فصل پنجم: بنى اسرائيل از استضعاف تا استكبار
بنى اسرائيل از استضعاف تا استكبار زندگانى بنى اسرائيل از داستانهاى عبرتانگيز قرآن كريم است و بخشهاى مختلف آن، در سورههاى گوناگون بيان شده است؛ مردمى كه با لطف و عنايت خدا از ظلم و ستم فرعونيان نجات يافتند و زمينه حاكميت و وراثتشان در سرزمين مصر فراهم شد، امّا خود، روحيه استكبارى پيدا كردند و قومى بد نام و ستمگر گشتند. مهمترين نكتهاى كه از اين داستان مىتواند براى همه ملّتها مايه عبرت باشد آن است كه جهاد و مبارزه با ظلم و ستم و رها شدن از سلطه مستكبران و به وراثت و حاكميت رسيدن كافى نيست، بلكه حفظ و نگهدارى اين نعمت بزرگ الهى، اهميت بيشترى دارد؛ چرا كه در شرايط سخت استضعاف، زمينه انحراف و گردنكشى در برابر حق و حقيقت اندك است، در حالى كه با رسيدن به قدرت و حكومت، زمينه لغزش و آلودگى و استكبار فراهم مىشود. از اين رو، در اين مرحله تسليم خدا بودن و بر اساس قسط و عدل عمل كردن و با ايمان باقى ماندن، بسى دشوارتر است. به همين دليل، صاحبان قدرت، به مراقبت و توجه بيشترى نيازمندند.
يوسف صدّيق (ع) شرايط دشوار چاه و زندان را با صبر و بردبارى پشت سر نهاد، اما هنگامى كه به قدرت و حاكميت مصر رسيد، خطاب به خداوند بزرگ عرض كرد:
«رَبِّ قَد اتَيْتَنى مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنى مِنْ تَأْويلِ الْاحاديثِ فاطِرَ السَّمواتِ وَ الْارْضِ انْتَ وَلِيّى فِى الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنى مُسْلِماً وَ الْحِقْنى بِالصَّالِحينَ» «1»
پروردگارا! تو به من حكومت و سلطنت عطا فرمودى و علم تعبير خواب آموختى. اى خالق آسمانها و زمين! تو ولىّ و سرپرست من در دنيا و آخرتى، مرا مسلمان بميران و به صالحان ملحق فرما.
طبيعى است كه در شرايط دشوار چاه و زندان، انسان به ياد خداست، ولى در مسند قدرت و حكومت است كه زمينه غفلت و اعراض از ياد خدا پيش مىآيد. از اين رو، حضرت يوسف (ع) در اوج قدرت به خدا متوسل مىشود تا غفلت از ياد خدا و روز قيامت او را دچار لغزش نكند.
تاريخ زندگانى بنى اسرائيل را مىتوان به چنددوره تقسيم كرد و از گذر بررسى آن، درسهايى پر ارزش آموخت. اين دورهها عبارتند از:
1- پيش از موسى (ع)
بنى اسرائيل، فرزندان و نوادگان حضرت يعقوب (ع) بودند. «اسرائيل» نام عبرانى يعقوب (ع) و مركب از دو كلمه «اسرا» به معناى «بنده» يا «برگزيده» و «ايل» به معناى «خدا» است. بنابراين، «اسرائيل» به معناى بنده يا برگزيده خداست. «1» يعقوب (ع) از پيامبران الهى است. او فرزند اسحاق (ع) و نواده ابراهيم بت شكن (ع) است. يعقوب (ع) را دوازده فرزند بود كه يكى از آنان، يوسف (ع)، پيامبر و برگزيده خدا بود و ديگر فرزندان، از مسلمانان و مؤمن بودند.
«اسلام» وصيت و سفارش حضرت ابراهيم (ع) و حضرت يعقوب (ع) به خاندان و فرزندان خود است:
«وَ وَصّى بِها ابْراهيمُ بَنيهِ وَ يَعْقُوبُ يا بَنِىَّ انَّ اللَّهَ اصْطَفى لَكُمُ الدِّينَ فَلا تَمُوتُنَّ الَّا وَ انْتُمْ مُسْلِمُونَ* امْ كُنْتُمْ شُهَداءَ اذْ حَضَرَ يَعْقُوبَ الْمَوْتُ اذْ قالَ لِبَنيهِ ما تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدى قالُوا نَعْبُدُ الهَكَ وَ الهَ ابائِكَ ابْراهيمَ وَ اسْماعيلَ وَ اسْحاقَ الهاً واحِداً وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ» «2»
و ابراهيم و يعقوب [در واپسين لحظههاى عمر] فرزندان خود را به آيين اسلام وصيت كردند كه: «اى فرزندانم! خداوند، اين آيين پاك را براى شما برگزيده است و جز به آيين اسلام از دنيا نرويد.» آيا هنگامى كه مرگ يعقوب رسيد، شما حاضر بوديد در آن هنگام كه به فرزندان خود گفت: «پس از من چه چيز را مىپرستيد؟» گفتند:
«خداى تو و خداى پدرانت ابراهيم و اسماعيل و اسحاق؛ خداى يكتا را و ما در برابر او تسليم هستيم.» گر چه فرزندان يعقوب (ع) مانند بسيارى از مسلمانان در زندگى خود مرتكب گناه، خطا و اشتباهاتى شدند واز جمله، در حق برادر و پدرشان ظلم كردند، ولى هيچ گاه منكر خدا نشدند و كفر نورزيدند. آنان به پدرشان محبت داشتند و مىخواستند همه عشق و علاقه پدر را نصيب خود گردانند و در اين راه، يوسف (ع) را مانع مىديدند و تصميم گرفتند با از ميان برداشتن او، قلب پدر را از محبت او خالى كنند و خود جايگزين يوسف شوند.
سخن آنان هنگام اجراى نقشه خويش عليه يوسف (ع) اين بود:
«اقْتُلُوا يُوسُفَ اوِ اطْرَحوُهُ ارْضاً يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ ابيكُمْ وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحينَ» «1» يوسف را بكشيد يا او را به سرزمين دور دستى بيفكنيد تا توجه پدر تنها به شما باشد و بعد از آن [از گناه خود توبه مىكنيد و] مردمى صالح خواهيد بود.
سرانجام كه دريافتند اراده خدا بر اراده آنان غالب است، از برادر و پدر عذر خواستند و از پدر خواهش كردند براى آنان از درگاه خدا طلب بخشايش كند.
يعقوب (ع) و فرزندانش در فلسطين زندگى مىكردند و به دليل خشكسالى شديدى كه پيش آمد، به مصر هجرت كردند. تفصيل ماجرا در سوره يوسف (ع) آمده است.
فرزندان يعقوب (ع) كه براى تجارت و تهيه آذوقه به مصر مىرفتند، با برادرشان يوسف (ع) برخوردند كه در آن زمان خزانه دارى مصر را بر عهده داشت و به تقاضاى او، همگى به مصر مهاجرت كردند و در آن جا ساكن شدند. بنا بر آنچه در تاريخ آمده است،
در آن زمان، هكوسها در مصر حكومت مىكردند. آنان از آسيا به مصر مهاجرت كرده بودند و بعد از متلاشى شدن خاندان سيزدهم فراعنه، بر مصر حاكم شده بودند و از حدود سال 2098 تا سال 1587 قبل از ميلاد در مصر حكومت داشتند. چنان كه از آيات قرآن نيز برمىآيد، پادشاهان و حاكمان آن دوره مصر با اين كه مشرك بودند، رنگ و بويى از مردمدارى و عدالت داشتند و بنىاسرائيلِ خدا پرست در حكومت آنان به آسايش و امنيت زندگى مىكردند. اين وضع ادامه داشت تا اين كه حكومت هكوسها منقرض شد و خاندان هجدهم فراعنه حاكم گشتند. با حاكم شدن فراعنه، وضع بنىاسرائيل دگرگون شد و به چند دليل از جانب حكومت فرعونى مورد ظلم و ستم قرار گرفتند. از آن جمله است:
1- آنان را مصرى اصيل نمىدانستند. بلكه خارجيانى به حساب مىآوردند كه در آن جامعه جاى پا باز كرده و ماندگار شده بودند.
2- بنى اسرائيل با هكوسها رابطه حسنه داشتند و تقريباً از حاميان آنان بودند.
3- بنى اسرائيل به دليل حفظ اعتقادات و آداب و رسوم خود، به صورت يك جامعه بسته در درون جامعه بزرگ مصر به سر مىبردند و اين نسبت به آنان سوءظن ايجاد مىكرد.
بنى اسرائيل با وجود فشار شديد فرعونيان، بر آداب و عقايد و رسوم آبا و اجدادى خويش پاى مىفشردند و حتى نسبت به خالص ماندن نژاد خويش تعصب مىورزيدند و حاضر نمىشدند فرهنگ و قوميت خود را رها كنند و تسليم فرهنگ جاهلى و مشركانه فرعونى گردند. مقاومت و سرسختى آنان نيز بر قهر و غضب فرعونيان مىافزود و احساسات كينه توزانه آنان را مىشورانيد تا بيشتر سختگيرى كنند.
فراعنه مصر مردم را به پرستش خدايان و ارباب انواع دعوت مىكردند و خود را در زمره خدايان بر مىشمردند و بلكه فرعون زمان موسى (ع) خود را «برترين رب» «1» معرفى مىكرد؛ چنان كه قرآن كريم از او حكايت فرموده است:
«انَا رَبُّكُمُ الْاعْلى» «2»
من پروردگار برتر شمايم.
«ما عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ الهٍ غَيْرى» «1» جز خودم، براى شما خدايى نمىشناسم.
بنى اسرائيل در برابر اين عقايد باطل، مقاومت مىكرد و از پذيرفتن آن ابا مىورزيد و بر عقايد توحيدى خود پاى مىفشرد و اين بر فراعنه بسيار سخت بود. مقام معظم رهبرى درباره مقاومت بنى اسرائيل مىفرمايد:
بنى اسرائيل برجستهترين بندگان خدا و نژاد برگزيده الهى بودند- در آن دوران- و اين هم آسان به دست نيامده بود، اينها سالهاى متمادى در زير فشار حكومت فرعونى مبارزه كرده بودند، واقعاً مبارزه كرده بودند، ايستادگى كرده بودند، اينها با وجود حكومت عظيم فرعونى در مصر- كه معلوم است حكومت فرعونى، ميدانيد كه يك حكومت فوق العادهاى بوده كه نشان و آثار حكومت فرعونى حالا دارد در تاريخ نشان داده مىشود- در زير فشار آن حكومتى كه هم متمدّن بود هم قهّار بود هم ظالم بود هم بسيار در اداره امور كشور موفق بود، در زير فشار آن حكومت عادات خودشان را عوض نكردند چه برسد دين خودشان. دينشان را حفظ كردند، عاداتشان را حفظ كردند، سنتهايشان را حفظ كردند، نژاد خويش را حفظ كردند، نژاد را حفظ كردند و من احتمال مىدهم اينكه فرعون گفت: «يُذَبِّحُونَ ابْناءَهُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِساءَهُمْ»: مردهاشان را ذبح كنند و زنانشان را زنده نگه دارند نمىگويد آنها را رها كنند «يذرون نساءهم» ولشان كنند، نه، زنده نگه دارند «يستحيون نساءهم» براى اين بوده كه اين نژاد را به هم بزند و از بين ببرد، نگذارد اين استقامت نژادى باقى بماند، نژاد را خراب كند. مقصودش اين بوده بسپرد زنهاى اينها را دست سربازها و نوكرها و اينها كه اصلًا اين نژاد باقى نماند، بيچاره شده بود و الّا در قضيّه حضرت موسى (ع) اگر دنبال حضرت موسى (ع) بود كافى بود بچهها را بكشد مردها را [لازم نبود] بكشد بعد هم نگه داشتن زنها خصوصيتى نداشت كه رويش تكيه بكند.
اين «يَسْتَحْيُونَ نِساءَهُمْ» كه بخصوص ابقاء زنان، حفظ زنان و نگه داشتن زنان البته نه براى دائم، براى يك مدتى، براى يك نسلى يا براى كمتر از نسلى، براى اين بود كه نسل را خراب كند، مىديد اين نسل ايستا، مقتدر و قوى است، مىبينيد بنى اسرائيل اينها بودند، يك نژاد برگزيده، يك نژاد مبارز، يك نژاد طاقت آورده، صبر كرده و در مصائب در طول چند قرن. گمانم- حالا البته يادم نيست- چهار صد سال سلطه فرعونى بر اينها بوده است كه اينها را از مركز خودشان كه همان منطقه بيت المقدس است آورده بودند اينجا يا خودشان آمده بودند، از زمان حضرت يوسف آمده بودند و همان طور مانده بودند آنجا. حكومت، حكومت كفر بود، اينها عناصر مؤمن بودند. در آن حكومت آن دين يعقوبى و اسحاقى را حفظ كرده بودند، آن روش خودشان را و آن سخن خودشان را [حفظ كرده بودند.] «1» قرآن وضع اسفناك بنى اسرائيل در آن دوران را چنين بيان مىفرمايد:
«وَ انَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِىالْارْضِ وَ جَعَلَ اهْلَها شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ ابْنائَهُمْ وَ يَسْتَحْيى نِسائَهُمْ انَّهُ كانَ مِنَ الْمُفْسِدينَ» «2» فرعون در زمين سر برافراشت، و مردمش را طبقه طبقه ساخت؛ طبقهاى از آنان را زبون مىداشت پسرانشان را سر مىبريد و زنانشان را [براى بهرهكشى] زنده بر جاى مىگذاشت كه او از فسادكاران بود.
در چنين شرايط خفقان آورى كه كسى جسارت و توان مقابله نداشت و همگان در خوارى و مظلوميت به سر مىبردند، موسى بن عمران (ع) به دنيا آمد. خداى سبحان محبت او را در دل زن مراقب قبطى نهاد و مانع گزارش او به دربار فرعون شد. درحالى كه ترس و هراس تمام وجود مادر و خاندان او را فرا گرفته بود، به امر الهى، موسى (ع) را در صندوقى نهاده، به دري استكبار و استضعاف در قرآن 135 ج - پيمان شكنى ص : 135 ا افكندند. اراده خدا بر رشد او در دربار فرعون، تحقق يافت و موسى (ع) در خانه فرعون رشد كرد و به سن جوانى رسيد. روزى موسى (ع) شاهد درگيرى مظلومى از بنى اسرائيل با ظالمى از آل فرعون بود و به يارى مظلوم شتافت و با
مشتى محكم ظالم را كشت و بدين سبب تحت تعقيب قرار گرفت و به ناچار از ترس مأموران حكومتى، از مصر خارج شد. «1» بنى اسرائيل به دليل وعدهاى كه از پيامبران پيش شنيده بودند، در انتظار ظهور پيامبرى بودند كه به داد آنان خواهد رسيد و از شر فرعونيان نجاتشان خواهد داد. آنان مجبور بودند كارهاى پست و دشوار انجام دهند و هرگونه ظلم و شكنجهاى را تحمل كنند و فريادرسى در مصر نداشتند.
2- بعثت موسى (ع) و حاكميت بنى اسرائيل حضرت موسى (ع) از مصر به مدين سفر كرد و سالها در خانه حضرت شعيب (ع) به سر بُرد. سرانجام، در راه بازگشت، به مقام نبوت رسيد و مأموريت يافت كه ضمن مبارزه با فرعون، بنى اسرائيل را از ظلم و ستم او برهاند. قرآن در اين باره مىفرمايد:
«وَ لَقَدْ ارْسَلْنا مُوسى بِاياتِنا انْ اخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ الظُّلُماتِ الَى النُّورِ وَ ذَكِّرْهُمْ بِايَّامِ اللَّهِ انَّ فى ذِلكَ لَآياتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ» «2» در حقيقت، موسى را با آيات خود فرستاديم [و به او فرموديم] كه قوم خود را از تاريكىها به سوى روشنايى بيرون آور و روزهاى خدا را به يادشان آور كه بى گمان، در اين [يادآورى] براى هر شكيباى سپاسگزارى عبرت هاست.
موسى (ع) و برادرش به پشت گرمى نويد الهى روانه دربار فرعون شدند تا آزادى بنى اسرائيل را از او بخواهند. خداى بزرگ، آنان را چنين وعده داده بود:
«نَجْعَلْ لَكُما سُلْطاناً فَلا يَصِلُونَ الَيْكُما بِاياتِنا انْتُما وَ مِنْ اتَّبَعَكُمَا الْغالِبُونَ» «3» براى شما، هر دو، تسلطى قرار خواهيم داد كه؛ [با وجود] آيات ما، به شما دست نخواهند يافت. شما و هر كس شما را پيروى كند، چيره خواهيد بود.
خداوند، بارها براى تنبيه فرعونيان و آزاد كردن بنى اسرائيل از دست آنان، بلاهاى