فصل «در حقيقت نماز»
مىگويم در شناخت اين حقيقت كه مقصود از نماز حقيقت نماز است نه صورت تنهاى آن، آيات و اخبار زيادى رسيده است اما آيات:
ذات اقدس حق مىفرمايد:أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرِي.بپادار نماز را بخاطر ياد من.
كه تعبير به «اقامه» و بپاداشتن مناسبت با حقيقت نماز دارد نه صورت ظاهرى آن، و قيد «لذكرى» (بخاطر من) صريح در اين مطلب است.
در جاى ديگر مىفرمايد:
لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ.
نزديك نماز نشويد در حالى كه مست هستيد تا بدانيد كه چه مىگوئيد.
كه علتى كه در اين آيه بدان توجه شده با صورت نماز عارى از حقيقت مناسبتى ندارد.
و در جاى ديگر مىفرمايد:
إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ.
بدرستى و تحقيق كه نماز بازدارنده از زشتىها و منكر است.
كه باز نهى و بازداشتن از فحشاء و منكرات را جز در حقيقت نماز نمىتوان يافت.
اما اخبار و رواياتى كه در اين زمينه رسيده بحد تواتر است و اگر نبود جز همين حديثى كه از رسول خدا6رسيده كفايت مىنمود حضرت فرموده است: بدرستى كه نماز مكنت مىبخشد و فروتنى مىآورد، و مأيوس مىكند و پشيمانى مىآورد و قناعت مىبخشد دستانت را دراز مىكنى و مىگوئى بارالها، پس هركس چنين نكند نمازش ناقص خواهد بود.
و از آن حضرت رسيده كه فرمود ذات اقدس حق به نمازى كه نمازگزار در آن نماز قلبش را با بدنش هماهنگ نسازد و دلش نزد آن نماز نباشد نمىنگرد.
و باز در جاى ديگر مىفرمايد: هرگاه نماز واجب را بجاى آوردى در همان وقت نماز وداع هم بجاىآور كه مبادا بخواندن نماز ديگرى موفق نگردى.
و از معصومين عليهم السّلام رسيده كه نماز معراج مؤمن است، بخصوص با ملاحظه آنچه كه درباره تشريع نماز در معراج پيامبر6رسيده و روايت شده كه معراج آن بزرگوار به اجزاء نماز بود.
و آنچه كه در مورد نماز انبياء و ائمه عليهم السّلام از آن حالات عالى رسيده است.
و آن روايتى كه مىگويد ذات اقدس حق نزد هر جزئى از اجزاء و افعال و اذكار نماز بنده مؤمن است.
و آن روايتى كه مىگويد براى نماز چهار هزار حد و باب است.
و آن روايتى كه مىگويد نماز به منزله ستون دين است، اگر قبول شد بقيه اعمال هم قبول خواهد شد و اگر رد شد بقيه هم رد خواهد گشت.
و اينكه نام نماز و اجزاء آن در كتب الهى و سنت انبياء آمده تمام اينها بحكم عرف و لغت بهترين دليل بر اين حقيقت است كه مراد از نماز تنها صورت نماز بدون توجه به حقيقت آن نيست و ما در اول اين كتاب در بحث از لفظ صلاة باين حقيقت اشاره نموديم.
و اما اسماء اجزاء نماز از تكبير، و قرائت، و ذكر، و ركوع، و سجود، و تشهد، و سلام، تمام اينها هم عرفا و هم لغتا بر صورت بضميمه حقيقت آن معنا، اطلاق مىشود نه بر صورت تنها، مثلا تكبير لفظا، اگر دل آدمى موافق با آن نباشد بخصوص كه اگر قلب و عمل انسانى بر ضد آن تكبير باشد، اگر آن را تحقير بناميم سزاوارتر است از اينكه آن را تكبير گوئيم. همچنين سجده، اصل معناى آن تواضع و فروتنى است و بهر خم شدنى و نهادن پيشانى بر زمين سجده نمىگويند چه بسا كه انسان براى گذاشتن چيزى بر زمين خم شود و يا بدون خضوع و خشوع پيشانى بر زمين نهد، بخصوص اگر كه هدف از آن، در تضاد با حقيقت تواضع باشد چنين سجدهاى را هرگز سجده نخواهند دانست. و بر همين قياس است ركوع و تشهد و سلام و قرائت، و معلوم است كه بمجرد اينكه لفظ قرآن بر زبان جارى شود اين را قرائت قرآن نمىگويند مگر اينكه انسان بقصد قرائت قرآن آن لفظ را بر زبان آورد و همينگونه تسبيح و حمد.
و خلاصه كلام آنكه در اصل، وضع اسم براى معناى آن هست و اگر بر صورت اطلاق مىشود از باب مجاز و بلكه در بعضى موارد اشتباه است.
حال كه اين مطلب برايت محقق شد بدانكه آنچه كه از اخبار فهميده مىشود اينست كه
حقيقت نماز به وجود شش معنا كامل مىگردد:
اول: حضور قلب، و مراد از آن خالى بودن دل از غير نماز و حضور دل نزد افعال و اقوال آن است، در اين صورت است كه فعل و قول مقرون به علم بوده و چنين نخواهد بود كه انسان عملى از اعمال نماز را بجاى آورد درحالىكه فكرش بجاى ديگرى مشغول است، و اگر چنين بود حضور قلب حاصل شده است.
دوم: تفهم و دريافتن، و مراد از آن اينست كه قلب انسان نزد معانى اعمال چه قول و چه فعل باشد و اين امرى زائد بر حضور قلب است، زيرا حضور قلب بحضور دل نزد الفاظ و صورت افعال تحقق مىيابد گرچه انسان از حقايق آن الفاظ و اعمال و از معانى و تدبر در آنها غافل باشد، ولى تفهم و دريافتن، درك معانى اعمال و اقوال است.
سوم: تعظيم ذات اقدس حق و بزرگداشت عبادت او است.
چهارم: هيبت است كه عبارت از خوف و ترسى است كه از تعظيم و اخلاص حاصل مىشود.
پنجم: رجاء به فضل خداوند و قبول او است.
ششم: حياء، و آن تأمل در هر چيزى است كه مخالف با توحيد ذات اقدس حق و معرفت او است و منشأ آن خود را مقصر دانستن و گناهكار پنداشتن است.
و اما اسباب تحصيل اين صفات:
اما حضور قلب،
سببش همت آدمى است، زيرا قلب، تابع همت بوده و اگر همت نماز باشد قلبت هم نزد نماز حاضر خواهد بود، و اگر همتت در پى چيز ديگرى بود قلبت هم غافل از نماز و نزد آن چيز خواهد بود چون خداوند براى هيچكس دو قلب قرار نداده است، و براى احضار قلب نزد نماز جز به اينكه همتت را متوجه نماز سازى راه ديگرى نيست، و همت انسان متوجه امرى مىشود كه خيرى در آن گمان داشته باشد و آن را مايه سعادت خود بداند، و لذا حضور قلب در هنگام نماز تابع ايمان انسان به حقيقت نماز و اينكه نماز از همه اعمال بهتر و برتر است مىباشد، و آنكس كه باين حقيقت اعتقاد داشته باشد كه نماز معراج او است مسلما هم و غمش جملگى نزد آن نماز خواهد بود و هيچچيز ديگرى نمىتواند او را از اين عمل بازدارد و كسى كه همتش در پى نماز باشد قلبش هم نزد نماز خواهد بود و هر اندازه كه همت انسان بيشتر در پى نماز باشد غفلتش از غير نماز بيشتر خواهد بود، بنابراين آنكس كه ايمان به خدا داشته باشد و معتقد باشد كه آنكه بهتر و پايدارتر است خدا است و نماز، معراج او بسوى حضرت ذو الجلال است و قلبا باين حقايق ايمان داشته باشد قلب و همتش در پى نماز خواهد بود و ممكن نيست چنين كسى غافل از نماز باشد.
و اما تفهم،
عبارت از اينست كه انسان از هر فعل و قولى آنچه را كه مناسب با آن هست و معانى و مقاصدى كه در آن نهفته است آشكار سازد، زيرا نماز معجونى الهى است كه دواء هر دردى در آن تركيب گشته و در جلب و تحصيل هر خير و سعادتى كه براى انسان كامل دستيابى
بآن ممكن است مؤثر، و براى هر حركت و سكون و هر فعل و قولى از آن، معنائى بخصوص است كه شارع مقدس در تشريع آن، آن معنا را در نظر داشته است و در اخبار آمده كه هركس از افعال نماز آنچه را كه مقصود از آن عمل است در نظر نداشته باشد چنين است كه گويا آن جزء را انجام نداده است.
مىگويم بهمين زودى معناى هر جزئى از اجزاء نماز را هنگام بحث از آن بيان خواهيم داشت حتى فلسفه بلند نمودن دستها در هنگام گفتن تكبير و قيام بر پاى راست و چپ، و خود قيام و ديگر اجزاء و اقوال نماز.
و آنچه را كه ما در اين زمينه بيان مىداريم از آنچه گذشتگان از علماء اسرار بيان داشتهاند گرفتهايم و اكثر آن را از اخبار و اندكى را هم خود فهم نمودهايم كه اين قسمت را هم اخبار و روايات تأييد مىكنند، و علم قطعى داريم كه آنچه بر ما پوشيده مانده بمراتب بيشتر از اين است كه دانستهايم.
و آنچه كه درباره تفهم بدان اشاره نموديم براى مطلق اجزاء نماز است، اما خصوص قرائت در نماز، تفهم و دريافتن معانى آنچه انسان بر زبان مىآورد منشأ امور بزرگى است كه زبان را ياراى بيان آن نيست و علوم و اسرار عظيمى در آن نهفته است كه تنها در دلها متجلى مىشود و ظاهر مىگردد و از امير المؤمنين7روايت شده كه فرمود رسول خدا هيچچيز را پنهانى براى من بيان ننمود كه بر مردم پوشيده داشته باشد، و تنها مطلبى كه بود همان بود كه اگر خداوند فهم كتابش را بر بنده ارزانى بدارد نصيب او مىگردد.
و خلاصه كلام آنكه براى نمازگزار در تفهم و دريافتن قرائت خير زيادى است و گاه مىشود كه در حين قرائت مطلبى برايش معلوم مىگردد و پرده از حقيقتى بر گرفته مىشود كه او را به سعادتى بزرگ رهنمون مىگردد، و گفته شده اينكه خداوند نماز را بازدارنده از فحشاء و منكرات مىداند از همين وجه است، زيرا كه نمازگزار در حين قرائت حقيقتى را در مىيابد كه پيش از آن به خاطرش نگذشته بود، و همين حقيقتى كه براى او در نماز مكشوف مىگردد سبب بازداشتن او از فحشاء و منكرات مىشود.
بهر حال هر گونه كه باشد، شكى نيست كه سبب تفهم و دريافتن، اشتغال فكر بمعانى آنچه كه انسان انجام مىدهد و مىگويد و حاضر ساختن قلب نزد معانى آن افعال و اقوال است، و علاج تفهم همان علاج حضور قلب و جديت در دفع و دور ساختن خاطرههائى است كه انسان را از ياد خدا به خود مشغول مىدارد، و دفع اين خواطر جز بقطع مواد و ريشه آن ميسر نيست، و اين بر دو قسم است:
يكى اينكه ريشه اشتغال بدنيا در وجود انسان ضعيف باشد كه در اين صورت اثر آن هم ضعيف خواهد بود و معالجه آن با استفاده از بعضى مسكنها ميسر مىشود، و علاج آن به اينست كه قبل از شروع در نماز آنچه را كه لازمه حضور قلب است فراهم آورد و در عظمت نماز و حضور در پيشگاه حضرت حق، و فوايد بسيار آن، و عظمت سعادتى كه از اين راه بانسان مىرسد و قرب و نزديكى به پروردگار بينديشد و تا جائى كه امكان دارد از موانع خارجى حضور در پيشگاه حق بكاهد، و در هنگام نماز قلب خود را از اشتغال به غير بر حذر دارد و قبل از هر عملى
معناى آن عمل يا قول را از قلب خود بگذراند سپس بآن مشغول گردد، و از همه مهمتر اينكه در جميع حالات حضور ذات اقدس حق و علم او و جوابها و آنچه كه او با بنده خواهد نمود را در نظر داشته باشد و خود را در مرأى و منظر او ببيند و در انجام هر فعل و قولى اين امور را در نظر گيرد.
صورت دوم اينكه ريشه محبت دنيا و اشتغال بآن در وجود انسان قوى شده باشد بهطورىكه براى رفع اثر آن از مسكنها كارى بر نيايد، و شكى نيست كه اصل همه اين خطورات قلبى كه انسان را از ياد خدا بازميدارد و به خود مشغول مىدارد محبت بدنيا و اشتغال بآن است، آيا اين سخن معصوم7را نشنيدهاى كه فرمود: هركس صبح كند درحالىكه بيشترين هم او در پى دنيا باشد خداوند مشغوليتى ملازم قلب او گرداند كه هيچگاه از آن فراغت نيابد و اندوهى نصيبش گرداند كه هيچگاه قطع نشود، و آرزويى براى او قرار دهد كه هيچگاه به آن نرسد، و او را دچار فقرى گرداند كه هرگز روى بىنيازى نبيند و او را با خدا كارى نباشد.
بلى، كسى كه همه هم و غمش در دنيا خلاصه شد پيوسته اين هم و غم در حال تزايد و افزونى است و از يك امر بامر ديگر يا امور ديگر منتقل مىشود، تا جائى كه همه قلب و جميع اوقاتش را اشتغال بدنيا فرا گيرد، به گونهاى كه حتى روز و شبش هم كفايت اين امر را نكند، و چنين كسى اگر بخواهد فكرش را متوجه امور اخروى كند هموم دنيا او را به افكار دنيوى كه دل بآن بسته جذب مىكند و اگر با قهر و غلبه بخواهد نفس خود را متوجه آخرت كند جذبه دنيا او را بسوى خود مىكشد، و