريبنده دارد. مثلا در پايان يك غزل به معشوق- كه در واقع ممدوح است- پيام مىدهد كه حاجب در خلوتسراى خاص را بگو كه فلان ز گوشهنشيتات خاك درگه ماست و اگر چه بصورت از نظر ما محجوب است هميشه در خاطر مرفه ما جاى دارد، ازاينرو اگر به سالى وقتى درى زند بگشاى كه عمرى است تا او مشتاق ديدار ماست [25]. كدام فكر شاعرانه در اين عبارتها هست؟ تمام مطلب كه شايسته يك قصيده مدحيه است، چيزى نيست جز يك خواهش نيازمندانه- خواهش يك ستايشگر محتاج از يك ممدوح بلندپايه، كه با تضرع و نياز از وى اجازه زيارت مىخواهد. با اينهمه طنطنه بيان و موسيقى لفظ بقدرى است كه انسان خيلى دير توجه مىكند كه با يك مضمون عادى، پيشپاافتاده و حتى غير شاعرانه سر و كار دارد. آيا بعضى مسامحات لفظى و معنوى در اين اشعار نيست؟ البته هست. نه فقط آن عيب كه قافيهسنجان «ايطاء» مىگفتهاند در آن ديده مىشود [26] بلكه تكرار بعضى معانى هم در آن فراوان است، بعلاوه از مسامحات لغوى و
دستورى نيز گهگاه خالى نيست. چنانكه يكجا مىگويد: ما را ز منع عقل مترسان و مى بيار و بلافاصله در دنبالش مىافزايد: كان شحنه در ولايت ما هيچكاره نيست- يعنى در واقع معزول است و هيچكاره. جاى ديگر رفيق پارساخويى را يك نصيحت رندانه مىكند و مىگويد: گر از آن آدميانى كه بهشت هوس است عيش با آدميى چند پريزاده كنى بدين گونه آدميان پرىزاده اين جهان را از آنچه در بهشت براى عيش آدميزادهها وعده دادهاند برتر مىشمارد اما فراموش مىكند كه مىبايست گفته باشد گر از آن آدميانى كه بهشتشان هوس است. تنگى مجال وزن اينجا شايد عذر خواهش باشد و در مورد هيچكاره هم وجهى مىتوان يافت [27]. يكجا هم وقتى انسان در يك غزلش مىخواند: يا رب اين بچه تركان چه دليرند به خون [28] شك نمىكند كه مراد بچههاى تركان است اما اين اندازه مسامحه، كلام كسى مثل حافظ را در خور ايراد نمىكند. بهر حال كلام او غالبا چنان به اوج سبك والا- نمط عالى [29]- مىگرايد كه اين گونه مسامحات لفظى به عظمت آن لطمهاى نمىزند.
جاهايى هم هست كه حتى همان مبالغههاى عجيب و اغراقهاى ناپسند كه شعر امثال انورى و ظهير را در نظر دوستداران اخلاق و انسانيت نامقبول مىكند، در غزلهاى وى نيز هست چنانكه در يك غزل كه راجع به شاه يحيى مىگويد [30] بقدرى حرفهاى گزاف در بيان مىآورد كه خواننده از مبالغات وى بىاختيار ناراحت مىشود و حتى شايد از شعر و شاعرى متنفر. اما لااقل اين خوشحالى را دارد كه كلام شاعر يك قصيده طولانى نيست غزل است و خوشبختانه كوتاه.
بعضى غزلها نيز هست كه با خطاب شروع مىشود- خطاب به ممدوح، و انسان تعجب مىكند وقتى اين رنده جهانسوز را نيز مىبيند كه مثل انورى و ظهير حرفهاى اغراقآميز براى ممدوح مىگويد و يا مثل عبيد زاكانى به يك امير محلى با كرنش و تعظيم مىگويد: خسروا گوى فلك در خم چوگان تو باد! معهذا غزل او همه از اين گونه نيست و آنچه نيز مايه شهرت و قبول اوست نه اين غزلهاست، غزلهاى عاشقانه است خاصه وقتى كه سرشار باشد از عرفان و انسانيت واقعى. اين غزلها البته كوتاه است اما آگنده از شور و حيات. در غالب اين غزلها اين نيز هست كه به يك موضوع اختصاص ندارند هر بيتى از آنها براى
خود شعرى است مستقل. اين معنى هر چند مخصوص حافظ نيست اما براى او گويى نوعى التزام است و قاعده. در واقع اقتضاى مقام هم در غزل تا حدى همين است. چون بر خلاف قصيده، در غزل شاعر گويى قصد معين ندارد. هدف او نه مدح است نه هجا نه فخر است نه رثا. مىخواهد با معشوق راز و نياز كند، با خيال او كه دايم پيش چشمش هست گفت و شنود كند و جايى كه مقام راز و نياز عاشقانه است مقتضى جر بحث نيست و نمىشود كه گوينده يك مطلب را بگيرد و دنبال كند، از آنكه اين شيوه هم موجب ملال است و هم بسا كه منجر شود به دلخوريها و ناخرسنديها. ازاينرو شاعر كه از رموز عاشقى آگاه است در چنين مقام از هر در سخنى مىگويد اما توقف نمىكند، عتاب مىكند اما زود مىگذرد، تملق مىگويد اما در آن ابرام نمىكند، شكايت مىراند اما دنبالش را نمىگيرد و سعى مىكند در فرصت گرانبهايى كه با معشوق يا با خيال او گفت و شنود دارد دايم يك موضوع معين را دنبال نكند و در تغيير موضوع هميشه موضوع تازهاى براى گفت و شنود خويش با او پيدا كند.
از اين روست كه غزل وى مثل يك گفت و شنود عاشقانه آگنده است از انديشهها و احساسات گوناگون، مثل قصيده نيست كه تمام يا قسمت عمده آن وقف باشد بر مطلب معين و مقصد معلوم، و همين نكته است كه غزل حافظ را- به مثابه غزل خالص- نزد عام و خاص چنان مقبول كرده است كه حتى تنگ حوصلهترين مردم هم به آن علاقه مىورزند و در دورهاى كه قصيده حتى براى سادهلوحترين دوستداران تملق هم ديگر چنگى به دل نمىزده است، غزل حافظ مىتوانسته- است كار آن را نيز انجام دهد.
در غزل او البته پست و بلند هست و كدام شاعر هست كه در سخنش پست و بلند نباشد؟ وى، آنگونه كه از مقدمه جامع قديم ديوانش بر مىآيد، در زندگى خويش ديوانش را جمع نكرد تا به ذوق و سليقه خود هر چه را نمىپسنديد از آن شمار خارج كند. اين ديوان را بعد از او جمع كردهاند و البته آنچه را يافتهاند يا آنچه را خواستهاند و پسنديدهاند در آن ميان وارد كردهاند. با اينهمه در همين مجموعه پست و بلند هست و خوب و بد. از آنكه شاعر است و حالى كه دايم در تبدل و تغير است دمى پيدا و ديگر دم نهان است
پيدايش آراستگى و زيبايى اديبانه را سبب مىشود و نهان بودنش حالى ديگر دارد و ذوقى وصفنكردنى. از آن گذشته هر شعر و هر فكر مناسب بوده است با مجلسى خاص، مجلسى ديگر: مجلس عارفان، مجلس زاهدان، مجلس رندان، مجلس اميران، مجلس اهل مدرسه، مجلس اهل خرابات، مجلس اهل ديوان و مجلس اهل بازار كه شاعر بيشوكم با همه آنها رفت و آمد و گفت و شنود داشته است. حافظ اندر مجلسى بوده است و دردىكش در محفلى و همه جا با خلق صحبت داشته است يا صنعت [31]. شك نيست كه در هر مجلس جاى سخنى هست و هر سخنى جايش مجلسى و از اين روست كه در بين غزلها و حتى ابيات غزلهاى شاعر مراتب هست و تفاوتها. غزلها هست كه ابياتشان نمونه واقعى كلام والاست، از حيث لفظ و معنى. غزلها و ابياتى هم هست، نه بسيار، كه وراى آهنگ و موسيقى لفظ هيچ عمق و قوتى ندارد. تمام آنها مضمونهاى پيشپاافتاده است با سؤال و جوابى خالى از هر نوع لطف و مزه [32]. آيا اين گونه غزلها آثار دوره جوانى و تازهكارى اوست؟ خوش آهنگى الفاظ و انسجام عبارات كه غالبا حتى در اين گونه غزلهاى نادر نيز هست اين احتمال را رد مىكند. در اين صورت شايد بتوان گفت در اين گونه غزلها شاعر موافق ذوق و فهم ياران ساده- رندان و بازاريان- سخن گفته است. نه مگر باز گهگاه از همين رندان و بازاريان و از هشيارى و زيركى و بىباكى آنها در غزلهاى خويش سخن گفته است و گستاخى و رندى آنها را به سر شيخان و زاهدان گزاف- گوى رياكار مدرسه و خانقاه كوبيده است؟ سر آنكه ديوان او، بعدها حتى در بين همين طبقات هم نفوذ كرده است و به كتبخانه اهل مدرسه منحصر نشده است وجود همين اشعار است كه در عين حال وجودشان مدخلى است براى طبقات عامه كه از آن وارد به دنياى نامحدود حافظ شوند و دنياى معانى بلند او.
شعر خوب كه «قبول خاطر و لطف سخن» نشان آن است در نظر حافظ وراى صنعتگرى است. بيش از هر چيز طبع روان لازم دارد و حال مناسب، آنكه بيهوده دم از استادى مىزند صنعتگر است اما طبع روان ندارد. قوه شاعره لازم است كه منشأ الهام شاعر همان است [33] و خاطرى هم كه حال مناسب ندارد نمىتواند شعر خوب بسرايد- كى شعر تر انگيزد خاطر كه حزين
باشد. بارى يك خاصيت كه شعر او را لطف و طراوت خاص مىبخشد علاقهاى است كه شاعر به الفاظ محاوره، و تعبيرات و كنايات عوام دارد. يكجا نيز وقتى در صدد است مدعى را كه نمىتواند بفهمد براى چه شاعر مىخواهد سرش را به خاك در ميكدهها تسليم نمايد نفى و تحقير نمايد مىگويد برود سرش را به- خشت بزند و اين تعبير با آنكه در زبان ادب هم بىسابقه نيست [34] در كلام او چون با لحن بىقيدانه «سر تسليم من و خاك در ميكدهها» همراه مىشود رنگ محاوره عاميانه را منعكس مىكند چنانكه وقتى نيز از اينكه «فرشته عشق نداند كه چيست» به ياد آدم و عشق آشنايى او مىافتد مىخواهد به رسم «مردان اديب» [35] بر خاك آدم جرعهريزى كند: جرعه شراب. اما يك احتياط يا يك ادب كه شايد به پاس «صفى» بودن آدم به ذهنش مىگذرد وى را وامىدارد تا به همان شيوه كه در زبان عوام گهگاه مىگويند فلانى شكر خورد و مراد چيز ديگر است وى نيز در حالى كه جز به جرعه شراب نمىانديشد از روى شوخ طبعى و با لحن يك محاوره عاميانه انديشه خود را بدين گونه به بيان در آورد: بيار جام و گلابى به خاك آدم [36] ريز اين تعبيرات مربوط به محاوره عوام گهگاه كلام او را مثل آنچه در سبك هندى رايج است، جلوهاى از لحن اهل بازار مىدهد. از جمله وقتى از شراب خانگى صوفى كه محتسب از وجود آن چيزى نمىداند تعبير به «جنس خانگى» [37] مىكند، يا آنجا كه به وسيله صبا به جوانان چمن، آن گونه كه در محاوره عصر وى معمول بود به جاى عرض ارادت، «خدمت» مىرساند [38] لحن سخن وى طراوت كلام عاميانه دارد چنانكه وقتى نيز با ترديد مىگويد كه مىترسم در روز بازخواست نان حلال شيخ از آب حرام ما «صرفه» اى نبرد با اين «صرفه» ى بازارى در واقع به شيخ طعنه مىزند كه اهل معامله است، اهل حقيقت نيست [39]، و اين گرايش به زبان عوام هميشه طراوت يك زبان زنده و بالان را به بيان او مىدهد. وى اين گونه الفاظ و تعبيرات را با چنان لطف و زيبايى در شعر خويش مىآورد كه خواننده سادگى و ابتذال الفاظ را فراموش مىكند. يكجا مثلا مىگويد: شراب و عيش نهان چيست كار بىبنياد. بعد با تهور رندانهاى كه از بيان جاندار و پرقوت عوام نيرو مىگيرد اضافه مىكند: زديم بر صف رندان هر چه بادا باد. در اين «زديم» و
«هر چه بادا باد» لطفى كه هست ناشى است از همين عاميانه بودنشان. جاى ديگر مىخواهد نشان دهد كه عارف تا چه حد از صوفى و زاهد زرنگتر است مىگويد، فرصتجويى را ببين كه تا فتنه در عالم افتاد، عارف به جام مىزد و از غم كران گرفت. تمام فرصت طلبى و چالاكى رندانه عارف را در همين لفظ «زد» مجسم- كرده است كه از محاورات عاميانه گرفته است. اين نيز كه از زندگى عامه- گهگاه مايه الهام مىگيرد، از كبوتر و مضراب حرف مىزند، به فال و قرعه اشاره- مىكند، يا از شيشهبازى سرشگ سخن مىگويد [40] خود جلوهاى از همين علاقه به زندگى عوام است اما ذوق خاصى كه وى در طرز استعمال الفاظ محاوره نشان مىدهد مزيت خاصى به كلام او مىبخشد. اين كارى است كه در آن روزگاران كمتر مورد توجه شاعران مىشده است و نكته اينجاست كه سخن حافظ را، با آنكه اديبانه و تهذيب يافته است، اين گونه الفاظ بىاندام نكرده سهل است جلوه و رونقى تازه داده است. بعلاوه، حافظ با سادگى و بىقيدى يك رند گهگاه از عقايد و رسوم عاميانه هم براى بيان افكار خويش كمك مىگيرد. چنانكه گاه از مضراب و كبوتر ياد مىكند [41]، گاه از خوان يغما كه چراگاه حرص تركان بوده است [42] سخن مىگويد، وقتى از كاغذينجامه مظلومان حرف مىزند [43]، گاه از دوختن چشم باز شكارى الهام مىگيرد [44] و گاه با فال و اختر طالع خود را سرگرم مىكند [45]. گمان دارم او اولين شاعر نامآورى است كه در ايران پايه آن چيزى را نهاد كه بعدها سبك هندى خواندهاند و بعد از قرنها شعر را از حلقه ادبا و مجمع علما به مجلس بازاريان و محفل رندان كشانيد و همه را از آن ذوق و لذت بخشيد. شايد همين نكته بود كه شعر وى را، خاصه آنچه مربوط به شراب و مستى بود، در ذايقه طبع بعضى از قدما ذوق شعر نزارى قهستانى مىداد اما جامى كه اين حرف را مىزند نمىدانم لطف بيان و عمق فكر حافظ را در كدام شعر نزارى يافته است؟
شهرت و قبولى كه غزلهاى حافظ يافته است البته همه مديون فكر بلند و انديشه انسانى او نيست، شيوه مطبوع زبانش نيز در اين نام و آوازه او سهم و تأثير بسيار دارد. عبث نيست كه بعد از قرنها، زبان شعر حافظ هنوز همان زبان شعر ماست. سنتهاى غزل- كه هنوز در شعر امروز ما هست- قسمت عمدهاش
به حافظ مديون است. حتى قسمتى از شعر نو امروز ما نيز آنچه در تركيبات و استعارات خويش به شعر و زبان حافظ مديون است از آنچه به احساس و انديشه اروپايى، به بودلر[1]ورلن[2]، مالارمه[3]و امثال آنها مديون شده- است كمتر نيست. در واقع بعد از قرنها در زبان حافظ الفاظ و تعبيراتى كه امروز منسوخ يا كهنه به نظر آيد اگر هست انگشت شمار است، تعبيرهايى چون «گفته سخن» [46] يا «باده مست» [47] البته غريب هست اما عنوان مهجور و منسوخ بر آنها صادق نيست چرا كه اين تركيبات هر چند چندان مأنوس به نظر نمىآيند اما نشانى دارند از نوعى ظرافت شاعرانه كه مىتواند بين سخنى كه «گفته» هست با آنچه «نگفته» مىماند تفاوت بگذارد و وقتى هم از باده مست سخن مىگويد نه فقط نظر به باده مستان كه آن را در مردافكنى آزموده است دارد بلكه در عين حال خود باده را هم كه معطى مستى است، مثل مولوى [48] از آنچه عطاى اوست بىبهره نمىداند. اما وقتى مىگويد: «دل خرابى مىكند دلدار را آگه كنيد» [49]، با آنكه اين تعبير شايد امروز نيشخندى بر بعضى لبها براند خرابى دل شاعر را همه دانند چيست و از كجاست و حافظ تعبير دل ويران هم دارد كه در اين مورد رفع شبهه كند. دعاى «جان درازى» هم كه براى طول عمر به كار مىبرد هر چند امروز غريب به نظر مىرسد اما باز مفهوم است و در كلام قدما نيز سابقه دارد چنانكه نظامى نيز يكجا همان تعبير را به كار برده- است [50] تعبير فروكش كردن هم، در آنجا كه مىگويد: دل گفت فروكش كنم اين شهر به بويش، هر چند امروز تا حدى غريب به نظر مىآيد بىسابقه نيست و از جمله در كلام عبيد زاكانى هم نظيرش هست [51]. پارهاى از اين گونه تعبيرها هم مهجور بودنشان شايد ناشى باشد از اينكه شاعر در استعمال آنها نظر به- مناسبتهاى لفظى داشته است. از آن جمله است تعبير «تازيان» كه يكجا آن را در مقابل «گرانباران» به كار مىبرد و به معنى كسانى كه بر خلاف اين گرانباران مىتوانند تازان و شتابان پيش بروند. اين معنى در ادب هم سابقه دارد اما اكنون مهجور است و حافظ نيز گويا بيشتر آن را به خاطر مناسبتهاى لفظى
[1]-erialeduab
[2]-enialrev
[3]-emrallam
به كار برده باشد، با تعبير «پارسايان» كه يادآور پارسيان هم هست و شاعر از آنها مدد مىخواهد تا «خوش و آسان» [52] برود. عبارتهايى مانند «كار از تو مىرود مددى اى دليل راه» يا «غافل مشو كه كار تو از ناله مىرود» [53]- يعنى كار از دست تو يا از ناله تو ساخته است، امروز در زبان عامه نيست اما اين گونه تعبيرات، كه متروك شده باشد، در كلام او اندك است. و اين همه نشان مىدهد كه زبان او هنوز زنده است، نه كهنه و فرسوده. آيا عجب خواهد بود كه قبول و شهرت حافظ از زبان او هنوز هم معيارى ساخته است براى فصاحت؟ با اينهمه در اين زبان ساده و با شكوه، كه هنوز حد جلال و قدرت زبان شعر ماست، قاعدههاى كهن هست و مهجور. از جمله اگر گاه آنچه را بىشك رويدادنى است به صيغه ماضى بيان مىكند در اين كار نه فقط از سنت قدما پيروى دارد [54] بلكه نازككاريهاى رندانهاى نيز كه در اين شيوه به كار مىدارد چنان است كه گاه خواننده را تا سرحد ايهام و ابهام مىكشاند. يكجا به يارى كه به خشم و قهر رفته است مىگويد: ماجرا كم كن و بازآ، كه مردمك چشم من چنان به بازآمدنت- اميد بست و آن را قطعى و رويدادنى شمرد كه به شكرانه اين بازآمدن، مثل يك صوفى كه به حق پيوسته است و در غلبات آن حال به خرقه و رسم و راه نيازى ندارد، وى نيز خرقهاش را از سر بيرون آورد و سوخت [55]. ظرافت رندانهاى كه در اين طرز بيان هست فهم كلام را براى بعضى از شارحان مشكل ساخته است. و بعضى با تكلف و زحمت توانستهاند نشان دهند كه شعر بكلى بمعنى يا از مقوله لغز و معما نيست [56]. اما اين طرز بيان خود يك سنت است كه در كلام حافظ بازهم هست و مولوى و ديگران نيز آن را به كار بردهاند. رعايت اين سنتها لحن اديبانهاى به سخن وى مىدهد كه مايه امتياز اوست. اين لحن اديبانه، حتى در اشعار محلى او هم هست. لهجه محلى در شعر بعضى شاعران ديگر آن روزگاران نيز جلوه دارد و آن «گلبانگ پهلوى» كه آواى لطيف بلبل آن را براى شاعر بخاطر مىآورد همين لهجههاست. درست است كه از حافظ بقدر سعدى و شاه داعى- يك شاعر جوانتر اين دوره- به اين لهجهها شعر باقى.
نمانده است. ليكن نكته جالب در اين اشعار آن است كه آنچه در آنها بيان مىشود، بر خلاف انتظار، احساسات محلى و عاميانه نيست احساسات شاعرانه