باب دوم در آداب تخلى
و در آن چند فصل است
فصل اول در آداب ظاهرى آن چه واجب و چه مستحب
و آن امور چندى است:
از آن جمله اينكه در هنگام تخلى بگونهاى بنشيند كه عورتش را نامحرمى نبيند و بهتر آنست كه از ناف تا ساق پا پوشيده باشد.
ديگر اينكه مخرج بول را با آب بشويد و مخرج غايط را ابتدا با سنگ تميز نموده و سپس با آب بشويد، و براى تخلى مكان مناسبى پيدا كند و سر را بپوشاند و براى پرهيز از بوى بد و حياء از ملائكه پارچهاى به روى صورت افكند و در هنگام وارد شدن به مستراح پاى چپ را و در هنگام خروج پاى راست را مقدم بدارد، و در هنگام ورود اين دعا را بخواند:
بسم اللّه اعوذ باللّه من الرّجس النّجس الخبيث المخبث الشّيطان الرّجيم.
ترجمه: بنام خدا و به ياد او پناه مىبرم از پليدى ظاهر و باطن و
خبيث و مايه خباثت كه شيطان راندهشده باشد.
و هنگام تخلى بگويد:
اللّهمّ اذهب عنّى الاذى و هنّأنى طعامى ترجمه: بارالها ضرر را از من دور نما و طعامى كه خوردهام گوارايم ساز، و هنگام استنجاء بگويد:
اللّهمّ حصّن فرجى و استر عورتى و حرّمها على النّار و وفّقنى لما يقرّب منك يا ذا الجلال و الاكرام.
ترجمه: بارالها عورتم را از گناه مصون دار و آن را پوشيدهدار و بر آتش حرام فرما و مرا بر آنچه كه مايه تقرب به تو گردد موفق بدار اى صاحب جلال و بزرگوارى.
و پس از قضاء حاجت و هنگامى كه برخواست دست به شكم بمالد و بگويد:
الحمد للّه الّذى اماط عنّى الاذى و هنّأنى طعامى و شرابى و عافانى من البلوى.
ترجمه: سپاس خدائى را كه آنچه مايه ضرر و اذيت بود از من دور ساخت و غذايم را گوارايم ساخت و از بلا و مرض مرا به سلامت داشت.
و هنگام خروج از مستراح بگويد:
الحمد للّه الّذى عرّفنى لذّته و ابقى في جسدى قوّته و اخرج عنّى اذى يا لها نعمة يا لها نعمة يا لها نعمة.
ترجمه: سپاس خدائى را كه لذت طعام را بمن چشانيد و انرژى آن غذا را در بدنم باقى گذاشت و آنچه كه مايه ضرر بود از من خارج
ساخت، چه بزرگ نعمتى است اين، چه بزرگ نعمتى است اين، چه بزرگ نعمتى است اين.
و از جمله آداب تخلى استبراء است، همچنين مىبايست كه از تخلى در جوى آب و ميانه راهها، و زير درختان ميوهدار و مكانهائى كه محل نشست و برخاست مردمان است و جائى كه قضاء حاجت در آنجا موجب لعن و نفرين مىشود مثل درب منازل و قبرستانها و آستانه مساجد چهل ذراع در چهل ذراع و در آب جارى و راكد كه در آب راكد نهى شديدتر است، و رو بقبله و پشت به قبله و رو بباد و پشت بباد و رو به ماه و خورشيد و بول در زمين سخت و بول در حال ايستاده و يا از محل مرتفعى به پائين و در لانه حيوانات خوددارى كند، همچنين از نشستن زياد در مستراح و خوردن و آشاميدن و مسواك نمودن و سخن گفتن مگر بحكم ضرورت و يا ذكر خدا، و استنجاء بدست راست و استنجاء بدست چپ در حالى كه انگشترى كه نام خدا بر آن نقش شده در دست دارد و دخول در مستراح با اين انگشتر نهى شده است، و در نصوص اسلامى به تمام اين امور تصريح شده است، و مىتوان اسماء پيامبر6و ائمه عليهم السّلام و يا قرآن را هم باسم خدا ملحق ساخت و همين حكم را در اين موارد هم جارى نمود.
فصل دوم در عبرت و تفكر در اين امر
اول اينكه در عظمت لطف حضرت حق تعالى تفكر نموده و ببيند كه ذات اقدس حق، حتى در چنين مواردى هم راضى نشده كه اين امت از فوايد حكمت و ذكر و دعا غافل باشد و در همين حال هم براى تمام حركات و سكناتش احكامى معين نموده است و پس از درك اين حقيقت باين نتيجه مىرسد كه در اعمال بزرگ و احوالات عاليه آدمى مثل نماز و روزه و امثال اينها او مهمل گذاشته نشده و تمام جزئيات آنها برايش بيان گشته و بصدق اين گفته رسول خدا6پى ببرد كه فرمود:
هيچچيزى كه مايه تقرب شما به خدا و بهشت و يا دورى شما از ذات اقدس حق و باعث نزديكى شما به آتش شود نبود مگر اينكه براى شما بيان داشتم حتى ارش و ديه جراحت اندك را.
و در فهميدن اعمالى كه در توفيقش به مراقبت اين حال مؤثر است كوشا مىشود و در جميع اعمال و رفتارش به رعايت اين امر مىپردازد، و اگر اين راز برايش گشوده شد و باين حقيقت دست يافت خير كثيرى نصيبش شده است.
بعنوان مثال اگر آدمى در هنگام تخلى به انجام آنچه كه از وجوه
حكمت و ذكر و توجه و دعاء و عبرت از او خواسته شده موفق شود اين خود باعث توفيق او در كارها و اعمال ديگر او مىشود و حركات و سكناتى كه بوجهى مناسبت با اين امر دارد بدان گونه كه ذات اقدس حق از او خواسته انجام مىيابد و همينگونه باز آن عمل دومى سبب توفيق او براى انجام عمل بعدى مىشود و اين توفيق استمرار مىيابد مگر اينكه مانعى در كار آيد كه آن مانع هم جز اثر عمل بدنى يا قلبى در قبل و يا همان زمان حاضر چيز ديگرى نخواهد بود، و اگر انسان در اين قبيل از اعمال و رفتار خود به مراقبت پرداخت، اين موجب خيرات زيادى در تصحيح اعمال ديگرش مىشود و هرگاه عمل صحيحى انجام گرفت و از آفات مصون ماند، براى آن عمل صورتهاى عالى عينى در برزخ و قيامت خواهد بود غير از آن صورتى كه در اين عالم داشته است.
مثلا بصورت جوانى خوش سيما در خواهد آمد و انيس صاحبش خواهد بود، و يا بصورت نعمتهاى بهشتى در خواهد آمد. و علم بتفصيل اين اجمال و تصديق آن نياز به بيان امورى دارد:
مطلب اول اينكه براى هر شىء سبب و علتى است تا اينكه كليه سببها به مسبب الاسباب و همه علتها به علت العلل منتهى شود.
مطلب ديگر اينكه بين هر علت و معلولى مناسبت خاصى است.
سوم اينكه براى هر موجودى از اعيان و احوال اين عالم، در عوالم عاليه پيشين، وجودى بصورتى متناسب با آن عالم بوده است هم چنين براى هريك از آنها نيز وجود و اثرى در عالم برزخ و قيامت و عوالم بعدى به وجود و صورتى كه تناسب با آن عوالم داشته باشد، خواهد بود.
و كارگزاران حفظ تمام اين عوالم و رابط بعضى از اينها با بعضى ديگر و وسيله افاضه خيرات ذات اقدس حق در ممالك الهى، ملائكه ناميده مىشوند.
مطلب ديگر اينكه جميع حركات و سكنات اختيارى انسان و عزم و اراده و حب و بغض و تصور سعادت و شقاوت و خلاصه تمام حركات و سكنات اعضاء آدمى اثرى از احوالات قلب بوده و از صفات آن ناشى مىشود، و منشأ احوالات قلب، يا امرى ظاهرى از اعمال و رفتار جوارح و اعضاء آدمى بخصوص حواس است و يا امرى باطنى است مثل خيال و شهوت و غضب و اخلاقى كه در مزاج آدمى مركب شده است. و لذا هرگاه آدمى چيزى را بوسيله حواس درك نمود اثرى از آن در قلب پديد مىآيد كه اگر آنچه كه درك شده خير باشد آن اثر، نور است و صفاء و اگر شر باشد ظلمت است و تيرگى، هم چنين اگر شهوت فوران نمود و مثلا آدمى به پرخورى گرفتار شد، اثرى از آن در قلب حاصل مىشود و اين آثار باقى مانده و در انتقال خيال از چيزى به چيز ديگر كمك مىكند، و بحسب انتقال خيال، قلب آدمى هم از حالى به حال ديگر منتقل مىشود و بر اثر آثار اسبابى كه بر قلب عارض مىشود قلب آدمى پيوسته در تغيير و تحول است و خصوصىترين اثرى كه براى قلب آدمى حاصل مىشود همين خطورات قلبى است كه مقصود از اين خطورات، همان فكر و انديشه و يادى است كه بر سبيل تجدد و يا تذكر در دل آدمى مىگذرد، و شوق و نفرت از همين خطورات قلبى است كه حاصل مىشود و انگيزه جلب و دفع نيز همين است، زيرا نيت و اراده و عزم از همين خطورات قلبى نشأت مىگيرد، لذا مىتوان گفت كه
مبدأ همه كارها و اعمال بشر، همان چيزى است كه ابتدا در دل آدمى مىگذرد و پديد مىآيد، اين امر رغبت و ميل آدمى را تحريك مىكند و از ميل، نيت و اراده برمىخيزد، و اراده، عضلات را به حركت وامىدارد، و از حركت عضلات عمل انجام مىگيرد.
خطورات قلبى بر دو قسم است يك قسم خطوراتى است كه آدمى را به شر و فساد مىكشاند و ثمرهاش ضررى است كه از آن ضرر، خيرى قوىتر از آن حاصل نمىشود، و قسم ديگر باعث خير و خوبى است آنهم خيرى كه هيچ ضررى نداشته باشد نه خيرى كه ضررش كمتر از خيرش باشد.
و خاطره محمود و پسنديدهاى كه آدمى را بخير دعوت مىكند ذات اقدس حق به وساطت ملائكه ببندگان افاضه مىنمايد و بآن «الهام» گويند و آنچه كه آدمى را به شر و پليدى مىكشاند بواسطه شيطان است و آن را «وسوسه» ناميدهاند، و به لطفى كه دل را براى الهام ملائكه و قبول آن آماده مىكند توفيق و بحالتى كه زمينه را براى وسوسه شيطان و پذيرش آن مهيا مىسازد خذلان گويند.
بنابراين ملك آفريدهاى است كه ذات اقدس حق او را براى افاضه خيرات كه علم و كشف حقيقت و وعده به معروف باشد آفريده، و شيطان موجودى است كه كارش وعده به شر و امر به فحشاء و ترسانيدن آدمى از فقر آنگاه كه تصميم به انجام كار خيرى بگيرد مىباشد، و قلب آدمى پيوسته بين اين دو كشش در نوسان است.
پس اگر اين حقيقت را به وجدانت دريافتى به يقين خواهى دانست كه براى اعمال و رفتارت چه بدنى و چه قلبى در توفيق و خذلان
و الهام و قبول آن، و وسوسه و پذيرش آن، تأثير بسزائى بوده و همين است كه منشأ افعال و حركات بعدى انسان مىشود. بنابراين اگر بندهاى به مواظبت اعمال و رفتار خود پرداخت توفيق قلبى نصيبش گشته و از حال حاضر خود و آمادگى اسباب خير و اسباب شر، نور اعمال پيشين و يا ظلمت و تاريكى آن را در مىيابد و تبعات آن اعمال و رفتار را كه در آينده به سراغش خواهد آمد در خواهد يافت و توفيق و يا خذلانى كه بر اثر آن اعمال و رفتار در انتظارش هست مشاهده خواهد كرد، و اين مراقبت و مواظبت با علم باين حقيقت، سبب خواهد شد كه آنچه را در گذشته از كف داده تدارك كند، و براى خطاهاى گذشته به استغفار و توبه بپردازد و آنچه را كه بر اثر اين اعمال و رفتار در آينده متوجه او خواهد شد با استعاذه و دعا تغيير دهد، و علت مبالغه من در فهم آثار اعمال چيزى جز اين امر نيست، زيرا كسى كه باين حقيقت دست بيابد و به درك اين خير نائل شود به بهترين نوع محاسبه نفس كه در روايات ائمه عليهم السّلام بدان توصيه شده و فرمودهاند «هركس كه از نفس خود حساب رسى نداشته باشد از ما نيست» دست يافته است.
هم چنين تخليه معده و كثافات آن، او را متوجه نقص و احتياجش نموده تا ببيند كه چگونه براى دفع آنچه كه ثمره خوردن و آشاميدن او است و حال بصورت مدفوع و كثافت در آمده چگونه بايد تحمل اذيت و ناراحتى كند و او اين ناراحتىها را تحمل مىكند بدون اينكه متوقع اين امر باشد كه ذات اقدس حق آنچه را كه حكمتش اقتضاء نموده و در هر موجودى هر صفت و تأثيرى كه ذات آن موجود اقتضاء آن را داشته به وديعت نهاده تغيير دهد و مثلا توقع اين را داشته باشد كه