خود «معبود» باشند؛ چنان كه امام على (ع) از سياست امويان، چنين خبر داده است:
«فَاتَّخَذُوا عِبادَهُ خِوَلًا» «1» بندگان خدا را به بندگى مىگيرند.
2- تحميق و استحمار مستكبران براى اين كه بتوانند بر مستضعفان جامعه سلطه يابند، توان تفكر و تجزيه و تحليل مسائل را از آنان مىگيرند. در جامعه استكبار زده، عموم مردم عوام هستند و قدرت تحليل و فهم مسائل را ندارند و عقلشان به چشمشان است. چون حضرت موسى (ع) در جامعه استكبار زده فرعونى براى دعوت به توحيد قيام مىكند، مستكبران او را به مبارزه فرا مىخوانند و ساحران ورزيده را براى مبارزه با او بسيج مىكنند. در اين جامعه، چنان حاكمان مستكبر از قيام توده عوام خيالشان راحت است كه حاضر مىشوند اين مبارزه در حضور آنان باشد:
«فَاجْعَلْ بَيْنَنا وَ بَيْنَكَ مَوْعِداً لا نُخْلِفُهُ نَحْنُ وَ لا انْتَ مَكاناً سُوىً* قالَ مَوْعِدُكُمْ يَوْمُ الزّينَةِ وَ انْ يُحْشَرَ النَّاسُ ضُحىً» «2» هم اكنون موعدى ميان ما و خود قرار ده كه نه ما و نه تو، از آن تخلّف نكنيم، آن هم در مكانى هموار.» گفت: «موعد من و شما روز زينت، به شرط اين كه در نيمروز و هنگام اجتماع همه باشد.» حتّى در باريان فرعون مردم را جمع مىكنند تا با هياهو و شعار، سبب تقويت روحيه ساحران شوند و در صورت پيروزى، آنان را تشويق كنند و از اين كه نكند مردم تحت تأثير موسى قرار گيرند، هراسى نداشتند و خيالشان از اين جهت راحت بود:
«وَ قيلَ لِلنَّاسِ هَلْ انْتُمْ مُجْتَمِعُونَ* لَعَلَّنا نَتَّبِعُ السَّحَرَةَ انْ كانُوا هُمُ الْغالِبينَ» «3» و به مردم گفته شد: «آيا شما اجتماع مىكنيد تا اگر ساحران پيروز شدند، از آنان
پيروى كنيم؟» سپس، ساحران با كارهاى عجيب و غريب، چشم مردم را مسحور كردند و چنان بر ذهن و فكر آنان غالب آمدند كه ديگر توان فكر، تجزيه و تحليل نداشتند.
«سَحَرُوا اعْيُنَ النَّاسِ وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ وَ جاءُوا بِسِحْرٍ عَظيمٍ» «1» چشم مردم را سحر كردند و آنان را ترساندند و سحر عظيمى پديد آوردند.
اين همان استحمار و تحميقى است كه همه مستكبران و ظالمان براى بسط حاكميت خود از آن بهره گرفتهاند. چون حضرت ابراهيم (ع) به در بار نمرود مىرود تا او را به توحيد دعوت كند، نمرود با او بر ربوبيت خدا احتجاج مىكند. ابراهيم زنده كردن و ميراندن را دليل ربوبيت خدا معرف مىكند، ولى نمرود براى باطل كردن دليل حضرت ابراهيم (ع) دستور مىدهد كه دو زندانى بياورند؛ يكى را بكشند و ديگرى را آزاد كنند و با اين كار، ادعا مىكند كه من هم، ميراننده و زنده كنندهام. «2» «الَمْ تَرَالَى الَّذى حاجَّ ابْراهيمَ فى رَبَّهِ انْ اتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ اذْ قالَ ابْراهيمُ رَبّىَ الَّذى يُحْيى وَ يُميتُ قالَ انَا احْيى وَ اميتُ» «3» آيا نديدى آن كس را كه با ابراهيم درباره پروردگارش محاجّه و گفت و گو كرد؟! زيرا خداوند به او حكومت داده بود [و در اثر ناشايستگى مغرور شده بود] هنگامى كه ابراهيم گفت: «خداى من آن كسى است كه زنده مىكند و مىميراند.» او گفت: «من نيز زنده مىكنم و مىميرانم.» حضرت ابراهيم (ع) در پاسخ به اين عوام فريبى فرمود كه اگر راست مىگويى، او را كه كشتهاى، زنده كن. ولى مردم حاضر در آن صحنه، متوجه عوام فريبى نمرود نشدند و عمل او را مصداق زنده كردن و ميراندن پنداشتند و نتوانستند باطل بودن ادعايش را دريابند. از اين رو، حضرت ابراهيم (ع) اين استدلال را رها كرد و استدلال ديگرى آورد و فرمود:
«انَّ اللَّهَ يَأْتى بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ» «1» خداوند، خورشيد را از مشرق مىآورد. پس [تو اگر خدايى] آن را از مغرب بيرون آر.
با اين كه نمرود از اين استدلال مبهوت و درمانده شد، باز هم اين روش، در نظر مردم استحمار شده، مفيد نيفتاد. در مرحله ديگر، حضرت ابراهيم (ع) را- كه بتان را شكسته بود،- در حضور مردم به محاكمه كشانيدند به اين بهانه كه از عقايد، دين و خدايان مردم دفاع مىكنند:
«فَأْتُوا بِهِ عَلى اعْيُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ» «2» او را در برابر ديدگان مردم بياوريد تا گواهى دهند.
هنگامى كه در آن مجمع عمومى، حضرت ابراهيم (ع) استدلال محكم خود را بر باطل بودن آن خدايان بيان كرد، گر چه براى لحظاتى سرافكنده شدند و خود را محكوم كردند ولى با يك بانگ باطل دوباره بر انديشه ناحق خود مصمّم شدند:
«فَرَجَعُوا الى انْفُسِهِمْ فَقالُوا انَّكُمْ انْتُمُ الظَّالِمُونَ» «3» به وجدان خويش باز گشتند و [به خود] گفتند: «حقّا كه شما ستمگريد.» «قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا الِهَتَكُمْ انْ كُنْتُمْ فاعِلينَ» «4» گفتند: «او را بسوزانيد و خدايان خود را يارى كنيد، اگر كارى از شما ساخته است.» 3- فريب و خدعه تبليغات شيطنتآميز و همراه با مكر و حيله، از ديگر روشهاى مستكبران است.
آنان براى خاموش كردن فرياد حق طلبانه انسانهاى الهى، فضاى جامعه را از دورغ و تهمت پر مىكنند تا تشخيص حقيقت براى توده مردم سخت شود. از اين رو، در تاريخ پيوسته پيامبران را «ساحر» يا «مجنون» معرفى كردهاند:
«ما اتى مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُولٍ الَّا قالُوا ساحِرٌ اوْ مَجْنُونٌ» «1» هيچ پيامبرى پيش از آنان نيامد، مگر آن كه گفتند: «جادوگر يا ديوانه است.» در برابر دعوت موسى، فرعون مىگفت:
«انّى اخافُ انْ يُبَدِّلَ دينَكُمْ اوْ انْ يُظْهِرَ فِى الْارْضِ الْفَسادَ» «2» مىترسم كه او دين شما را عوض كند يا در زمين فساد بيفكند.
او بدين وسيله به مردم القا مىكرد كه شما، خود، داراى دين و آيين هستيد و با بودن موسى از دو جهت نگران شما هستم: يكى آن كه عقيده شما را بگيرد و ديگر آن كه اختلاف افكنى كند و فساد به پا نمايد. «3» به تعبير علّامه طباطبايى، اين، گونهاى «اتهام سياسى» بود كه بدين وسيله مىخواستند مردم را از او جدا و از نفوذ افكارش جلوگيرى كنند فرعونيان شايع كردند كه موسى دشمنى است كه مىخواهد با حيله شما را از خانههايتان آواره كند. «4» 4- رواج آداب و رسوم قومى مستكبران براى ايجاد الفت و اعتقاد ميان زير دستان خود و به وجود آوردن اتحاد قومى و تاريخى، به آداب و رسوم قومى و قبيلگى توسّل مىجويند و با ساختن نمادهاى قومى و رواج آنها، همگى را پيرامون اين نمادها گرد مىآورند. عشق و اعتقاد به اين نمادها، هيچ دليل عقلانى ندارد و تنها از علاقه قوميت، مليّت و پايبندى به رسوم و اعتقادات آبا و اجدادى نشأت مىگيرد:
«انَّمَا اتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ اوْثاناً مَوَدَّةَ بَيْنِكُمْ فِى الْحَياةِ الدُّنْيا» «5» بى گمان، شما غير از خدا، بتانى براى خود برگزيدهايد كه مايه محبت و الفت شما در زندگى دنيا باشد.
آنگاه مستكبران، در مقابله با دعوتهاى اصلاح طلبانه و نجاتبخش، به فرهنگ و سنتهاى ملّى جامعه تكيه مىكنند و به عنوان دفاع از فرهنگ و آيين ملى مردم را به صحنه مىآورند و آنان را در برابر پيام آوران انقلاب قرار مىدهند؛ چنان كه استكبار و استضعاف در قرآن 85 1 - استضعاف پذيرى:
ص : 82 فرعون به مردم مىگفت: «موسى و هارون آمدهاند تا شيوه برتر شما را بر هم زنند. پس، همه توان خود را به صحنه آوريد. «1»» روح سخن فرعون اين بود كه «شما قرنهاى بسيار و نسلهاى فراوان بر اين فرهنگ و آيين بودهايد. گوشت و پوست شما با اين مرام عجين است، آن را حفظ كنيد.» و از آن جا كه سنتهاى قومى، به ويژه اگر رنگ دينى به خود گيرند، ميان مردم «مقدّس» خواهند بود، فرعون مىخواست به اين وسيله مردم را بر اعتقادات گذشته شان نگاه دارد از اين رو، مىگفت: «مليّت شما بر اساس اين فرهنگ است، شوكت و عظمت شما در پرتو حفظ اين سنت هاست، با پيروزى موسى و از دست دادن اين سنت و فرهنگ، تمدن پر افتخار شما از ميان خواهد رفت.» «2» سلاح فرعونيان در برابر حضرت موسى (ع) اين بود كه:
«اجِئْتَنا لَتَلْفِتَنا عَمَّا وَجَدْنا عَلَيْهِ اباءَنا» «3» آيا آمدهاى تا ما را از مرام پدرانمان برگردانى؟! دشمنان، به حضرت صالح (ع) نيز مىگفتند: «اتَنْهانا انْ نَعْبُدَ ما يَعْبُدُ ابائُنا» «4» آيا ما را از پرستش آنچه پدرانمان مىپرستيدند، باز مىدارى؟! آنان با اين استفهام انكارى اظهار مىكردند:
تو ما را از مراسم ملّى و سنتهاى تاريخى مان نهى مىكنى و مىخواهى برترين مظاهر فرهنگ ملى و قومى ما را، كه بت پرستى است، از ميان جامعه بردارى؟! مگر نه اين است كه تاريخى بودن اين سنتها و آداب خود دليل اصالت و حقانيت
آنهاست و همين سنتهاست كه وحدت ملّى و فرهنگ قومى ما را تشكيلمىدهد؟! «1» با توجه به آيات فوق نتيجه مىگيريم كه هر چند وابستگى به سنتهاى تاريخى و روش نياكان در ضعف فرهنگى تودهها ريشه دارد و جهل و نادانى آنان باعث مىگردد كه هر آيين نو، باطل و هر سنت كهنه و قديمى، حق تلقى شود، ولى مستكبران براى بقا و ادامه سلطه و حاكميت خود، از اين نقطه ضعف استفاده مىكنند و به نام وحدت ملّى، سنتهاى نياكان و ... در برابر مردان اصلاح طلب جبهه مىگيرند. قرآن كريم در اين باره مىفرمايد:
«ما ارْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ فى قَرْيَةٍ مِنْ نَذيرٍ الَّا قالَ مُتْرَفُوها انَّا وَجَدْنا اباءَنا عَلى امَّةٍ وَ انَّا عَلى اثارِهِمْ مُقْتَدُونَ» «2» هيچ رسولى را پيش از اين به هيچ شهر و ديارى نفرستاديم مگر آن كه مترفين آن ديار به رسولان گفتند: «ما پدران خود را بر آيين و عقايدى يافتيم و از آنان پيروى مىكنيم.» 5 - سركوب شيوه و روش ديگر، سركوب حق طلبان است كه با زندان، تبعيد، شكنجه و كشتار انجام مىگيرد. اقدامات سركوبگرانه ستمگران، معمولًا در دو مرحله انجام مىشود:
الف پيش از ظهور و تكوين نطفههاى انقلاب، به منظور جلوگيرى و پيشگيرى از ظلم ستيزى و اعتراض، روشهاى قهرآميزى به كار مىگيرند؛ چنانكه فرعون پيش از تولد موسى (ع)، پسران بنىاسرائيل را مىكشت، تا مبادا كسانى كه داعيه مبارزه دارند، از ميان آنان پديد آيند.
ب- پس از ظهور و تكوين نطفههاى انقلاب و به منظور از بين بردن فريادهاى اعتراض و نابود كردن چهرههاى انقلابى؛ همان گونه كه فرعون ساحران مؤمن را چنين تهديد كرد:
«لَاقَطّعَنَّ ايْدِيَكُمْ وَ ارْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ ثُمَّ لَاصَلِّبَنَّكُمْ اجْمَعينَ» «1» دست و پاى شما را يكى از راست و ديگرى از چپ قطع مىكنم، و همه شما را به دار خواهم آويخت.
و پس از اعلام دعوت حضرت موسى (ع) گفت:
«سَنُقَتِّلُ ابْناءَهُمْ وَ نَسْتَحيى نِسائَهُمْ» «2» به زودى پسرانشان را كشته، زنان را زنده مىگذاريم.
و حضرت موسى (ع) را تهديد به زندان كرد: «لَاجْعَلَنَّكَ مِنَ الْمَسْجُونينَ» «3» و سپس تصميم به «قتل» او گرفت. «4» ستمگران، در برابر حضرت ابراهيم (ع) نيز فرياد زدند كه «او را بسوزانيد» «5» و همه اين تهديدها، فشارها و آزارها براى آن بود كه كسى جسارت گرايش و حمايت از رهبران الهى را به خود ندهد و احدى بدانان نزديك نشود:
«فَما امَنَ لِمُوسى الَّا ذُرّيَّةٌ مِنْ قَوْمِهِ عَلى خَوْفٍ مِنْ فَرْعَونَ وَ مَلَأِهِمْ انْ يَفْتِنَهُمْ» «6» پس كسى به موسى ايمان نياورد جز گروهى از ضعيفان قبيلهاش، آن هم با حال خوف و وحشت از فرعون و اطرافيانش كه مبادا در پى فتنه و قتل آنان برآيند.
6- تفرقه و اختلاف مستكبران ستمگر، براى اين كه پايههاى حاكميت خود را محكم كنند و از خشم تودههاى مردم براى هميشه در امان باشند، از روش ايجاد اختلاف و درگيرىهاى قومى و قبيلهاى نيز بهره مىگيرند. سياهان را عليه سفيدها، كردها را عليه فارسها، شيعه را عليه سنى تهيج مىكنند و به جان هم مىاندازند و خود آتش بيار معركه مىشوند تا نيروى آنان در اين درگيرها مصرف شود و ديگر نه فرصت تفكر درباره حاكميت و
ظلمهاى او را بيابند و نه قدرت قيام عليه او را. خداوند درباره شيوه استكبارى فرعون مىفرمايد:
«انَّ فِرْعَوْنَ عَلا فى الْارْضِ وَ جَعَلَ اهْلَها شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ ابْناءَهُمْ وَ يَسْتَحْيى نِساءَهُمْ انَّهُ كانَ مِنَ الْمُفْسِدينَ» «1» فرعون در زمين بلند پروازى كرد و اهل آن را دسته دسته ساخت، گروهى را به استضعاف گرفت، پسرانشان را مىكشت و زنانشان را زنده نگاه مىداشت و او از فسادكاران بود.
در مقابل، او قبطيان را برترى مىداد و از مواهب حكومت بهرهمند مىساخت و بر بنى اسرائيل مسلط مىكرد. بنى اسرائيل را دشمن آنان معرف مىنمود و اين دو گروه را به جان هم مىانداخت و دشمنى بين آنان را شعلهور مىكرد.