به يهود به صورت انسان خلق شدهاند. اگر فردى بر غير يهودى كوچكترين ترحمى روا دارد، از عدالت خارج است. غش و خدعه كردن با غير يهودى بى مانع است.
دزدى از يهودى حرام و از غير يهودى جايز است. هرگاه يهودى و اجنبى شكايت داشته باشند، بايد حق را به جانب يهودى داد اگر چه بر باطل باشد. ربودن اموال ديگران به وسيله ربا مانعى ندارد؛ زيرا خداوند يهودى را به ربا گرفتن از غير يهودى امر مىفرمايد. غير يهودى را هر چند صالح و پرهيزكار باشد، بايد كشت. حرام است غير يهودى را نجات دهيد حتى اگر در چاهى بيفتد بايد فورا سنگى بر در آن گذاشت.
اگر يكى از اجانب را بكشيم مانند اين است كه در راه خدا قربانى كردهايم. اگر غير يهودى را در دريا غريق يافتى- نبايد نجاتش دهى. تعدّى كردن به ناموس غير يهودى مانعى ندارد؛ زيرا كفار مثل حيوانات هستند و حيوانات را زناشويى نيست.
قسم دروغ خوردن جايز است، خصوصاً در معاملات با غير يهود. ما بايد دختران زيباى خود را به پادشاهان، وزرا و شخصيتهاى برجسته تزويج كنيم تا به وسيله آنان بر حكومتهاى جهان تسلط يابيم. «1» قرآن كريم، توهّمات و اعتقادات باطل يهود را چنين بازگو مىفرمايد:
«قَالَتِ الْيَهُودُ وَ النَّصارى نَحْنُ ابْناؤُاللَّهِ وَ احِبَّاؤُهُ» «2» يهود و نصارا گفتند: «ما فرزندان خدا و دوستان اوييم.» «قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ الَّا ايَّاماً مَعْدُوداتٍ وَ غَرَّهُمْ فى دينِهِمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ» «3» و يهوديان گفتند: «آتش دوزخ به ما نمىرسد، مگر چند روزى [و كيفر ما به دليل امتيازى كه بر ديگر اقوام داريم، بسيار محدود است].» و اين افترا، آنان را در دينشان مغرور ساخت.
«قالُوا لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ الَّا مَنْ كانَ هُوداً اوْ نَصارى تِلْكَ امانِيُّهُمْ» «4»
گفتند: «داخل بهشت نمىشود، مگر كسى كه يهودى يا نصرانى است.» اين آمال و اوهام آنان است.
«مِنْهُمْ مَنْ انْ تَأْمَنْهُ بِدينارٍ لايُؤَدِّهِ الَيْكَ الَّا ما دُمْتَ عَلَيْهِ قائِماً ذلِكَ بِانَّهُمْ قالُوا لَيْسَ عَلَيْنا فِى الْامِيّينَ سَبيلٌ» «1» برخى از اهل كتاب [: يهوديان] را اگر يك دينار امانت دهى، آن را به توباز نمىگرداند مگر اين كه [براى گرفتن آن] پيوسته بالاى سرش بايستى و اين بدان سبب است كه گويند: «ما، در برابر امّيّين [: غير يهوديان] مسؤول نيستيم.» 4- نمودهاى استكبارى توهّمات باطل بنى اسرائيل، از همان هنگام نجات يافتن، آنان را به بيراهه كشانيد و به كارهايى واداشت كه نشانگر روحيه استكبارى و خودبرتربينى آنان بود. اينك، به مواردى از كژروىها و تجاوزگرىهاى بنى اسرائيل، كه از آيات قرآن استفاده مىشود، مىپردازيم.
الف- شرك و بت پرستى بنى اسرائيل، به محض عبور از رود نيل، از موسى درخواست خدايى اختصاصى، محسوس و ملموس كردند. قرآن كريم از ماجرا چنين سخن مىگويد:
«وَ جاوَزْنا بِبَنى اسْرائيلَ الْبَحْرَ فَاتَوْا عَلى قَوْمٍ يَعْكُفُونَ عَلى اصْنامٍ لَهُمْ قالُوا يا مُوسى اجْعَلْ لَنا الهاً كَما لَهُم آلِهَةٌ قالَ انَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ» «2» و بنى اسرائيل را از دريا به ساحل رسانديم. پس، به قومى كه به پرستش بتان خود مشغول بودند، برخوردند [و به آيين بت پرستى مايل شدند] و گفتند: «اى موسى! براى ما خدايى چون خدايانى كه اين بت پرستان دارند، مقررّ كن.» موسى در پاسخ گفت: «شما مردمى سخت نادانيد.»
در اين ماجرا، دو موضوع شايسته دقّت است: يكى تقاضاى خداى محسوس و ديدنى؛ و علّت آن چنان كه علّامه طباطبائى گفته است اين بوده كه گر چه بنىاسرائيل تا آن زمان بر دين توحيدى جدّ خود، ابراهيم (ع) بودند، ولى به واقع، مردمى مادّى و حسّى بودند و جز به شىء محسوس و مادّى اعتقادى اصيل نداشتند. از طرف ديگر، مدتها همجوارى با قبطيان بت پرست در آنان بى تأثير نبود؛ «1» از اين رو، تقاضاى خداى ديدنى و محسوس كردند. موضوع دوم، تقاضاى خداى اختصاصى است. آنان به دليل ويژگى خودبينى و استكبارى كه يافته بودند، خود را از ديگر مردم جدا مىدانستند و خدايى اختصاصى مىخواستند و از اين رو، به حضرت موسى (ع) گفتند: «اجْعَلْ لَنا الهًا كَما لَهُمْ آلِهَةٌ». حضرت موسى (ع) به سخن آنان پاسخ گفت و عمل بتپرستان را باطل شمرد و فرمود:
«اغَيْرَ اللَّهِ ابْغيكُمْ الهاً وَ هُوَ فَضَّلَكُمْ عَلَى الْعالَمينَ» «2» آيا جز خدا را براى شما به خدايى بپذيرم و حال آن كه او شما را بر جهانيان برترى داد؟! ولى متأسفانه اين گرايشهاى زيانبار همچنان در يهود باقى ماند و چندى بعد ظهور كرد؛ هنگامى كه حضرت موسى (ع) براى سى روز به ميقات «طور» رفت و بر زمان ميقات ده روز اضافه شد؛ پس از پايان يافتن سى روز و نيامدن حضرت موسى (ع) منحرفان از فرصت استفاده كردند و به سردمدارى سامرى، بر خليفه موسى شوريدند و با ساختن گوساله، مردم را به گوساله پرستى كشانيدند؛ گوسالهاى كه نه مىديد و نه مىشنيد و نه مىتوانست دردى از دردهاى آنان را دوا كند. «3» ب- بهانه جويى يكى ديگر از نمودهاى استكبارى بنى اسرائيل، بهانه تراشىهاى مختلف آنان در
مقابل پيامبر است. بنى اسرائيل، پس از عبور از نيل، به موسى (ع) اعتراض كردند كه ما را از خانه هايمان خارج كرده و در اين بيابان بى آب و غذا در برابر گرماى آفتاب آوردهاى.
در اين مرحله شيره درختان و نيز گوشت نوعى پرنده به عنوان غذا و نيز سايه بانى از ابر براى جلوگيرى از حرارت خورشيد و عمود نورى از آسمان براى روشن كردن اطرافشان در تاريكى شب فراهم گرديد.
پس از مدّتى كه بهانه تشنگى را مطرح كردند، به امر خداى سبحان دوازده چشمه از سنگى جوشيدن گرفت و دوازده قبيله بنى اسرائيل از آن سيراب شدند. برخى مفسّران جوشيدن دوازده چشمه و نيز باز شدن دوازده راه در نيل براى عبور آنان را دليل بر اختلاف و ناسازگارى اين دوازده تيره بنى اسرائيل دانستهاند كه همواره با يكديگر عناد و اختلاف داشتهاند.
پس از مدتى، كفران نعمت كردند و بهانهاى ديگر گرفتند كه ما از خوردن يك نوع غذا خسته شدهايم و خيار و عدس و سير و ... مىخواهيم. خداوند، «من و سلوى» را، كه غذاى بهترى بود و بىزحمت فراهم مىشد، قطع كرد و آنان مجبور شدند براى تهيّه غذا به كشت و كار بپردازند و گياهان و حبوباتى كه مايل بودند، از زمين برداشت كنند.
نمونه ديگر از بهانه جويى آنان در ماجراى ذبح گاو بود. هنگامى كه فردى از بنىاسرائيل كشته شد و نتوانستند قاتل او را بيابند و به موسى مراجعه كردند، خداى سبحان امر كرد كه گاوى بكشند و قسمتى از آن را به مرده بزنند تا زنده شده و قاتلش را معرفى كند. به موسى (ع) گفتند: «آيا ما را مسخره مىكنى؟!» «1» پس از مدتى از ويژگىهاى گاو مورد نظر پرسيدند و آنقدر استفسار كردند كه كار بر آنان مشكل شد. «2» گروهى از علما با استناد به رواياتى از امامان (ع) معتقدند كه اگر در همان ابتدا گاوى را ذبح مىكردند، تكليف از آنان ساقط مىشد، ولى با پرسشهاى فراوان از ويژگىهاى گاو، يافتن حيوانى با آن ويژگىها، كار را دشوارتر كرد. «3»
سرّ اين كه دستور ذبح گاو به آنان داده شد، آن بود كه گاو و گوساله- از زمان زندگى آنان در مصر و مشاهده گاوپرستى گروهى از مصريان- در ذهنشان قداستى يافته بود و سامرى نيز از همين راه براى فريب استفاده كرد و خداوند مىخواست كه اين قداست از قلبشان خارج شود.
