كند، سرباز مىزنند. از اين رو، در صف مقدم مخالفان انبيا قرار مىگيرند و در طول تاريخ، براى حفظ شوكت شيطانى خويش كفر ورزيدهاند.
«وَ ما ارْسَلْنا فِى قَرْيَةٍ مِنْ نَذيرٍ الَّا قالَ مُتْرَفُوها انّما بِما ارْسِلْتُمْ بِهِ كافِروُنَ» «1» ما هيچ رسولى نفرستاديم، مگر آن كه ثروتمندان عيّاش آن ديار گفتند: «بى گمان، ما به رسالت شما كافريم.» و حتى از شنيدن سخن حق گريخته يا انگشت بر گوش خود گذاردهاند.
«وَ انّى كُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَلَهُمْ جَعَلُوا اصابِعَهُمْ فى اذانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوْا ثِيابَهُمْ وَ اصَرُّوا وَاسْتَكْبَرُوا اسْتِكْباراً» «2» [نوح گفت: بارالها] هر چند آنان را به مغفرت تو خواندم، انگشت بر گوش نهادند و جامه به رخسار افكندند و بر كفر اصرار ورزيده و سرسختانه استكبار نشان دادند.
«وَ اذا تُتْلى عَلَيْهِ اياتُنا وَلىَّ مُسْتَكْبِراً كَانْ لَمْ يَسْمَعْها كَأَنَّ فى اذُنَيْهِ وَقْراً» «3» و هرگاه بر او آيات ما [قرآن] تلاوت شود، چنان با استكبار روى گرداند كه گويى نشنيده [يا] گويى در گوشهايش سنگينى است.
«وَيْلٌ لِكُلِّ افَّاكٍ اثيمٍ يَسْمَعُ آياتِ اللَّهِ تُتْلى عَلَيْهِ ثُمَّ يُصِرُّ مُسْتَكْبِراً كَأَنْ لَمْ يَسْمَعْها» «4» و اى بر هر دروغگوى بدكار آن كه آيات خدا را كه بر او تلاوت مىشود مىشنود و بر طغيان و استكبار اصرار مىورزد، گويى آن آيات را نشنيده است.
6- بى اعتنايى و تحقير تودههاى مستضعف بينش و قضاوت مستكبران، درباره مؤمنانى كه از اقشار مستضعف جامعهاند، اين است كه آنان اراذل و اوباش و ساده لوحند. «5»
به گمان آنان، خداوند به محرومان و مستضعفان خير و سعادت نداده است. از اين رو، بايد تحقير شوند و انتظار چنين برخوردى را از سوى انبيا نسبت به آنان دارند. ولى حضرت شيخ الانبياء نوح (ع) فرموده است:
«وَ لا اقْوُلُ لِلَّذينَ تَزْدَرى اعْيُنُكُمْ لَنْ يُؤْتِيَهُمُ اللَّهُ خَيْراً اللَّهُ اعْلَمُ بِما فى انْفُسِهِمْ انّى اذاً لِمَنَ الظَّالِمينَ» «1» هرگز به مؤمنانى كه در نظر شما خوار مىآيند، نمىگويم كه خداوند خيرى به آنان نخواهد داد. خدا به نهان آنان آگاهتر است و [اگر آنان را برانم يا مأيوس كنم]، از ستمكاران خواهم بود.
علّامه طباطبائى در تفسير اين آيه آورده است:
اين بخش از كلام حضرت نوح، اشاره به اعتقاد «ملأ» دارد، همان اعتقادى كه اساس اشرافيگرى را تشكيل مىدهد. جامعه انسانى به دو گروه اقويا و ضعفاء تقسيم مىشود. اقويا، صاحبان قدرت و ثروتند و داراى شخصيت انسانى و شايسته سرورى اند. همه بايد براى آنان كار كنند و براى آنان آفريده شدهاند. «ضعفا» انسانهاى منحط يا حيوانات انسان نما هستند و فلسفه وجوديشان خدمت به اشراف است تا از دسترنج و تلاششان، اقويا راحت زندگى كنند. آنان از دايره شرافت انسانى به دور و از رحمت و عنايت الهى بىنصيبند. حضرت نوح، اين اعتقاد آنان را رد مىكند كه: «وَ لا اقُولُ لِلَّذينَ تَزْدَرى اعْيُنُكُمْ لَنْ يُؤْتِيَهُمُ اللَّهُ خَيْراً» و اشتباه آنان را توضيح مىدهد:
«اللّه اعلم بما فى انفسهم» كه اگر شما، آنان را تحقير مىكنيد، به دليل ضعف ظاهرى و مادى آنان است، در حالى كه ملاك دستيابى به كمال و احراز سعادت و كرامت و پاداشهاى الهى، «نفس انسان» است و صفحه جان را بايد به فضايل و كمالات معنوى آراسته كرد و من و شما راهى به باطن جان و زواياى قلب آنان نداريم و تنها خداوند از اسرار ضمايرشان آگاه است. از اين رو، حق نداريم ضعفا را به حرمان از خير و سعادت محكوم بدانيم و چنين قضاوتى درباره آنان ظالمانه است: «انّى اذاً
لمن الظالمين» «1».
7- بى بند و بارى و فساد چون مبناى فكرى و عقيدتى مستكبران را مادّه پرستى تشكيل مىدهد و بر معيار خودپرستى عمل مىكنند، از اين رو، در منجلاب شهوت غوطه ور مىشوند و بى بند و بارى را به اوج مىرسانند. آنان نه تنها خود فاسدند، بلكه ريشه هر فساد اجتماعى اند و از اين قشر، بى بند و بارى به اقشار پايين جامعه سرايت مىكند و آلودگى در سطحى گسترده پخش مىشود.
ويژگىهاى فرهنگ استكبارى از ديدگاه امام خمينى (قدّس سرّه):
بررسى ابعاد گوناگون فرهنگ استكبارى، زمينهاى گستردهتر از اين مىطلبد.
در اين جا خوانندگان را به تأمل در سخنان رهبر كبير انقلاب اسلامى، حضرت امام خمينى، كه بيانگر ابعاد اين فرهنگ است، فرا مىخوانيم.
الف- درك نكردن محروميت كسى كه در مهد اشرافيت- به اصطلاح آن وقت- بزرگ شده است و از اوّلى كه چشمش را باز كرده، با نوكر و كلفت و حشم روبرو بوده، اين وقتى بزرگ شد، خيال مىكند همه چيز همين است، نمىتواند ادراك كند كه يك طبقهاى هستند كه نان ندارند، نمىتوانند زندگى كنند. «2» ب- خوارى در برابر بالاتر و ستم به پايينتر خاصيت اعيانيت و اشرافيت و رفاه اين است كه چون هميشه خوف اين مطلب را دارند كه مبادا از اين مقام پائين بيايند و مبادا يك لطمهاى به اشرافيت شان بخورد، اين خوف اسباب اين مىشود كه نسبت به زير دستها ظالم و نسبت به بالادستها تو سرى خور باشند. «3» ج- اخلاق و تربيت فاسد
طبع كاخ نشينى با تربيت صحيح و اختراع و تصنيف و تأليف و زحمت منافات دارد ...
تمام مستضعفين از اين كوخنشينان بودند تقريباً، از يك آدمى كه علاقه به شكم و شهوات و مال و منال و جاه و امثال اينها دارد، اين كارها بر نمىآيد. «1» د- صدور خلق و خوى فاسد وقتى خوى زمين خوارى و باغدارى و كاخ نشينى در بين مردم باشد، اسباب آن مىشود كه انحطاط اخلاقى پيدا بشود، اكثر اين خويهاى فاسد از طبقه مرفه به مردم ديگر صادر شده است. «2» ه- به حساب نياوردن تودههاى مستضعف مردم مستكبرين، جهان را از آن ديد خاص خود و آن بيمارى روحى كه در آن هست، نگاه مىكنند و اين بيمارى موجب شده است كه تودههاى بزرگ ملتها را از جهان حساب نمىكنند ... اين ديد مستكبرين است كه ساير قشرهاى بزرگ ملتها را ... نمىبينند. «3» شيوههاى استكبارى مستكبران، براى دستيابى به قدرت و حفظ آن، از روشها و شيوههايى گوناگون بهره مىجويند كه مهمترين آنها، بر اساس رهنمودهاى قرآن كريم عبارتند از:
1- به بردگى گرفتن انسانها قرآن كريم از شيوه فرمانروايى فرعون به «تعبيد» تعبير مىكند. تعبيد، به معناى بنده گرفتن و مردم را به زور سر نيزه به اطاعت واداشتن و از حقوق انسانى محروم كردن است. حضرت موسى (ع) به فرعون فرمود كه بنى اسرائيل را به بردگى گرفتهاى و هر گونه دلت مىخواهد، در مورد آنان حكم و رفتار مىكنى، مردانشان را مىكشى و زنانشان را براى بهرهگيرى زنده مىگذارى «4» و اختيار، آزادى و حقوق انسانى آنان را
سلب كردهاى.
روشن است كه بنى اسرائيل، فرعون را پرستش نمىكردند و در ظاهر برده او نبودند، ولى سيطره طاغوتى و ظالمانه فرعون، چنان بر مردم سايه افكنده بود كه از خود، اراده و شخصيتى نداشتند و به اجبار و قهر، از فرمان او بدون چون و چرا پيروى مىكردند.
خداوند بزرگ در سورهاى ديگر، اين سيطره ظالمانه را از زبان فرعون نقل مىفرمايد:
«وَ انَّا فَوقَهُمْ قاهِروُنَ» «1» و ما بر آنان مسلّطيم.
و در جاى ديگر نيز، از فرعون نقل مىفرمايد:
«وَ قَوْمُهُما لَنا عابِدُونَ» «2» قوم موسى و هارون، بندگان مايند.
حضرت على (ع) در خطبه قاصعه، محكوميت بنى اسرائيل در چنگال فرعون و تسلّط ستمگرانه فرعون را «بنده گرفتن» مىخواند و مىفرمايد:
«اتَّخَذَهُمُ الْفَراعِنَةُ عَبيداً» «3» فراعنه، آنان را به بندگى گرفته بودند.
سپس، حضرت پيامدهاى اين بندگى را چنين توضيح مىدهد:
پس، فراعنه آنان را تحت شكنجه قرار دادند، جرعههاى تلخ به آنان نوشانيدند و بنى اسرائيل در خوارى هلاكت كننده و در مقهوريت ناشى از سلطه ظالمانه دشمن به سر بردند و راهى براى خوددارى يا دفاع نداشتند. «4» از اين رو، بر اساس شواهد فوق مىتوان گفت كه فرمانبرىهاى اجبارى هر چند از نظر اخلاقى، عبادت شمرده نمىشود، از نظر اجتماعى عبادت است و شيوه مستكبران پيوسته چنين است كه در ساختار نظام اجتماعى تحت سلطه خود، همه مردم «عبد» و
خود «معبود» باشند؛ چنان كه امام على (ع) از سياست امويان، چنين خبر داده است:
«فَاتَّخَذُوا عِبادَهُ خِوَلًا» «1» بندگان خدا را به بندگى مىگيرند.
2- تحميق و استحمار مستكبران براى اين كه بتوانند بر مستضعفان جامعه سلطه يابند، توان تفكر و تجزيه و تحليل مسائل را از آنان مىگيرند. در جامعه استكبار زده، عموم مردم عوام هستند و قدرت تحليل و فهم مسائل را ندارند و عقلشان به چشمشان است. چون حضرت موسى (ع) در جامعه استكبار زده فرعونى براى دعوت به توحيد قيام مىكند، مستكبران او را به مبارزه فرا مىخوانند و ساحران ورزيده را براى مبارزه با او بسيج مىكنند. در اين جامعه، چنان حاكمان مستكبر از قيام توده عوام خيالشان راحت است كه حاضر مىشوند اين مبارزه در حضور آنان باشد:
«فَاجْعَلْ بَيْنَنا وَ بَيْنَكَ مَوْعِداً لا نُخْلِفُهُ نَحْنُ وَ لا انْتَ مَكاناً سُوىً* قالَ مَوْعِدُكُمْ يَوْمُ الزّينَةِ وَ انْ يُحْشَرَ النَّاسُ ضُحىً» «2» هم اكنون موعدى ميان ما و خود قرار ده كه نه ما و نه تو، از آن تخلّف نكنيم، آن هم در مكانى هموار.» گفت: «موعد من و شما روز زينت، به شرط اين كه در نيمروز و هنگام اجتماع همه باشد.» حتّى در باريان فرعون مردم را جمع مىكنند تا با هياهو و شعار، سبب تقويت روحيه ساحران شوند و در صورت پيروزى، آنان را تشويق كنند و از اين كه نكند مردم تحت تأثير موسى قرار گيرند، هراسى نداشتند و خيالشان از اين جهت راحت بود:
«وَ قيلَ لِلنَّاسِ هَلْ انْتُمْ مُجْتَمِعُونَ* لَعَلَّنا نَتَّبِعُ السَّحَرَةَ انْ كانُوا هُمُ الْغالِبينَ» «3» و به مردم گفته شد: «آيا شما اجتماع مىكنيد تا اگر ساحران پيروز شدند، از آنان
پيروى كنيم؟» سپس، ساحران با كارهاى عجيب و غريب، چشم مردم را مسحور كردند و چنان بر ذهن و فكر آنان غالب آمدند كه ديگر توان فكر، تجزيه و تحليل نداشتند.
«سَحَرُوا اعْيُنَ النَّاسِ وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ وَ جاءُوا بِسِحْرٍ عَظيمٍ» «1» چشم مردم را سحر كردند و آنان را ترساندند و سحر عظيمى پديد آوردند.
اين همان استحمار و تحميقى است كه همه مستكبران و ظالمان براى بسط حاكميت خود از آن بهره گرفتهاند. چون حضرت ابراهيم (ع) به در بار نمرود مىرود تا او را به توحيد دعوت كند، نمرود با او بر ربوبيت خدا احتجاج مىكند. ابراهيم زنده كردن و ميراندن را دليل ربوبيت خدا معرف مىكند، ولى نمرود براى باطل كردن دليل حضرت ابراهيم (ع) دستور مىدهد كه دو زندانى بياورند؛ يكى را بكشند و ديگرى را آزاد كنند و با اين كار، ادعا مىكند كه من هم، ميراننده و زنده كنندهام. «2» «الَمْ تَرَالَى الَّذى حاجَّ ابْراهيمَ فى رَبَّهِ انْ اتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ اذْ قالَ ابْراهيمُ رَبّىَ الَّذى يُحْيى وَ يُميتُ قالَ انَا احْيى وَ اميتُ» «3» آيا نديدى آن كس را كه با ابراهيم درباره پروردگارش محاجّه و گفت و گو كرد؟! زيرا خداوند به او حكومت داده بود [و در اثر ناشايستگى مغرور شده بود] هنگامى كه ابراهيم گفت: «خداى من آن كسى است كه زنده مىكند و مىميراند.» او گفت: «من نيز زنده مىكنم و مىميرانم.» حضرت ابراهيم (ع) در پاسخ به اين عوام فريبى فرمود كه اگر راست مىگويى، او را كه كشتهاى، زنده كن. ولى مردم حاضر در آن صحنه، متوجه عوام فريبى نمرود نشدند و عمل او را مصداق زنده كردن و ميراندن پنداشتند و نتوانستند باطل بودن ادعايش را دريابند. از اين رو، حضرت ابراهيم (ع) اين استدلال را رها كرد و استدلال ديگرى آورد و فرمود:
«انَّ اللَّهَ يَأْتى بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ» «1» خداوند، خورشيد را از مشرق مىآورد. پس [تو اگر خدايى] آن را از مغرب بيرون آر.
با اين كه نمرود از اين استدلال مبهوت و درمانده شد، باز هم اين روش، در نظر مردم استحمار شده، مفيد نيفتاد. در مرحله ديگر، حضرت ابراهيم (ع) را- كه بتان را شكسته بود،- در حضور مردم به محاكمه كشانيدند به اين بهانه كه از عقايد، دين و خدايان مردم دفاع مىكنند:
«فَأْتُوا بِهِ عَلى اعْيُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ» «2» او را در برابر ديدگان مردم بياوريد تا گواهى دهند.
هنگامى كه در آن مجمع عمومى، حضرت ابراهيم (ع) استدلال محكم خود را بر باطل بودن آن خدايان بيان كرد، گر چه براى لحظاتى سرافكنده شدند و خود را محكوم كردند ولى با يك بانگ باطل دوباره بر انديشه ناحق خود مصمّم شدند:
«فَرَجَعُوا الى انْفُسِهِمْ فَقالُوا انَّكُمْ انْتُمُ الظَّالِمُونَ» «3» به وجدان خويش باز گشتند و [به خود] گفتند: «حقّا كه شما ستمگريد.» «قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا الِهَتَكُمْ انْ كُنْتُمْ فاعِلينَ» «4» گفتند: «او را بسوزانيد و خدايان خود را يارى كنيد، اگر كارى از شما ساخته است.» 3- فريب و خدعه تبليغات شيطنتآميز و همراه با مكر و حيله، از ديگر روشهاى مستكبران است.
آنان براى خاموش كردن فرياد حق طلبانه انسانهاى الهى، فضاى جامعه را از دورغ و تهمت پر مىكنند تا تشخيص حقيقت براى توده مردم سخت شود. از اين رو، در تاريخ پيوسته پيامبران را «ساحر» يا «مجنون» معرفى كردهاند: