گويندهاش شنيدم در اين هنگام بود كه جسم توانائى مشاهده قدرت او را نداشت. و گفتهاند كه رعب و ترس در دل كسى جمع نمىشود مگر اينكه بهشت بر او واجب مىگردد، پس هرگاه نماز مىخوانى به خدا روى نما و دلت را متوجه او ساز، زيرا هيچ بنده مؤمنى نيست كه در نماز قلبش را متوجه او سازد مگر اينكه خدا قلوب مؤمنين را متوجه او مىسازد و بواسطه دوستى آنها او را به دست يابى به بهشت موفق مىدارد.
و از امام باقر7رسيده است كه آن حضرت فرمود: چه بسا كه بنده نصف نمازش، و يا يك سوم، و يا يكچهارم، و يا يكپنجم از نمازش بالا مىرود، و تنها آن قسمت مقبول پيشگاه خداوند تبارك و تعالى قرار مىگيرد كه با حضور قلب و توجه به او انجام شده باشد، و امر بخواندن نمازهاى نافله براى اينست كه نقصان نمازهاى واجب را جبران كند.
فصل «در بيان احوالى كه نماز بواسطه آن كامل مىشود»
حالاتى كه وسيله كمال نماز مىشود و عقل به لزوم آنها حكم مىكند و شرايع پيروان خود را بمراعات آنها امر نمودهاند شش حالت است:
حضور، تفهم، تعظيم، هيبت، رجاء، حياء.
مقصود از حضور قلب اين است كه قلب در هنگام نماز نزد نماز باشد نه مشغول به امر ديگرى كه او را از نماز غافل كند، و همين مقدار كه نمازگزار قلبش متوجه ظاهر احوال و اقوال نماز باشد در تحقق حضور قلب كافى است.
اما حضور قلب انواع و اقسام مختلفى دارد گاه مىشود كه قلب متوجه وجهى از وجوه نماز مىشود، مثل اينكه نمازگزار توجه باين امر پيدا كند كه او در حضور خدا ايستاده است، و همين احساس حضور در برابر ذات ذو الجلال او را از حضور نزد هر فعل و قولى از افعال و اقوال نماز بازمىدارد، گاه مىشود كه انسان مقيد و مشغول به تصحيح اداء حروف از مخرج آن و يا اداء كلمات به لحن عربى است، گاهى مواظب اين است كه صورت افعال را صحيح بجاى آورد و گاهى فكرش متوجه معنائى از افعال و اقوال نماز مىشود، مثل اينكه در معناى تكبير
يا قيام و يا ركوع و يا غير اينها بفكر فرومىرود و اشتغال باين فكر تا آخر نماز برايش باقى مىماند، اما بهترين و كاملترين نوع حضور قلب اين است كه قلب نمازگزار در مقابل هر فعلى از افعال و هر قولى از اقوال نماز متوجه همان فعل و قول باشد و مراعات حضور پروردگارش را بنمايد و متوجه باشد كه اين اعمال را در حضور او داد مىكند، و تأمل و تفكر درباره جزئى از اجزاء نماز او را از توجه بآن جزء از نماز كه مشغول انجام آن است بازندارد، و در هنگام انجام هر عملى يا اداء هر ذكرى بفكر مخصوص بآن عمل و يا ذكر مشغول باشد و بداند كه در آن لحظه، انجام آن جزء از نماز و اداء آن ذكر از او خواسته شده و از خدا بخواهد تا او را كمك كند كه آن جزء را همان گونه كه از او خواسته شده انجام دهد.
و اين فن كامل آن حالت دوم را هم كه تفهم باشد در بر دارد، زيرا فهميدن و دريافتن معناى اقوال و افعالى كه انسان در نماز بجاى مىآورد عبارت از حضور قلب نزد آن اقوال و افعال است، و براى كسى كه در ابتداى راه است سزاوار است كه معناى هر فعل و قولى را قبل از انجام آن اجمالا در نظر آورد، سپس شروع به انجام آن كند درحالىكه فكرش متوجه حقيقت آن عمل يا آن قول است، سپس بملاحظه معناى جزء بعدى بپردازد، و بعد وارد آن جزء شود، همينگونه تا آخر نماز. و قبول اين مسئله برايت مشكل نباشد زيرا قصد معانى افعال در اول كار تفصيلى است و هنگام انجام آن عمل و يا بيان آن قول در اثناء كار، اجمالى است. و فكر مستغرق دريافتن اذكار است.
و براى بيان كيفيت فهميدن حقايق افعال و اذكار مقام ديگرى
است. و مسئله مهم در تكليف نمازگزار هم، همين امر است و بواسطه آن است كه اغلب آثار بزرگ كه در اين معجون الهى به وديعه نهاده شده حاصل مىشود، زيرا قلب با تفكر در اين اسرار بزرگ و حالات عالى از صفات، و مقامات رفيع معارف است كه دگرگون و منقلب مىشود، و ترقى از پستى عوالم طبيعت بملكوت اعلى برايش حاصل مىآيد و در اين هنگام است كه قلب انسان آماده دريافت حقايق قرآنى و اسرار عالم كون، از اهل عالم ملكوت و يا مقامات بالاتر از آنها مىشود، و همين حالات است كه نمازگزار را از فحشاء و منكرات بازمىدارد، گرچه بعضى از مراتب آن بدون اين حالات هم حاصل مىشود.
و اين درجه از فهميدن و دريافتن، خواهناخواه آن امر سوم را كه تعظيم باشد همراه خواهد داشت، زيرا تعظيم حالتى است كه منشأ آن علم به عظمت ذات حق تعالى و حضور او در همه جا و قدرت او بر انجام آنچه كه بخواهد از رد و قبول و اكرام و توهين مىباشد، و هرگاه بندهاى در نمازش به عظمت آنكس كه با وى سخن مىگويد پى ببرد و حضور او را دريابد و بداند كه او مىتواند تفضلى بر او بنمايد و طاعتش را بپذيرد كه در اين صورت به اجرى بسيار و اكرامى نيكو دست خواهد يافت و هم مىتواند با عدلش با او رفتار كند و عملى خالصانه و طاعتى صادقانه از او طلب كند كه در اين صورت آن اعمال مورد قبول واقع نمىشود، و از بارگاه لطف الهى محجوب، و بعذاب او گرفتار خواهد شد، و اگر كسى كه در مقام نماز مىايستد چنين حالتى داشته باشد مسلما خود را در موقعيتى بس خطير خواهد ديد و از ترس سقوط بر خود بيمناك خواهد بود و همين ترس كه منشأش تعظيم ذات اقدس حق است
امر چهارم از امورى است كه بايد در نماز رعايت شود، و هرگاه- نمازگزار رفتار پروردگار را با بندگانش در نظر آورد كه هر چه بندگان نافرمانى او مىكنند او در عوض بهآنها اظهار لطف و مرحمت مىنمايد و ساير صفات جمالية پروردگار را مورد تأمل قرار دهد قلبش اميدوار مىشود و از گناهان و خطاهائى كه از او نسبت به اين پروردگار مهربان سر زده و در مقابل احسان او كفران نموده و لطف و محبتهاى او را با گناه پاسخ گفته اظهار شرمسارى و حيا مىكند و اين رجاء و حياء دو امر آخر از امور ششگانهاى است كه بيان داشتيم.
و اولين و مهمترين اينها همت انسان است، زيرا اگر آدمى هنگام انجام عملى بر انجام آن همت بگمارد قلبش هم نزد آن عمل خواهد بود چه بخواهد و چه نخواهد، بنابراين ابتداى اسباب اين خصلتهاى ششگانه همت است و آنچه همت را پديد مىآورد ايمان و تصديق به اين حقيقت است كه سراى آخرت بهتر و پايدارتر، و نماز وسيله دستيابى بآن است، پس هرگاه اين ايمان براى آدمى حاصل شد، همين ايمان همت را براى آدمى حاصل مىسازد، در صورتى كه دنيا و محبت دنيا از حصول آن مانع نشود، زيرا مجرد ايمان، مادامىكه اين ايمان با دل- كندن از محبت دنيا تقويت نشود، و مؤمن آن دسته از مسائل دنيائى را كه دل را از آخرت و نماز به خود مشغول مىدارد، و هر فكر و ذكرى را كه بر خلاف توجه به نماز است از خود دور نكند در بقاء همت كافى نيست، زيرا كسى كه چيزى را دوست بدارد بسيار ياد آن مىكند و ذكر و ياد محبوب خواهناخواه قلب را متوجه آن مىسازد، و از ياد غير آن بازميدارد و براى همين هم هست كه مىبينى ما هر چه هم كه كوشش كنيم
نمىتوانيم نمازى را بدون ياد غير خدا بخوانيم، و اما دلهاى سالم از محبت دنيا جميع حالاتشان نماز و ياد خدا است [1]، بلكه روشنى چشم آنها در نماز است، و اصلا اين لذايذ دنيائى، براى آنها لذت نيست.
و از اين بالاتر اينكه آنها دنيائى نمىشناسد، و در اين دنيا مشغلهاى ندارند تا اينكه براى رفع آن نياز به مجاهده داشته باشند بلكه، اينان بنا بر آنچه در كتاب مصباح الشريعة آمده است چنين هستند كه اگر لحظهاى قلبشان از ياد خدا غافل شود، از شوق قالب تهى مىكنند، بنابراين عمده در حضور قلب، همت و رفع موانع است، يعنى تبديل محبت دنيا به محبت آخرت و يا محبت خدا اما موانع حضور قلب، اين موانع بر دو قسم است: يك قسم هست كه با مسكن و تقويت جنبه مقابل دفع مىشود، و اين مثل كسى است كه اندكى از محبت دنيا در دلش باشد ولى نه بحدى كه دنيا مالك نفس او شده باشد و دل نتواند از آن غافل شود، چنين مؤمنى هرگاه راههاى حواس ظاهرى را سد كند، و موقع نماز مكان خلوت و تاريكى براى خود اختيار نمايد تا اينكه چيزى كه او را از تدبر و تفكر در نمازش بازبدارد نشنود و نبيند، همين براى رفع مشغلههاى دنيائى، و منع نفس از تفكر در آنچه كه بر اثر ملكات به خاطرش مىآيد كافى است.
البته بشرطى كه قبل از نماز آنچه را كه مىبايست انجام داده باشد، و عظمت نماز، و موقعيت خطير آن، و ايستادن در پيشگاه خداوند و خطر قبول و يا رد آن در نظرش باشد و نفس و قلب خود را از آنچه كه ممكن
______________________________
[1]
خوشا آنان كه دائم در نمازند
بحمد و قل هو اللّه كارشان بى
است در اثناء نماز او را به خود مشغول دارد فارغ گرداند، مثلا اگر تشنه است قبل از نماز آب بياشامد سپس به نماز بايستد تا نفس در حين نماز، به ياد آب نباشد، و هم چنين بقيه موارد، بهطورىكه قبل از گفتن تكبيرة الاحرام از هر جهت فراغت بال برايش حاصل شود، و در نماز هر عملى را كه انجام مىدهد، و هر ذكرى كه بر لب مىآورد، در ابتدا، معناى آن قول و عمل را اجمالا در نظر آورد و سپس با تدبر و تفهم شروع در آن عمل كند.
قسم دوم موانعى است كه براى رفع آن، مسكن فايدهاى ندارد بلكه مسهلى لازم دارد كه ريشه مرض و اخلاط را قطع كند، و ريشه شهوات و علايق دنيائى را از دل بر كند كه اين علايق دنيائى بسيار است، و آيه شريفه همه آنها را در بر دارد:
زُيِّنَلِلنَّاسِحُبُّالشَّهَواتِمِنَالنِّساءِوَالْبَنِينَوَالْقَناطِيرِالْمُقَنْطَرَةِمِنَالذَّهَبِوَالْفِضَّةِوَالْخَيْلِالْمُسَوَّمَةِوَالْأَنْعامِوَالْحَرْثِذلِكَمَتاعُالْحَياةِالدُّنْياوَاللَّهُعِنْدَهُحُسْنُالْمَآبِ.
ترجمه: زينت داده شد براى مردمان دوستى شهوتها از زنان و فرزندان و انبانهاى پر از طلا و نقره و اسبهاى نشاندار و چهار پايان و كشتزار، اينها كالاهاى اين جهان است و عاقبت نيكو و سرانجام نيك نزد خدا است.
و آنكس كه محبتش نسبت بدنيا افزون و علايقش بسيار شود بگونهاى كه آن علايق مالك نفس او گردد و قلبش را در هنگام نماز به خود مشغول دارد بداند كه از لشگريان شيطان است، چون دنيا مذموم و محبت آن چنان كه در روايات آمده است رأس و منشأ هر خطا و گناهى است
چنين كسى را كه محبت دنيا تا اعماق قلب و حقيقت و سر وجودش ريشه دوانيده، مسكنهائى كه براى رفع شهوتها و محبتهاى ضعيف كه تنها بر حواشى قلب اثر گذاشته نافع است سودى نمىبخشد زيرا او هر چه كه بخواهد قلب را بحضور در نماز و تفكر در افعال و اقوال آن وادارد شهوتها و خواستههاى نفسانيش او را بطرف خود مىكشند، و براى تحصيل و دستيابى بآن خواستههاى نفسانى و رفع موانعى كه در اين راه قرار گرفته او را به خود مشغول مىگردانند، پس پيوسته او قلبش را متوجه نماز مىسازد و شهوات او را بطرف خود مىكشند، تا اينكه نمازش به پايان رسد، و تمام نماز در كشاكش بين او و شهوات و خواستههاى نفسانيش سپرى شده است، در نتيجه شيطان بر او غالب گشته است، و مثل اين، مثل كسى است كه زير درختى نشسته و مىخواهد درباره موضوعى خاص بتفكر بپردازد، تا بخواهد فكرش متوجه آن موضوع شود، صداهاى گنجشكهائى كه بر آن درخت نشستهاند فكر او را مشوش مىكنند، او با چوبى آنها را دور مىسازد، و باز دوباره تا مىخواهد بفكر فرورود گنجشكها بازمىگردند، و او باز آنها را با چوب ميراند و پيوسته وقتش در اين كار مىگذرد، چنين كسى را بايد گفت كه اين مشغله تو را از آن كار اصلى بازميدارد و تنها راه خلاصى از آن، اين است كه درخت را قطع كنى، شهوتها و خواستههاى نفسانى هم همينگونه است آنگاه كه قوى شد و در تمام وجود ريشه دوانيد و شاخههايش بسيار گشت، افكار و خواطر را از وجوه مختلفى به خود جذب مىكند هم چنانكه درختان بزرگ گنجشكها را بطرف خود مىكشند، و اين شهوتها به منزله مغناطيس افكار پست و خاطرههاى زشت است، و اصل اين درخت، محبت دنيا