بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 54

قارون از قوم موسى بود و بر آنان ستم كرد و از گنجينه‌ها آن قدر به او داده بوديم كه كليدهاى آن‌ها بر گروه نيرومندى سنگين مى‌آمد. آن گاه كه قوم وى به او گفتند:
«سرم استكبار و استضعاف در قرآن 63 4 - عصبيت ص : 62 ستى مكن كه خدا سرمستى كنندگان را دوست ندارد و با آنچه خدايت داده، سراى آخرت را بجوى و سهم خود را از دنيا فراموش مكن و همچنان كه خدا به تو نيكى كرده، نيكى كن و در زمين فساد مجوى كه خدا فسادگران را دوست نمى‌دارد.» [قارون‌] گفت: «اين‌ها در نتيجه دانشم به من داده شده است».
آيا وى نمى‌دانست كه خدا كسانى را پيش از او نابود كرده بود كه از او نيرومندتر و مال اندوزتر و ثروتمندتر بودند و [هنگامى كه عذاب الهى فرا رسد] مجرمان از گناهانشان سؤال نمى‌شوند؟! روزى قارون با تمام زينت خود بر قومش ظاهر شد ... او و خانه‌اش را در زمين فرو برديم و گروهى نداشت كه او را در برابر عذاب الهى يارى كنند و خود نيز نمى‌توانست خويشتن را نجات دهد ... اين سراى آخرت را براى كسانى قرار مى‌دهيم كه اراده برترى جويى در زمين و فساد را نكنند و عاقبت نيكو براى پرهيزكاران است.
در سوره كهف نيز مناظره يك مستكبر اقتصادى با يك مؤمن فقير بيان شده است كه جالب توجه است:
«وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلًا رَجُلَيْنِ اذْ جَعَلْنا لِاحَدِهِما جَنَّتَيْنِ مِنْ اعْنابٍ وَ حَفَفْناهُما بِنَخْلٍ وَ جَعَلْنا بَيْنَهُما زَرْعاً* كِلْتَا الْجَنَّتَيْنِ اتَتْ اكُلَها وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَيْئاً وَ فَجَّرْنا خِلالَهُما نَهَراً* وَ كانَ لَهُ ثَمَرٌ فَقالَ لِصاحِبِهِ وَ هُوَ يُحاوِرُهُ انَا اكْثَرُ مِنْكَ مالًا وَ اعَزُّ نَفَراً* وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ قالَ ما اظُنُّ انْ تَبيدَ هذِهِ ابَداً* وَ ما اظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ الىَ رَبّى‌ لَاجِدَنَّ خَيْراً مِنْها مُنْقَلَباً* قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ يُحاوِرُهُ اكَفَرْتَ بِالَّذى‌ خَلَقَكَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاكَ رَجُلا* لكِنَّا هُوَ اللَّهُ رَبّى‌ وَ لا اشْرِكُ بِرَبّى‌ احَداً* وَ لَوْلا اذْ دَخَلْتَ جَنَّتَكَ قُلْتَ ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ الَّا بِاللَّهِ* ... وَ احِيطَ بِثَمَرِهِ فَاصْبَحَ يُقَلِّبُ كَفَّيْهِ عَلى‌ ما انْفَقَ فيها وَ هِىَ خَاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها وَ يَقُولُ يا لَيْتَنى‌ لَمْ اشْرِكْ بِرَبّى‌ احَداً* وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ فِئَةٌ يَنْصُرُونَهُ مِنْ‌


صفحه 55

دُونِ اللَّهِ وَ ما كانَ مُنْتَصِراً* هُنا لِكَ الْوَلايَةُ لِلّهِ الْحَقّ هُوَ خَيْرٌ ثَواباً وَ خَيْرٌ عُقْباً» «1» براى آنان مثالى بزن: آن دو مرد كه براى يكى از آنان دو باغ از انواع انگورها قرار داديم و گرداگرد آن دو را با درختان خرما پوشانيديم و در ميانشان زراعت پر بركتى برنهاديم. هر دو باغ ميوه آورده بود [ميوه‌هاى فراوان‌] و چيزى فروگذار نكرده بود و ميان آن دو، نهر بزرگى جارى ساخته بوديم. صاحب اين دو باغ، در آمد فراوانى داشت، به همين دليل، به دوستش- در حالى كه با او گفت و گو مى‌كرد- گفت: «من از نظر ثروت از تو برتر و از نظر نفرات نيرومندترم.» و در حالى كه به خود ستمكار بود، در باغ خويش گام نهاد و گفت: «من گمان نمى‌كنم هرگز اين باغ نابود شود و باور نمى‌كنم كه قيامت بر پا گردد و اگر به سوى پروردگارم باز گردانده شوم [و قيامتى در كار باشد] جايگاهى بهتر از اين جا خواهم يافت!» دوست [با ايمان‌] وى- در حالى كه با او گفت و گو مى‌كرد- گفت: «آيا به خدايى كه تو را از خاك و سپس از نطفه آفريده و پس از آن تو را مرد كاملى قرار داده است، كافر شده‌اى؟! ولى من كسى هستم كه اللّه پروردگار من است و هيچ كسى را شريك پروردگارم قرار نمى‌دهم. چرا هنگامى كه وارد باغت شدى، نگفتى [اين نعمتى است كه خدا خواسته است‌] توان و نيرويى جز از ناحيه خدا نيست ...؟!» [به هر حال عذاب الهى فرا رسيد] و تمام ميوه‌هاى آن نابود شد و او به دليل هزينه‌هايى كه در آن صرف كرده بود، پيوسته دست‌هاى خود را به هم مى‌ماليد- در حالى كه تمام باغ بر داربست‌هايش فروريخته بود- و مى‌گفت: «اى كاش كسى را همتاى پروردگارم قرار نداده بوم!» و گروهى نداشت كه او را در برابر [عذاب‌] خداوند يارى دهند و از خودش نيز نمى‌توانست يارى بگيرد. در آن جا ثابت شد كه ولايت [و قدرت‌] از آن خداوند بر حق است؛ اوست كه بهترين ثواب و بهترين عاقبت را [براى مطيعان‌] دارد.
از اين آيات، روحيات مستكبران اقتصادى، بلكه همه مستكبران به خوبى به دست‌


صفحه 56

مى‌آيد:
- فخر فروشى و باليدن به دارايى‌هاى خود و تحقير ديگران به دليل محروميتشان؛ - خودنمايى و جنون نمايش ثروت و قدرت؛ - مال، ثروت، مقام و موقعيت را حاصل علم، تدبير و كاردانى خود دانستن؛ - سرمستى كردن و دل خوش بودن به دارايى‌ها؛ - به خدا شرك ورزيدن و دنيا را جاويد پنداشتن و قيامت را انكار كردن؛ - خود را محبوب خدا دانستن؛ - فساد و گناهكارى؛ - علوّ و برترى جويى؛ - حق را ناشنيدن، قلب عبرت‌گير و چشم بينا را از دست دادن؛ - همكارى با مستكبران سياسى در حاكميت ظالمانه بر مردم.
از آيات قرآن و روايات استفاده مى‌شود كه قارون، همكار فرعونيان بوده است:
«وَ لَقَدْ ارْسَلْنا مُوسى‌ بِاياتِنا وَ سُلْطانٍ مُبينٍ الى‌ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ قارُونَ ...» «1» ما موسى را با نشانه‌هاى آشكار و دليل محكم به سوى فرعون، هامان و قارون فرستاديم.
معلوم مى‌شود كه او از منافقان حيله بازى بوده است كه فرعون از ميان بنى اسرائيل برگزيده و زمام اختيار آنان را به وى سپرده است تا آنان را به نفع دستگاه حاكم استثمار كند و از اين راه، ثروت كلانى به هم زده است. «2» همچنين، اين آيات در بردارنده درس‌هاى مهم ديگرى نيز هست؛ مانند موارد زير:
- نعمت‌هاى دنيايى مادّى، محكوم به فناست و با حادثه‌اى در لحظه‌اى نيست و نابود مى‌شود. اعتماد به چنين تكيه گاهى از خِرَد به دور است.
- هنگام نزول قهر و غضب خدا از انبوه دوستان و ياران دوران خوشى خبرى نيست و انسان را رها مى‌كنند و به سراغ كار خويش مى‌روند و از دوستان صادق نيز كارى ساخته نيست.



صفحه 57

- هنگام نزول عذاب آشكار مى‌گردد كه جز ولايت الهى هيچ وسيله نجات دهنده‌اى نيست و اين حقيقت مستور از ديد دنيا گرايان رخ مى‌نمايد.
استكبار اقتصادى سرانجام شومى است كه بسيارى از انسان‌ها به هنگام بهره‌مند شدن از مواهب طبيعى و مادى بدان گرفتار شده‌اند:
«انَّ الْانْسانَ لَيَطْغى‌ انْ رَاهُ اسْتَغْنى‌» «1» همانا انسان هرگاه خود را غنى و بى نياز ببيند، طغيان مى‌كند.
4- استكبار علمى:
كسانى كه به مراتب و درجات علمى مى‌رسند و آن مرتبه علمى در آنان غرور ايجاد مى‌كند و آنان را به استكبار مى‌كشاند، داراى اين گونه از استكبارند. نمونه‌هايى از اين مستكبران نيز در قرآن مطرح شده است؛ از جمله بلعم بن باعورا كه قرآن در باره‌اش مى‌فرمايد:
«وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذى‌ اتَيْناهُ اياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَاتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الغاوينَ» «2» بخوان بر آنان سرگذشت آن كس را كه آيات خود را به او داديم، ولى از لباس آيات ما به در آمد و شيطان او را تعقيب كرد و از گمراهان شد.
بلعم بن باعورا بود كه خدا آيات توحيد را به او نمايانده بود؛ به گونه‌اى كه حقيقت برايش آشكار و متجلى شده و هيچ شك و شبهه‌اى برايش نمانده بود، ولى از روى استكبار و هواپرستى به جبهه كفر فرعونى پيوست و در برابر موسى (ع) قرار گرفته و از لباس حق به درآمد. «3» بنا بر روايتى، بنى اسرائيل به فرماندهى يوشع بن نون (ع)، وصىّ حضرت موسى (ع)، براى فتح يكى از شهرهاى عمالقه مصمّم شدند. پادشاه آن شهر به بلعم متوسل شد تا برايشان دعا كند و پيروزى آنان و شكست بنى اسرائيل را از خدا بخواهد. وقتى بلعم‌


صفحه 58

سوار بر چهار پايش شد تا به سوى پادشاه برود، چهار پا امتناع كرد و به خواست خدا زبان گشود و او را از رفتن به سوى آن پادشاه ظالم نهى كرد، ولى اين آيت در او اثر نكرد و خدمت حاكم ظالم رفت و در جواب درخواست او گفت كه چون در بين بنى اسرائيل پيامبر خداست، نفرين در آنان اثر نمى‌كند سپس، به پادشاه راهى نشان داد كه به شكست بنى اسرائيل منجر مى‌شد. او پيشنهاد كرد كه پادشاه، زنانى بسيار زيبا به عنوان فروشنده ميان لشكريان بنى اسرائيل بفرستد و آنان را دستور دهد كه در مقابل درخواست نامشروع سپاهيان تسليم شوند و بلكه آنان را به خود دعوت كنند تا بدين‌سان، فساد در آنان رسوخ كند و روح شهامت و شجاعتشان بميرد و ناتوان و خوار شوند. «1» نمونه ديگر مستكبر علمى، وليد بن مغيره است. او از بزرگان قريش و عالمان آنان بود. وقتى قريشيان با توفيق پيامبر (ص) در دعوت مواجه شدند، به وليد متوسل گشتند و راه چاره طلبيدند. بنابر روايتى، او خود نيز در مسجدالحرام سخن پيامبر (ص) را شنيده و تحت تأثير قرار گرفته بود و ميان مردم شايع شده بود كه اسلام آورده است. بزرگان قريش نزد او رفتند و نظرش را درباره قرآن جويا شدند. او پس از تفكّرى طولانى نتوانست تسليم حق شود و استكبار ورزيد و در برابر حق ايستاد و با اين كه مى‌دانست سخن پيامبر (ص) نه شعر است، نه كهانت است و نه سحر، آن را سحر معّرفى كرد. قرآن در اين باره مى‌فرمايد:
«انَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ* فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ* ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ* ثُمَّ نَظَرَ* ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ* ثُمَّ ادْ بَرَوَاسْتَكْبَرَ* فَقالَ انْ هذا الَّا سِحْرٌ يُؤْثَرُ* انْ هذا الَّا قَوْلُ الْبَشَرِ» «2» او [براى مبارزه با قرآن‌] انديشه كرد و مطلب را آماده ساخت، مرگ بر او باد! چگونه [براى مبارزه با حق‌] مطلب را آماده كرد! باز هم مرگ بر او باد! چگونه مطلب [و نقشه شيطانى خود] را آماده كرد! سپس نگاهى افكند و بعد چهره در هم كشيد و عجولانه دست به كار شد آن گاه، پشت [به حق‌] كرد و تكبّر ورزيد و سرانجام گفت:
«اين [قرآن‌] جز افسون و سحرى همانند سحرهاى پيشينيان نيست. اين، تنها


صفحه 59

سخن انسان است [نه گفتار خدا]!» از ديگر عالمان مستكبر كه قرآن از او ياد كرده است تا عبرت آدميان گردد، «سامرى» است. او، كه از ايمان آورندگان به موسى (ص) و تابع دين وى بود، در فرصت به دست آمده از غيبت آن بزرگوار استفاده كرد و اعتقاد خود را به كنارى انداخت و براى گمراه كردن مردم و به دنبال خودكشيدن آنان كوشيد. او از روحيات بنى اسرائيل آگاه بود و عشق آنان به بت‌پرستى و گوساله‌پرستى را مى‌دانست و از جدل و مغالطه آگاهى خوبى داشت. از اين رو، با مطرح كردن مغالطه‌هايى آنان را قانع كرد كه موسى (ع) وعده سى روز غيبت داده بود و حال آن كه چند روز گذشته است؛ پس او راست نگفته است و موسى (ع) گفته بود كه خداى او همه جا هست و همه را مى‌بيند و همه سخن‌ها را مى‌شنود؛ پس چرا به كوه طور رفته است تا مناجات كند. و موسى (ع) آنان را به خداى ناديدنى حواله كرده و حال آن كه خدا بايد ديدنى باشد تا بتوان با او سخن گفت و درد دل كرد و ... با اين وسوسه‌ها و مغالطه‌ها، آنان را از دين موسى (ع) باز گرداند وقانع كرد كه زينت‌هايشان را در آتش بيندازند تا گوساله‌اى طلايى برايشان بسازد و خداى آنان گرداند. سرانجام، از زينت‌هاى قوم، گوساله‌اى طلايى ساخت كه صدايى شبيه صداى گاو داشت و آن را خداى قوم معرّفى كرد و آنان را گمراه ساخت. «1» سامرى، نمونه عالمان مستكبرى است كه با بدعت‌هاى خود، دين‌هاى ساختگى به بشر ارائه كرده و پس از پيامبران، پيروان آنان را به تفرقه، گمراهى و ضلالت دچار ساخته‌اند.
فرهنگ استكبارى‌ براى شناخت فرهنگ استكبارى از ديدگاه قرآن، بايد چهره‌هاى شاخص مستكبران را مورد مطالعه و بررسى قرارداد و در پرتو ويژگى‌هايى كه قرآن كريم، براى آنان ذكر كرده، به «فرهنگ» آنان دست يافت. «ابليس»، سردمدار بزرگ جبهه استكبارى است كه براى نخستين بار اين عَلَم را برداشت و پيشوايى مستكبران را بر عهده گرفت. از مطالعه‌


صفحه 60

آيات مربوط به او و ديگر مستكبران فرهنگ استكبارى به دست مى‌آيد كه مهمترين آنها عبارتند از:
1- خودمحورى‌ چون شيطان از جانب خداوند به دليل سجده نكردن بر آدم توبيخ شد، گفت: «انَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنى‌ مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طينٍ» «1» من از او برترم، مرا از آتش و او را از گل آفريده‌اى.
از پاسخ ابليس بر مى‌آيد كه استكبار، از توجه به خويش و خود را محور حق پنداشتن ناشى مى‌شود. علّامه طباطبائى با استفاده از اين آيات مى‌گويد:
همه گناهان در تحليل نهايى به ادعاى انانيت و ستيز با كبريايى حق تعالى بر مى‌گردد، در حالى كه بنده مخلوق حق ندارد كه در برابر آفريدگار خويش، به خود اعتماد كرده، بگويد: «من». با اين كه عظمت حق سراپرده هستى را فرا گرفته و همه در پيشگاه او خاضع و ذليلند، اگر ابليس، مجذوب خود نشده بود و تنها به خويش توجه نداشت و سايه «اله قيّوم» را بر خويش مشاهده مى‌كرد، انانيت و خودبينى‌اش شكسته مى‌شد و در برابر فرمان الهى خاضع مى‌گرديد و به جاى آن كه به مادّه آفرينش خود توجه كند- كه آتش است- و آن را برتر از گل ببيند، مجذوب امر الهى- كه از منبع عظمت و كبريا و سرچشمه هر جلال و جمال صادر شده بود- مى‌گرديد. «2» «مَنْ ذَهَبَ لِيَرى‌ انَّ لَهُ عَلَى الْاخَرِ فَضْلًا فَهُوَ مِنَ الْمُسْتَكْبِرينَ» «3» هر كس كه بر آن است تا براى خود «فضلى» بر ديگران ببيند، از مستكبران است.
آشكار است آن كه همه فضايل را منحصر در خود مى‌بيند، در حد اعلاى استكبار قرار دارد، ولى امام صادق (ع) هر كس را كه در اين مسير باشد، هر چند به آن مرحله هم نرسيده باشد، از مستكبران مى‌شمارد. چون اين روحيه شدت يابد، بدان جا مى‌رسد كه‌


صفحه 61

مستكبر فرياد مى‌زند و نعره بر مى‌آورد كه: «از ما قويتر كيست؟» «1» 2- فخر و مباهات بر امتيازات مادى‌ آنان كه برخوردارى از امور مادى را امتيازى براى خود مى‌دانند، و آن را نشانه كرامت ذاتى خويش مى‌پندارند، در قيامت نيز انتظار جايگاهى والا دارند.
قرآن كريم، سخن مترفين را كه در برابر انبيا مى‌ايستادند و از قبول دعوت آنان امتناع مى‌ورزيدند، چنين نقل مى‌كند:
«وَ قالُوا نَحْنُ اكْثَرُ امْوالًا وَ اوْلاداً وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبينَ» «2» مترفين به پيامبران گفتند: «ما بيش از شما مال و فرزند داريم، و در آخرت نيز عذاب نخواهيم شد.» «وَ لَئِنْ اذَقْناهُ رَحْمَةً مِنْ بَعْدِ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَيَقُولَنَّ هذالى‌ وَ ما اظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُجِعْتُ الَى رَبّى انَّ لى‌ عِنْدَهُ لَلْحُسْنى‌» «3» و هرگاه پس از ناراحتى‌اى كه به او رسيد، رحمتى بدو بچشانيم مى‌گويد: «اين به دليل شايستگى و استحقاق من بوده است و گمان نمى‌كنم قيامت بر پا شود و [به فرض كه قيامتى باشد] هر گاه به سوى پروردگارم باز گردانده شوم، براى من نزد او پاداش‌هاى نيكوتر هست.» 3- داورى بر اساس مادّيات‌ در بينش مستكبران، همه ارزش‌ها بر اساس مادّيات سنجيده مى‌شود و يگانه معيار قضاوت و داورى، ثروت است كه آمدنش نشان از حقانيت است و با نبودش، از هيچ ارزشى خبرى نيست. از اين رو، اعتراض اين گروه به فرماندهى حضرت طالوت آن بود كه ما از او براى رياست و زعامت شايسته تريم و او لياقت اين مقام را ندارد؛ زيرا از ثروت بى بهره است: