بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 57

- هنگام نزول عذاب آشكار مى‌گردد كه جز ولايت الهى هيچ وسيله نجات دهنده‌اى نيست و اين حقيقت مستور از ديد دنيا گرايان رخ مى‌نمايد.
استكبار اقتصادى سرانجام شومى است كه بسيارى از انسان‌ها به هنگام بهره‌مند شدن از مواهب طبيعى و مادى بدان گرفتار شده‌اند:
«انَّ الْانْسانَ لَيَطْغى‌ انْ رَاهُ اسْتَغْنى‌» «1» همانا انسان هرگاه خود را غنى و بى نياز ببيند، طغيان مى‌كند.
4- استكبار علمى:
كسانى كه به مراتب و درجات علمى مى‌رسند و آن مرتبه علمى در آنان غرور ايجاد مى‌كند و آنان را به استكبار مى‌كشاند، داراى اين گونه از استكبارند. نمونه‌هايى از اين مستكبران نيز در قرآن مطرح شده است؛ از جمله بلعم بن باعورا كه قرآن در باره‌اش مى‌فرمايد:
«وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذى‌ اتَيْناهُ اياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَاتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الغاوينَ» «2» بخوان بر آنان سرگذشت آن كس را كه آيات خود را به او داديم، ولى از لباس آيات ما به در آمد و شيطان او را تعقيب كرد و از گمراهان شد.
بلعم بن باعورا بود كه خدا آيات توحيد را به او نمايانده بود؛ به گونه‌اى كه حقيقت برايش آشكار و متجلى شده و هيچ شك و شبهه‌اى برايش نمانده بود، ولى از روى استكبار و هواپرستى به جبهه كفر فرعونى پيوست و در برابر موسى (ع) قرار گرفته و از لباس حق به درآمد. «3» بنا بر روايتى، بنى اسرائيل به فرماندهى يوشع بن نون (ع)، وصىّ حضرت موسى (ع)، براى فتح يكى از شهرهاى عمالقه مصمّم شدند. پادشاه آن شهر به بلعم متوسل شد تا برايشان دعا كند و پيروزى آنان و شكست بنى اسرائيل را از خدا بخواهد. وقتى بلعم‌


صفحه 58

سوار بر چهار پايش شد تا به سوى پادشاه برود، چهار پا امتناع كرد و به خواست خدا زبان گشود و او را از رفتن به سوى آن پادشاه ظالم نهى كرد، ولى اين آيت در او اثر نكرد و خدمت حاكم ظالم رفت و در جواب درخواست او گفت كه چون در بين بنى اسرائيل پيامبر خداست، نفرين در آنان اثر نمى‌كند سپس، به پادشاه راهى نشان داد كه به شكست بنى اسرائيل منجر مى‌شد. او پيشنهاد كرد كه پادشاه، زنانى بسيار زيبا به عنوان فروشنده ميان لشكريان بنى اسرائيل بفرستد و آنان را دستور دهد كه در مقابل درخواست نامشروع سپاهيان تسليم شوند و بلكه آنان را به خود دعوت كنند تا بدين‌سان، فساد در آنان رسوخ كند و روح شهامت و شجاعتشان بميرد و ناتوان و خوار شوند. «1» نمونه ديگر مستكبر علمى، وليد بن مغيره است. او از بزرگان قريش و عالمان آنان بود. وقتى قريشيان با توفيق پيامبر (ص) در دعوت مواجه شدند، به وليد متوسل گشتند و راه چاره طلبيدند. بنابر روايتى، او خود نيز در مسجدالحرام سخن پيامبر (ص) را شنيده و تحت تأثير قرار گرفته بود و ميان مردم شايع شده بود كه اسلام آورده است. بزرگان قريش نزد او رفتند و نظرش را درباره قرآن جويا شدند. او پس از تفكّرى طولانى نتوانست تسليم حق شود و استكبار ورزيد و در برابر حق ايستاد و با اين كه مى‌دانست سخن پيامبر (ص) نه شعر است، نه كهانت است و نه سحر، آن را سحر معّرفى كرد. قرآن در اين باره مى‌فرمايد:
«انَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ* فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ* ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ* ثُمَّ نَظَرَ* ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ* ثُمَّ ادْ بَرَوَاسْتَكْبَرَ* فَقالَ انْ هذا الَّا سِحْرٌ يُؤْثَرُ* انْ هذا الَّا قَوْلُ الْبَشَرِ» «2» او [براى مبارزه با قرآن‌] انديشه كرد و مطلب را آماده ساخت، مرگ بر او باد! چگونه [براى مبارزه با حق‌] مطلب را آماده كرد! باز هم مرگ بر او باد! چگونه مطلب [و نقشه شيطانى خود] را آماده كرد! سپس نگاهى افكند و بعد چهره در هم كشيد و عجولانه دست به كار شد آن گاه، پشت [به حق‌] كرد و تكبّر ورزيد و سرانجام گفت:
«اين [قرآن‌] جز افسون و سحرى همانند سحرهاى پيشينيان نيست. اين، تنها


صفحه 59

سخن انسان است [نه گفتار خدا]!» از ديگر عالمان مستكبر كه قرآن از او ياد كرده است تا عبرت آدميان گردد، «سامرى» است. او، كه از ايمان آورندگان به موسى (ص) و تابع دين وى بود، در فرصت به دست آمده از غيبت آن بزرگوار استفاده كرد و اعتقاد خود را به كنارى انداخت و براى گمراه كردن مردم و به دنبال خودكشيدن آنان كوشيد. او از روحيات بنى اسرائيل آگاه بود و عشق آنان به بت‌پرستى و گوساله‌پرستى را مى‌دانست و از جدل و مغالطه آگاهى خوبى داشت. از اين رو، با مطرح كردن مغالطه‌هايى آنان را قانع كرد كه موسى (ع) وعده سى روز غيبت داده بود و حال آن كه چند روز گذشته است؛ پس او راست نگفته است و موسى (ع) گفته بود كه خداى او همه جا هست و همه را مى‌بيند و همه سخن‌ها را مى‌شنود؛ پس چرا به كوه طور رفته است تا مناجات كند. و موسى (ع) آنان را به خداى ناديدنى حواله كرده و حال آن كه خدا بايد ديدنى باشد تا بتوان با او سخن گفت و درد دل كرد و ... با اين وسوسه‌ها و مغالطه‌ها، آنان را از دين موسى (ع) باز گرداند وقانع كرد كه زينت‌هايشان را در آتش بيندازند تا گوساله‌اى طلايى برايشان بسازد و خداى آنان گرداند. سرانجام، از زينت‌هاى قوم، گوساله‌اى طلايى ساخت كه صدايى شبيه صداى گاو داشت و آن را خداى قوم معرّفى كرد و آنان را گمراه ساخت. «1» سامرى، نمونه عالمان مستكبرى است كه با بدعت‌هاى خود، دين‌هاى ساختگى به بشر ارائه كرده و پس از پيامبران، پيروان آنان را به تفرقه، گمراهى و ضلالت دچار ساخته‌اند.
فرهنگ استكبارى‌ براى شناخت فرهنگ استكبارى از ديدگاه قرآن، بايد چهره‌هاى شاخص مستكبران را مورد مطالعه و بررسى قرارداد و در پرتو ويژگى‌هايى كه قرآن كريم، براى آنان ذكر كرده، به «فرهنگ» آنان دست يافت. «ابليس»، سردمدار بزرگ جبهه استكبارى است كه براى نخستين بار اين عَلَم را برداشت و پيشوايى مستكبران را بر عهده گرفت. از مطالعه‌


صفحه 60

آيات مربوط به او و ديگر مستكبران فرهنگ استكبارى به دست مى‌آيد كه مهمترين آنها عبارتند از:
1- خودمحورى‌ چون شيطان از جانب خداوند به دليل سجده نكردن بر آدم توبيخ شد، گفت: «انَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنى‌ مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طينٍ» «1» من از او برترم، مرا از آتش و او را از گل آفريده‌اى.
از پاسخ ابليس بر مى‌آيد كه استكبار، از توجه به خويش و خود را محور حق پنداشتن ناشى مى‌شود. علّامه طباطبائى با استفاده از اين آيات مى‌گويد:
همه گناهان در تحليل نهايى به ادعاى انانيت و ستيز با كبريايى حق تعالى بر مى‌گردد، در حالى كه بنده مخلوق حق ندارد كه در برابر آفريدگار خويش، به خود اعتماد كرده، بگويد: «من». با اين كه عظمت حق سراپرده هستى را فرا گرفته و همه در پيشگاه او خاضع و ذليلند، اگر ابليس، مجذوب خود نشده بود و تنها به خويش توجه نداشت و سايه «اله قيّوم» را بر خويش مشاهده مى‌كرد، انانيت و خودبينى‌اش شكسته مى‌شد و در برابر فرمان الهى خاضع مى‌گرديد و به جاى آن كه به مادّه آفرينش خود توجه كند- كه آتش است- و آن را برتر از گل ببيند، مجذوب امر الهى- كه از منبع عظمت و كبريا و سرچشمه هر جلال و جمال صادر شده بود- مى‌گرديد. «2» «مَنْ ذَهَبَ لِيَرى‌ انَّ لَهُ عَلَى الْاخَرِ فَضْلًا فَهُوَ مِنَ الْمُسْتَكْبِرينَ» «3» هر كس كه بر آن است تا براى خود «فضلى» بر ديگران ببيند، از مستكبران است.
آشكار است آن كه همه فضايل را منحصر در خود مى‌بيند، در حد اعلاى استكبار قرار دارد، ولى امام صادق (ع) هر كس را كه در اين مسير باشد، هر چند به آن مرحله هم نرسيده باشد، از مستكبران مى‌شمارد. چون اين روحيه شدت يابد، بدان جا مى‌رسد كه‌


صفحه 61

مستكبر فرياد مى‌زند و نعره بر مى‌آورد كه: «از ما قويتر كيست؟» «1» 2- فخر و مباهات بر امتيازات مادى‌ آنان كه برخوردارى از امور مادى را امتيازى براى خود مى‌دانند، و آن را نشانه كرامت ذاتى خويش مى‌پندارند، در قيامت نيز انتظار جايگاهى والا دارند.
قرآن كريم، سخن مترفين را كه در برابر انبيا مى‌ايستادند و از قبول دعوت آنان امتناع مى‌ورزيدند، چنين نقل مى‌كند:
«وَ قالُوا نَحْنُ اكْثَرُ امْوالًا وَ اوْلاداً وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبينَ» «2» مترفين به پيامبران گفتند: «ما بيش از شما مال و فرزند داريم، و در آخرت نيز عذاب نخواهيم شد.» «وَ لَئِنْ اذَقْناهُ رَحْمَةً مِنْ بَعْدِ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَيَقُولَنَّ هذالى‌ وَ ما اظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُجِعْتُ الَى رَبّى انَّ لى‌ عِنْدَهُ لَلْحُسْنى‌» «3» و هرگاه پس از ناراحتى‌اى كه به او رسيد، رحمتى بدو بچشانيم مى‌گويد: «اين به دليل شايستگى و استحقاق من بوده است و گمان نمى‌كنم قيامت بر پا شود و [به فرض كه قيامتى باشد] هر گاه به سوى پروردگارم باز گردانده شوم، براى من نزد او پاداش‌هاى نيكوتر هست.» 3- داورى بر اساس مادّيات‌ در بينش مستكبران، همه ارزش‌ها بر اساس مادّيات سنجيده مى‌شود و يگانه معيار قضاوت و داورى، ثروت است كه آمدنش نشان از حقانيت است و با نبودش، از هيچ ارزشى خبرى نيست. از اين رو، اعتراض اين گروه به فرماندهى حضرت طالوت آن بود كه ما از او براى رياست و زعامت شايسته تريم و او لياقت اين مقام را ندارد؛ زيرا از ثروت بى بهره است:



صفحه 62

«انَّى لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا وَ نَحْنُ احَقُّ بِالْمُلْكِ مِنهُ وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ» «1» از كجا او سزاوار بزرگى و رياست بر ماست، در صورتى كه، ما شايسته‌تر از اوييم و او را مال فراوان نيست.
و اعتراض آنان به انبياى الهى اين است كه چرا دستبندهاى طلايى ندارند:
«فَلَوْلا الْقِىَ عَلَيْهِ اسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ» «2» [اگر موسى رسول خداست‌] پس چرا طوق زرّين بر دست ندارد.
از نظر آنان والاترين انسان‌ها، با محكم‌ترين براهين و روشن‌ترين معجزات، چون گنجينه طلا ندارند، نمى‌توانند در منصب رهبرى و هدايت قرار گيرند.
4- عصبيت‌ عصبيت را همبستگى شديد، طرفدارى حزبى، خويشاوندى يا عقيدتى و تعصب را غيرت به خرج دادن، زير بار حق نرفتن و سرسختى و پافشارى در عقيده باطل، معنا كرده‌اند. «3» تعصب، يك بيمارى شايع روانى- اجتماعى است كه در طبقات مختلف اجتماعى ظاهر مى‌گردد، و اين پديده از استكبار ناشى مى‌شود. از اين رو، مستكبران پايه و اساس آن را در جامعه تشكيل مى‌دهند.
اميرمؤمنان على (ع) مى‌فرمايد:
«الا فَالْحَذَرُ، الْحَذَرُ مِنْ طاعَةِ ساداتِكُمْ وَ كُبَرائِكُمْ الَّذينَ تَكَبَّرُوا عَنْ حَسَبِهِمْ ... فَانَّهُمْ قَواعِدُ اساسِ الْعَصَبِيَّةِ» «4» هشدار! بترسيد، بترسيد از اطاعت و پيروى بزرگانتان، كسانى كه (با سوء استفاده) از موقعيت خود در ميان مردم، گردنكشى كردند ... آنان پايه‌ها و بنيان عصبيّت‌اند.
همواره استكبار و تعصب همراه يكديگرند و همان كسى كه براى نخستين بار، راه‌


صفحه 63

استكبار را گشود (ابليس)، «عصبيّت» را نيز بنيان نهاد:
«امامُ الْمُتَعَصِّبينَ وَ سَلَفُ المُسْتَكْبِرينَ الَّذى‌ وَضَعَ اساسَ العَصَبِيَّةِ» «1» [شيطان‌] پيشواى متعصّبين و پيشرو گردنكشان است كه بنيان عصبّيت را پايه‌گذارى كرده است.
حلقه‌اى كه عصبيت را به استكبار پيوند مى‌دهد، امتيازات مادّى مستكبران است؛ يعنى مستكبرين با زراندوزى، مترف مى‌شوند و مترف براى ثروت بيشتر و حفظ آن تعصب مى‌ورزد. پس، ثروت اندوزى از مهمترين عوامل تعصب است؛ چنان كه على (ع) مى‌فرمايد:
«امَّا الْاغْنِياءُ مِنْ مُتْرِفَةِ الْامَمِ فَتَعَصَّبُوا لِاثارِ مَواقِعِ النِّعَمِ» «2» ثروتمندان و توانگران، كه مترفين امّتها بوده‌اند، به دليل نعمت‌هاى مادّى تعصب‌داشتند.
اين بدان دليل است كه ثروت اندوزى، از مهمترين عوامل استكبار نيز هست، فخر رازى در اين باره مى‌گويد:
«انَّ الْاسْتِكْبارَ انَّما يَتَوَلَّدُ مِنْ كَثْرَةِ الْمالِ وَ الْجاهِ» «3» استكبار، از فراوانى ثروت و جاه و مقام نشأت مى‌گيرد.
پس، است استكبار و استضعاف در قرآن 73 4 - رواج آداب و رسوم قومى ص : 72 كبار و تعصب، هر دو از يك پستان شير مى‌خورند و از همين روست كه گمراه كنندگان به رواج فرهنگ اتراف و خوشگذرانى مى‌پردازند تا انسان‌ها را از عبوديت دور كنند و به استكبار و سركشى در برابر خداوند وادارند.
5- سرپيچى از حق‌ مستكبران، كه انانيت و خودپرستى، سراسر وجودشان را فرا گرفته است، از ديدن واقعيّت‌ها و درك حقيقت‌ها و قبول هدايت‌ها عاجزند. آنان آنچه را نفع و سودى برايشان داشته باشد، مى‌بينند و مى‌پذيرند، و از هر چه به شأن و موقعيت ظالمانه شان خللى وارد


صفحه 64

كند، سرباز مى‌زنند. از اين رو، در صف مقدم مخالفان انبيا قرار مى‌گيرند و در طول تاريخ، براى حفظ شوكت شيطانى خويش كفر ورزيده‌اند.
«وَ ما ارْسَلْنا فِى قَرْيَةٍ مِنْ نَذيرٍ الَّا قالَ مُتْرَفُوها انّما بِما ارْسِلْتُمْ بِهِ كافِروُنَ» «1» ما هيچ رسولى نفرستاديم، مگر آن كه ثروتمندان عيّاش آن ديار گفتند: «بى گمان، ما به رسالت شما كافريم.» و حتى از شنيدن سخن حق گريخته يا انگشت بر گوش خود گذارده‌اند.
«وَ انّى‌ كُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَلَهُمْ جَعَلُوا اصابِعَهُمْ فى‌ اذانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوْا ثِيابَهُمْ وَ اصَرُّوا وَاسْتَكْبَرُوا اسْتِكْباراً» «2» [نوح گفت: بارالها] هر چند آنان را به مغفرت تو خواندم، انگشت بر گوش نهادند و جامه به رخسار افكندند و بر كفر اصرار ورزيده و سرسختانه استكبار نشان دادند.
«وَ اذا تُتْلى‌ عَلَيْهِ اياتُنا وَلىَّ مُسْتَكْبِراً كَانْ لَمْ يَسْمَعْها كَأَنَّ فى‌ اذُنَيْهِ وَقْراً» «3» و هرگاه بر او آيات ما [قرآن‌] تلاوت شود، چنان با استكبار روى گرداند كه گويى نشنيده [يا] گويى در گوش‌هايش سنگينى است.
«وَيْلٌ لِكُلِّ افَّاكٍ اثيمٍ يَسْمَعُ آياتِ اللَّهِ تُتْلى‌ عَلَيْهِ ثُمَّ يُصِرُّ مُسْتَكْبِراً كَأَنْ لَمْ يَسْمَعْها» «4» و اى بر هر دروغگوى بدكار آن كه آيات خدا را كه بر او تلاوت مى‌شود مى‌شنود و بر طغيان و استكبار اصرار مى‌ورزد، گويى آن آيات را نشنيده است.
6- بى اعتنايى و تحقير توده‌هاى مستضعف‌ بينش و قضاوت مستكبران، درباره مؤمنانى كه از اقشار مستضعف جامعه‌اند، اين است كه آنان اراذل و اوباش و ساده لوحند. «5»