است، مىفرمايد:
«كانَ سُلَيْما استكبار و استضعاف در قرآن 115 ب - شناسايى و ابطال فرهنگ استكبارى:
ص : 113 نُ اذا اصْبَحَ تَصَفَّحَ وُجُوهَ الْاغْنِياءِ وَ الْاشْرافِ حَتّى يَجيىءَ الَى الْمَساكينَ وَ يَقْعُدُ مَعَهُمْ وَ يَقُولُ مِسْكينٌ مَعَ الْمَساكينَ» «1» حضرت سليمان، بامدادان، با ثروتمندان و اشراف احوالپرسى مىكرد تا نزد تنگدستان مىآمد و با آنان مىنشست، اظهار مىداشت كه مسكينى هستم با مسكينان.
پيامبر اكرم (ص) نيز تا پايان عمر شريفش با فقيران و محرومان به سر برد و پيشنهاد مترفان را مبنى بر كنارهگيرى از فقيران براى جلب آنان، نپذيرفت. لقمان حكيم نيز به فرزندش سفارش مىكند:
«يا بُنَىَّ جاوِرِ المَساكِينَ وَاخْصُصِ الْفُقَراءَ وَ الْمَساكينَ مِنَ الْمُسْلِمينَ» «2» فرزندم! با تنگدستان همراه باش و خود را وقف فقيران و محرومان مسلمان كن.
ج- وحدت و انسجام يكى از راههاى سلطه مستكبران بر مردم و به استضعاف كشيدن آنان، پديد آوردن تفرقه و تشتّت ميان آنان است. از اين رو، براى مبارزه با مستكبران، بايد در جهت مخالف اين راه گام برداشت. ايجاد وحدت و انسجام از راهكارهاى موفق در مبارزه با مستكبران است. پيامبر اكرم (ص) در قيام خود عليه استكبار و حاكميت ظلم و جهل، به وحدت افراد جبهه حق بهايى بسيار مىداد. در دوران مكّه، مسلمانان احساس يكرنگى و برادرى مىكردند و مشكلى در اين باره در ميان نبود، ولى با هجرت به مدينه، ياران پيامبر (ص) را دو گروه تشكيل مىدادند: گروهى مهاجران و مؤمنانى بودند كه خانه و كاشانه خود را در مكه رها كرده و به مدينه آمده بودند و در مدينه، تنها، غريب و بدون هرگونه امكانات مادى و اقتصادى به سر مىبردند؛ و گروه ديگر انصار، يعنى افرادى بودند كه از شهر يثرب (: مدينه) به پيامبر (ص) گرويده و حضرت را به شهر خود دعوت كرده و به ايشان وعده يارى داده بودند. اينان در كنار خانه و كاشانه خود بودند و تا حدودى از امكانات
مادى و اقتصادى بهرهمند. افزون بر تفاوت شرايط اقتصادى و مادى، اين دو گروه در دو محيط فرهنگى رشد كرده بودند و ناهمخوانىهاى ديگرى نيز با يكديگر داشتند و اكنون، دين جديد، آنان را گرد محور خود جمع كرده بود. پيامبر (ص) بايد براى استحكام بيشتر اين جبهه، چاره انديشى مىكرد و طرح «مؤاخاة»، چاره كار بود. پيامبر (ص) با اجراى اين طرح و برادر خواندن هر يك از مهاجران با يكى از انصار، «1» آنان را با هم يگانه ساخت و ميانشان الفت و دوستى و برادرى آفريد و سپس آيات قرآن، همه مؤمنان را برادر خواند و لزوم برقرارى الفت در ميان آنان را يادآور شد و فرمود:
«انَّمَا المُؤْمِنُونَ اخْوَةٌ فَاصْلِحُوا بَيْنَ اخَوَيْكُمْ» «2» همانا مؤمنان برادرند پس ميان برادرانتان اصلاح كنيد.
اين شيوه قرآنى در ايجاد وحدت و انسجام ميان افراد جامعه اسلامى، چنان آثار مثبت و فراگير داشت كه خداوند از آن به عنوان نعمت بزرگ بر مؤمنان ياد فرمايد:
«وَاذْكُرُوا نِعْمتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ اذْ كُنْتُمْ اعْداءً فَالَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَاصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ اخْواناً» «3» و به ياد آوريد نعمت خدا را بر خود، كه دشمن بوديد و ميان قلبهايتان الفت و دوستى آفريد و به نعمت خدا برادر شديد.
اسلام، وحدت را از مسلمانان فراتر برده و نسبت به اهل كتاب نيز از اين شيوه استفاده كرده و آنان را به وحدت حول اصل مشترك توحيد و نفى شرك فراخوانده است:
«قُلْ يا اهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا الى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ الَّا نَعْبُدَ الَّا اللَّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً ارْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ» «4» بگو: «اى اهل كتاب! بياييد به سوى كلمهاى كه ميان ما و شما يكسان است، كه جز خداوند را نپرستيم و چيزى را همتاى او قرار ندهيم و بعضى از ما، بعض ديگر را به
خدايى و ربوبيت نپذيرد».
در آيات پيش، سخن از دعوت اهل كتاب و نصارا به اسلام، توحيد و اعتراف به عبوديت حضرت عيسى (ع) مىرود و در اين جا پس از اين كه با انكار و عناد آنان رو به رو مىشود، از وحدت برگرد محور مشترك همه اديان يعنى توحيد و نفى شرك سخن مىرود. البته، اين محور اصيل اگر مورد توجه و تدبر دقيق قرار گيرد به وحدت اصولى و كامل منجر مىشود.
2- در ابعاد فرهنگى- اجتماعى مستكبران براى تسلّط بر امور سياسى و منافع اقتصادى ملّتها، بيشتر با ترفندهاى فرهنگى و اجتماعى وارد مىشوند و با رسوخ و شيوع فرهنگ خود، زمينه را براى تسلّط سياسى، نظامى و اقتصادى فراهم مىسازند. از اين رو، مبارزه فرهنگى با استضعاف از اهميتى بسيار برخوردار است. خداوند، نخست پيامبر را موظف به جهاد فرهنگى با كافران مىكند و قرآن را به عنوان كتاب و برنامه جهاد فرهنگى معرفى مىفرمايد:
«وَ جاهِدْهُمْ بِهِ جِهاداً كَبيراً» و با قرآن، با آنان به جهاد بزرگ بپرداز.
شيوههاى مبارزه فرهنگى عبارتند از:
الف- ارائه فرهنگ توحيدى و حياتبخش بى گمان، مستكبران، از جهل و ناآگاهى محرومان سود مىجويند و آنان را به دنبال خود مىكشند و در بسيارى از موارد، همين ناآگاهى است كه باعث مىشود مردم، تن به استضعاف دهند و استكبار را بپذيرند و در مسير خواسته مستكبران گام بردارند. دعوت انبيا، دعوت به آگاهى و بيدارى است و تمام پيامبران پيش از اين كه بجنگند، دعوت به توحيد را با حكمت، موعظه حسنه و مجادله كلامى آغاز مىكنند و گاه كه با توطئههاى مشركان رو به رو مىشوند، به سراغ جهاد، مبارزه و اعمال قدرت مىروند. اين، بدان سبب است كه انبيا، پيش از آن كه به نيروى سلاح و قدرت آهن توجه كنند، به نيروى آگاهى و كاربرد شگرف استدلال و موعظه توجه دارند و آن را مقدّم مىدارند.
جهت مكتب پيامبران، در برابر بينشهايى چون ماترياليسم تاريخى است كه نقش راهنمايى، دعوت، تبليغ، اندرز و امثال آن را از امور روبنايى مىدانند و منكر دگرگونى و تحول انسانى و اجتماعى، در اثر آموزش و پرورش هستند. در نظر آنان، تصوّر اين كه چنين مسائل روبنايى، بتواند مبدأ تحول اجتماعى شود، تصورى ايدهآليستى است؛ زيرا محروميت طبقاتى، خود به خود الهام بخش روشنفكرى و اصلاحطلبى و انقلابى شدن است، نه عوامل بيرونى تعليم و تربيت. «1» نهضت فرهنگى پيامبران بر پايه آگاهى دادن به انسان و خارج كردنش از منجلاب جهل و خرافه استوار است. آنان اصول دعوت فرهنگى خود را بر محور چند آگاهى قرار دادهاند:
اوّل- آگاهى به مبدأ و معاد: نخستين آگاهى، كه پيامبران مىدهند، پاسخ به اين پرسش هاست كه از كجا آمدهاى، در كجا هستى و به كجا مىروى. و دغدغه نخستينى كه پيامبران به وجود مىآورند، دغدغه مسؤوليت در برابر كل آفرينش و هستى است.
هر چند اصلاح اجتماعى و اقامه قسط بخشى از برنامه پيامبران را تشكيل مىدهد، ولى آنان كار خود را از درون آغاز مىكنند، نه از بيرون؛ يعنى قبل از انگشت گذاشتن بر فشارهاى مادّى و توجه دادن به محروميتها و استضعاف و حركت دادن مردم براى از بين بردن تبعيض، به آفرينش انقلاب درونى از راه توليد عقيده و ايمان و شور معنوى دست مىزنند. ترتيب سورهها و آيههاى نازل شده قرآن و سيره رسول اكرم (ص) در دوران سيزده ساله مكّه، به خوبى اين جهتگيرى را نشان مىدهد تا آن جا كه در سورههاى مكّى كمتر مطلبى جز تذكّر به مبدأ و معاد به چشم مىخورد. البته، توحيدى كه پيامبران، مردم را به آن فرا مىخوانند، تنها يك عقيده درونى و اعتقاد به خداوند متعال و يگانه نيست بلكه داراى ابعاد اجتماعى پر دامنهاى است. سر لوحه دعوت پيامبران «أُعْبُدُوا اللَّه وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوت» است؛ يعنى دعوت به توحيد، مساوى است با نفى طاغوت و هر چه غير خدايى و در برابر خداست.
دوم- آگاهى به كرامت و مقام انسانى: محور دوم آگاهىهاى پيامبران، توجه دادن
انسان به كرامت و شرافت ذات خويش است. پيامبران، به انسان هشدار مىدهند كه تو پرتوئى از روح الهى هستى، فرشتگان بر تو سجده كردهاند، در هستى ات جوهر پاكى است كه با بدى، خونريزى، فساد، زبونى، پستى، حقارت و تحمل ظلم و ستم سازگار نيست.
«وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنى ادَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِى الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى كَثيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضيلًا» «1» ما فرزندان آدم را گرامى داشتيم و آنان را در خشكى و دريا [بر مركبهاى راهوار] حمل كرديم و از انواع روزىهاى پاكيزه، روزى داديم و آنان را بر بسيارى از مخلوقاتمان برترى بخشيديم.
«انَّا عَرَضْنَا الْامانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْارْضِ وَ الْجِبالِ فَابَيْنَ انْ يَحْمِلْنَها وَ اشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْانْسانُ» «2» ما امانت [: تعهد، تكليف و ولايت الهيّه] را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم. آنها از حملش سربرتافتند و از آن هراسيدند، امّا انسان آن را حمل كرد.
امام على (ع) به بشر آگاهى مىدهد كه:
«لا تَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَ قَدْ جَعَلَكَ اللَّهُ حُرّاً» «3» بنده ديگرى مباش كه خدايت آزاد آفريده است.
سوم- توجه دادن به مسؤوليتهاى انسانى و ايمانى: قرآن با آگاه ساختن انسان به حقوق از دست رفته ديگران يا حقوق از دست رفته خود او، حركت مىآفريند:
«اذِنَ لِلَّذينَ يُقاتَلُونَ بِانَّهُمْ ظُلِمُوا وَ انَّ اللَّهَ عَلى نَصْرِهِمْ لَقَديرٌ الَّذينَ اخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بِغَيْرِ حَقّ ...» «4» به كسانى كه جنگ بر آنان تحميل گرديد، اذن جهاد داده شده؛ زيرا آنان از دشمن ستم كشيدهاند و خدا بر ياريشان تواناست؛ آنان كه به ناحق از سرزمينشان آوارهشدند.
اسلام، براى بيدارى مستضعفان و رهايى آنان از چنگال استكبار و ظلم و دستيابى به حقوق خويش، پيام هايى دارد و دانشمندان و روشنفكران را براى رساندن اين پيامها و آگاه كردن مستضعفان، متعهد و مسؤول مىداند و به آنان آگاهى مىدهد كه ظلم پذيرى، گناه است.
در دوران تاريك حكومت اموى، امام سجّاد (ع)، در قالب دعا و نيايش با خداوند متعال، به مردم سلطهپذير هشدار مىداد كه تن به ظلم ندهيد:
«اللَّهُمَّ فَكَما كَرَّهْتَ الَىَّ انْ اظْلَمَ فَقِنى مِنْ انْ اظْلِمَ» «1» خداوندا! آنسان كه در دل من ستمديدگى را نكوهيده داشتى، توفيق ده كه به كسى ستم نكنم.
و نيز خطاب به خداوند بزرگ عرضه مىدارد:
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَ لا اظْلَمَنُّ وَ انْتَ مُطيقٌ لِلدَّفْعِ عَنى وَ لا اظْلِمَنَّ وَ انْتَ الْقادِرُ عَلَى الْقَبْضِ مِنّى» «2» بار خدايا! درود فرست بر محمد و خاندانش، و [مرا در پناه رحمت خود حفظ فرما تا] كسى بر من ستم روا ندارد [و من مظلوم واقع نشوم] كه تو را توان دفع ستم از من هست و من نيز بر كسى ستم نكنم كه تو توانايى كه مرا از ستمگرى باز دارى.
پيشوايان معصوم (ع) همان گونه كه ظالم بودن را نفى كردهاند، از خداوند استمداد مىكنند كه مظلوم نيز قرار نگيرند.
امام خمينى (قدّس سرّه) به جنبشهاى آزاديبخش جهان مىفرمايد:
زير بار ستم رفتن بدتر و و قيحتر از ستمكارى است. «3» مستكبران و قلدران براى گرفتن روحيه قيام و خفه كردن فرياد اعتراض محرومان، به منطق جبر متوسل مىشوند، و محروميت، فقر و بيچارگى را به عنوان مقدّرات الهى معرفى مىكنند كه نه انسانها در به وجود آمدن آن نقشى دارند و نه كسى براى از بين بردن آن مسؤوليتى دارد. كافران زر اندوز، به موحّدان طرفدار محرومان، كه آنان را به
«انفاق» دعوت مىكردند، چنين پاسخ مىدهند:
«انُطْعِمُ مَنْ لَوْ يَشاءُ اللَّهُ اطْعَمَهُ» «1» آيا به كسانى انفاق كنيم كه اگر خدا مىخواست آنان را اطعام مىكرد؟! منطق آنان اين بود كه فقر براى محرومان، مشيّت الهى است و اگر خداوند اراده كند، آنان را از فقر نجات مىدهد و ديگران براى رفع محروميت فقيران، وظيفهاى ندارند.
ولى پيام پيامبران براى مستضعفان اين است كه فقر شما، زاييده استضعاف شما و استضعاف، زاييده ظلم مستكبران است و بدين وسيله آنان را با ريشه فساد و عامل اصلى بدبختى و فلاكتشان آشنا مىكنند و بدانان ميفهمانند كه خداوند، فقر را براى شما نخواسته است؛ «2» و فقر شما، به دليل پرخورى ديگران است و در قيامت توانگران مؤاخذه خواهند شد؛ چنان كه على (ع) مىفرمايد:
خداوند سبحان روزىِ فقيران را در دارايىهاى توانگران، واجب گردانيده است، پس فقيرى گرسنه نماند مگر به سبب آنچه توانگرى به او نداده است، و خداوندى، كه فيض و عظمتش بلند مرتبه است، آنان را مؤاخذه مىفرمايد. «3» اين آگاهى مشفقانه، در برابر القائات استثمار گرانه زراندوزان است:
[زراندوزان] با القاى تفكرات و تحقيقات خود ساخته به تودههاى محروم باوراندهاند كه بايد تحت نفوذ ما زندگى كرده والا راهى براى ادامه حيات پا برهنهها، جز تن دادن به فقر باقى نمانده است، و اين مقتضاى خلقت و جامعه انسانى است كه اكثريت قريب به اتفاق گرسنگان در حسرت يك لقمه نان بسوزند و بميرند و گروهى اندك هم از پرخورى و اسراف و تعيّشها جانشان به لب آيد. «4» رهبران الهى، پيوسته سرود رهايى در گوش مستضعفان زمزمه مىكنند و مظلومان را به قيام، بر مىانگيزانند:
«لا يُحِبُّ اللَّهُ الجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ القَوْلِ الَّا مَنْ ظُلِمَ» «1» خداوند، فرياد به بدگويى را دوست نمىدارد، مگر از كسى كه مظلوم شده است.
اگر در جامعه تنها ماندهاند و توانايى دفاع از خويش را ندارند، بايد مانند حضرت لوط (ع) باشند كه بر عجز و ناتوانى خود از قيام در برابر ظالمان تأسف مىخورد «2» و مىگفت:
«لَوْ انَّ لى بِكُمْ قُوَّةً اوْ اوى الى رُكْنٍ شَديدٍ» «3» اى كاش در برابر شما قدرتى داشتم يا به پشتيبان محكمى پناه مىبردم! در سوره شعراء، پس از نكوهش شعراى بى تعهد، شاعران متعهد را استثنا كرده، مىفرمايد:
«الَّا الَّذينَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ ذَكَرُوا اللَّهَ كَثيراً وَ انْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا» «4» مگر آنان كه ايمان آوردهاند و عمل شايسته انجام مىدهند و خدا را فراوان ياد مىكنند و پس از آن كه مظلوم واقع مىشوند، [با شعر] انتقام خويش را از ستمگر مىگيرند.
ب- شناسايى و ابطال فرهنگ استكبارى:
يكى از مهمترين راههاى مبارزه با استكبار و جلوگيرى از تسلط فرهنگ فرومايهاش، شناسايى و ابطال آن فرهنگ است. قرآن درباره فرعون مىفرمايد:
«وَ ما امْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشيدٍ» «5» و فرمان فرعون به صواب نبود.
علّامه طباطبائى، منظور از «امر» در اين آيه را اعمّ از كلام و عمل فرعون مىداند؛ «6» يعنى قول و فعل فرعون كه از فرهنگ استكبارى اش نشأت مىگرفت، راه به صواب نمىبرد. درباره رهبران كفار نيز قرآن مىفرمايد: