فصل «در بيان رو بقبله نمودن»
سزاوار است كه مؤمن باين حقيقت معرفت داشته باشد كه جميع مكانها نسبت بوجود حق تعالى و احاطه او يكسان است و از اين جهت جميع جهات يكى است، و لكن براى او در هر عالمى بالنسبة به اهل آن عالم وجهى است و لطف او اقتضاى اين را دارد كه حتى بدنهاى ما را به شرف توجه بسوى خود متشرف سازد. چنانكه قلوب ما را به اين تشريف مشرف نموده است. و لذا خانهاش را در اين زمين بما شناسانيد تا در ظاهر و باطن، و با بدن و قلب توجه ما به او باشد، و او را بر اين همه لطف حمد و ثنا است كه او سزاوار حمد و ستايش است، و مبادا كه چنين توهم كنى كه دل را رو به خدا نمودن، و در نماز قلب را متوجه او ساختن دليلى ندارد زيرا كه اگر به كتاب و سنت و عقل مراجعه كنى مىبينى كه جملگى بر لزوم اين امر متفقند، و بلكه توجه باطن را به خدا مهمتر از روى آوردن بدن بسمت كعبه ميدانند، آيا مىپندارى كه از همه جا بريدن و از ساير امور روى گردانيدن و تنها به امر خدا توجه نمودن و روى دل سوى او داشتن از تو خواسته نشده است؟ هيهات كه چنين باشد بلكه اين، از همه مهمتر است، و اين ظواهر كه مىبينى بدان امر شده بخاطر توجه بآن
امور قلبى و باطنى است و شايد مهمترين مسئلهاى كه در حكمت امر به روى نمودن بسمت كعبه نهفته است همين ضبط جوارح و اعضاء بدن و ثبات پيدا نمودن آنها در يكجهت است تا در نتيجه، قلب آرامش بيشترى داشته باشد، زيرا اگر اعضاء و جوارح در جهات مختلف در حركت باشد قلب هم به نفع آنها از توجه بيك مبدأ و حضور در پيشگاه بارىتعالى بازخواهدماند. و جميع آيات و رواياتى كه بر ياد خدا، و تقواى او و توجه به خدا و اقبال و روى آوردن به پيشگاه ذات اقدس حق تأكيد دارد تماما از ادله لزوم توجه قلبى است.
مطلب ديگر اينكه همان گونه كه استقبال و رو بقبله نمودن ظاهر بدن، جز با روى را از ساير جهات بر گرفتن و بسمت كعبه ايستادن تحقق نمىپذيرد، اقبال و روى آوردن قلب هم به خدا جز به انصراف از همه چيز و فارغ ساختن دل از هر آنچه كه غير خدا است و فراموشى آنها، و تنها خدا را به ياد داشتن، تمام نمىشود.
و در حديث نبوى است كه هرگاه بندهاى به نماز ايستد و هوا و قلبش با خدا و متوجه او باشد پس از نماز، همچون روزى خواهد بود كه از مادر متولد شده است.
و در كتاب مصباح الشريعة آمده است كه امام صادق7فرمود:
هرگاه رو بقبله ايستادى از دنيا و آنچه كه در دنيا است و از خلق و آنچه كه مردمان بدان مشغول هستند، مأيوس شو و دست بشوى، و قلبت را از هر آنچه كه تو را از ياد خدا به خود مشغول بدارد خالى نما و در نهان و سر وجودت عظمت خدا را مشاهده كن، و ايستادنت را در پيشگاه پروردگار به ياد بياور آنجا كه خداوند دربارهاش مىفرمايد:
هُنالِكَتَبْلُواكُلُّنَفْسٍماأَسْلَفَتْوَرُدُّواإِلَىاللَّهِمَوْلاهُمُالْحَقِّ.
ترجمه: اينجا است كه هركس هر آنچه را كه پيش فرستاده است بيازمايد، و همه بسوى خدا كه سرپرست و مولايشان است بحق بازگردانيده- شوند. و با قدم خوف و رجاء در پيشگاه او بايست: انتهى.
مىگويم، پس از ايمان، خوف و رجاء اصل هر خيرى است و مؤمن مىبايست كه پيوسته به اين دو صفت متصف باشد زيرا مراد هر كسى در اين دنيا دستيابى به سعادت است، و كدامين سعادت نزد مؤمن، مثل لقاء پروردگار و انس با او است، و اين جز بتحصيل محبت او حاصل نشود، و تحصيل محبت او جز پس از معرفت نصيب انسان نگردد و معرفت جز بدوام فكر بدست نيايد و دوام فكر غالبا جز با ذكر و ياد خدا حاصل نمىشود، و ذكر و فكر جز بدور ساختن خويش از مشاغل دنيائى و قطع الفت و دوستى شهوات و خواستههاى نفسانى فراهم نشود، و اين جز با كندن محبت دنيا و خواستههاى دنيائى از دل بدست نمىآيد، و بركندن ريشههاى محبت دنيا و شهوات آن، جز بصبر در مقابل آنها حاصل نمىشود و صبر هم جز با خوف و رجاء تحقق نمىپذيرد.
اما حقيقت خوف عبارت است از تألم و درد كشيدن قلب و احتراق و سوختن آن بخاطر انتظار امر ناخوشايندى كه در آينده واقع مىشود، حال اين مكروه يا حصول شقاوتى است و يا فقدان و از دست دادن سعادتى، و منافاتى بين خوف و رجاء نيست، بلكه بين اين دو تلازم است، و آنچه كه با يكديگر منافات دارد، قنوط و نااميدى با رجاء و اميدوارى، و امن با خوف است.
اما خوف گاه مىشود كه از خود آنچه كه باعث درد و رنج مىشود انسان خائف است، و گاه از سبب آن.
اول مثل آتش و ديگر عذابها و شكنجهها كه انسان بدانها عذاب مىشود چه در دنيا و چه در آخرت، و دوم مثل كفر و گناه، و باز خوف خائفين در هريك از اين دو قسم يكسان نيست.
اما اول، پس گاه مىشود كه مؤمن از تعجيل عقوبت در اين دنيا هراسان است، و گاهى خوف و ترسش از مرگ و سكرات آن و قبر و وحشت و تنگى و تاريكى آن، و گاهى از سؤال در قبر، و گاهى از آن لحظه كه مردگان سر از گورها بر آورند، و گاهى از هول و هراس قيامت و مواقف آن، و گاهى از حساب، و گاهى از صراط، و گاهى از حياء عرضه بر خداوند، و گاهى از فضاحت و رسوائى آنگاه كه پردهها به كنارى رود و زشتىها برملا شود، و گاهى از آتش جهنم و مارها و عقربها و زقوم و چرك و خون و آبهاى جوشان، و پتكهاى آهنين و غل و زنجيرهاى آن، و گاهى از محروميت از بهشت و دار نعيم و ملك عظيم و دائم، و گاهى از نقص درجه و مقام در آخرت، و يا ديگر مواردى كه مىبايست از آن بيمناك بود مثل ترس از وقوف در صحراى قيامت و خوف اعراض حق تعالى از بنده، و خوف حجاب، و خوف از غضب حق تعالى.
و اما مورد دوم: گاهى ترس انسان از كبائرى است كه انجام داده و گاهى از گناهانى كه برايش بصورت ملكه در آمده و شهوت و غضبى كه در وجودش ريشه دوانيده، و گاهى از حقوق مردمان بر او، و گاهى از بىخبرى از خدا بواسطه نعمتهاى زيادى كه به او داده شده، و يا خوف از استدراج و اندك اندك گرفتار شدن در دام غضب خداوند، و گاهى
از وقوع در گناه، و يا رسيدن مرگ قبل از توبه، و از شكستن توبه، و گاهى از قساوت و سنگدلى، و يا از اعوجاج و از راه راست منحرف شدن، و يا از اطلاع خداوند بر پنهانىهاى او در حال معصيت، يا از غفلت، و يا از عدم قبول عبادات و رد مناجات مىباشد. و گاه مىشود كه از اين بيمناك است كه مبادا كه او خدا را بخواند و جواب آيد لا لبيك و لا سعديك، و يا از ضعف قوه و نيرويش از وفاء بتمام حقوق خدا، و يا از سوء خاتمه كارش بر خود بيمناك است.
و خوف هريك از سابقين در ايمان، و صالحين و نيكوكاران، و طالحين و گناهكاران، و عباد و زهاد و پرهيزكاران و راستكرداران و عارفان در هريك از اين مخاوف يا يكديگر اختلاف دارد.
و بدانكه بندگان كامل پروردگار از همه مخاوف و ترسها، هراسانند، خصوصا از بعضى از آنها، و خداى متعال رياضت دلهاى آنها را با خوف و رجاء در هر زمانى خود بعهده دارد، و آنچه كه اينان بيشتر از همه چيز از آن بيمناكند ترس از وقوف در قيامت، و اعراض و روى گردانيدن خداى متعال از آنها، و سابقهاى كه منجر به سوء خاتمه كار آنها شود مىباشد.
و بدانكه هركس كه علم و معرفتش به خدا بيشتر باشد ترسش هم از او بيشتر خواهد بود و لذا پيامبر6فرمود: من از همه شما بيشتر از خدا مىترسم، و بندگان كامل پروردگار، بجميع اين مخاوف از خدا مىترسند نه بخاطر خود اينها بلكه به سر اين آيه شريفه كه مىفرمايد:
وَيُحَذِّرُكُمُاللَّهُنَفْسَهُ**خداوند شما را از خويشتن بر حذر مىدارد. و گاهى خداوند متعال آنها را از مقتضاى خوفشان مشغول مىدارد، و لذا بعضى
از آنها، و يا در بعضى حالات، آثار خوف از آنها مشاهده نمىشود، و گاهى رجاء و خوف بر آنها غالب مىآيد كه در اين حالات است كه چيزهائى از آنها مشاهده مىشود كه دلها را پاره پاره مىكند و عقول را حيران مىسازد، و گاهى در بعضى از آنها ظهور سلطان خوف بيش از بروز حقايق رجاء و اميدوارى است.
فصل «در بيان لزوم خوف و فضيلت آن»
خداوند متعال در قرآن مىفرمايد:
رَضِيَاللَّهُعَنْهُمْوَرَضُواعَنْهُذلِكَلِمَنْخَشِيَرَبَّهُ.
ترجمه: خدا از آنان خشنود است و آنان از خدا خشنودند، و اين (مقام) براى كسى است كه از خدايش بترسد.
و در جاى ديگر مىفرمايد:
إِنَّمايَخْشَىاللَّهَمِنْعِبادِهِالْعُلَماءُ.
اين است و جز اين نيست كه از خدا تنها بندگان دانشمند خوف دارند.
و در جاى ديگر مىفرمايد:
وَيُحَذِّرُكُمُاللَّهُنَفْسَهُ.**و خدا شما را از خودش بر حذر مىدارد.
و باز مىفرمايد:
اتَّقُوااللَّهَحَقَّتُقاتِهِ.آن چنان كه بايست و شايسته است از خدا پروا گيريد.
و مىفرمايد:
وَاخْشَوْنِي.از من بترسيد.
و از رسول خدا6رسيده است كه فرمود:
رأس الحكمة مخافة اللّه. رأس حكمت خوف از خدا است.
و روايت شده كه:
من عرف اللّه خاف اللّه و من خاف اللّه سخت نفسه عن الدّنيا.
آنكس كه خدا را بشناسد از او مىترسد و آنكس كه از خدا بترسد خويشتن را بدنيا ارزان نفروشد.
و روايت شده كه:
انّ من العبادة شدّة الخوف من اللّه.
از جمله عبادات شدت خوف از خدا است.
و روايت شده كه:
انّ حبّ الشّرف و الذّكر لا يكونان في قلب الخائف الهارب آنكس كه خائف و بيمناك است دوستدار شرف و نامآورى نخواهد بود.
و روايت شده كه:
انّ المؤمن بين مخافتين: ذنب قد مضى، لا يدرى ما صنع اللّه فيه و عمر قد بقى لا يدرى ما يكسب له فيه من المهالك فهو لا يصبح الا خائفا و لا يصلحه الّا الخوف.
مؤمن بين دو خوف است، يكى ترس از گناهى كه از او سر زده و نمىداند خدا با او چه معامله مىكند. و ديگر عمرى كه از او باقى مانده و نمىداند كه در آن چه مهالكى براى او پيش خواهد آمد، پس او پيوسته بيمناك است و صلاح حال او جز در خوف نيست.
و روايت شده كه: