بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 50

از اين رو، انتظارهاى بيجا دارند و ايرادهاى واهى مى‌گيرند:
«... ابَشَراً مِنَّا واحِداً نَتَّبِعُهُ انَّا اذاً لَفى‌ ضَلالٍ وَ سُعُرٍ ءَالْقِىَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ عَلَيْهِ مِنْ بَيْنِنا ...» «1» آيا فردى از بشر را كه مانند ما و از خودمان است اطاعت كنيم؟! در اين صورت ما واقعاً در ضلالت و جنون خواهيم بود. آيا از ميان ما وحى بر او القا شده است؟! «لَوْلا انْزِلَ عَلَيْنَا الْمَلائِكَةُ اوْ نَرى‌ رَبَّنا لَقَدِ اسْتَكْبَرُوا فى‌ انْفُسِهِمْ وَ عَتَوْا عُتُوًّا كَبيراً» «2» چرا فرشتگان بر ما نازل نشدند، يا پروردگارمان را نمى‌بينيم؟! در نفس خود استكبار ورزيدند و سخت سركشى كردند.
«... لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّى‌ تَفْجُرَ لَنا مِنَ الْارْضِ يَنْبُوعاً اوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّةٌ مِنْ نَخيلٍ وَ عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْانْهارَ خِلالَها تَفْجِيراً اوْ تُسْقِطَ السَّماءَ كَما زَعَمْتَ عَلَيْنا كِسَفاً اوْ تَأْتِىَ بِاللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ قَبيلًا اوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ اوْ تَرْقى‌ فِى السَّماءِ وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتّى‌ تُنَزِّلَ عَلَيْنا كِتاباً نَقْرَؤُهُ ...» «3» تا از زمين چشمه‌اى براى ما نجوشانى، هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد يا باغى براى تو از درختان خرما و انگور باشد و آشكارا از ميان آن‌ها جويبارها روان سازى يا چنان كه ادعا مى‌كنى، آسمان را پاره پاره بر ما فرو اندازى يا خدا و فرشتگان را در برابر ما آورى يا براى تو خانه‌اى از طلا باشد و يا به آسمان بالا روى و به بالا رفتن تو اطمينان نخواهيم داشت تا بر ما كتابى نازل كنى كه آن را بخوانيم.
گروهى سوم به مرحله‌اى از استكبار رسيده‌اند كه آشكارا با خدا نيز در افتاده و نه تنها حاضر نيستند به ربوبيت و الوهيتش اعتراف كنند و در پيشگاه خدا پيشانى بندگى به خاك بسايند، بلكه حتى خود نيز داعيه الوهيت و ربوبيت دارند و خود را ربّى از ارباب عالم و بلكه «رب اعلى» مى‌دانند. نمونه آشكار اين گروه، فرعون است كه گفت:



صفحه 51

«يا ايُّهَا الْمَلَا ما عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ الهِ غَيْرى‌» «1» اى بزرگان قوم! من جز خويشتن براى شما خدايى نمى‌شناسم.
و وقتى حضرت موسى (ع) او را به عبوديت و اقرار به الوهيت و ربوبيت خداى يگانه دعوت كرد، مردم را گرد آورد و در جمع آنان فرياد زد:
«انَا رَبُّكُمُ الْاعْلى‌» «2» من بزرگترين و برترين پروردگار شمايم.
و حضرت موسى (ع) را چنين تهديد كرد:
«لَئِنِ اتَّخَذْتَ الهاً غَيْرى‌ لَا جْعَلَنَّكَ مِنَ الْمَسْجُونينَ» «3» اگر خدايى غير از من اختيار كنى، بى گمان تو را از زندانيان قرار خواهم داد.
ج- استكبار عبادى، سياسى، اقتصادى و علمى‌ مستكبران را با توجه به زمينه استكبارشان مى‌توان به صورت زير تقسيم كرد:
1- استكبار عبادى:
اين استكبار، همان استكبار در برابر حق است كه در تقسيم بندى پيش ذكر شد. البته، استكبار عبادى به دو صورت نمود مى‌يابد:
الف- استكبار از عبادت و پرستش و اظهار ذلت و خضوع در برابر خدا، كسانى كه حاضر نيستند در برابر خدا پيشانى بندگى به خاك بسايند و اظهار ذلت و بندگى كنند:
«مَنْ يَسْتَنْكِفْ عَنْ عِبادَتِهِ وَ يَسْتَكْبِرْ فَسَيَحْشُرُهُمْ الَيْهِ جَميعاً ... وَ امَّا الَّذينَ اسْتَنْكَفُوا وَ اسْتَكْبَرُوا فَيُعَذِّبُهُمْ عَذاباً الِيماً وَ لا يَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيّاً وَ لا نَصيراً» «4» هر كس از پرستش خدا امتناع ورزد و بزرگى فروشد، بزودى همه آنان را به پيشگاه خود گرد آورد ... و اما كسانى كه امتناع ورزيده و بزرگى فروخته‌اند، آنان را به عذابى‌


صفحه 52

دردناك دچار مى‌سازد و در برابر خدا براى خود يار و ياورى نخواهند يافت.
ب- استكبار از اطاعت خدا. كسانى كه گر چه به ربوبيت و الوهيت خدا اعتقاد دارند و اهل عبادت و اطاعتند ولى اين اطاعت تا زمانى است كه با شأن آنان ناسازگار نباشد و هرگاه امر خدا را مطابق شأن و مرتبه خود ندانند، از اطاعت سرباز مى‌زنند و اظهار بزرگى مى‌كنند. استكبار شيطان از اين نوع بود. او گر چه به خالقيت و علوّ و قاهريت حق تعالى اعتراف داشت و ساليانى دراز عبادت كرده بود، ولى از اطاعت امر حق سرپيچى كرد و سجده كردن بر آدم (ع) را مطابق شأن، مقام و مرتبه خود ندانست و استكبار ورزيد و همين استكبار او را از مقام قرب پايين كشيد و به پست‌ترين درجه ذلت و خوارى سوق داد.
2- استكبار سياسى:
كسانى كه حاكميت و اداره جامعه را به دست مى‌گيرند و بندگان خدا را كوچك، پست، نادان و صغير و خود را قيّم آنان مى‌شمرند و بر گردن آنان سوار مى‌شوند و آنان را به بردگى مى‌گيرند و به ناحق و برخلاف اصول فطرى، عقلى و دينى بر مردم حكم مى‌رانند. استكبار فرعون، نمرود و همه حاكمان ستمگر در طول تاريخ از اين نوع بوده است.
«انَّ فِرْعَونَ عَلا فِى الْارْضِ وَ جَعَلَ اهْلَها شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ» «1» فرعون در زمين گردن كشى كرد و مردم را طبقه طبقه ساخت و طبقه‌اى از آنان را به استضعاف گرفت.
حضرت موسى (ع) بر فرعون نسبت به همين استضعاف بنى اسرائيل و به بندگى گرفتن آنان اعتراض كرد:
«قالَ الَمْ نُرَبِّكَ فينا وَليداً وَ لَبِثْتَ فينا مِنْ عُمُرِكَ سِنينَ* وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتى‌ فَعَلْتَ وَ انْتَ مِنَ الْكافِرينَ* ... وَ تِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُنُّها عَلَىَّ انْ عَبَّدْتَ بَنى‌ إسْرائِيلَ» «2» فرعون گفت: «آيا تو را از كودكى در ميان خود نپرورديم و ساليانى چند از عمرت را در ميان ما نگذراندى و آيا تو نبودى كه آن كار زشت را مرتكب شدى و به ربوبيت من كفر ورزيدى و ناسپاسى كردى؟!» ... موسى گفت: «آيا اين كه فرزندان اسرائيل را به‌


صفحه 53

بندگى گرفته‌اى، نعمتى است كه منّتش را بر من مى‌نهى؟!» در ديدگاه فرعون، بنى اسرائيل بندگان او بودند و او خداى آنان بود و حق داشت كه هر كدام را مى‌خواهد بكشد و هر كدام را مى‌خواهد به بردگى بگيرد. او موسى را، كه از فرزندان بنى اسرائيل بود، نه تنها نكشته بود، بلكه ساليانى در كاخ خود پرورش داده بود و اينك، موسى ربوبيت او را انكار كرده و فردى قبطى و فرعونى را كشته بود. حضرت موسى نيز در پاسخ مى‌گويد كه تو بنى اسرائيل را به بندگى گرفته‌اى و گروهى را مى‌كشى و گروهى را به بيگارى و بندگى مى‌گيرى و اين نعمتى نيست كه بدان بر من منت بگذارى! «1» 3- استكبار اقتصادى:
(آنان كه با غارت اموال مردم و گردآورى ثروت، به آقايى مى‌رسند و قطب اقتصادى مى‌گردند و بر توده مردم تفاخر مى‌كنند، مستكبران اقتصادى اند. قارون نمونه اعلاى مستكبران اقتصادى است. قرآن، استكبار، خود برتربينى و تحقير توده مردم توسط قارون را در آيات زير به تصوير كشيده است:
«انَّ قارُونَ كانَ مِنْ قَوْمِ مُوسى‌ فَبَغى‌ عَلَيْهِمْ وَ اتَيْناهُ مِنَ الْكُنُوزِ ما انَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوءُ بِالْعُصْبَةِ اولِى الْقُوَّةِ اذْ قالَ لَهُ قَوْمُهُ لا تَفْرَحْ انَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْفَرِحينَ وَابْتَغِ فيما اتاكَ اللَّهُ الدَّارَ الْاخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصيبَكَ مِنَ الدُّنْيا وَ احْسِنْ كَما احْسَنَ اللَّهُ الَيْكَ وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فى‌ الْارْضِ انَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدينَ قالَ انَّما اوتيتُهُ على‌ عِلْمٍ عِنْدى‌ اوَلَمْ يَعْلَمْ انَّ اللَّهَ قَدْ اهْلَكَ مِنْ قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ اشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ اكْثَرُ جَمْعاً وَ لا يُسْئَلُ عَنْ ذُنُوبِهِمُ المُجْرِمُونَ* فَخَرَجَ عَلى‌ قَوْمِهِ فى‌ زينَتِهِ* ... فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الْارْضَ فَما كانَ لَهُ مِنْ فِئَةٍ يَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ ما كانَ مِنَ الْمُنْتَصِرينَ ... تِلْكَ الدَّارُ الْاخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لا يُريدُونَ عُلُوّاً فى‌ الْارْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ» «2»


صفحه 54

قارون از قوم موسى بود و بر آنان ستم كرد و از گنجينه‌ها آن قدر به او داده بوديم كه كليدهاى آن‌ها بر گروه نيرومندى سنگين مى‌آمد. آن گاه كه قوم وى به او گفتند:
«سرم استكبار و استضعاف در قرآن 63 4 - عصبيت ص : 62 ستى مكن كه خدا سرمستى كنندگان را دوست ندارد و با آنچه خدايت داده، سراى آخرت را بجوى و سهم خود را از دنيا فراموش مكن و همچنان كه خدا به تو نيكى كرده، نيكى كن و در زمين فساد مجوى كه خدا فسادگران را دوست نمى‌دارد.» [قارون‌] گفت: «اين‌ها در نتيجه دانشم به من داده شده است».
آيا وى نمى‌دانست كه خدا كسانى را پيش از او نابود كرده بود كه از او نيرومندتر و مال اندوزتر و ثروتمندتر بودند و [هنگامى كه عذاب الهى فرا رسد] مجرمان از گناهانشان سؤال نمى‌شوند؟! روزى قارون با تمام زينت خود بر قومش ظاهر شد ... او و خانه‌اش را در زمين فرو برديم و گروهى نداشت كه او را در برابر عذاب الهى يارى كنند و خود نيز نمى‌توانست خويشتن را نجات دهد ... اين سراى آخرت را براى كسانى قرار مى‌دهيم كه اراده برترى جويى در زمين و فساد را نكنند و عاقبت نيكو براى پرهيزكاران است.
در سوره كهف نيز مناظره يك مستكبر اقتصادى با يك مؤمن فقير بيان شده است كه جالب توجه است:
«وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلًا رَجُلَيْنِ اذْ جَعَلْنا لِاحَدِهِما جَنَّتَيْنِ مِنْ اعْنابٍ وَ حَفَفْناهُما بِنَخْلٍ وَ جَعَلْنا بَيْنَهُما زَرْعاً* كِلْتَا الْجَنَّتَيْنِ اتَتْ اكُلَها وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَيْئاً وَ فَجَّرْنا خِلالَهُما نَهَراً* وَ كانَ لَهُ ثَمَرٌ فَقالَ لِصاحِبِهِ وَ هُوَ يُحاوِرُهُ انَا اكْثَرُ مِنْكَ مالًا وَ اعَزُّ نَفَراً* وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ قالَ ما اظُنُّ انْ تَبيدَ هذِهِ ابَداً* وَ ما اظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ الىَ رَبّى‌ لَاجِدَنَّ خَيْراً مِنْها مُنْقَلَباً* قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ يُحاوِرُهُ اكَفَرْتَ بِالَّذى‌ خَلَقَكَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاكَ رَجُلا* لكِنَّا هُوَ اللَّهُ رَبّى‌ وَ لا اشْرِكُ بِرَبّى‌ احَداً* وَ لَوْلا اذْ دَخَلْتَ جَنَّتَكَ قُلْتَ ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ الَّا بِاللَّهِ* ... وَ احِيطَ بِثَمَرِهِ فَاصْبَحَ يُقَلِّبُ كَفَّيْهِ عَلى‌ ما انْفَقَ فيها وَ هِىَ خَاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها وَ يَقُولُ يا لَيْتَنى‌ لَمْ اشْرِكْ بِرَبّى‌ احَداً* وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ فِئَةٌ يَنْصُرُونَهُ مِنْ‌


صفحه 55

دُونِ اللَّهِ وَ ما كانَ مُنْتَصِراً* هُنا لِكَ الْوَلايَةُ لِلّهِ الْحَقّ هُوَ خَيْرٌ ثَواباً وَ خَيْرٌ عُقْباً» «1» براى آنان مثالى بزن: آن دو مرد كه براى يكى از آنان دو باغ از انواع انگورها قرار داديم و گرداگرد آن دو را با درختان خرما پوشانيديم و در ميانشان زراعت پر بركتى برنهاديم. هر دو باغ ميوه آورده بود [ميوه‌هاى فراوان‌] و چيزى فروگذار نكرده بود و ميان آن دو، نهر بزرگى جارى ساخته بوديم. صاحب اين دو باغ، در آمد فراوانى داشت، به همين دليل، به دوستش- در حالى كه با او گفت و گو مى‌كرد- گفت: «من از نظر ثروت از تو برتر و از نظر نفرات نيرومندترم.» و در حالى كه به خود ستمكار بود، در باغ خويش گام نهاد و گفت: «من گمان نمى‌كنم هرگز اين باغ نابود شود و باور نمى‌كنم كه قيامت بر پا گردد و اگر به سوى پروردگارم باز گردانده شوم [و قيامتى در كار باشد] جايگاهى بهتر از اين جا خواهم يافت!» دوست [با ايمان‌] وى- در حالى كه با او گفت و گو مى‌كرد- گفت: «آيا به خدايى كه تو را از خاك و سپس از نطفه آفريده و پس از آن تو را مرد كاملى قرار داده است، كافر شده‌اى؟! ولى من كسى هستم كه اللّه پروردگار من است و هيچ كسى را شريك پروردگارم قرار نمى‌دهم. چرا هنگامى كه وارد باغت شدى، نگفتى [اين نعمتى است كه خدا خواسته است‌] توان و نيرويى جز از ناحيه خدا نيست ...؟!» [به هر حال عذاب الهى فرا رسيد] و تمام ميوه‌هاى آن نابود شد و او به دليل هزينه‌هايى كه در آن صرف كرده بود، پيوسته دست‌هاى خود را به هم مى‌ماليد- در حالى كه تمام باغ بر داربست‌هايش فروريخته بود- و مى‌گفت: «اى كاش كسى را همتاى پروردگارم قرار نداده بوم!» و گروهى نداشت كه او را در برابر [عذاب‌] خداوند يارى دهند و از خودش نيز نمى‌توانست يارى بگيرد. در آن جا ثابت شد كه ولايت [و قدرت‌] از آن خداوند بر حق است؛ اوست كه بهترين ثواب و بهترين عاقبت را [براى مطيعان‌] دارد.
از اين آيات، روحيات مستكبران اقتصادى، بلكه همه مستكبران به خوبى به دست‌


صفحه 56

مى‌آيد:
- فخر فروشى و باليدن به دارايى‌هاى خود و تحقير ديگران به دليل محروميتشان؛ - خودنمايى و جنون نمايش ثروت و قدرت؛ - مال، ثروت، مقام و موقعيت را حاصل علم، تدبير و كاردانى خود دانستن؛ - سرمستى كردن و دل خوش بودن به دارايى‌ها؛ - به خدا شرك ورزيدن و دنيا را جاويد پنداشتن و قيامت را انكار كردن؛ - خود را محبوب خدا دانستن؛ - فساد و گناهكارى؛ - علوّ و برترى جويى؛ - حق را ناشنيدن، قلب عبرت‌گير و چشم بينا را از دست دادن؛ - همكارى با مستكبران سياسى در حاكميت ظالمانه بر مردم.
از آيات قرآن و روايات استفاده مى‌شود كه قارون، همكار فرعونيان بوده است:
«وَ لَقَدْ ارْسَلْنا مُوسى‌ بِاياتِنا وَ سُلْطانٍ مُبينٍ الى‌ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ قارُونَ ...» «1» ما موسى را با نشانه‌هاى آشكار و دليل محكم به سوى فرعون، هامان و قارون فرستاديم.
معلوم مى‌شود كه او از منافقان حيله بازى بوده است كه فرعون از ميان بنى اسرائيل برگزيده و زمام اختيار آنان را به وى سپرده است تا آنان را به نفع دستگاه حاكم استثمار كند و از اين راه، ثروت كلانى به هم زده است. «2» همچنين، اين آيات در بردارنده درس‌هاى مهم ديگرى نيز هست؛ مانند موارد زير:
- نعمت‌هاى دنيايى مادّى، محكوم به فناست و با حادثه‌اى در لحظه‌اى نيست و نابود مى‌شود. اعتماد به چنين تكيه گاهى از خِرَد به دور است.
- هنگام نزول قهر و غضب خدا از انبوه دوستان و ياران دوران خوشى خبرى نيست و انسان را رها مى‌كنند و به سراغ كار خويش مى‌روند و از دوستان صادق نيز كارى ساخته نيست.



صفحه 57

- هنگام نزول عذاب آشكار مى‌گردد كه جز ولايت الهى هيچ وسيله نجات دهنده‌اى نيست و اين حقيقت مستور از ديد دنيا گرايان رخ مى‌نمايد.
استكبار اقتصادى سرانجام شومى است كه بسيارى از انسان‌ها به هنگام بهره‌مند شدن از مواهب طبيعى و مادى بدان گرفتار شده‌اند:
«انَّ الْانْسانَ لَيَطْغى‌ انْ رَاهُ اسْتَغْنى‌» «1» همانا انسان هرگاه خود را غنى و بى نياز ببيند، طغيان مى‌كند.
4- استكبار علمى:
كسانى كه به مراتب و درجات علمى مى‌رسند و آن مرتبه علمى در آنان غرور ايجاد مى‌كند و آنان را به استكبار مى‌كشاند، داراى اين گونه از استكبارند. نمونه‌هايى از اين مستكبران نيز در قرآن مطرح شده است؛ از جمله بلعم بن باعورا كه قرآن در باره‌اش مى‌فرمايد:
«وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذى‌ اتَيْناهُ اياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَاتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الغاوينَ» «2» بخوان بر آنان سرگذشت آن كس را كه آيات خود را به او داديم، ولى از لباس آيات ما به در آمد و شيطان او را تعقيب كرد و از گمراهان شد.
بلعم بن باعورا بود كه خدا آيات توحيد را به او نمايانده بود؛ به گونه‌اى كه حقيقت برايش آشكار و متجلى شده و هيچ شك و شبهه‌اى برايش نمانده بود، ولى از روى استكبار و هواپرستى به جبهه كفر فرعونى پيوست و در برابر موسى (ع) قرار گرفته و از لباس حق به درآمد. «3» بنا بر روايتى، بنى اسرائيل به فرماندهى يوشع بن نون (ع)، وصىّ حضرت موسى (ع)، براى فتح يكى از شهرهاى عمالقه مصمّم شدند. پادشاه آن شهر به بلعم متوسل شد تا برايشان دعا كند و پيروزى آنان و شكست بنى اسرائيل را از خدا بخواهد. وقتى بلعم‌