بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 103

«يا قَوْمِ انْ كانَ كَبُرَ عَلَيْكُمْ مَقامى‌ وَ تَذْكيرى‌ بِاياتِ اللَّهِ فَعَلَى اللَّهِ تَوَكَّلْتُ فَاجْمِعُوا امْرَكُمْ وَ شُرَكَاءَ كُمْ ثُمَّ لايَكُنْ امْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا الَىَّ وَ لا تُنْظِرُونَ» «1» اى قوم من! اگر مقام و يادآورى من به آيات الهى، بر شما سنگين و تحمل‌ناپذير است، [هر كار از دستتان ساخته است بكنيد] من بر خدا توكل كرده‌ام، فكر و قوّه و قدرت خود و خدايانتان را يك جا گرد آوريد تا هيچ چيز بر شما پوشيده نماند. پس اگر مى‌توانيد به حيات من پايان دهيد و هيچ مهلتم ندهيد.
اين لحن حضرت نوح (ع) تحقير آميزترين گونه برخورد با آنان است. آن حضرت مى‌فرمايد كه همگى شما با خدايانتان متحد شويد و بر من هيچ ترحم نكنيد و مهلت ندهيد و رعايت هيچ محظورى را نكنيد و اگر مى‌توانيد جان مرا بگيريد و خود را راحت كنيد، ولى بدانيد كه من به پشتيبان قادر و توانايم تكيه كرده‌ام و از شما خوف و هراسى به دل ندارم.
برخورد ساحران فرعونى بعد از ايمان آوردن به حضرت موسى (ع) نيز برخوردى كوبنده و تحقيرآميز است. آنان با مشاهده معجزه حضرت موسى (ع)، به او ايمان آوردند و از جبهه مستكبران خارج و پشتيبان جبهه مستضعفان شدند. اين كار، بر فرعون و اطرافيانش بسى سنگين و تحمل ناشدنى مى‌نمود.
از اين رو به تهديدهاى شديد پرداختند تا شايد آنان را هراسان سازند و از پيوستن به حضرت موسى (ع) باز دارند. فرعون آنان را به بريدن دست و پا و آويختن بر دار و ...
تهديد كرد، و لى آنان با استوارى تمام پاسخ دادند:
«قالُوا لَنْ نُؤْثِرَكَ عَلى‌ ما جاءَنا مِنْ الْبَيِّناتِ وَ الَّذى‌ فَطَرَنا فَاقْضِ ما انْتَ قاضٍ انَّما تَقْضى‌ هذِهِ الحَيوةَ الدُّنْيا» «2» گفتند: ما هرگز تو را بر معجزاتى كه به ما رسيده و بر خدايى كه ما را آفريده است ترجيح نمى‌دهيم و اختيار نمى‌كنيم. هر كارى كه مى‌خواهى و مى‌توانى بكن كه قدرت تو تنها در پايان دادن به حيات دنيايى ما كارآيى دارد.



صفحه 104

اين پاسخ، بسيار تحقير كننده و شكننده است. آنان به طاغوت قدرتمند و جبّارى چون فرعون اعلام كردند كه ما هرگز تو را بر خدا ترجيح نمى‌دهيم و جايزه و پاداش تو براى ما ارزشى ندارد و تهديدهاى تو پوچ و توخالى است و از طرف ديگر قدرت تو نيز محدود و ناچيز است. تو تنها مى‌توانى به حيات فانى دنيايى و بى‌ارزش ما پايان دهى، نه بيش از آن.
اين پاسخ‌ها و برخوردها، تمام شكوه و شوكت مستكبران را خرد مى‌كند و تباه مى‌سازد.
اگر به سنت و سيرت امام خمينى (قدّس سرّه) كه بر گرفته از قرآن و عترت است، توجه كنيم، اين اصل اساسى را در مقابله با مستكبران مشاهده خواهيم كرد. تحقير ابرقدرت‌ها به عناوين مختلف در سخنرانى‌ها، پيام‌ها و عملكردهاى آن حضرت، شكوه و عظمت پوشالى آنان را فرو ريخت و استكبار را به شدت به خشم آورد، به عنوان نمونه، فتح «لانه جاسوسى آمريكا» در واقع پندار شكست‌ناپذير بودن ابرقدرت‌ها را باطل كرد. امام پس از اين اقدام انقلابى و شجاعانه فرمود:
«شما مى‌بينيد كه الان مركز فساد آمريكا را جوانها رفته‌اند گرفته‌اند و آمريكايى‌هايى كه در آن‌جا بودند گرفتند و آن لانه فساد را به دست آوردند و آمريكا هم هيچ غلطى نمى‌تواند بكند ... مگر آمريكا مى‌تواند دخالت نظامى در اين مملكت بكند ...؟! غلط مى‌كند دخالت نظامى بكند! نترسيد! نترسانيد! «1» ب- حمايت از مستضعفان‌ حمايت از فقيران و محرومان در برابر مستكبران، در واقع ايجاد يك جبهه قوى و سازماندهى نيروهاى متفرق است. ارائه يك مكتب و انديشه نو، از سوى مصلحان و پشتيبانى از قشر وسيع جامعه و برانگيختن آنان بر ضد مستكبران، يكى ديگر از شيوه هايى است كه كارايى اش در طول تاريخ آشكار شده است. مخالفت ثروتمندان و قدرتمندان با پيامبران و پيروان راستين آنان، به اين دليل بوده است كه آنان ملت‌هاى خفته را بيدار و نيروهاى مخفى آنان را آشكار مى‌كرده‌اند. پيشنهاد آنان به پيامبران مبنى بر پراكنده ساختن فقيران و مستمندان از اطراف خود، از اين گذر تحليل‌پذير است؛ چرا كه آنان با اين‌


صفحه 105

پيشنهاد در پى آنند كه هم حاميان واقعى و نيروهاى آماده جانبازى را از اطراف پيامبران دور سازند و هم با نزديك شدن خود، افكار و انديشه‌هاى خويش را به آنان تحميل كنند.
مطالعه تاريخ پيامبران و پيروان واقعى مكتب توحيد نشان مى‌دهد كه پايگاه طبقاتى بيشتر آنان، فقيران و محرومان بوده‌اند و هيچ يك از پيامبران با ثروتمندان و زورمداران همفكر و در برابر محرومان و مستضعفان نبوده‌اند. مثلا قوم نوح (ع) فضيلت و ارزشمندى را در مال، ثروت و موقعيت و اشرافيت مى‌دانستند و پيروان نوح (ع) را مردمى محروم، بى نام و نشان و پابرهنه مى‌پنداشتند و از اين رو، خوى مستكبرانه‌شان اجازه همراهى با اين مردم را نمى‌داد. از آنجاكه بيشتر شورش‌ها و انقلاب‌ها در نظام‌هاى استكبارى به دست ضعيفان و پا برهنگان صورت مى‌گيرد، از نگاه اعيان و اشراف، پابرهنگان انسان‌هاى شرور، طاغى و بد سابقه‌اند. اشراف قوم نوح (ع) از او مى‌خواستند تا اين مردم پا برهنه و- به گمان آنان- بى سر و پا را از خود براند تا اعيان و اشراف به او ايمان آورند، ولى حضرت نوح (ع) قاطعانه خواهش نابجاى آنان را ردّ مى‌كرد:
«فَقالَ الْمَلَاءُ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ ما نَراكَ الَّا بَشَراً مِثْلَنا وَ ما نَراكَ اتَّبَعَكَ الّا الَّذينَ هُمْ اراذِلُنا بادِىَ الرَّأْىِ وَ ما نَرى‌ لَكُمْ عَلَيْنا مِنْ فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّكُمْ كاذِبينَ» «1» سران قوم نوح گفتند: «ما تو را جز بشرى چون خود نمى‌بينيم و جز پا برهنگان بى نام و نشان و سطحى نگر را تابع تو نمى‌بينيم و شما بر ما فضيلتى نداريد، بلكه ما شما را دروغگو مى‌دانيم.» «قالُوا انُؤْمِنُ لَكَ وَ اتَّبَعَكَ الْارذَلُونَ* قالَ وَ ما عِلْمى‌ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ* انْ حِسابُهُمْ الَّا عَلى‌ رَبّى‌ لَوْ تَشْعُرُونَ* وَ ما انَا بِطارِدِ الْمُؤْمِنينَ» «2» گفتند: «آيا به تو ايمان آوريم و حال آن كه پا برهنگان بى نام و نشان از تو پيروى كرده‌اند.» [نوح‌] فرمود: «من چه مى‌دانم آنها چه‌كارى داشته‌اند! حسابشان جز با خدا نيست، اگر مى‌فهميد؛ و من طرد كننده مؤمنان نيستم.» حضرت على (ع) درباره سيره حضرت سليمان (ع) كه داراى ملك و سلطنت بوده‌


صفحه 106

است، مى‌فرمايد:
«كانَ سُلَيْما استكبار و استضعاف در قرآن 115 ب - شناسايى و ابطال فرهنگ استكبارى:
ص : 113 نُ اذا اصْبَحَ تَصَفَّحَ وُجُوهَ الْاغْنِياءِ وَ الْاشْرافِ حَتّى‌ يَجيى‌ءَ الَى الْمَساكينَ وَ يَقْعُدُ مَعَهُمْ وَ يَقُولُ مِسْكينٌ مَعَ الْمَساكينَ» «1» حضرت سليمان، بامدادان، با ثروتمندان و اشراف احوالپرسى مى‌كرد تا نزد تنگدستان مى‌آمد و با آنان مى‌نشست، اظهار مى‌داشت كه مسكينى هستم با مسكينان.
پيامبر اكرم (ص) نيز تا پايان عمر شريفش با فقيران و محرومان به سر برد و پيشنهاد مترفان را مبنى بر كناره‌گيرى از فقيران براى جلب آنان، نپذيرفت. لقمان حكيم نيز به فرزندش سفارش مى‌كند:
«يا بُنَىَّ جاوِرِ المَساكِينَ وَاخْصُصِ الْفُقَراءَ وَ الْمَساكينَ مِنَ الْمُسْلِمينَ» «2» فرزندم! با تنگدستان همراه باش و خود را وقف فقيران و محرومان مسلمان كن.
ج- وحدت و انسجام‌ يكى از راه‌هاى سلطه مستكبران بر مردم و به استضعاف كشيدن آنان، پديد آوردن تفرقه و تشتّت ميان آنان است. از اين رو، براى مبارزه با مستكبران، بايد در جهت مخالف اين راه گام برداشت. ايجاد وحدت و انسجام از راهكارهاى موفق در مبارزه با مستكبران است. پيامبر اكرم (ص) در قيام خود عليه استكبار و حاكميت ظلم و جهل، به وحدت افراد جبهه حق بهايى بسيار مى‌داد. در دوران مكّه، مسلمانان احساس يكرنگى و برادرى مى‌كردند و مشكلى در اين باره در ميان نبود، ولى با هجرت به مدينه، ياران پيامبر (ص) را دو گروه تشكيل مى‌دادند: گروهى مهاجران و مؤمنانى بودند كه خانه و كاشانه خود را در مكه رها كرده و به مدينه آمده بودند و در مدينه، تنها، غريب و بدون هرگونه امكانات مادى و اقتصادى به سر مى‌بردند؛ و گروه ديگر انصار، يعنى افرادى بودند كه از شهر يثرب (: مدينه) به پيامبر (ص) گرويده و حضرت را به شهر خود دعوت كرده و به ايشان وعده يارى داده بودند. اينان در كنار خانه و كاشانه خود بودند و تا حدودى از امكانات‌


صفحه 107

مادى و اقتصادى بهره‌مند. افزون بر تفاوت شرايط اقتصادى و مادى، اين دو گروه در دو محيط فرهنگى رشد كرده بودند و ناهمخوانى‌هاى ديگرى نيز با يكديگر داشتند و اكنون، دين جديد، آنان را گرد محور خود جمع كرده بود. پيامبر (ص) بايد براى استحكام بيشتر اين جبهه، چاره انديشى مى‌كرد و طرح «مؤاخاة»، چاره كار بود. پيامبر (ص) با اجراى اين طرح و برادر خواندن هر يك از مهاجران با يكى از انصار، «1» آنان را با هم يگانه ساخت و ميانشان الفت و دوستى و برادرى آفريد و سپس آيات قرآن، همه مؤمنان را برادر خواند و لزوم برقرارى الفت در ميان آنان را يادآور شد و فرمود:
«انَّمَا المُؤْمِنُونَ اخْوَةٌ فَاصْلِحُوا بَيْنَ اخَوَيْكُمْ» «2» همانا مؤمنان برادرند پس ميان برادرانتان اصلاح كنيد.
اين شيوه قرآنى در ايجاد وحدت و انسجام ميان افراد جامعه اسلامى، چنان آثار مثبت و فراگير داشت كه خداوند از آن به عنوان نعمت بزرگ بر مؤمنان ياد فرمايد:
«وَاذْكُرُوا نِعْمتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ اذْ كُنْتُمْ اعْداءً فَالَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَاصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ اخْواناً» «3» و به ياد آوريد نعمت خدا را بر خود، كه دشمن بوديد و ميان قلب‌هايتان الفت و دوستى آفريد و به نعمت خدا برادر شديد.
اسلام، وحدت را از مسلمانان فراتر برده و نسبت به اهل كتاب نيز از اين شيوه استفاده كرده و آنان را به وحدت حول اصل مشترك توحيد و نفى شرك فراخوانده است:
«قُلْ يا اهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا الى‌ كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ الَّا نَعْبُدَ الَّا اللَّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً ارْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ» «4» بگو: «اى اهل كتاب! بياييد به سوى كلمه‌اى كه ميان ما و شما يكسان است، كه جز خداوند را نپرستيم و چيزى را همتاى او قرار ندهيم و بعضى از ما، بعض ديگر را به‌


