«فَقالَ الْمَلَا الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ ... وَ ما نَريكَ اتَّبَعَكَ الَّا الَّذينَ هُمْ اراذِلُنا بادِىَ الرَّأْىِ ...» «1» سران كافر قوم نوح گفتند: «... و جز [گروهى از] فرومايگان ما، آن هم نسنجيده، نمىبينيم كسى تو را پيروى كرده باشد ...» استكبار و استضعاف در قرآن 44 تقابل استضعاف و استكبار ص : 44 «قالُوا أَنُؤْمِنُ لَكَ وَ اتَّبَعَكَ الْارْذَلُونَ» «2» قوم نوح از كبر و خودپرستى پاسخ دادند: «ما چگونه به تو ايمان آوريم، در صورتى كه پيروانت معدودى مردم خوار و فرومايهاند؟!».
«اراذل» جمع «ارذُل» و آن جمع «رذل» به معناى «حقير و پست» است. «3» راغب در مفردات در بيان معناى آن مىگويد:
«المرغوب عنه لرداءته» «4» آن كه به دليل پستى و بى ارزشى، مورد بى اعتنايى است.
در ديدگاه ملأ، همه ارزشها در مال، قدرت و ثروت خلاصه مىشود و آنان كه از اين ملاك بهرهاى ندارند، بى ارزش و از اراذل شمرده مىشوند و به تعبير امين الاسلام طبرسى سخن آنان اين بود كه:
اعيان و اشراف به تو ايمان نياورده و افراد پستى كه مال و مقام ندارند، دور تو را گرفتهاند. «5» و به تعبير علّامه طباطبائى آنان با اين جمله در پى انكار رسالت حضرت نوح (ع) بودند و مىخواستند بفهمانند كه اگر سخن تو حق مىبود، بزرگان قوم، ثروتمندان و قدرتمندان از تو پيروى مىكردند و چون فقيران و محرومان به تو نزديك شدهاند، پس
مرام تو فايدهاى ندارد. «1» از مقايسه آيه سوره اعراف، درباره اصحاب حضرت صالح (ع) با آيه سوره هود (ع) درباره اصحاب حضرت نوح (ع) به نكته ديگرى نيز مىتوان دست يافت و آن اين كه بيشتر ايمان آورندگان به مكتب انبيا، از طبقه مقابل «ملأ» هستند و اين طبقه دو عنوان دارد: يك نام و عنوان در فرهنگ پيامبران و نام و عنوان ديگرى در فرهنگ مترفين. در فرهنگ پيام آوران وحى و منطق قرآن، آنان «مستضعف» اند؛ يعنى كسانى كه توان مادى و انسانى شان را ظالمان به يغما بردهاند. و در فرهنگ مترفين، آنان «اراذل» اند. مترفين درباره اين گروه، واژه استضعاف را به كار نمىبرند؛ چرا كه اين واژه از استعداد و توانايىهاى ذاتى اين گروه و غارت و ظلم گروه مستكبر نسبت به آنان، پرده بر مىدارد.
مترفين با معرفى آنان به عنوان «اراذل»، آنان را افرادى پست و بى مايه نشان مىدهند، درحالى كه در زبان قرآن، چنين تعبيرهاى اهانتآميزى درباره اين گروه به چشم نمىخورد. قرآن با به كار بردن كلمه «مستضعف»، به ريشه بسيارى از ضعفها و كمبودهاى آنان، هشدار و توجه مىدهد.
