بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 115

سپاس خداى را كه شما را كشت و رسوا كرد و دروغ‌هايتان را آشكار ساخت.
و پس از شنيدن پاسخى كوبنده از آن بانوى قهرمان، بار ديگر گفت:
«كَيْفَ رَأيْتَ صُنْعَ اللَّهِ بِاخيكَ وَ اهْلِ بَيْتِكَ» «1» برخورد خدا را با برادرت و خاندانت چگونه يافتى؟! او با اين سخنان، كه سپس شبيه آن را به حضرت سجاد (ع) نيز گفت: در پى آن بود كه به اطرافيان و مردم وانمود كند كه خدا چنين اراده كرده و پيروزى ما و شكست امام حسين (ع) بر اساس مشيت و اراده خدا بوده است و نبايد كسى را سرزنش كرد.
اين روش هم از سوى صاحبان قدرت ت استكبار و استضعاف در قرآن 125 1 - پيش از موسى(ع)
ص : 121 رويج مى‌شود و هم از سوى صاحبان زر تا به محرومان تلقين كنند كه فقرشان مطابق مشيّت خداست و نبايد با آن مخالفت ورزيد. از اين رهگذر، امكان هرگونه اعتراض و طغيانى از سوى محرومان و ستمديدگان عليه چپاولگران منتفى مى‌شود. امامان (ع) و پيروان آن بزرگواران، در طول تاريخ اسلام با تبليغ فرهنگ ناب قرآنى، انسان را آزاد، مختار و مسؤول شمرده‌اند و با باطل شمردن جبر توانسته‌اند قيام‌هاى مهمّى عليه مستكبران سامان دهند.
ج- مقابله با مفاسد فرهنگ استكبارى‌ فرهنگ استكبارى به لحاظ ماهيت گمراهش، كه بر مادّيت مستقر است، افزون بر آن كه تسلط مستكبران را در صحنه سياسى و اجتماعى به دنبال دارد، مفاسدى ديگر نيز در جامعه به جا مى‌گذارد. فساد اخلاقى و بى بند و بارى در ميان قشر مرفّه و مترف و مستكبر و سرايت آن به مردم فقير و محروم و مستضعف، ابتلا به مواد مخدّر و مبتلا ساختن جوانان به اين بلاى خانمانسوز، از ره آوردهاى اين فرهنگ است. همچنين، در بعد اقتصادى و معيشتى جامعه نيز پيامدهايى نامطلوب مى‌گذارد. رواج رشوه- كه معلول روح استكبارى برخى افراد است-، ربا و ناهنجارى‌هايى از اين قبيل، معلول فرهنگ استكبارى است. جلوگيرى از رواج فساد و ترويج ارزش‌هاى انسانى و معنويت و تربيت مردم بر اين اساس، مبارزه‌اى اساسى با مستكبران است.



صفحه 116

3- در بُعد اقتصادى‌ هدف نهايى استكبار از سلطه بر مردم، بهره‌كشى و استثمار و استفاده از منابع آن‌هاست و براى وابسته كردن ملت‌ها از راه‌هايى مختلف و پيچيده استفاده مى‌كند. چنان كه يك شخص ثروتمند و مترف، براى استخدام و حاكميت بر افراد جامعه مى‌كوشد تا آنان را از نظر مالى و اقتصادى به خود وابسته كند، مستكبران بين‌المللى نيز مى‌كوشند تا ملل فقير و محروم را به خود نيازمند سازند به خصوص آن كه قطع وابستگى اقتصادى، به مراتب دشوارتر از قطع وابستگى سياسى است. بسا كه ملتى خود را از وابستگى سياسى نجات دهد، اما وابستگى اقتصادى بتدريج، بار ديگر او را به كام مستكبران كشاند. انحصارى كردن بازارهاى دنيا به ويژه در كالاها و محصولات اساسى كه مردم در زندگى روزانه بدان نيازمندند، از سوى مستكبران عالم، با همين هدف انجام مى‌گيرد.
نيازمندى به ديگران، نه تنها عزّت و كرامت انسان را متزلزل مى‌كند، بلكه در نهايت او را برده ديگران مى‌سازد. در مبارزه با مستكبران در صحنه اقتصادى، به نظر مى‌رسد كه دو راهكار مهم در پيش است:
الف- دميدن روح قناعت و بى اعتنايى به ثروتمندان‌ قانع بودن و به مال و ثروت ديگران طمع نداشتن، در مكتب پيامبران، يك «ارزش» است. رسول اكرم (ص) در اين باره مى‌فرمايد:
«مَنْ عَظَّمَ صاحِبَ الدُّنْيا وَاحَبَّهُ لِطَمَعِ دُنْياهُ سَخِطَ اللَّهُ عَلَيْهِ» «1» كسى كه اهل دنيا را بزرگ دارد و به طمع دنياى او، او را دوست بدارد، خداوند بر او خشم مى‌گيرد.
نه تنها قناعت به عنوان يك ارزش اخلاقى توصيه شده است، بلكه بى اعتنايى به ثروتمندان و طرد مترفان، از مهمترين وظايف پيامبران شمرده مى‌شود، به طورى كه خداوند متعال در شب معراج به پيامبرش مى‌فرمايد:



صفحه 117

از ثروتمندان دورى كن و از نشستن با آنان بپرهيز. «1» كلامى نورانى از اميرمؤمنان على (ع) ارزش اين فرهنگ را نشان مى‌دهد:
«ما احْسَنَ تَواضُعَ الْاغْنِياءِ لِلْفُقَراءِ طَلَباً لِما عِنْدَاللَّهِ وَ احْسَنُ مِنْهُ تَيهُ الْفُقَراءِ عَلَى الْاغْنِياءِ اتِّكالًا عَلَى اللَّهِ» «2» چه زيباست تواضع ثروتمندان در برابر فقيران براى پاداشى كه نزد خدا دارند و زيباتر از آن بى اعتنايى فقيران به ثروتمندان است براى اعتماد و تكيه‌اى كه بر خدا دارند.
كسانى كه در اين مكتب تربيت يافته‌اند، عمرى را در فقر و تنگدستى زندگى كرده‌اند و نه تنها دست نياز به سوى احدى دراز نكرده، بلكه حتى به فرصتهاى پيش آمده براى رسيدن به الاف و الوف هم توجهى نداشتند. امام صادق (ع) مى‌فرمايد:
مردى ثروتمند خدمت رسول خدا (ص) رسيد و كنار آن حضرت نشست. اندكى بعد، فقيرى ژنده پوش به مجلس وارد شد و كنار ثروتمند نشست. مرد ثروتمند لباس‌هاى خويش را جمع كرد تا به آن ژنده‌پوش نخورد و كثيف نگردد. رسول خدا (ص) خطاب به او گفت: «آيا ترسيدى كه چيزى از فقر او به تو برسد؟!» ثروتمند گفت: «خير!» حضرت فرمود: «پس چه چيز تو را به اين رفتار وا داشت؟!» مرد گفت: «اى رسول خدا! مرا شيطانى قرين است كه كارهاى زشت را برايم زيبا و كارهاى زيبا را برايم زشت مى‌نمايد [براى جبران اين خطا] نصف مالم را به اين مرد بخشيدم.
رسول خدا (ص) به مرد فقير فرمود: «آيا مى‌پذيرى؟» او گفت: «خير!» ثروتمند پرسيد: «چرا؟!» فقير پاسخ داد: «مى‌ترسم همان حال تو، دامنگير من نيز بشود.» «3» اگر چنين حالتى در افراد جامعه پديد آيد، ديگر هيچ گاه به آنان اجازه فروتنى نزد ظالمان و مستكبران و پذيرفتن استضعاف نمى‌دهد، بلكه آنان را انسان‌هاى آزاده‌اى مى‌گرداند كه براى گسستن تمام قيد و بندها قيام مى‌كنند.
ب- ريشه كن كردن فقر و تنگدستى‌ مستكبران، براى به خدمت گرفتن توده مردم و تحميل سلطه جابرانه خود بر آنان، از


صفحه 118

روش‌هاى مختلفى استفاده مى‌كنند كه از جمله فقير و نيازمند نگاه داشتن آنان است. هنگامى كه مستضعفان در تنگناى اقتصادى قرار گيرند، طبيعى است كه توان مبارزه را از دست خواهند داد و وقت و انديشه آنان به امرار معاش مشغول خواهد شد و ديگر فرصت تفكر درباره وضع موجود و بررسى راه‌هاى مبارزه و اقدام نخواهند داشت. قرآن، از زبان مستكبران منافقى كه خود را در رديف ياران رسول خدا (ص) جاى داده بودند، نقل مى‌فرمايد:
«لا تُنْفِقُوا عَلى‌ مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ حَتّى‌ يَنْفَضُّوا» «1» به ياران و اطرافيان پيامبر انفاق نكنيد تا پراكنده گردند.
بنابراين، يك راه كار مبارزاتى، تأمين اقتصادى و مادّى جامعه و مسلمانان است تا فقر، آنان را مجبور به سر خم كردن نزد مستكبران نكند و از مبارزه، به خود مشغول نگردند.
ج- كوشش براى استقلال اقتصادى‌ اگر ملتى قانع باشد و به آنچه خود دارد، اكتفا كند و در جهت پيشرفت اقتصادى و استقلال اقتصادى گام بردارد، هيچ گاه مستكبران نمى‌توانند آنان را به خضوع در پيشگاه خود وا دارند. در جهان امروز، مستكبران استعمارگر از راه‌هاى زير براى وابسته ساختن ملّت‌ها سود مى‌جويند:
- تك محصولى كردن اقتصاد كشورهاى كوچك؛ - از بين بردن اقتصاد ملّى و سنّتى؛ - تشكيل انحصارات بين‌المللى و قبضه كردن بازارهاى دنيا؛ - تاراج منابع و ذخاير؛ - وام دادن و بدهكار كردن كشورها؛ راه مبارزه با استكبار در اين زمينه، جلوگيرى از سقوط در اين دام هاست و البته، موفقّيت در همه زمينه‌ها و از جمله در اين زمينه، شكيبايى، پشتكار و استقامت مى‌طلبد.



صفحه 119

فصل پنجم: بنى اسرائيل از استضعاف تا استكبار


صفحه 120

بنى اسرائيل از استضعاف تا استكبار زندگانى بنى اسرائيل از داستان‌هاى عبرت‌انگيز قرآن كريم است و بخش‌هاى مختلف آن، در سوره‌هاى گوناگون بيان شده است؛ مردمى كه با لطف و عنايت خدا از ظلم و ستم فرعونيان نجات يافتند و زمينه حاكميت و وراثتشان در سرزمين مصر فراهم شد، امّا خود، روحيه استكبارى پيدا كردند و قومى بد نام و ستمگر گشتند. مهمترين نكته‌اى كه از اين داستان مى‌تواند براى همه ملّت‌ها مايه عبرت باشد آن است كه جهاد و مبارزه با ظلم و ستم و رها شدن از سلطه مستكبران و به وراثت و حاكميت رسيدن كافى نيست، بلكه حفظ و نگهدارى اين نعمت بزرگ الهى، اهميت بيشترى دارد؛ چرا كه در شرايط سخت استضعاف، زمينه انحراف و گردنكشى در برابر حق و حقيقت اندك است، در حالى كه با رسيدن به قدرت و حكومت، زمينه لغزش و آلودگى و استكبار فراهم مى‌شود. از اين رو، در اين مرحله تسليم خدا بودن و بر اساس قسط و عدل عمل كردن و با ايمان باقى ماندن، بسى دشوارتر است. به همين دليل، صاحبان قدرت، به مراقبت و توجه بيشترى نيازمندند.
يوسف صدّيق (ع) شرايط دشوار چاه و زندان را با صبر و بردبارى پشت سر نهاد، اما هنگامى كه به قدرت و حاكميت مصر رسيد، خطاب به خداوند بزرگ عرض كرد:
«رَبِّ قَد اتَيْتَنى‌ مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنى‌ مِنْ تَأْويلِ الْاحاديثِ فاطِرَ السَّمواتِ وَ الْارْضِ انْتَ وَلِيّى‌ فِى الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنى‌ مُسْلِماً وَ الْحِقْنى‌ بِالصَّالِحينَ» «1»


صفحه 121

پروردگارا! تو به من حكومت و سلطنت عطا فرمودى و علم تعبير خواب آموختى. اى خالق آسمان‌ها و زمين! تو ولىّ و سرپرست من در دنيا و آخرتى، مرا مسلمان بميران و به صالحان ملحق فرما.
طبيعى است كه در شرايط دشوار چاه و زندان، انسان به ياد خداست، ولى در مسند قدرت و حكومت است كه زمينه غفلت و اعراض از ياد خدا پيش مى‌آيد. از اين رو، حضرت يوسف (ع) در اوج قدرت به خدا متوسل مى‌شود تا غفلت از ياد خدا و روز قيامت او را دچار لغزش نكند.
تاريخ زندگانى بنى اسرائيل را مى‌توان به چنددوره تقسيم كرد و از گذر بررسى آن، درس‌هايى پر ارزش آموخت. اين دوره‌ها عبارتند از:
1- پيش از موسى (ع)
بنى اسرائيل، فرزندان و نوادگان حضرت يعقوب (ع) بودند. «اسرائيل» نام عبرانى يعقوب (ع) و مركب از دو كلمه «اسرا» به معناى «بنده» يا «برگزيده» و «ايل» به معناى «خدا» است. بنابراين، «اسرائيل» به معناى بنده يا برگزيده خداست. «1» يعقوب (ع) از پيامبران الهى است. او فرزند اسحاق (ع) و نواده ابراهيم بت شكن (ع) است. يعقوب (ع) را دوازده فرزند بود كه يكى از آنان، يوسف (ع)، پيامبر و برگزيده خدا بود و ديگر فرزندان، از مسلمانان و مؤمن بودند.
«اسلام» وصيت و سفارش حضرت ابراهيم (ع) و حضرت يعقوب (ع) به خاندان و فرزندان خود است:
«وَ وَصّى‌ بِها ابْراهيمُ بَنيهِ وَ يَعْقُوبُ يا بَنِىَّ انَّ اللَّهَ اصْطَفى‌ لَكُمُ الدِّينَ فَلا تَمُوتُنَّ الَّا وَ انْتُمْ مُسْلِمُونَ* امْ كُنْتُمْ شُهَداءَ اذْ حَضَرَ يَعْقُوبَ الْمَوْتُ اذْ قالَ لِبَنيهِ ما تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدى‌ قالُوا نَعْبُدُ الهَكَ وَ الهَ ابائِكَ ابْراهيمَ وَ اسْماعيلَ وَ اسْحاقَ الهاً واحِداً وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ» «2»


صفحه 122

و ابراهيم و يعقوب [در واپسين لحظه‌هاى عمر] فرزندان خود را به آيين اسلام وصيت كردند كه: «اى فرزندانم! خداوند، اين آيين پاك را براى شما برگزيده است و جز به آيين اسلام از دنيا نرويد.» آيا هنگامى كه مرگ يعقوب رسيد، شما حاضر بوديد در آن هنگام كه به فرزندان خود گفت: «پس از من چه چيز را مى‌پرستيد؟» گفتند:
«خداى تو و خداى پدرانت ابراهيم و اسماعيل و اسحاق؛ خداى يكتا را و ما در برابر او تسليم هستيم.» گر چه فرزندان يعقوب (ع) مانند بسيارى از مسلمانان در زندگى خود مرتكب گناه، خطا و اشتباهاتى شدند واز جمله، در حق برادر و پدرشان ظلم كردند، ولى هيچ گاه منكر خدا نشدند و كفر نورزيدند. آنان به پدرشان محبت داشتند و مى‌خواستند همه عشق و علاقه پدر را نصيب خود گردانند و در اين راه، يوسف (ع) را مانع مى‌ديدند و تصميم گرفتند با از ميان برداشتن او، قلب پدر را از محبت او خالى كنند و خود جايگزين يوسف شوند.
سخن آنان هنگام اجراى نقشه خويش عليه يوسف (ع) اين بود:
«اقْتُلُوا يُوسُفَ اوِ اطْرَحوُهُ ارْضاً يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ ابيكُمْ وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحينَ» «1» يوسف را بكشيد يا او را به سرزمين دور دستى بيفكنيد تا توجه پدر تنها به شما باشد و بعد از آن [از گناه خود توبه مى‌كنيد و] مردمى صالح خواهيد بود.
سرانجام كه دريافتند اراده خدا بر اراده آنان غالب است، از برادر و پدر عذر خواستند و از پدر خواهش كردند براى آنان از درگاه خدا طلب بخشايش كند.
يعقوب (ع) و فرزندانش در فلسطين زندگى مى‌كردند و به دليل خشكسالى شديدى كه پيش آمد، به مصر هجرت كردند. تفصيل ماجرا در سوره يوسف (ع) آمده است.
فرزندان يعقوب (ع) كه براى تجارت و تهيه آذوقه به مصر مى‌رفتند، با برادرشان يوسف (ع) برخوردند كه در آن زمان خزانه دارى مصر را بر عهده داشت و به تقاضاى او، همگى به مصر مهاجرت كردند و در آن جا ساكن شدند. بنا بر آنچه در تاريخ آمده است،