صفحه 108

خدايى و ربوبيت نپذيرد».
در آيات پيش، سخن از دعوت اهل كتاب و نصارا به اسلام، توحيد و اعتراف به عبوديت حضرت عيسى (ع) مى‌رود و در اين جا پس از اين كه با انكار و عناد آنان رو به رو مى‌شود، از وحدت برگرد محور مشترك همه اديان يعنى توحيد و نفى شرك سخن مى‌رود. البته، اين محور اصيل اگر مورد توجه و تدبر دقيق قرار گيرد به وحدت اصولى و كامل منجر مى‌شود.
2- در ابعاد فرهنگى- اجتماعى‌ مستكبران براى تسلّط بر امور سياسى و منافع اقتصادى ملّت‌ها، بيشتر با ترفندهاى فرهنگى و اجتماعى وارد مى‌شوند و با رسوخ و شيوع فرهنگ خود، زمينه را براى تسلّط سياسى، نظامى و اقتصادى فراهم مى‌سازند. از اين رو، مبارزه فرهنگى با استضعاف از اهميتى بسيار برخوردار است. خداوند، نخست پيامبر را موظف به جهاد فرهنگى با كافران مى‌كند و قرآن را به عنوان كتاب و برنامه جهاد فرهنگى معرفى مى‌فرمايد:
«وَ جاهِدْهُمْ بِهِ جِهاداً كَبيراً» و با قرآن، با آنان به جهاد بزرگ بپرداز.
شيوه‌هاى مبارزه فرهنگى عبارتند از:
الف- ارائه فرهنگ توحيدى و حياتبخش‌ بى گمان، مستكبران، از جهل و ناآگاهى محرومان سود مى‌جويند و آنان را به دنبال خود مى‌كشند و در بسيارى از موارد، همين ناآگاهى است كه باعث مى‌شود مردم، تن به استضعاف دهند و استكبار را بپذيرند و در مسير خواسته مستكبران گام بردارند. دعوت انبيا، دعوت به آگاهى و بيدارى است و تمام پيامبران پيش از اين كه بجنگند، دعوت به توحيد را با حكمت، موعظه حسنه و مجادله كلامى آغاز مى‌كنند و گاه كه با توطئه‌هاى مشركان رو به رو مى‌شوند، به سراغ جهاد، مبارزه و اعمال قدرت مى‌روند. اين، بدان سبب است كه انبيا، پيش از آن كه به نيروى سلاح و قدرت آهن توجه كنند، به نيروى آگاهى و كاربرد شگرف استدلال و موعظه توجه دارند و آن را مقدّم مى‌دارند.



صفحه 109

جهت مكتب پيامبران، در برابر بينش‌هايى چون ماترياليسم تاريخى است كه نقش راهنمايى، دعوت، تبليغ، اندرز و امثال آن را از امور روبنايى مى‌دانند و منكر دگرگونى و تحول انسانى و اجتماعى، در اثر آموزش و پرورش هستند. در نظر آنان، تصوّر اين كه چنين مسائل روبنايى، بتواند مبدأ تحول اجتماعى شود، تصورى ايده‌آليستى است؛ زيرا محروميت طبقاتى، خود به خود الهام بخش روشنفكرى و اصلاح‌طلبى و انقلابى شدن است، نه عوامل بيرونى تعليم و تربيت. «1» نهضت فرهنگى پيامبران بر پايه آگاهى دادن به انسان و خارج كردنش از منجلاب جهل و خرافه استوار است. آنان اصول دعوت فرهنگى خود را بر محور چند آگاهى قرار داده‌اند:
اوّل- آگاهى به مبدأ و معاد: نخستين آگاهى، كه پيامبران مى‌دهند، پاسخ به اين پرسش هاست كه از كجا آمده‌اى، در كجا هستى و به كجا مى‌روى. و دغدغه نخستينى كه پيامبران به وجود مى‌آورند، دغدغه مسؤوليت در برابر كل آفرينش و هستى است.
هر چند اصلاح اجتماعى و اقامه قسط بخشى از برنامه پيامبران را تشكيل مى‌دهد، ولى آنان كار خود را از درون آغاز مى‌كنند، نه از بيرون؛ يعنى قبل از انگشت گذاشتن بر فشارهاى مادّى و توجه دادن به محروميت‌ها و استضعاف و حركت دادن مردم براى از بين بردن تبعيض، به آفرينش انقلاب درونى از راه توليد عقيده و ايمان و شور معنوى دست مى‌زنند. ترتيب سوره‌ها و آيه‌هاى نازل شده قرآن و سيره رسول اكرم (ص) در دوران سيزده ساله مكّه، به خوبى اين جهتگيرى را نشان مى‌دهد تا آن جا كه در سوره‌هاى مكّى كمتر مطلبى جز تذكّر به مبدأ و معاد به چشم مى‌خورد. البته، توحيدى كه پيامبران، مردم را به آن فرا مى‌خوانند، تنها يك عقيده درونى و اعتقاد به خداوند متعال و يگانه نيست بلكه داراى ابعاد اجتماعى پر دامنه‌اى است. سر لوحه دعوت پيامبران «أُعْبُدُوا اللَّه وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوت» است؛ يعنى دعوت به توحيد، مساوى است با نفى طاغوت و هر چه غير خدايى و در برابر خداست.
دوم- آگاهى به كرامت و مقام انسانى: محور دوم آگاهى‌هاى پيامبران، توجه دادن‌


صفحه 110

انسان به كرامت و شرافت ذات خويش است. پيامبران، به انسان هشدار مى‌دهند كه تو پرتوئى از روح الهى هستى، فرشتگان بر تو سجده كرده‌اند، در هستى ات جوهر پاكى است كه با بدى، خونريزى، فساد، زبونى، پستى، حقارت و تحمل ظلم و ستم سازگار نيست.
«وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنى‌ ادَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِى الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى‌ كَثيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضيلًا» «1» ما فرزندان آدم را گرامى داشتيم و آنان را در خشكى و دريا [بر مركبهاى راهوار] حمل كرديم و از انواع روزى‌هاى پاكيزه، روزى داديم و آنان را بر بسيارى از مخلوقاتمان برترى بخشيديم.
«انَّا عَرَضْنَا الْامانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْارْضِ وَ الْجِبالِ فَابَيْنَ انْ يَحْمِلْنَها وَ اشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْانْسانُ» «2» ما امانت [: تعهد، تكليف و ولايت الهيّه‌] را بر آسمان‌ها و زمين و كوه‌ها عرضه داشتيم. آن‌ها از حملش سربرتافتند و از آن هراسيدند، امّا انسان آن را حمل كرد.
امام على (ع) به بشر آگاهى مى‌دهد كه:
«لا تَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَ قَدْ جَعَلَكَ اللَّهُ حُرّاً» «3» بنده ديگرى مباش كه خدايت آزاد آفريده است.
سوم- توجه دادن به مسؤوليت‌هاى انسانى و ايمانى: قرآن با آگاه ساختن انسان به حقوق از دست رفته ديگران يا حقوق از دست رفته خود او، حركت مى‌آفريند:
«اذِنَ لِلَّذينَ يُقاتَلُونَ بِانَّهُمْ ظُلِمُوا وَ انَّ اللَّهَ عَلى‌ نَصْرِهِمْ لَقَديرٌ الَّذينَ اخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بِغَيْرِ حَقّ ...» «4» به كسانى كه جنگ بر آنان تحميل گرديد، اذن جهاد داده شده؛ زيرا آنان از دشمن ستم كشيده‌اند و خدا بر ياريشان تواناست؛ آنان كه به ناحق از سرزمينشان آواره‌شدند.