پيدايش آراستگى و زيبايى اديبانه را سبب مىشود و نهان بودنش حالى ديگر دارد و ذوقى وصفنكردنى. از آن گذشته هر شعر و هر فكر مناسب بوده است با مجلسى خاص، مجلسى ديگر: مجلس عارفان، مجلس زاهدان، مجلس رندان، مجلس اميران، مجلس اهل مدرسه، مجلس اهل خرابات، مجلس اهل ديوان و مجلس اهل بازار كه شاعر بيشوكم با همه آنها رفت و آمد و گفت و شنود داشته است. حافظ اندر مجلسى بوده است و دردىكش در محفلى و همه جا با خلق صحبت داشته است يا صنعت [31]. شك نيست كه در هر مجلس جاى سخنى هست و هر سخنى جايش مجلسى و از اين روست كه در بين غزلها و حتى ابيات غزلهاى شاعر مراتب هست و تفاوتها. غزلها هست كه ابياتشان نمونه واقعى كلام والاست، از حيث لفظ و معنى. غزلها و ابياتى هم هست، نه بسيار، كه وراى آهنگ و موسيقى لفظ هيچ عمق و قوتى ندارد. تمام آنها مضمونهاى پيشپاافتاده است با سؤال و جوابى خالى از هر نوع لطف و مزه [32]. آيا اين گونه غزلها آثار دوره جوانى و تازهكارى اوست؟ خوش آهنگى الفاظ و انسجام عبارات كه غالبا حتى در اين گونه غزلهاى نادر نيز هست اين احتمال را رد مىكند. در اين صورت شايد بتوان گفت در اين گونه غزلها شاعر موافق ذوق و فهم ياران ساده- رندان و بازاريان- سخن گفته است. نه مگر باز گهگاه از همين رندان و بازاريان و از هشيارى و زيركى و بىباكى آنها در غزلهاى خويش سخن گفته است و گستاخى و رندى آنها را به سر شيخان و زاهدان گزاف- گوى رياكار مدرسه و خانقاه كوبيده است؟ سر آنكه ديوان او، بعدها حتى در بين همين طبقات هم نفوذ كرده است و به كتبخانه اهل مدرسه منحصر نشده است وجود همين اشعار است كه در عين حال وجودشان مدخلى است براى طبقات عامه كه از آن وارد به دنياى نامحدود حافظ شوند و دنياى معانى بلند او.
شعر خوب كه «قبول خاطر و لطف سخن» نشان آن است در نظر حافظ وراى صنعتگرى است. بيش از هر چيز طبع روان لازم دارد و حال مناسب، آنكه بيهوده دم از استادى مىزند صنعتگر است اما طبع روان ندارد. قوه شاعره لازم است كه منشأ الهام شاعر همان است [33] و خاطرى هم كه حال مناسب ندارد نمىتواند شعر خوب بسرايد- كى شعر تر انگيزد خاطر كه حزين
باشد. بارى يك خاصيت كه شعر او را لطف و طراوت خاص مىبخشد علاقهاى است كه شاعر به الفاظ محاوره، و تعبيرات و كنايات عوام دارد. يكجا نيز وقتى در صدد است مدعى را كه نمىتواند بفهمد براى چه شاعر مىخواهد سرش را به خاك در ميكدهها تسليم نمايد نفى و تحقير نمايد مىگويد برود سرش را به- خشت بزند و اين تعبير با آنكه در زبان ادب هم بىسابقه نيست [34] در كلام او چون با لحن بىقيدانه «سر تسليم من و خاك در ميكدهها» همراه مىشود رنگ محاوره عاميانه را منعكس مىكند چنانكه وقتى نيز از اينكه «فرشته عشق نداند كه چيست» به ياد آدم و عشق آشنايى او مىافتد مىخواهد به رسم «مردان اديب» [35] بر خاك آدم جرعهريزى كند: جرعه شراب. اما يك احتياط يا يك ادب كه شايد به پاس «صفى» بودن آدم به ذهنش مىگذرد وى را وامىدارد تا به همان شيوه كه در زبان عوام گهگاه مىگويند فلانى شكر خورد و مراد چيز ديگر است وى نيز در حالى كه جز به جرعه شراب نمىانديشد از روى شوخ طبعى و با لحن يك محاوره عاميانه انديشه خود را بدين گونه به بيان در آورد: بيار جام و گلابى به خاك آدم [36] ريز اين تعبيرات مربوط به محاوره عوام گهگاه كلام او را مثل آنچه در سبك هندى رايج است، جلوهاى از لحن اهل بازار مىدهد. از جمله وقتى از شراب خانگى صوفى كه محتسب از وجود آن چيزى نمىداند تعبير به «جنس خانگى» [37] مىكند، يا آنجا كه به وسيله صبا به جوانان چمن، آن گونه كه در محاوره عصر وى معمول بود به جاى عرض ارادت، «خدمت» مىرساند [38] لحن سخن وى طراوت كلام عاميانه دارد چنانكه وقتى نيز با ترديد مىگويد كه مىترسم در روز بازخواست نان حلال شيخ از آب حرام ما «صرفه» اى نبرد با اين «صرفه» ى بازارى در واقع به شيخ طعنه مىزند كه اهل معامله است، اهل حقيقت نيست [39]، و اين گرايش به زبان عوام هميشه طراوت يك زبان زنده و بالان را به بيان او مىدهد. وى اين گونه الفاظ و تعبيرات را با چنان لطف و زيبايى در شعر خويش مىآورد كه خواننده سادگى و ابتذال الفاظ را فراموش مىكند. يكجا مثلا مىگويد: شراب و عيش نهان چيست كار بىبنياد. بعد با تهور رندانهاى كه از بيان جاندار و پرقوت عوام نيرو مىگيرد اضافه مىكند: زديم بر صف رندان هر چه بادا باد. در اين «زديم» و
«هر چه بادا باد» لطفى كه هست ناشى است از همين عاميانه بودنشان. جاى ديگر مىخواهد نشان دهد كه عارف تا چه حد از صوفى و زاهد زرنگتر است مىگويد، فرصتجويى را ببين كه تا فتنه در عالم افتاد، عارف به جام مىزد و از غم كران گرفت. تمام فرصت طلبى و چالاكى رندانه عارف را در همين لفظ «زد» مجسم- كرده است كه از محاورات عاميانه گرفته است. اين نيز كه از زندگى عامه- گهگاه مايه الهام مىگيرد، از كبوتر و مضراب حرف مىزند، به فال و قرعه اشاره- مىكند، يا از شيشهبازى سرشگ سخن مىگويد [40] خود جلوهاى از همين علاقه به زندگى عوام است اما ذوق خاصى كه وى در طرز استعمال الفاظ محاوره نشان مىدهد مزيت خاصى به كلام او مىبخشد. اين كارى است كه در آن روزگاران كمتر مورد توجه شاعران مىشده است و نكته اينجاست كه سخن حافظ را، با آنكه اديبانه و تهذيب يافته است، اين گونه الفاظ بىاندام نكرده سهل است جلوه و رونقى تازه داده است. بعلاوه، حافظ با سادگى و بىقيدى يك رند گهگاه از عقايد و رسوم عاميانه هم براى بيان افكار خويش كمك مىگيرد. چنانكه گاه از مضراب و كبوتر ياد مىكند [41]، گاه از خوان يغما كه چراگاه حرص تركان بوده است [42] سخن مىگويد، وقتى از كاغذينجامه مظلومان حرف مىزند [43]، گاه از دوختن چشم باز شكارى الهام مىگيرد [44] و گاه با فال و اختر طالع خود را سرگرم مىكند [45]. گمان دارم او اولين شاعر نامآورى است كه در ايران پايه آن چيزى را نهاد كه بعدها سبك هندى خواندهاند و بعد از قرنها شعر را از حلقه ادبا و مجمع علما به مجلس بازاريان و محفل رندان كشانيد و همه را از آن ذوق و لذت بخشيد. شايد همين نكته بود كه شعر وى را، خاصه آنچه مربوط به شراب و مستى بود، در ذايقه طبع بعضى از قدما ذوق شعر نزارى قهستانى مىداد اما جامى كه اين حرف را مىزند نمىدانم لطف بيان و عمق فكر حافظ را در كدام شعر نزارى يافته است؟
شهرت و قبولى كه غزلهاى حافظ يافته است البته همه مديون فكر بلند و انديشه انسانى او نيست، شيوه مطبوع زبانش نيز در اين نام و آوازه او سهم و تأثير بسيار دارد. عبث نيست كه بعد از قرنها، زبان شعر حافظ هنوز همان زبان شعر ماست. سنتهاى غزل- كه هنوز در شعر امروز ما هست- قسمت عمدهاش
به حافظ مديون است. حتى قسمتى از شعر نو امروز ما نيز آنچه در تركيبات و استعارات خويش به شعر و زبان حافظ مديون است از آنچه به احساس و انديشه اروپايى، به بودلر[1]ورلن[2]، مالارمه[3]و امثال آنها مديون شده- است كمتر نيست. در واقع بعد از قرنها در زبان حافظ الفاظ و تعبيراتى كه امروز منسوخ يا كهنه به نظر آيد اگر هست انگشت شمار است، تعبيرهايى چون «گفته سخن» [46] يا «باده مست» [47] البته غريب هست اما عنوان مهجور و منسوخ بر آنها صادق نيست چرا كه اين تركيبات هر چند چندان مأنوس به نظر نمىآيند اما نشانى دارند از نوعى ظرافت شاعرانه كه مىتواند بين سخنى كه «گفته» هست با آنچه «نگفته» مىماند تفاوت بگذارد و وقتى هم از باده مست سخن مىگويد نه فقط نظر به باده مستان كه آن را در مردافكنى آزموده است دارد بلكه در عين حال خود باده را هم كه معطى مستى است، مثل مولوى [48] از آنچه عطاى اوست بىبهره نمىداند. اما وقتى مىگويد: «دل خرابى مىكند دلدار را آگه كنيد» [49]، با آنكه اين تعبير شايد امروز نيشخندى بر بعضى لبها براند خرابى دل شاعر را همه دانند چيست و از كجاست و حافظ تعبير دل ويران هم دارد كه در اين مورد رفع شبهه كند. دعاى «جان درازى» هم كه براى طول عمر به كار مىبرد هر چند امروز غريب به نظر مىرسد اما باز مفهوم است و در كلام قدما نيز سابقه دارد چنانكه نظامى نيز يكجا همان تعبير را به كار برده- است [50] تعبير فروكش كردن هم، در آنجا كه مىگويد: دل گفت فروكش كنم اين شهر به بويش، هر چند امروز تا حدى غريب به نظر مىآيد بىسابقه نيست و از جمله در كلام عبيد زاكانى هم نظيرش هست [51]. پارهاى از اين گونه تعبيرها هم مهجور بودنشان شايد ناشى باشد از اينكه شاعر در استعمال آنها نظر به- مناسبتهاى لفظى داشته است. از آن جمله است تعبير «تازيان» كه يكجا آن را در مقابل «گرانباران» به كار مىبرد و به معنى كسانى كه بر خلاف اين گرانباران مىتوانند تازان و شتابان پيش بروند. اين معنى در ادب هم سابقه دارد اما اكنون مهجور است و حافظ نيز گويا بيشتر آن را به خاطر مناسبتهاى لفظى
[1]-erialeduab
[2]-enialrev
[3]-emrallam
به كار برده باشد، با تعبير «پارسايان» كه يادآور پارسيان هم هست و شاعر از آنها مدد مىخواهد تا «خوش و آسان» [52] برود. عبارتهايى مانند «كار از تو مىرود مددى اى دليل راه» يا «غافل مشو كه كار تو از ناله مىرود» [53]- يعنى كار از دست تو يا از ناله تو ساخته است، امروز در زبان عامه نيست اما اين گونه تعبيرات، كه متروك شده باشد، در كلام او اندك است. و اين همه نشان مىدهد كه زبان او هنوز زنده است، نه كهنه و فرسوده. آيا عجب خواهد بود كه قبول و شهرت حافظ از زبان او هنوز هم معيارى ساخته است براى فصاحت؟ با اينهمه در اين زبان ساده و با شكوه، كه هنوز حد جلال و قدرت زبان شعر ماست، قاعدههاى كهن هست و مهجور. از جمله اگر گاه آنچه را بىشك رويدادنى است به صيغه ماضى بيان مىكند در اين كار نه فقط از سنت قدما پيروى دارد [54] بلكه نازككاريهاى رندانهاى نيز كه در اين شيوه به كار مىدارد چنان است كه گاه خواننده را تا سرحد ايهام و ابهام مىكشاند. يكجا به يارى كه به خشم و قهر رفته است مىگويد: ماجرا كم كن و بازآ، كه مردمك چشم من چنان به بازآمدنت- اميد بست و آن را قطعى و رويدادنى شمرد كه به شكرانه اين بازآمدن، مثل يك صوفى كه به حق پيوسته است و در غلبات آن حال به خرقه و رسم و راه نيازى ندارد، وى نيز خرقهاش را از سر بيرون آورد و سوخت [55]. ظرافت رندانهاى كه در اين طرز بيان هست فهم كلام را براى بعضى از شارحان مشكل ساخته است. و بعضى با تكلف و زحمت توانستهاند نشان دهند كه شعر بكلى بمعنى يا از مقوله لغز و معما نيست [56]. اما اين طرز بيان خود يك سنت است كه در كلام حافظ بازهم هست و مولوى و ديگران نيز آن را به كار بردهاند. رعايت اين سنتها لحن اديبانهاى به سخن وى مىدهد كه مايه امتياز اوست. اين لحن اديبانه، حتى در اشعار محلى او هم هست. لهجه محلى در شعر بعضى شاعران ديگر آن روزگاران نيز جلوه دارد و آن «گلبانگ پهلوى» كه آواى لطيف بلبل آن را براى شاعر بخاطر مىآورد همين لهجههاست. درست است كه از حافظ بقدر سعدى و شاه داعى- يك شاعر جوانتر اين دوره- به اين لهجهها شعر باقى.
نمانده است. ليكن نكته جالب در اين اشعار آن است كه آنچه در آنها بيان مىشود، بر خلاف انتظار، احساسات محلى و عاميانه نيست احساسات شاعرانه
است و شاعر در آنها همه جا حافظ است- يك اديب و يك شاعر تربيت يافته.
بعلاوه تعدادى از غزلهاى او با زبان رمز و اشاره، دريافتها و تجربههاى عرفانى را بيان مىكند و اين نيز نكتهاى است كه بدون توجه به آن ارزيابى درست كلام حافظ ناممكن خواهد بود.
7
رؤيا و جام جم
در طى اين زندگى آگنده از جنب و جوش كه عمده آن نيز در انديشه و مطالعه گذشت حافظ وارث فرهنگ گستردهاى شد كه از قرنها پيش از او در دنياى اسلام توسعه و تكامل يافته بود و در خود علاوه بر جهانبينى ويژه اسلامى بناچار عناصرى از ميراث فلسفههاى هندى و ايرانى و از تفكر يونانى و مسيحى را نيز حل و جذب كرده بود. با آنكه از مجموع اشعار او انعكاس اين فرهنگ پردامنه به خوبى پيداست توقع آنكه اين عناصر گونهگون در كلام او در شكل نظام فلسفى يا عرفانى منظمى تبلور يافته باشد البته انتظار بيهودهاى است خاصه كه انديشه او تنها در قالب شعر مجال بيان يافته است و اقتضاى اين قالب نيز آن بوده است كه فكر، ابهام خيالانگيزى را كه در رمز و استعاره هست بر روشنى و وضوحى كه در بيان عادى معمول است ترجيح دهد و از اينجاست كه نفوذ در جهان حافظ و فهم جهانبينى او فقط در صورتى بدرستى ممكن خواهد شد كه مفهوم رمزها و استعارههايى كه در اين بيان آگنده از ايهام و مجاز او هست چنانكه بايد دريافت شود. يك ويژگى اين گونه رمزها و استعارات هم ظاهرا اين است كه با هر كسى به زبان او حرف مىزنند و از همين روى هر كسى خود را مجاز مىيابد كه دريافت خود را بعنوان مفهوم واقعى آنها قلمداد كند. هر كسى از ظن خود شد يار من، و بدون شك اگر رمزها و مجازهايى هم كه در كلام حافظ هست مثل اين نى مولوى بزبان در مىآمد مثل او همين حرف را مىزد. شايد براى همين است كه بقول يك تذكره نويس معروف، اهل هر فرقهاى حافظ را به خود منسوب مىدارند [1] و اگر صوفيه و عرفا تمام
سخنان او را به تجربههاى عرفانى و مكاشفات روحانى منسوب مىسازند كسانى هم هستند كه در وجود او فقط يك شكاك يا يك ابيقورى مثل خيام و ابو العلاء- معرى سراغ مىدهند. اگر در كلام او نيز مثل ابن فارض، شاعر و عارف مصرى، عشق و شراب در مفهوم عرفانى بكار مىرود، بدون شك درباره او نيز مثل ابن- فارض نمىتوان پارهاى دريافتهاى شاعرانه را كه راجع به انسان و جهان و خدا دارد مبنايى گرفت براى بازسازى يك دستگاه فلسفى. در بعضى موارد ذكر شراب و مستى، ذكر عشق و شاهد، و ذكر قول به وحدت اديان كه در سخن وى هست اگر هم در مفهوم عرفانى خويش با اقوال صوفيان اهل سكر شباهت دارد ممكن است از نوع آن چيزى باشد كه صوفيه شطحيات مىخوانند و در مورد وى نيز مثل ابن فارض سوء تفاهم شگفتانگيزى خواهد بود اگر بر خلاف آنچه از قديم در نزد اكثريت مشايخ پذيرفته شده است به استناد نظير اين دعاوى حكم بر گرايشهايى شود كه منجر به تصور همه خدايى تواند شد [2].
معهذا از آنچه حافظ به زبان رمز مىگويد و آنچه پىبرده بيان مىكند جهانبينى او را كه از چهارچوبه عرفان دنياى اسلام نيز بيرون نيست تا حدى مىتوان ارزيابى كرد. در تركيب اين جهانبينى وى عشق را همچون حلقه پيوندى كه انسان را از يكسو با جهان و از سوى ديگر با خدا اتصال مىتواند- داد تلقى مىكند و شك نيست كه فهم درست اين جهانبينى بدون آشنايى با آنچه زمينه فرهنگ عصر حافظ محسوب است و مخصوصا بدون تأمل در زبان آگنده از رمز و ايهام او غير ممكن است. درين زبان رمزى دل را به جام و آينه، معرفت را كه مايه از خود رهايى است به شراب، جهان را كه خودى انسان مربوط به نحوه اتصال وى به آن است به خرابات و خدا را كه از خود- رهايى سالك براى نيل به معرفت و وصال اوست به محبوب و معشوق تعبير مىكند و خود سير و سلوك هم عشق است. بدين گونه ابعاد چندگانه كه جهانبينى عرفانى او را تعيّن مىبخشد در دنياى عشق و غزل امتداد دارد و اينكه بخش عمدهاى از رمزها و استعارات وى را الفاظ و تعبيرهايى چون جام جم و آينه جام و عكس مى و نقش رخ و روى ساقى و جلوه شاهد و پير مغان و كوى ميكده و راه خرابات در بر مىگيرد بىشك از آن روست كه قالب غزل در شكل عادى و سنتى خويش