عظمت و جلالت او حد و نهايتى نيست قبح آن عمل هم نيز در همان مرتبه غير متناهى خواهد بود. و باز اگر عمل خلاف نسبت به كسى از انسان سر بزند كه در جهتى از جهات ولايتى بر انسان دارد قبح عمل و حياء متخلف زيادتر خواهد بود و هر چه اين جهت ولايت بيشتر شود قبح خلاف و حياء متخلف بيشتر مىگردد تا اينكه به ولايت ايجاد منتهى شود و كار به جائى رسد كه بنده نسبت به آفريدگار خود مرتكب عمل خلافى شود، و باز گذشته از جنبه ولايت، اگر آن كسى كه خلاف نسبت به او انجام مىگيرد منعم اين متخلف هم باشد، در قبح مخالفت مىافزايد و حياء متخلف بيشتر خواهد شد و هر چه نعمت بيشتر باشد قبح و حياء بيشتر خواهد بود، حال بايد ديد معصيت پروردگارى كه نعمتهايش از شماره افزون است چه اندازه قبيح و چه اندازه باعث حياء و شرمسارى خواهد گشت، و باز اگر براى متخلف، جنايتى غير از آن خلاف اولى هم باشد باز قبح عمل و حياء متخلف بيشتر خواهد بود و هر چه جنايات و خلافها بيشتر شود قبح اعمال و حياء متخلف بيشتر خواهد بود تا جائى كه جنايات و خلافها بحدى برسد كه از شماره بيرون باشد.
خلاصه كلام آنكه آنگاه كه روز قيامت فرارسد و براى مردمان آنچه را كه بحساب نمىآورند آشكار شود و سيئات و بدىهاى اعمالشان بر ملا شود و هركس آنچه را كه انجام داده حاضر شده ببيند و حقايق امور منكشف شده و ميزان حسنات و سيئات هركس مشخص شود، در اين شرايط پروردگار مهربان يكى از بندگان خود را فرا خواند و شكر نعمتهائى را كه به او ارزانى داشته مطالبه كند و بگويد اى بنده من تو عدم محض بودى كه من تو را ايجاد كردم بدون اينكه وجود و ايجاد تو
نفعى براى من داشته باشد بلكه فقط بخاطر انتفاع تو از من و جميع ممالك خود را قبل از اينكه تو پا بعرصه وجود نهى در رفع نيازها و براى كمال تو به خدمت گماردم، و باز هر چه تو معصيت نمودى و- نعمتهاى بىشمارى را كه بر تو ارزانى داشته بودم كفران نمودى، مرا از اينكه تو را حفظ كنم و نعمتهايم را از رزق و تربيت و آنچه كه مايه عزت و كمال تو مىشود بر تو ارزانى دارم بازنداشت و با لطف و مرحمت تو را به خود فرا مىخواندم تا آنجا كه هر شب ملكى بزرگوار بسوى تو مىفرستادم كه تو را به توبه و بازگشت بسوى من دعوت كند و پذيرش توبهات را از جانب من به تو اعلان نمايد و تو را آگاه سازد كه هر زمان كه مرا بخوانى تو را اجابت خواهم كرد و از توبه و بازگشت تو بسيار خوشحال خواهم شد. و تو را به انس و مناجات و قرب و وصال من دعوت مىنمود، ولى تو فرستادهام را رد كردى و از دشمنم متابعت نمودى و من باز با همه اينها نعمت و رحمتم را از تو دريغ نداشتم، ولى هر چه انعام و احسان از جانب من بيشتر شد اعراض و كنارهگيرى تو افزون گشت، از من لطف و انعام و اصرار در دعوت تو بود، و از تو روى- گردانيدن و براه خلاف رفتن، تا اينكه در فلان شب يكى از عيال خود و بندگان محتاجم را بدر خانه تو فرستادم و او از آن همه نعمتها كه بر تو ارزانى داشته بودم اندكى را طلب نمود، و قبل از آن به تو خبر داده بودم كه اگر به چنين كسى چيزى بدهى در حقيقت بمن وام دادهاى و من هستم كه از تو مىگيرم و در وقتى كه از هر حال نيازمندتر باشى به تو بازخواهمگردانيد، و اگر او را از خودت برانى و دست رد به سينهاش زنى، در حقيقت خواسته مرا رد نمودهاى، و تو با علم به همه اين امور
او را از خودت راندى، و نعمت مرا كفران نمودى و او با دست خالى از نزد تو بازگشت و شب را گرسنه بروز آورد، اى بنده من براى چه تقاضاى مرا رد كردى و بمن قرض ندادى آيا ترسيدى كه من بىچيز شوم و يا از آن بيم داشتى كه خيانت كنم و به وعدهام وفا ننمايم، بنده من چگونه با بندگان من دادوستد داشتى ولى از معامله با من سرباززدى چگونه شد كه من نزد تو از همه مخلوقات و بندگانم بىمقدارتر بودم، و باز اگر دشمنانت با صورت خندان به سويت مىآمدند شرم مىكردى كه از آنها كناره بگيرى با آنكه مىدانستى در دل دشمن و بدخواه تو هستند، ولى من با اينكه از همان اوان آفرينش تو و حتى قبل از آن روى بسوى تو آورده بودم و نعمتهايم را براى تو مهيا ساخته تا هرگاه كه بخواهى از آنها بهره برگيرى و تو اين اقبال مرا بسوى خودت مىدانستى ولى از اعراض و روى گردانيدن از من حيا نكردى و بمن كافر شدى، من بخاطر تو آسمان و زمين و ماه و خورشيد و آب و خاك و ملائكه را قبل از پيدايش تو آفريدم و تمام آنها را براى فراهم ساختن نيازهاى زندگى تو بخدمتت گماردم ولى تو پس از اين همه محبت و لطف با نافرمانى و معصيت من و اطاعت از دشمن من به دشمنى با من كمر بستى.
بالجمله آن روز كه پنهانىها آشكار گردد و هركس از حقيقت خود باخبر شود و تمام جزئيات احوالات دنيائى خود و خلافها و كفران نعمتها و دشمنىهاى با پروردگار رئوف و مهربان را مشاهده كند آن حياء و شرمسارى و فضاحتى كه امام7بيان داشته براى آدمى حاصل خواهد شد و از آن بيش از عذاب به آتش رنج خواهد كشيد و چنانكه در بعضى از اخبار و روايات باين حقيقت اشاره شده و آمده است كه در
روز قيامت خداوند به بندهاى مىفرمايد: آيا تو نبودى كه چنين كردى، آيا تو نبودى كه فلان عمل را انجام دادى و اين پرسشها و سرزنشها ادامه مىيابد تا آنجا كه بنده از شدت شرمسارى و خجالت تقاضاى ورود در آتش مىكند تا از آن شرمسارى نجات يابد.
و علت اينكه امروزه ما از اين همه اعمال زشت و ناپسند حياء نمىكنيم و در آخرت آن گونه شرمسارى گريبانگيرمان خواهد شد يكى جهل ما در اين دنيا به نعمتهاى الهى است كه از شماره افزون است و دوم بىخبرى ما از همه گناهان و افعال زشت و ميزان قبح آنها است، سومين علت كه از همه مهمتر است ضعف ايمان ما بمقامات دين كه علم به خدا و ملائكه و انبياء و رسل و كتب و شرايع الهى است.
و اما در قيامت، غيب عيان خواهد شد، و بنده در پيشگاه ذات اقدس حق حاضر و تمام جزئيات و نعمتهاى ظاهرى و باطنى كه خدا بر او ارزانى داشته بود برايش مكشوف گشته به نحوى كه همه آنها را خواهد ديد از طرف ديگر تمام گناهان كوچك و بزرگ و قبايح و اعمال خود را كه از شماره افزون است مشاهده خواهد كرد كه ذات اقدس حق بقدرت خود آنها را حاضر نموده است و ايمان به خدا و ملائكه و پيامبران نيز در آنجا از روى شهود و عيان خواهد بود.
از طرف ديگر بندگان متقى پروردگار را كه پيوسته مراقب اعمال و كردار خود بودهاند مشاهده مىكند و آلودگى خود را مىبيند و شرمساريش افزون مىشود، هم چنانكه اگر يكى از ما لكهاى بر صورت و يا زخمى چركين بر بدن داشته باشد و يا عورتش آشكار و يا جامهاش پاره باشد از حضور در مجلس بزرگان خجالت مىكشد و يا
اگر مشغول خوردن چيز پليدى مثل گوشت مردار باشد و ديگرى او را در آن حال ببيند لا محاله شرمسار خواهد گشت و اين شرمسارى و حياء يك امر اختيارى نيست بلكه صفتى انفعالى است كه منشأ آن آگاهى يافتن انسان به وجود قبح و زشتى در نفس خود نزد ديگران است، بخصوص اگر طرف از آشنايان انسان باشد و اينكه ما مىبينيم در مقابل انجام گناه منفعل و شرمسار نمىگرديم اين ثمره عدم اعتقاد به قبح آن عمل است، مثلا آنكس كه غيبت مىكند گرچه از زبان انبياء شنيده است كه غيبت مؤمن به مثابه خوردن گوشت مرده است، ولى اين مسئله را امرى خيالى و از باب مثال تصور نموده زيرا اين حقيقت را به عيان مشاهده نكرده است هم چنين كسى كه خشمگين مىشود اين خشم و غضب را موجب تغيير صورت انسانى خود بصورت سگ نمىبيند هم چنين گناهان ديگر كه روح آدمى را كدر مىسازد اثرش بالعيان مشهود نيست، و يا بارها شنيده است كه ذات اقدس حق در همه جا حاضر و ناظر بوده و مراقب تمام اعمال و كردار بندگان است ولى چون اين حقيقت را بالعيان درك ننموده از سرپيچى از دستورات الهى شرم نمىكند، و اما آنگاه كه قيامت فرارسد پروردگارش را حاضر مىبيند و انبياء و ملائكه و مؤمنين را گواهانى بلندمرتبه مىيابد با هيئتهاى نيكو كه جامههائى از نور بتن دارند و از هر عيب و نقص منزه و پاك هستند و بر سر آنها تاج كرامت نهاده شده و نور سرا پاى آنها را فرا گرفته و چهرهها شاداب و خندان است.
و بعد در مقابل اينان خود را مشاهده مىكند كه ژوليده و پريشان با جامههائى پاره و مندرس و كثيف و با بدنى پر از جراحات چركين
كه چرك و خون از آنها روان است، بلكه مىبيند كه چهره انسانى خود را از دست داده و بصورت خوك در آمده و بدنش چون بدن بوزينگان گرديده و تاريكىهاى گناهان سرا پايش را فرا گرفته است، برأى العين مشاهده مىكند كه ذات اقدس حق از او خواسته بود كه بصورت انبياء مقرب و شهداء و صالحان درآيد و لباسى كه آنان بر تن دارند بپوشد ولى او اين صورت زشت و قيافه ناخوشايند را براى خود انتخاب نموده است، اينجا است كه خواهناخواه منفعل شده و از آنچه خود بر سر خود آورده است شرمسار مىگردد و بر مخالفت دستورات پروردگار كريم و مهربان حسرت مىخورد.
پس اگر اين حقايق را دانستى درباره خود فكرى نما و حضورت را در آن روز بزرگ و محضر عظيم، براى كارى بزرگ و ظهور سلطان خداوندى را كه هيچ آفريدهاى را قدرت تصور آن نيست و عالميان از درك شدت آن عاجز هستند در نظر آور و حزن و اندوهت را در آن جايگاه مجسم نما و حول و هراس آن روز و عتاب و خطاب خداوندى و حياء و حسرت خود را در آن روز و آتش و شعلههايش، و بيچارگى و گرسنگى و تشنگى خود را، و كسانى كه با تو به مخاصمه برخيزند را بخاطر آور، و بعد در حال فعلى خود در اين دنيا اندكى تفكرنما و لطف و عزت و شرف و نعمتهاى اين دنيا را كه خدا بر تو ارزانى داشته به ياد آور، و ببين كه چگونه آنكس كه سلطنت فرداى قيامت از آن اوست امروزه در اين دنيا تو را گرامى داشته و تو را بمناجات و گفتگوى با خود دعوت نموده و بمجلس انس و قرب و جوار خود فرا خوانده است، و در سخنانى كه در اين باره رسيده اندكى تأمل نما، در حديث آمده است كه ذات
اقدس حق مىفرمايد[1]من از توبه و بازگشت بنده خود خوشحالتر مىشوم از كسى كه مركب و زاد و توشه خود را در سفر گم نموده و از يافتن آن مأيوس شده بناچار سر بر زمين نهاده و بخواب رود و خود را براى هلاكت آماده سازد ناگاه چشم باز كند و مركب و زاد و توشه خود را بالاى سر خود ببيند.
و باز در حديث قدسى آمده است كه اگر آنان كه پشت بمن نمودهاند بدانند كه من چقدر منتظر آنان هستم و به توبه و بازگشت آنها مشتاقم از شوق ديدار من قالب تهى مىكردند و از شدت محبت من بند بند وجود آنها از هم مىگسست.
و يا در جاى ديگر مىفرمايد: بنده من سوگند بحقى كه تو بر من دارى من تو را دوست مىدارم تو را بحق من بر تو سوگندت مىدهم كه مرا دوست بدار.
و يا در جاى ديگر مىفرمايد: بنده من بواسطه حقى كه تو بر من دارى من تو را دوست مىدارم پس تو هم بواسطه حق من بر تو مرا دوست بدار.
و باز در جاى ديگر خطاب بحضرت عيسى7مىفرمايد: اى عيسى چقدر منتظر بمانم. و در جستجوى بندگانم باشم ولى آنها بر- نمىگردند.
و يا بزبان ملكى كه براى دعوت بندگان مىفرستد مىفرمايد:
من همنشين آن كسم كه همنشين من باشد، و يادآور آنكس هستم كه به ياد من باشد، و بخشنده آن كسم كه از من طلب آمرزش كند، و مطيع كسى
[1]- اصول كافى باب توبه
هستم كه اطاعت من نمايد، و امثال اين عبارات.
حال اندكى تأمل نما و ببين اين همه اكرام و تشريفات فاخره را تو بواسطه چه لذت و كرامتى با آن همه ذلت و خوارى روز واپسين عوض مىكنى و كار را به جائى مىرسانى كه پس از هزار سال التماس و اصرار به مالك دوزخ او بانگ بر آورد كه«إِنَّكُمْ ماكِثُونَ»شما در اينجا ماندگار هستيد.
و يا خدائى كه نسبت به تو اين همه محبت دارد و اين اندازه تو را تكريم و تعظيم مىكند در جواب در خواستت بگويد«اخْسَؤُا...وَ لا تُكَلِّمُونِ»خفه شويد و سخن مگوئيد.
و بنگر كه هرگاه براى اقامه نماز بپامىخيزى، از قدمت تا آسمان ملائكه تو را دربرمىگيرند و ذات اقدس حق بنظر لطف و محبت به تو مىنگرد و آنچه را بگوئى جوابت مىگويد و به تو بر ملائكه مقرب خود فخر مىكند، و از موقعى كه رو به قبله مىايستى تا سلام نماز هر عملى كه انجام مىدهى به ملائكه مىگويد آيا نمىبينيد بنده مرا، آيا نمىبينيد بنده مرا، و براى هر عملى كرامتى براى تو ثبت كند و جزاء و پاداشى در نظر گيرد و تو اين همه لطف و محبت را ناديده انگاشته و كارى كنى كه فرداى قيامت دست بسته وارد محشر شوى، درحالىكه چشمانت از شدت ترس بيك جا دوخته شده و رنگ چهرهات سياه گشته و با شيطان به زنجير كشيده شدهاى و خطاب به تو گفته شود: اى جنايتكار، اى فاجر، اى خود نما، آيا از من حيا نكردى، سپس از ناحيه سلطان جلال خداوندى خطاب رسد:
«خُذُوهُ فَغُلُّوهُ. ثُمَّ الْجَحِيمَ صَلُّوهُ. ثُمَّ فِي سِلْسِلَةٍ ذَرْعُها سَبْعُونَ