جهت مكتب پيامبران، در برابر بينشهايى چون ماترياليسم تاريخى است كه نقش راهنمايى، دعوت، تبليغ، اندرز و امثال آن را از امور روبنايى مىدانند و منكر دگرگونى و تحول انسانى و اجتماعى، در اثر آموزش و پرورش هستند. در نظر آنان، تصوّر اين كه چنين مسائل روبنايى، بتواند مبدأ تحول اجتماعى شود، تصورى ايدهآليستى است؛ زيرا محروميت طبقاتى، خود به خود الهام بخش روشنفكرى و اصلاحطلبى و انقلابى شدن است، نه عوامل بيرونى تعليم و تربيت. «1» نهضت فرهنگى پيامبران بر پايه آگاهى دادن به انسان و خارج كردنش از منجلاب جهل و خرافه استوار است. آنان اصول دعوت فرهنگى خود را بر محور چند آگاهى قرار دادهاند:
اوّل- آگاهى به مبدأ و معاد: نخستين آگاهى، كه پيامبران مىدهند، پاسخ به اين پرسش هاست كه از كجا آمدهاى، در كجا هستى و به كجا مىروى. و دغدغه نخستينى كه پيامبران به وجود مىآورند، دغدغه مسؤوليت در برابر كل آفرينش و هستى است.
هر چند اصلاح اجتماعى و اقامه قسط بخشى از برنامه پيامبران را تشكيل مىدهد، ولى آنان كار خود را از درون آغاز مىكنند، نه از بيرون؛ يعنى قبل از انگشت گذاشتن بر فشارهاى مادّى و توجه دادن به محروميتها و استضعاف و حركت دادن مردم براى از بين بردن تبعيض، به آفرينش انقلاب درونى از راه توليد عقيده و ايمان و شور معنوى دست مىزنند. ترتيب سورهها و آيههاى نازل شده قرآن و سيره رسول اكرم (ص) در دوران سيزده ساله مكّه، به خوبى اين جهتگيرى را نشان مىدهد تا آن جا كه در سورههاى مكّى كمتر مطلبى جز تذكّر به مبدأ و معاد به چشم مىخورد. البته، توحيدى كه پيامبران، مردم را به آن فرا مىخوانند، تنها يك عقيده درونى و اعتقاد به خداوند متعال و يگانه نيست بلكه داراى ابعاد اجتماعى پر دامنهاى است. سر لوحه دعوت پيامبران «أُعْبُدُوا اللَّه وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوت» است؛ يعنى دعوت به توحيد، مساوى است با نفى طاغوت و هر چه غير خدايى و در برابر خداست.
دوم- آگاهى به كرامت و مقام انسانى: محور دوم آگاهىهاى پيامبران، توجه دادن
انسان به كرامت و شرافت ذات خويش است. پيامبران، به انسان هشدار مىدهند كه تو پرتوئى از روح الهى هستى، فرشتگان بر تو سجده كردهاند، در هستى ات جوهر پاكى است كه با بدى، خونريزى، فساد، زبونى، پستى، حقارت و تحمل ظلم و ستم سازگار نيست.
«وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنى ادَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِى الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى كَثيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضيلًا» «1» ما فرزندان آدم را گرامى داشتيم و آنان را در خشكى و دريا [بر مركبهاى راهوار] حمل كرديم و از انواع روزىهاى پاكيزه، روزى داديم و آنان را بر بسيارى از مخلوقاتمان برترى بخشيديم.
«انَّا عَرَضْنَا الْامانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْارْضِ وَ الْجِبالِ فَابَيْنَ انْ يَحْمِلْنَها وَ اشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْانْسانُ» «2» ما امانت [: تعهد، تكليف و ولايت الهيّه] را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم. آنها از حملش سربرتافتند و از آن هراسيدند، امّا انسان آن را حمل كرد.
امام على (ع) به بشر آگاهى مىدهد كه:
«لا تَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَ قَدْ جَعَلَكَ اللَّهُ حُرّاً» «3» بنده ديگرى مباش كه خدايت آزاد آفريده است.
سوم- توجه دادن به مسؤوليتهاى انسانى و ايمانى: قرآن با آگاه ساختن انسان به حقوق از دست رفته ديگران يا حقوق از دست رفته خود او، حركت مىآفريند:
«اذِنَ لِلَّذينَ يُقاتَلُونَ بِانَّهُمْ ظُلِمُوا وَ انَّ اللَّهَ عَلى نَصْرِهِمْ لَقَديرٌ الَّذينَ اخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بِغَيْرِ حَقّ ...» «4» به كسانى كه جنگ بر آنان تحميل گرديد، اذن جهاد داده شده؛ زيرا آنان از دشمن ستم كشيدهاند و خدا بر ياريشان تواناست؛ آنان كه به ناحق از سرزمينشان آوارهشدند.
اسلام، براى بيدارى مستضعفان و رهايى آنان از چنگال استكبار و ظلم و دستيابى به حقوق خويش، پيام هايى دارد و دانشمندان و روشنفكران را براى رساندن اين پيامها و آگاه كردن مستضعفان، متعهد و مسؤول مىداند و به آنان آگاهى مىدهد كه ظلم پذيرى، گناه است.
در دوران تاريك حكومت اموى، امام سجّاد (ع)، در قالب دعا و نيايش با خداوند متعال، به مردم سلطهپذير هشدار مىداد كه تن به ظلم ندهيد:
«اللَّهُمَّ فَكَما كَرَّهْتَ الَىَّ انْ اظْلَمَ فَقِنى مِنْ انْ اظْلِمَ» «1» خداوندا! آنسان كه در دل من ستمديدگى را نكوهيده داشتى، توفيق ده كه به كسى ستم نكنم.
و نيز خطاب به خداوند بزرگ عرضه مىدارد:
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَ لا اظْلَمَنُّ وَ انْتَ مُطيقٌ لِلدَّفْعِ عَنى وَ لا اظْلِمَنَّ وَ انْتَ الْقادِرُ عَلَى الْقَبْضِ مِنّى» «2» بار خدايا! درود فرست بر محمد و خاندانش، و [مرا در پناه رحمت خود حفظ فرما تا] كسى بر من ستم روا ندارد [و من مظلوم واقع نشوم] كه تو را توان دفع ستم از من هست و من نيز بر كسى ستم نكنم كه تو توانايى كه مرا از ستمگرى باز دارى.
پيشوايان معصوم (ع) همان گونه كه ظالم بودن را نفى كردهاند، از خداوند استمداد مىكنند كه مظلوم نيز قرار نگيرند.
امام خمينى (قدّس سرّه) به جنبشهاى آزاديبخش جهان مىفرمايد:
زير بار ستم رفتن بدتر و و قيحتر از ستمكارى است. «3» مستكبران و قلدران براى گرفتن روحيه قيام و خفه كردن فرياد اعتراض محرومان، به منطق جبر متوسل مىشوند، و محروميت، فقر و بيچارگى را به عنوان مقدّرات الهى معرفى مىكنند كه نه انسانها در به وجود آمدن آن نقشى دارند و نه كسى براى از بين بردن آن مسؤوليتى دارد. كافران زر اندوز، به موحّدان طرفدار محرومان، كه آنان را به
«انفاق» دعوت مىكردند، چنين پاسخ مىدهند:
«انُطْعِمُ مَنْ لَوْ يَشاءُ اللَّهُ اطْعَمَهُ» «1» آيا به كسانى انفاق كنيم كه اگر خدا مىخواست آنان را اطعام مىكرد؟! منطق آنان اين بود كه فقر براى محرومان، مشيّت الهى است و اگر خداوند اراده كند، آنان را از فقر نجات مىدهد و ديگران براى رفع محروميت فقيران، وظيفهاى ندارند.
ولى پيام پيامبران براى مستضعفان اين است كه فقر شما، زاييده استضعاف شما و استضعاف، زاييده ظلم مستكبران است و بدين وسيله آنان را با ريشه فساد و عامل اصلى بدبختى و فلاكتشان آشنا مىكنند و بدانان ميفهمانند كه خداوند، فقر را براى شما نخواسته است؛ «2» و فقر شما، به دليل پرخورى ديگران است و در قيامت توانگران مؤاخذه خواهند شد؛ چنان كه على (ع) مىفرمايد:
خداوند سبحان روزىِ فقيران را در دارايىهاى توانگران، واجب گردانيده است، پس فقيرى گرسنه نماند مگر به سبب آنچه توانگرى به او نداده است، و خداوندى، كه فيض و عظمتش بلند مرتبه است، آنان را مؤاخذه مىفرمايد. «3» اين آگاهى مشفقانه، در برابر القائات استثمار گرانه زراندوزان است:
[زراندوزان] با القاى تفكرات و تحقيقات خود ساخته به تودههاى محروم باوراندهاند كه بايد تحت نفوذ ما زندگى كرده والا راهى براى ادامه حيات پا برهنهها، جز تن دادن به فقر باقى نمانده است، و اين مقتضاى خلقت و جامعه انسانى است كه اكثريت قريب به اتفاق گرسنگان در حسرت يك لقمه نان بسوزند و بميرند و گروهى اندك هم از پرخورى و اسراف و تعيّشها جانشان به لب آيد. «4» رهبران الهى، پيوسته سرود رهايى در گوش مستضعفان زمزمه مىكنند و مظلومان را به قيام، بر مىانگيزانند:
«لا يُحِبُّ اللَّهُ الجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ القَوْلِ الَّا مَنْ ظُلِمَ» «1» خداوند، فرياد به بدگويى را دوست نمىدارد، مگر از كسى كه مظلوم شده است.
اگر در جامعه تنها ماندهاند و توانايى دفاع از خويش را ندارند، بايد مانند حضرت لوط (ع) باشند كه بر عجز و ناتوانى خود از قيام در برابر ظالمان تأسف مىخورد «2» و مىگفت:
«لَوْ انَّ لى بِكُمْ قُوَّةً اوْ اوى الى رُكْنٍ شَديدٍ» «3» اى كاش در برابر شما قدرتى داشتم يا به پشتيبان محكمى پناه مىبردم! در سوره شعراء، پس از نكوهش شعراى بى تعهد، شاعران متعهد را استثنا كرده، مىفرمايد:
«الَّا الَّذينَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ ذَكَرُوا اللَّهَ كَثيراً وَ انْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا» «4» مگر آنان كه ايمان آوردهاند و عمل شايسته انجام مىدهند و خدا را فراوان ياد مىكنند و پس از آن كه مظلوم واقع مىشوند، [با شعر] انتقام خويش را از ستمگر مىگيرند.
ب- شناسايى و ابطال فرهنگ استكبارى:
يكى از مهمترين راههاى مبارزه با استكبار و جلوگيرى از تسلط فرهنگ فرومايهاش، شناسايى و ابطال آن فرهنگ است. قرآن درباره فرعون مىفرمايد:
«وَ ما امْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشيدٍ» «5» و فرمان فرعون به صواب نبود.
علّامه طباطبائى، منظور از «امر» در اين آيه را اعمّ از كلام و عمل فرعون مىداند؛ «6» يعنى قول و فعل فرعون كه از فرهنگ استكبارى اش نشأت مىگرفت، راه به صواب نمىبرد. درباره رهبران كفار نيز قرآن مىفرمايد:
«فَقاتِلُوا ائِمَّةَ الْكُفْرِ انَّهُمْ لا ايْمانَ لَهُمْ» «1» پس، پيشوايان گمراهى را بكشيد؛ زيرا آنان به هيچ پيمانى پايبند نيستند.
معّرفى تفكرات گمراه مستكبران، كه هيچ عقل سليم و انسان آزاده و منصفى آن را نمىپذيرد، راه را براى مبارزه با آنان هموار مىكند. براى روشن شدن اثر اين راهكار دو نمونه تفكر استكبار زا و مبارزه قرآن با آن را مىآوريم:
اول- نژاد خود را برتر دانستن، يكى از عواملى است كه انسانها و جوامع را به طغيان و استكبار سوق مىدهد. اين اعتقاد باطل، چنان در عمق جان مستكبران نفوذ كرده كه چون تساوى سياه و سفيد، عرب و عجم و ارباب و رعيت را از پيامبر اسلام (ص) در آغاز بعثت شنيدند، با كمال شگفتى با آن برخورد كردند، ولى نشان دادن فساد اين اعتقاد و سر دادن پيام مساوات و برادرى، كه ريشه در فطرت انسانها داشت، مردمى را كه عمرى در استضعاف بودند، خوشحال و اميدوار ساخت و عليه مستكبران بسيج كرد. پيام عدالت، مساوات و برادرى از سوى همه پيامبران، كه تحقق آن مبارزه با صاحبان زر و زور و تزوير را طلب مىكرد، جان تازهاى در كالبد مردم فقير و محروم جوامع دميد. حتّى پيروزىهاى محدود ماركسيسم در دهههاى گذشته نيز با استفاده از همين شيوه در ميان اقشار محروم جامعه بر ضد مستكبران به دست آمد.
دوم- فرهنگ جبر گرايى؛ اين فرهنگ استكبارى است و مستكبران به مردم تلقين مىكنند كه خواست خداست كه شما مطيع و فرمانبردار و ما مسلّط باشيم و نمىتوان با مشيّت الهى مخالفت كرد. مستكبران، با اين ترفند، جلو هرگونه قيام و انقلاب را از سوى مستضعفان مىگيرند؛ چرا كه توده مردم با چنين اعتقادى، قيام عليه وضع موجود را مخالفت با اراده خدا تلقى مىكنند. پس از نهضت امام حسين (ع) و شهادت آن حضرت و ياران باوفايش در كربلا، هنگامى كه اهلبيت امام را به عنوان اسير به كوفه و شام مىبردند، همين شيوه از سوى حاكم كوفه مورد استفاده قرار گرفت. او خطاب به حضرت زينب (س) گفت:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذى قَتَلَكُمْ وَ فَضَحَكُمْ وَ اكْذَبَ احْدُوثَتَكُمْ» «2»
سپاس خداى را كه شما را كشت و رسوا كرد و دروغهايتان را آشكار ساخت.
و پس از شنيدن پاسخى كوبنده از آن بانوى قهرمان، بار ديگر گفت:
«كَيْفَ رَأيْتَ صُنْعَ اللَّهِ بِاخيكَ وَ اهْلِ بَيْتِكَ» «1» برخورد خدا را با برادرت و خاندانت چگونه يافتى؟! او با اين سخنان، كه سپس شبيه آن را به حضرت سجاد (ع) نيز گفت: در پى آن بود كه به اطرافيان و مردم وانمود كند كه خدا چنين اراده كرده و پيروزى ما و شكست امام حسين (ع) بر اساس مشيت و اراده خدا بوده است و نبايد كسى را سرزنش كرد.
اين روش هم از سوى صاحبان قدرت ت استكبار و استضعاف در قرآن 125 1 - پيش از موسى(ع)
ص : 121 رويج مىشود و هم از سوى صاحبان زر تا به محرومان تلقين كنند كه فقرشان مطابق مشيّت خداست و نبايد با آن مخالفت ورزيد. از اين رهگذر، امكان هرگونه اعتراض و طغيانى از سوى محرومان و ستمديدگان عليه چپاولگران منتفى مىشود. امامان (ع) و پيروان آن بزرگواران، در طول تاريخ اسلام با تبليغ فرهنگ ناب قرآنى، انسان را آزاد، مختار و مسؤول شمردهاند و با باطل شمردن جبر توانستهاند قيامهاى مهمّى عليه مستكبران سامان دهند.
ج- مقابله با مفاسد فرهنگ استكبارى فرهنگ استكبارى به لحاظ ماهيت گمراهش، كه بر مادّيت مستقر است، افزون بر آن كه تسلط مستكبران را در صحنه سياسى و اجتماعى به دنبال دارد، مفاسدى ديگر نيز در جامعه به جا مىگذارد. فساد اخلاقى و بى بند و بارى در ميان قشر مرفّه و مترف و مستكبر و سرايت آن به مردم فقير و محروم و مستضعف، ابتلا به مواد مخدّر و مبتلا ساختن جوانان به اين بلاى خانمانسوز، از ره آوردهاى اين فرهنگ است. همچنين، در بعد اقتصادى و معيشتى جامعه نيز پيامدهايى نامطلوب مىگذارد. رواج رشوه- كه معلول روح استكبارى برخى افراد است-، ربا و ناهنجارىهايى از اين قبيل، معلول فرهنگ استكبارى است. جلوگيرى از رواج فساد و ترويج ارزشهاى انسانى و معنويت و تربيت مردم بر اين اساس، مبارزهاى اساسى با مستكبران است.
3- در بُعد اقتصادى هدف نهايى استكبار از سلطه بر مردم، بهرهكشى و استثمار و استفاده از منابع آنهاست و براى وابسته كردن ملتها از راههايى مختلف و پيچيده استفاده مىكند. چنان كه يك شخص ثروتمند و مترف، براى استخدام و حاكميت بر افراد جامعه مىكوشد تا آنان را از نظر مالى و اقتصادى به خود وابسته كند، مستكبران بينالمللى نيز مىكوشند تا ملل فقير و محروم را به خود نيازمند سازند به خصوص آن كه قطع وابستگى اقتصادى، به مراتب دشوارتر از قطع وابستگى سياسى است. بسا كه ملتى خود را از وابستگى سياسى نجات دهد، اما وابستگى اقتصادى بتدريج، بار ديگر او را به كام مستكبران كشاند. انحصارى كردن بازارهاى دنيا به ويژه در كالاها و محصولات اساسى كه مردم در زندگى روزانه بدان نيازمندند، از سوى مستكبران عالم، با همين هدف انجام مىگيرد.
نيازمندى به ديگران، نه تنها عزّت و كرامت انسان را متزلزل مىكند، بلكه در نهايت او را برده ديگران مىسازد. در مبارزه با مستكبران در صحنه اقتصادى، به نظر مىرسد كه دو راهكار مهم در پيش است:
الف- دميدن روح قناعت و بى اعتنايى به ثروتمندان قانع بودن و به مال و ثروت ديگران طمع نداشتن، در مكتب پيامبران، يك «ارزش» است. رسول اكرم (ص) در اين باره مىفرمايد:
«مَنْ عَظَّمَ صاحِبَ الدُّنْيا وَاحَبَّهُ لِطَمَعِ دُنْياهُ سَخِطَ اللَّهُ عَلَيْهِ» «1» كسى كه اهل دنيا را بزرگ دارد و به طمع دنياى او، او را دوست بدارد، خداوند بر او خشم مىگيرد.
نه تنها قناعت به عنوان يك ارزش اخلاقى توصيه شده است، بلكه بى اعتنايى به ثروتمندان و طرد مترفان، از مهمترين وظايف پيامبران شمرده مىشود، به طورى كه خداوند متعال در شب معراج به پيامبرش مىفرمايد: