سخن انسان است [نه گفتار خدا]!» از ديگر عالمان مستكبر كه قرآن از او ياد كرده است تا عبرت آدميان گردد، «سامرى» است. او، كه از ايمان آورندگان به موسى (ص) و تابع دين وى بود، در فرصت به دست آمده از غيبت آن بزرگوار استفاده كرد و اعتقاد خود را به كنارى انداخت و براى گمراه كردن مردم و به دنبال خودكشيدن آنان كوشيد. او از روحيات بنى اسرائيل آگاه بود و عشق آنان به بتپرستى و گوسالهپرستى را مىدانست و از جدل و مغالطه آگاهى خوبى داشت. از اين رو، با مطرح كردن مغالطههايى آنان را قانع كرد كه موسى (ع) وعده سى روز غيبت داده بود و حال آن كه چند روز گذشته است؛ پس او راست نگفته است و موسى (ع) گفته بود كه خداى او همه جا هست و همه را مىبيند و همه سخنها را مىشنود؛ پس چرا به كوه طور رفته است تا مناجات كند. و موسى (ع) آنان را به خداى ناديدنى حواله كرده و حال آن كه خدا بايد ديدنى باشد تا بتوان با او سخن گفت و درد دل كرد و ... با اين وسوسهها و مغالطهها، آنان را از دين موسى (ع) باز گرداند وقانع كرد كه زينتهايشان را در آتش بيندازند تا گوسالهاى طلايى برايشان بسازد و خداى آنان گرداند. سرانجام، از زينتهاى قوم، گوسالهاى طلايى ساخت كه صدايى شبيه صداى گاو داشت و آن را خداى قوم معرّفى كرد و آنان را گمراه ساخت. «1» سامرى، نمونه عالمان مستكبرى است كه با بدعتهاى خود، دينهاى ساختگى به بشر ارائه كرده و پس از پيامبران، پيروان آنان را به تفرقه، گمراهى و ضلالت دچار ساختهاند.
فرهنگ استكبارى براى شناخت فرهنگ استكبارى از ديدگاه قرآن، بايد چهرههاى شاخص مستكبران را مورد مطالعه و بررسى قرارداد و در پرتو ويژگىهايى كه قرآن كريم، براى آنان ذكر كرده، به «فرهنگ» آنان دست يافت. «ابليس»، سردمدار بزرگ جبهه استكبارى است كه براى نخستين بار اين عَلَم را برداشت و پيشوايى مستكبران را بر عهده گرفت. از مطالعه
آيات مربوط به او و ديگر مستكبران فرهنگ استكبارى به دست مىآيد كه مهمترين آنها عبارتند از:
1- خودمحورى چون شيطان از جانب خداوند به دليل سجده نكردن بر آدم توبيخ شد، گفت: «انَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنى مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طينٍ» «1» من از او برترم، مرا از آتش و او را از گل آفريدهاى.
از پاسخ ابليس بر مىآيد كه استكبار، از توجه به خويش و خود را محور حق پنداشتن ناشى مىشود. علّامه طباطبائى با استفاده از اين آيات مىگويد:
همه گناهان در تحليل نهايى به ادعاى انانيت و ستيز با كبريايى حق تعالى بر مىگردد، در حالى كه بنده مخلوق حق ندارد كه در برابر آفريدگار خويش، به خود اعتماد كرده، بگويد: «من». با اين كه عظمت حق سراپرده هستى را فرا گرفته و همه در پيشگاه او خاضع و ذليلند، اگر ابليس، مجذوب خود نشده بود و تنها به خويش توجه نداشت و سايه «اله قيّوم» را بر خويش مشاهده مىكرد، انانيت و خودبينىاش شكسته مىشد و در برابر فرمان الهى خاضع مىگرديد و به جاى آن كه به مادّه آفرينش خود توجه كند- كه آتش است- و آن را برتر از گل ببيند، مجذوب امر الهى- كه از منبع عظمت و كبريا و سرچشمه هر جلال و جمال صادر شده بود- مىگرديد. «2» «مَنْ ذَهَبَ لِيَرى انَّ لَهُ عَلَى الْاخَرِ فَضْلًا فَهُوَ مِنَ الْمُسْتَكْبِرينَ» «3» هر كس كه بر آن است تا براى خود «فضلى» بر ديگران ببيند، از مستكبران است.
آشكار است آن كه همه فضايل را منحصر در خود مىبيند، در حد اعلاى استكبار قرار دارد، ولى امام صادق (ع) هر كس را كه در اين مسير باشد، هر چند به آن مرحله هم نرسيده باشد، از مستكبران مىشمارد. چون اين روحيه شدت يابد، بدان جا مىرسد كه
مستكبر فرياد مىزند و نعره بر مىآورد كه: «از ما قويتر كيست؟» «1» 2- فخر و مباهات بر امتيازات مادى آنان كه برخوردارى از امور مادى را امتيازى براى خود مىدانند، و آن را نشانه كرامت ذاتى خويش مىپندارند، در قيامت نيز انتظار جايگاهى والا دارند.
قرآن كريم، سخن مترفين را كه در برابر انبيا مىايستادند و از قبول دعوت آنان امتناع مىورزيدند، چنين نقل مىكند:
«وَ قالُوا نَحْنُ اكْثَرُ امْوالًا وَ اوْلاداً وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبينَ» «2» مترفين به پيامبران گفتند: «ما بيش از شما مال و فرزند داريم، و در آخرت نيز عذاب نخواهيم شد.» «وَ لَئِنْ اذَقْناهُ رَحْمَةً مِنْ بَعْدِ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَيَقُولَنَّ هذالى وَ ما اظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُجِعْتُ الَى رَبّى انَّ لى عِنْدَهُ لَلْحُسْنى» «3» و هرگاه پس از ناراحتىاى كه به او رسيد، رحمتى بدو بچشانيم مىگويد: «اين به دليل شايستگى و استحقاق من بوده است و گمان نمىكنم قيامت بر پا شود و [به فرض كه قيامتى باشد] هر گاه به سوى پروردگارم باز گردانده شوم، براى من نزد او پاداشهاى نيكوتر هست.» 3- داورى بر اساس مادّيات در بينش مستكبران، همه ارزشها بر اساس مادّيات سنجيده مىشود و يگانه معيار قضاوت و داورى، ثروت است كه آمدنش نشان از حقانيت است و با نبودش، از هيچ ارزشى خبرى نيست. از اين رو، اعتراض اين گروه به فرماندهى حضرت طالوت آن بود كه ما از او براى رياست و زعامت شايسته تريم و او لياقت اين مقام را ندارد؛ زيرا از ثروت بى بهره است:
«انَّى لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا وَ نَحْنُ احَقُّ بِالْمُلْكِ مِنهُ وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ» «1» از كجا او سزاوار بزرگى و رياست بر ماست، در صورتى كه، ما شايستهتر از اوييم و او را مال فراوان نيست.
و اعتراض آنان به انبياى الهى اين است كه چرا دستبندهاى طلايى ندارند:
«فَلَوْلا الْقِىَ عَلَيْهِ اسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ» «2» [اگر موسى رسول خداست] پس چرا طوق زرّين بر دست ندارد.
از نظر آنان والاترين انسانها، با محكمترين براهين و روشنترين معجزات، چون گنجينه طلا ندارند، نمىتوانند در منصب رهبرى و هدايت قرار گيرند.
4- عصبيت عصبيت را همبستگى شديد، طرفدارى حزبى، خويشاوندى يا عقيدتى و تعصب را غيرت به خرج دادن، زير بار حق نرفتن و سرسختى و پافشارى در عقيده باطل، معنا كردهاند. «3» تعصب، يك بيمارى شايع روانى- اجتماعى است كه در طبقات مختلف اجتماعى ظاهر مىگردد، و اين پديده از استكبار ناشى مىشود. از اين رو، مستكبران پايه و اساس آن را در جامعه تشكيل مىدهند.
اميرمؤمنان على (ع) مىفرمايد:
«الا فَالْحَذَرُ، الْحَذَرُ مِنْ طاعَةِ ساداتِكُمْ وَ كُبَرائِكُمْ الَّذينَ تَكَبَّرُوا عَنْ حَسَبِهِمْ ... فَانَّهُمْ قَواعِدُ اساسِ الْعَصَبِيَّةِ» «4» هشدار! بترسيد، بترسيد از اطاعت و پيروى بزرگانتان، كسانى كه (با سوء استفاده) از موقعيت خود در ميان مردم، گردنكشى كردند ... آنان پايهها و بنيان عصبيّتاند.
همواره استكبار و تعصب همراه يكديگرند و همان كسى كه براى نخستين بار، راه
استكبار را گشود (ابليس)، «عصبيّت» را نيز بنيان نهاد:
«امامُ الْمُتَعَصِّبينَ وَ سَلَفُ المُسْتَكْبِرينَ الَّذى وَضَعَ اساسَ العَصَبِيَّةِ» «1» [شيطان] پيشواى متعصّبين و پيشرو گردنكشان است كه بنيان عصبّيت را پايهگذارى كرده است.
حلقهاى كه عصبيت را به استكبار پيوند مىدهد، امتيازات مادّى مستكبران است؛ يعنى مستكبرين با زراندوزى، مترف مىشوند و مترف براى ثروت بيشتر و حفظ آن تعصب مىورزد. پس، ثروت اندوزى از مهمترين عوامل تعصب است؛ چنان كه على (ع) مىفرمايد:
«امَّا الْاغْنِياءُ مِنْ مُتْرِفَةِ الْامَمِ فَتَعَصَّبُوا لِاثارِ مَواقِعِ النِّعَمِ» «2» ثروتمندان و توانگران، كه مترفين امّتها بودهاند، به دليل نعمتهاى مادّى تعصبداشتند.
اين بدان دليل است كه ثروت اندوزى، از مهمترين عوامل استكبار نيز هست، فخر رازى در اين باره مىگويد:
«انَّ الْاسْتِكْبارَ انَّما يَتَوَلَّدُ مِنْ كَثْرَةِ الْمالِ وَ الْجاهِ» «3» استكبار، از فراوانى ثروت و جاه و مقام نشأت مىگيرد.
پس، است استكبار و استضعاف در قرآن 73 4 - رواج آداب و رسوم قومى ص : 72 كبار و تعصب، هر دو از يك پستان شير مىخورند و از همين روست كه گمراه كنندگان به رواج فرهنگ اتراف و خوشگذرانى مىپردازند تا انسانها را از عبوديت دور كنند و به استكبار و سركشى در برابر خداوند وادارند.
5- سرپيچى از حق مستكبران، كه انانيت و خودپرستى، سراسر وجودشان را فرا گرفته است، از ديدن واقعيّتها و درك حقيقتها و قبول هدايتها عاجزند. آنان آنچه را نفع و سودى برايشان داشته باشد، مىبينند و مىپذيرند، و از هر چه به شأن و موقعيت ظالمانه شان خللى وارد
كند، سرباز مىزنند. از اين رو، در صف مقدم مخالفان انبيا قرار مىگيرند و در طول تاريخ، براى حفظ شوكت شيطانى خويش كفر ورزيدهاند.
«وَ ما ارْسَلْنا فِى قَرْيَةٍ مِنْ نَذيرٍ الَّا قالَ مُتْرَفُوها انّما بِما ارْسِلْتُمْ بِهِ كافِروُنَ» «1» ما هيچ رسولى نفرستاديم، مگر آن كه ثروتمندان عيّاش آن ديار گفتند: «بى گمان، ما به رسالت شما كافريم.» و حتى از شنيدن سخن حق گريخته يا انگشت بر گوش خود گذاردهاند.
«وَ انّى كُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَلَهُمْ جَعَلُوا اصابِعَهُمْ فى اذانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوْا ثِيابَهُمْ وَ اصَرُّوا وَاسْتَكْبَرُوا اسْتِكْباراً» «2» [نوح گفت: بارالها] هر چند آنان را به مغفرت تو خواندم، انگشت بر گوش نهادند و جامه به رخسار افكندند و بر كفر اصرار ورزيده و سرسختانه استكبار نشان دادند.
«وَ اذا تُتْلى عَلَيْهِ اياتُنا وَلىَّ مُسْتَكْبِراً كَانْ لَمْ يَسْمَعْها كَأَنَّ فى اذُنَيْهِ وَقْراً» «3» و هرگاه بر او آيات ما [قرآن] تلاوت شود، چنان با استكبار روى گرداند كه گويى نشنيده [يا] گويى در گوشهايش سنگينى است.
«وَيْلٌ لِكُلِّ افَّاكٍ اثيمٍ يَسْمَعُ آياتِ اللَّهِ تُتْلى عَلَيْهِ ثُمَّ يُصِرُّ مُسْتَكْبِراً كَأَنْ لَمْ يَسْمَعْها» «4» و اى بر هر دروغگوى بدكار آن كه آيات خدا را كه بر او تلاوت مىشود مىشنود و بر طغيان و استكبار اصرار مىورزد، گويى آن آيات را نشنيده است.
6- بى اعتنايى و تحقير تودههاى مستضعف بينش و قضاوت مستكبران، درباره مؤمنانى كه از اقشار مستضعف جامعهاند، اين است كه آنان اراذل و اوباش و ساده لوحند. «5»
به گمان آنان، خداوند به محرومان و مستضعفان خير و سعادت نداده است. از اين رو، بايد تحقير شوند و انتظار چنين برخوردى را از سوى انبيا نسبت به آنان دارند. ولى حضرت شيخ الانبياء نوح (ع) فرموده است:
«وَ لا اقْوُلُ لِلَّذينَ تَزْدَرى اعْيُنُكُمْ لَنْ يُؤْتِيَهُمُ اللَّهُ خَيْراً اللَّهُ اعْلَمُ بِما فى انْفُسِهِمْ انّى اذاً لِمَنَ الظَّالِمينَ» «1» هرگز به مؤمنانى كه در نظر شما خوار مىآيند، نمىگويم كه خداوند خيرى به آنان نخواهد داد. خدا به نهان آنان آگاهتر است و [اگر آنان را برانم يا مأيوس كنم]، از ستمكاران خواهم بود.
علّامه طباطبائى در تفسير اين آيه آورده است:
اين بخش از كلام حضرت نوح، اشاره به اعتقاد «ملأ» دارد، همان اعتقادى كه اساس اشرافيگرى را تشكيل مىدهد. جامعه انسانى به دو گروه اقويا و ضعفاء تقسيم مىشود. اقويا، صاحبان قدرت و ثروتند و داراى شخصيت انسانى و شايسته سرورى اند. همه بايد براى آنان كار كنند و براى آنان آفريده شدهاند. «ضعفا» انسانهاى منحط يا حيوانات انسان نما هستند و فلسفه وجوديشان خدمت به اشراف است تا از دسترنج و تلاششان، اقويا راحت زندگى كنند. آنان از دايره شرافت انسانى به دور و از رحمت و عنايت الهى بىنصيبند. حضرت نوح، اين اعتقاد آنان را رد مىكند كه: «وَ لا اقُولُ لِلَّذينَ تَزْدَرى اعْيُنُكُمْ لَنْ يُؤْتِيَهُمُ اللَّهُ خَيْراً» و اشتباه آنان را توضيح مىدهد:
«اللّه اعلم بما فى انفسهم» كه اگر شما، آنان را تحقير مىكنيد، به دليل ضعف ظاهرى و مادى آنان است، در حالى كه ملاك دستيابى به كمال و احراز سعادت و كرامت و پاداشهاى الهى، «نفس انسان» است و صفحه جان را بايد به فضايل و كمالات معنوى آراسته كرد و من و شما راهى به باطن جان و زواياى قلب آنان نداريم و تنها خداوند از اسرار ضمايرشان آگاه است. از اين رو، حق نداريم ضعفا را به حرمان از خير و سعادت محكوم بدانيم و چنين قضاوتى درباره آنان ظالمانه است: «انّى اذاً
لمن الظالمين» «1».
7- بى بند و بارى و فساد چون مبناى فكرى و عقيدتى مستكبران را مادّه پرستى تشكيل مىدهد و بر معيار خودپرستى عمل مىكنند، از اين رو، در منجلاب شهوت غوطه ور مىشوند و بى بند و بارى را به اوج مىرسانند. آنان نه تنها خود فاسدند، بلكه ريشه هر فساد اجتماعى اند و از اين قشر، بى بند و بارى به اقشار پايين جامعه سرايت مىكند و آلودگى در سطحى گسترده پخش مىشود.
ويژگىهاى فرهنگ استكبارى از ديدگاه امام خمينى (قدّس سرّه):
بررسى ابعاد گوناگون فرهنگ استكبارى، زمينهاى گستردهتر از اين مىطلبد.
در اين جا خوانندگان را به تأمل در سخنان رهبر كبير انقلاب اسلامى، حضرت امام خمينى، كه بيانگر ابعاد اين فرهنگ است، فرا مىخوانيم.
الف- درك نكردن محروميت كسى كه در مهد اشرافيت- به اصطلاح آن وقت- بزرگ شده است و از اوّلى كه چشمش را باز كرده، با نوكر و كلفت و حشم روبرو بوده، اين وقتى بزرگ شد، خيال مىكند همه چيز همين است، نمىتواند ادراك كند كه يك طبقهاى هستند كه نان ندارند، نمىتوانند زندگى كنند. «2» ب- خوارى در برابر بالاتر و ستم به پايينتر خاصيت اعيانيت و اشرافيت و رفاه اين است كه چون هميشه خوف اين مطلب را دارند كه مبادا از اين مقام پائين بيايند و مبادا يك لطمهاى به اشرافيت شان بخورد، اين خوف اسباب اين مىشود كه نسبت به زير دستها ظالم و نسبت به بالادستها تو سرى خور باشند. «3» ج- اخلاق و تربيت فاسد