خداى سبحان پس از نقل ماجرا، درباره آنان مىفرمايد:
«فَذَبَحُوها وَ ما كادُوا يَفْعَلُونَ» «1» پس گاو را سر بريدند، و چيزى نمانده بود كه انجام ندهند.
ج- پيمان شكنى بنى اسرائيل آنقدر در برابر پيامبرشان، پيمان شكستند كه پيمان شكنى سيره و عادت آنان شد، به گونهاى كه وقتى خداوند متعال تورات را به عنوان برنامه زندگى نازل فرمود تا از حلال و حرام آگاه گردند، از پذيرفتن آن سرباز زدند و خداى سبحان با قرار دادن بخشى از كوه در بالاى سرشان، آنان را تهديد كرد. به ناچار سر به سجده نهاده، عذرخواهى كردند. اما ديرى نپاييد كه با رفع عذاب، پيمان خود را فراموش كردند. «2» نمونه بارزى از اين خصلت را در ماجراى «ممنوعيت صيد در روز شنبه» مشاهدهمىكنيم:
با آن كه حضرت موسى استكبار و استضعاف در قرآن 148 3 - مواسات و تعديل ثروتها ص : 146 (ع) آنان را از صيد ماهى در روزهاى شنبه باز مىداشت و آنان را موظف كرده بود كه در اين روز به امور دينى و عبادى خود بپردازند، امّا به خيال خام خود به فكر فريب خدا و موسى (ع) افتادند. تورهاى ماهيگيرى را در روز جمعه در نهر مىگشودند و شب يكشنبه آنها را بر مىچيدند و ماهيانى كه در آنها افتاده بود، صيد مىكردند. «3»
د- پيامبر كشى ويژگى استكبارى و دلخوشى به اوهام، تخيّلات و آرزوها، بنى اسرائيل را به مقابله با پيامبران و حق گويان كشانيد. از آن جا كه پيامبران با استكبارشان به مبارزه برخاستند و خوش خيالىهاى آنان را باطل شمردند و اين موافق طبع آنان نبود، به تكذيب و كشتن پيامبران اقدام كردند:
«افَكُلَّما جاءَكُم رَسُولٌ بِما لا تَهْوى انْفُسُكُمْ اسْتَكْبَرْتُمْ فَفَريقاً كَذَّبْتُمْ وَ فَريقاً تَقْتُلُونَ» پس چرا هرگاه پيامبرى [براى هدايت شما] چيزى را كه خوشايند شما نبود، برايتان مىآورد، كبر مىورزيديد و گروهى را دروغگو مىخوانديد و گروهى را مىكشتيد.
ه- تحريف و كتمان تحريف و كتمان آيات حق، نمود ديگر روحيه استكبارى يهوديان است. آگاهان و عالمان اين قوم از طرفى به كتمان حقايق مىپرداختند و از طرف ديگر دست به تحريف مىزدند. آياتى از كتاب حق را از دسترس عموم خارج مىكردند و آيات ديگر را تغيير مىدادند تا قدرت و شوكتشان را حفظ كنند.
همين يهوديانى كه براى يافتن آخرين پيامبر، از سرزمين خود به حجاز هجرت كردند، چون آن حضرت را از عرب يافتند و ديدند كه مشركان مدينه در ايمان آوردن به او گوى سبقت را ربودهاند و با ايمان آوردن به پيامبر بايد فضيلتهاى توّهمى را به دور بريزند و با عربهاى بيابانىِ پا برهنه مسلمان برابر نشينند، نتوانستند بر خيره سرى و خود بزرگ بينى خويش غلبه كنند و اسلام را نپذيرفتند و آيات تورات را كه مؤيّد قرآن و اسلام بود، تحريف يا كتمان كردند.
حسد ناشى از استكبار و خود بزرگ بينى چنان بر آنان چيره شد كه حاضر شدند اعلام كنند شرك و بت پرستى از ايمان و دين مسلمانان برتر است «1» و همين حسد و تكبر
آنان را به مقابله با حق و حق جويان و حق گويان كشانيد به گونهاى كه در دشمنى با مسلمانان گوى سبقت را ربودند. قرآن كريم در اين باره مىفرمايد:
يهود را سر سختترين دشمن مسلمانان و نصارا را نزديكترين گروهها از حيث دوستى به مسلمانان خواهى يافت.
سپس، درباره علت محبّت نصارا به مسلمانان مىفرمايد:
به دليل آن كه در ميان آنان عالمان و راهبان تارك دنيا بسيار هست و آنان استكبار نمىورزند. «1» از اين مقايسه يهود و نصارا آشكار مىشود كه علّت عداوت و سرسختى يهود نسبت به مسلمان عبارت است از:
1- نبودن عالمان راستين در يهود (عالمان آگاه و روشن ضمير)؛ 2- نبودن زاهدان تارك دنيا؛ 3- خوى استكبارى آنان.
SSS137,139