قرآن كريم براى مسلمانان صدر اسلام نيز كه در مكّه، اسير دست ظالمان بودند، از تعبير «مستضعف» استفاده مىكند و مىفرمايد:
«ما لَكُمْ لا تُقاتِلُونَ فى سَبيلِ اللَّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفينَ ...» «2» چرا در راه خدا و مستضعفان نمىجنگيد؟! آشكار است كه اين مسلمانان، استضعاف فكرى نداشتهاند و همان گونه كه در مباحث گذشته بيان شد، از سطح آگاهى خوبى برخوردار بودهاند، ولى در همان حال «مظلوم» بوده و مشركان مكّه، ايشان را تحت آزار و اذيت فراوان قرار مىداده و مانع هجرت آنان مىشدهاند. در اين آيه نيز «استضعاف» صرفاً جنبه اقتصادى ندارد، بلكه بيشتر داراى ابعاد اجتماعى است و مستضعفان افرادى هستند كه مقهور مستكبرانند و در
اثر خفقانى كه بر جامعه حاكم است، نمىتوانند آزادانه به وظايف خود عمل كنند.
3- استضعاف سياسى يكى از ابعاد استضعاف اجتماعى، «استضعاف سياسى» است كه توان و قدرت فرد يا گروهى در صحنه سياست و رهبرى جامعه از او گرفته مىشود و با ربودن اسباب و ابزار دخالت او در جامعه و متفرق كردن ياران و هوادارانش، ضعف و ناتوانى بر او تحميل مىگردد.
اين گونه استضعاف، معمولًا بر عناصر آگاه، فعال و هدايتگر جامعه تحميل مىشود.
استضعاف سياسى در شرايطى به سراغ نيروهاى جهت دهنده جامعه مىآيد و آنان را از ميدان رهبرى بيرون مىكند، كه سردمداران اغواگر، تودههاى ناآگاه و مرعوب را به استخدام خود درآورند. نتيجه اين استخدام، تنها ماندن رهبران الهى و سرانجام، مقهوريت آنان است.
حضرت هارون (ع) كه در دوران هجرت حضرت موسى (ع) به ميقات، رهبرى بنىاسرائيل را بر عهده داشت، با چنين فاجعهاى رو به رو گرديد. با به ميدان آمدن سامرى و فريب هايش، بيشتر مردم از او جدا شدند. در اين هنگام نه تنها مردم به رهبرى هارون (ع) براى مقابله با سامرى اعلام آمادگى نكردند، بلكه تسليم سامرى شدند و حتى در برابر اعتراض هارون، كمر به قتل او بستند. پس از بازگشت حضرت موسى (ع) و مؤاخذه برادر، هارون (ع) از استضعاف خود خبر داد و از آن به عنوان «عذر» ياد كرد:
«وَ اخَذَ بِرَأْسِ اخيهِ يَجُرُّهُ الَيْهِ، قالَ ابْنَ امَّ انَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونى وَ كادُوا يَقْتُلُونَنى» «1» (از فرط غضب، موسى) سر برادرش را به سوى خود كشيد، [هارون] گفت: اى فرزند مادرم [بر من خشمگين مباش كه من با نهايت كوشش و فداكارى قوم را هدايت كردم] آنان مرا خوار و زبون كردند تا آن جا كه نزديك بود مرا به قتل برسانند.
حضرت اميرمؤمنان (ع) نيز پس از وفات رسول خدا (ص) به استضعاف كشيده شد و سردمداران جامعه به كمك جمعى از ياران خود، خلافت را تصاحب كردند و آن حضرت را از صحنه سياسى كنار زدند و به زور براى گرفتن بيعت به مسجد بردند. چون حضرت به كنار قبر پيامبر (ص) رسيد، ايستاد و خطاب به صاحب قبر (ص) گفت:
«يَابْنَ امَّ انَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونى وَ كَادُوا يَقْتُلوُنَنى» «2»
اى فرزند مادرم! اين قوم مرا خوار كردند و نزديك بود مرا بكشند. «1» پس از حضرت اميرمؤمنان (ع)، مستكبران و ظالمان، فرزندانش را به استضعاف كشيدند و آنان را از رهبرى سياسى جامعه كنار زدند و خانه نشين كردند. رسول خدا (ص) به امام على (ع) و فرزندانش، حسن و حسين (عليهما السلام) مىنگريست، گريه مىكرد و مىفرمود:
«انْتُمُ المُسْتَضْعَفُونَ بَعْدى» «2» شما پس از من مستضعف خواهيد بود.
از آيه 150 سوره اعراف درباره استضعاف هارون (ع) نكتههاى زير استفاده مىشود:
1- هدايت جامعه و برخورد با عوامل اغواگر و فتنهانگيز، وظيفه رهبرى است و او نسبت به اين وظيفه، «مسؤول» است و مورد و بازخواست قرار مىگيرد.
2- رهبرى جامعه در صورتى توان برخورد با عوامل مفسدهانگيز و زورگو را دارد كه تودههاى مردم از او پشتيبانى كنند.
3- «ملأ» و سران كفر براى استضعاف رهبران و مقهور ساختن آنان، سعى در فريب مردم و به ميدان آوردن آنان در برابر رهبران الهى دارند.
4- با استضعاف رهبر و كنار زدن او از صحنه، جهل، خرافه و فساد در جامعه فراگير مىشود.
تقسيم بندى ديگر چنان كه گذشت افراد در زمينههاى مختلف فكرى، اجتماعى يا سياسى به استضعاف كشيده مىشوند و تقسيمبندى پيش، بدين حقيقت نظر داشت؛ اما خود مستضعفان از لحاظ روحى به چند دسته تقسيم مىشوند:
1- مستضعفان كافر:
تودههاى مردم در جامعه كفر، كه از نعمت عقل، اختيار و اراده خود سود نمىبرند و استضعاف را مىپذيرند و به آن تن در مىدهند و پيرو مستكبران مىشوند و سياهى
لشكر آنان مىگردند، «مستضعفان كافر» اند. اينان، در قيامت همراه رهبران مستكبر خود عذاب مىشوند و ضعف و استضعاف نمىتواند عذرى براى كفرشان شود و در محكمه الهى هيچ عذر مقبولى ندارند. اينان وقتى محكوميت خود را مىبينند، به رهبران مستكبر خود رو كرده، آنان را مسؤول بد فرجامى خود مىشمارند و از آنان مىخواهند در برابر اين كه در دنيا سر سپرده آنان بودهاند، در آن روز سهمى از عذابشان را بر عهده گيرند ولى رهبران مستكبر نه تنها اين خواسته آنان را اجابت نمىكنند، بلكه از آنان بيزارى نيز مىجويند.
مستضعفان كافر زير مجموعه مستضعفان فكرى در تقسيم بندى پيش هستند.
خداوند درباره بحث و جدال اين مستضعفان با رهبران مستكبرشان چنين مىفرمايد:
«وَ بَرَزُوا لِلَّهِ جَميعاً فَقالَ الضُّعَفاءُ لِلَّذينَ اسْتَكْبَرُوا انَّا كُنَّا لَكُمْ تَبَعاً فَهَلْ انْتُمْ مُغْنُونَ عَنَّا مِنْ عَذابِ اللَّهِ مِنْ شَىْءٍ» «1» همه آنان در برابر خدا ظاهر مىشوند. در اين هنگام، ضعفا به مستكبران مىگويند:
«ما پيروان شما بوديم، آيا اكنون حاضريد سهمى از عذاب الهى را بپذيريد و از ما برداريد؟
در اين آيه شريف، ريشه گمراهى «ضعفا»، تبعيت از مستكبران دانسته شده است؛ زيرا آنان در حالى كه مىتوانستهاند خود، حق را بيابند و آن را پى جويند، يكسره فرمان زندگى را در اختيار سردمداران كفر قرار داده و بدون مطالبه دليل و يافتن حجّت فرمانبر آنان شدهاند.
مانند اين مناظره و گفت و گو در سوره مؤمن نيز آمده است:
«وَ اذْيَتَحآجُّونَ فِى النَّارِ فَيَقُولُ الضُّعَفؤُ لِلَّذينَ اسْتَكْبَرُوا انَّا كُنَّا لَكُمْ تَبَعاً فَهَلْ انْتُمْ مَغْنُونَ عَنَّا نَصيباً مِنَ النَّارِ* قالَ الَّذينَ اسْتَكْبَرُوا انَّا كُلٌّ فيها انَّ اللَّهَ قَدْ حَكَمَ بَيْنَ الْعِبادِ» «2» و در آتش دوزخ چون با هم به احتجاج و مجادله برآيند، ضعيفان ملت، به پيشوايان گردنكش خود مىگويند: «ما [در دنيا] پيروى شما كرديم [كه گمراه شديم]. آيا
مىتوانيد امروز شما هم به عوض آن از آتش عذاب ما بكاهيد و بر خود بيفزاييد؟» پيشوايان متكبّر پاسخ دادند: «ما و شما همه بايد در آتش دوزخ [يكسان معذب] باشيم كه خدا ميان بندگان البته [به عدل] حكم فرموده است.» همچنين، در سوره سبأ، ماجراى احتجاج مستضعفان بر مستكبران در عالم قيامت ذكر گرديده است:
«يَقُولُ الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذينَ اسْتَكْبَرُوا لَوْلا انْتُمْ لَكُنَّا مُؤْمِنينَ* قالَ الَّذينَ اسْتَكْبَرُوا لِلَّذينَ اسْتُضْعِفُوا انَحْنُ صَدَدْناكُمْ عَنِ الهُدى بَعْدَ اذْجاءَكُمْ بَلْ كُنْتُمْ مُجْرِمينَ» «1» ... مستضعفان به مستكبران خطاب كنند كه [صد هزار نفرين بر شما مردم رياست طلب دروغ زن باد كه] اگر اغواى شما نبود ما البته به خدا ايمان مىآورديم. و باز متكبّران به مستضعفان مىگويند: «آيا با آن كه از جانب خدا راه هدايت را به شما نمودند، باز ما [به اجبار] شما را از هدايت منع كرديم؟! [هرگز چنين نيست] بلكه شما خود مردم بدكارى بوديد.» تكرار اين احتجاجات در آيات قرآن، از يك سو نشان از اهميّت موضوع دارد و از سوى ديگر بيانگر عموميّت اين بيمارى در بسيارى از جوامع و عمق فاجعه است؛ فاجعه تعطيل عقل و بيمارى خودباختگى و به دنبال آن، پيروى جاهلانه و احمقانه.
در پرتو آيات فوق مىفهميم كه:
- مستكبران، ريشه فساد و كفر در جامعهاند؛ - كفر، از مستكبران به مستضعفان سرايت مىكند؛ - استضعاف فكرى، زمينه ساز انحرافات عقيدتى و نابسامانىهاى روحى است؛ - مستضعفان، با داشتن نيروى فكرى و قدرت فهم و تشخيص، اجازه تسليم در برابر مستكبران را ندارند؛ - تسليم اين گروه از مستضعفان كه موجب كفر آنان مىشود، عذاب الهى را به دنبال مىآورد.
2- مستضعفان معذور:
آن گروه از مستضعفان فكرى كافر كه كفر آنان از سرِ جهل مطلق است و توان فهم و شناخت حق را ندارند يا امكان آن را به هيچ وجه نيافتهاند و يا در غفلت كامل به سر مىبرند، «مستضعفان معذور» اند.
روشن است كه با بودن غفلت، قدرت و توانى وجود ندارد، چه اين كه با بودن جهل، راهى به حق نيست. از آيات قرآن نيز استفاده مىشود كه اين افراد مجازات نخواهند شد و عذر آنان پذيرفتنى است قرآن در اين باره مىفرمايد:
«لا يُكَلّفُ اللَّهُ نَفْساً الَّا وُسْعَها لَها مَا كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَااكْتَسَبَتْ» «1» خدا هيچ كس را تكليف نكند، مگر به قدر توانايىاش [و روز جزا] نيكىهاى هر شخص به سود خود او و بدى هايش نيز به زيان اوست.
پس، تكليف در محدوده «قدرت» و «وسع» است و چون آنچه مورد غفلت قرار گرفته، خارج از وسع و قدرت است، تكليفى نسبت به آن وجود ندارد. حتّى از اين آيه مىتوان به ضابطهاى كلّى دست يافت و بر اساس آن، موارد «عذر» را تشخيص داد و آن قاعده اين است: «عذر در موردى است كه انجام ندادن كار، معلولِ تلاش نكردن انسان نيست و او در نپذيرفتن حق و انجام ندادن كار، هيچ دخالتى ندارد.» فرد نادان به مسائل دينى، اگر در جهل خود، مقصّر باشد و در فراگيرى معارف دينى كوتاهى كرده باشد، ترك وظيفه به خود او مربوط و معصيت و گناه است و اگر نادانىاش معلول كوتاهى و تقصير در فراگيرى معارف نباشد و عوامل بيرون از اختيار، باعث جهل يا غفلت و يا ترك عمل به وظيفه شده باشد، اين كوتاهى به او مستند نبوده و او گناهكار نيست و از قبول حق استكبار نكرده است. پس با «كسب»، موضوع ثواب و عقاب پيش مىآيد و آنچه خود انسان كسب نكرده، سزاوار ثواب و عقاب نيست.
از اين جا روشن مىگردد كه مستصعف، دست خالى است و چيزى به نفع يا ضرر او نخواهد بود؛ زيرا چيزى به دست نياورده است و سرانجامِ او با خداست كه در آيه بعد
مىفرمايد:
«فَاولئِكَ عَسَى اللَّهُ انْ يَعْفُوَ عَنْهُمْ وَ كانَ اللَّهُ عَفُوّاً غَفُوراً» «1» پس، اميد است كه خدا از آنان بگذرد و خداوند چشم پوش و بخشاينده است.
و در سوره براءت فرموده است:
«وَ آخَروُنَ مُرْجَوْنَ لِامْرِ اللَّهِ امَّا يُعَذّبُهُمْ وَ امَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَ اللَّهُ عَليمٌ حَكيمٌ» «2» برخى ديگر كارشان موقوف به مشيت خداست كه آنان را عذاب كند يا از گناهشان در گذرد و خداوند دانا و حكيم است.
و البته، رحمت الهى بر غضبش پيشى دارد. «3» 3- مستضعفان ستمگر:
كسانى كه خدا را شناخته وايمان آوردهاند، ولى استضعاف اجتماعى را پذيرفته و براى حفظ منافع خود حاضر به مبارزه با آن و شورش بر وضع حاكم و تغيير شرايط يا رهانيدن خود از آن نيستند. اينان گرچه مؤمنند، و لى به دليل پذيرفتن سلطه كافران، بر خويشتن ظلم كردهاند و در قيامت توبيخ و مجازات مىشوند. نمونه اين مستضعفان، مسلمانانى اند كه حاضر نشدند از منافع خود در مكه چشم بپوشند و هجرت كنند. اينان در مكه و تحت تسلط مشركان قريش باقى ماندند و مجبور شدند در جنگ بدر عليه برادران ايمانى خود بجنگند و گروهى از آنان در جنگ كشته شدند. خداوند درباره آن كشته شدگان مىفرمايد:
«انَّ الَّذينَ تَوَفّيهُمُ المَلائِكَةُ ظالِمى انْفُسِهِمْ قالُوا فيمَ كُنْتُمْ قالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفينَ فى الْارْضِ قالُوا الَمْ تَكُنْ ارْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فيها فَاولئِكَ مَأْويهُم جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصيراً» «4» كسانى كه فرشتگان روحشان را گرفتند، در حالى كه به خويشتن ستم كرده بودند،