و زود است كه پروردگارت به تو عطا كند، تا تو خشنود و راضى گردى.
همه اينها سعه رحمت و فضل و بخشش حق تعالى را نويد مىدهد.
و باعث رجاء و اميدوارى بنده مىگردد، ولى لازم است كه بنده در استخلاص و رهائى خويش از غرور در اين مورد كوشا باشد چرا كه نفس و هواهاى نفسانى گاهى انسان را به غرور مىكشاند و عدم مبالات و بىتوجهى بامور دينى را با رجاء و اميدوارى بر او مشتبه مىسازد و اگر چنين احتمالى پيش آمد مىبايست كه انسان بعلائم و نشانههائى كه هريك از اين دو دارند حال خويش را مشخص سازد كه آيا واقعا در طريق رجاء و اميدوارى قدم برمىدارد و يا گرفتار بىتوجهى و عدم مبالات در امور دينى شده است، از نشانههاى رجاء، طلب و از شواهد عدم مبالات در دين، كسالت و تنبلى در انجام وظايف است.
و اما حياء
منشأ آن معرفت جلال خداوندى و جمال او و آگاهى از مقام عفو و رفتار نيك او با بندگان و كثرت نعمتها و عدم رضايت او براى بنده به نعمتى غير نعمت ديگر، و عدم غفلت او از مراقبت احوال بنده، با توجه به قبايح اعمال خود و سوء معامله و رفتارش با اين پروردگار مهربان و نفاق در حضور او با علم او باين حقيقت، مىباشد، و هرگاه كه اين معرفتها براى بنده حاصل شد و آنچه كه بر خلاف اين معرفت و- آگاهىهاى او است از خود مشاهده كرد همان حالتى كه در چنين شرايطى بر او عارض مىشود حياء است. و هركس كه در ميدان هيبت پروردگار قدمى از روى حياء و شرمسارى بردارد برايش از عبادت هفتاد سال بهتر خواهد بود.
و حياء بر پنج نوع است: حياء گناه، و حياء تقصير، و حياء كرامت، و حياء محبت، و حياء هيبت، و براى هريك از اينها اهلى است، و براى اهل هريك مرتبهاى جداگانه مىباشد.
مىگويم شكى نيست كه اين صفات و احوال فرع اين معارف است كه در بالا بدان اشاره نموديم، چنان كه ما در معاملاتمان با همنوعان خود اين مطلب را بالوجدان مشاهده مىكنيم كه اگر انسانى در شخص ديگرى سلطنت و قدرتى به اندازه ذرهاى از سلطنت و قدرت خداوند سراغ داشته باشد او را بزرگ مىشمارد و مراقب او است و از او مىترسد و اگر علاوه بر اين آن شخص به اندازه ذرهاى از نعمتهائى كه خدا بر بندگان ارزانى داشته بآن شخص عطا كند او خود و نفس و مال خود را فداى او مىكند و از خدمت به او و قيام به وظايف بندگيش لحظهاى غفلت نخواهد نمود و اگر علاوه بر اين دو، تقصيرات خود را هم نسبت بآن شخص در نظر آورد و مخالفتهايش را با اين سلطان و منعم در هنگام انعام و بخشش او و در حضور او مجسم كند از حياء و شرمسارى خواهد مرد.
و اما اينكه مىبينيم عامه مردم با اينكه معتقد و مؤمن به عظمت پروردگار هستند و هر بزرگى، و بزرگ را بالنسبة به او كوچك مىدانند و به نعمتهاى بىشمار او معترف هستند و از طرف ديگر از اين همه گناه و معصيت از ناحيه خود هم باخبرند و با توجه به همه اينها كمتر دچار حياء و شرمسارى مىگردند، علتش اولا ضعف ايمان به غيب بالنسبة به شهود و عيان هست، زيرا سلاطين و قدرتمندان جهان، و منعمين و بخشندگان اين دنيا مشاهده مىشوند و سلطنت و نعمت آنها محسوس و مشهود است، و اما ذات اقدس حق، براى آنها غيب و ناپيدا است و تنها با ادله
عقليه هست كه معتقد به وجود او و معترف به عظمت و نعمتهاى او هستند و اعتقاد به غيب بالنسبة به مشاهده بالعيان ضعيف است و لذا اين معارف در حق پروردگار باعث تعظيم و هيبت و حياء مثل آنچه در معامله و رفتار با بزرگان و سلاطين دنيائى و بخشندگان اين جهان مىشود نمىگردد.
ثانيا اينكه چون جلالت امر در عظمت خدا و نعمتهاى او بحدى است كه براى احدى اداء حق آن، بلكه جزئى از اجزاء آن حقوق ممكن نيست و مردمان بقصور و ناتوانى خود آگاه هستند به يكباره آن را مهمل مىگذارند.
ثالثا چنين مىپندارند كه منافع خدمت سلاطين دنيا، نقد و نفع عبادت پروردگار نسيه بوده، و در سراى ديگرى كه وجود آن بر خلاف حس بوده تنها با ادله عقلى بدان معتقدند به آنها مىرسد، و اين وجوه كه كه منشأ همه آنها غرور و جهل است سبب مسامحه عامه مردم، و كوتاهى آنها در اطاعت و بندگى پروردگار شده است، كه بايد از روزى كه غيب، عيان مىگردد و مردمان فرياد مىزنند وا حسرتاه بر آنچه كه ما در مورد پروردگار، كوتاهى نموديم، به خدا پناه برد.
و اين امور ششگانهاى كه بيان شد، روح نماز است و كمال آن بكمال آنها بستگى دارد و از همه اينها مهمتر تعظيم ذات اقدس حق است كه آن از لوازم ايمان مىباشد، بنابراين كسى كه ايمانش كامل گشته و مباشر قلبش شده و محبت دنيا و يا فكر و اشتغال بآن مانع تأثير اين ايمان در وجود او نگشته، مىبايست كه نمازش را از اول تا بآخر همه اجزائش را بر اين تفصيل كه بيان شد كامل گرداند.
اما تكبير نماز در آن مطالبى است:
مطلب اول بالا بردن دستها در هنگام گفتن تكبيرة الاحرام است كه در آن بيان امورى چند لازم است:
مطلب اول در كيفيت اين عمل، كه مىبايست با اول تكبير دستها بلند شود و بآخر آن دستها فروافتد بگونهاى كه با تمام شدن تكبير بالا بردن دستها هم تمام شود، و بايد در هنگام بالا بردن دستها كف دستها بسمت قبله باشد.
دوم در مقدار اين عمل است كه بهتر اين است كه سر انگشتان تا محاذى قسمت پائين گوش برسد.
سوم بيان آنچه كه مقصود از اين عمل است كه عبارت از تبرى و بيزارى جستن از هر شرك و شريكى و از هر چه كه مشركان قائل بآن هستند مىباشد، و ثمره آن برائت جستن در پيشگاه خداوند متعال از همه گناهان و معاصى خود و از عذاب جهنم و آتش آن است.
مطلب دوم راجع به نفس تكبيرة الاحرام است و در آن نيز مطالبى است:
اول اينكه آنچه واجب است همان تكبيرة الاحرام است، ولى پس از آن گفتن شش تكبير بنا بر اقوى مستحب است.
دوم در بيان دعاهائى كه در هنگام گفتن تكبيرة الاحرام رسيده و آن اينست كه نمازگزار پس از تكبير سوم بگويد:
اللّهمّ أنت الملك الحقّ لا اله الّا أنت سبحانك انّى عملت سوءا و ظلمت نفسي فاغفر لي فانّه لا يغفر الذّنوب الا أنت.
و بعد از تكبير پنجم بگويد:
لبيك و سعديك و الخير في يديك و الشرّ ليس إليك و المهدى
من هديت سبحانك منك عبدك و ابن عبدك و بك و لك و إليك و لا ملجأ و لا منجا منك الّا إليك سبحانه و حنانيك تباركت و تعاليت سبحانك ربّ البيت الحرام.
و پس از تكبير ششم بگويد:
يا محسن قد اتاك المسيء أنت المحسن و نحن المسيئون فتجاوز يا ربّ عن قبيح ما عندنا بجميل ما عندك.
و پس از تكبير هفتم بگويد:
وجّهت وجهي للّذى فطر السموات و الارض حنيفا مسلما و ما انا من المشركين، على ملّة إبراهيم و دين محمّد6و هدى امير المؤمنين و الائمة المعصومين صلوات اللّه و سلامه عليهم اجمعين، انّ صلاتى و نسكى و محياى و مماتى للّه ربّ العالمين و بذلك امرت و انا من المسلمين.
و مستحب است كه بعدد تكبيرهاى نماز تكبير بگويد تا اگر فراموش نمود اين تكبيرها بدل از آن باشد.
مطلب سوم اينكه در تكبير و دعاهاى آن حقايق آنها را در نظر داشته باشد و در گفتارش صادق باشد، از امام صادق7روايت شده كه آن حضرت فرمود: آنگاه كه تكبير گفتى آنچه كه بين خاك و افلاك قرار دارد همه را كوچك شمار و كبرياء و بزرگى او را سر آمد همه اينها بدان، چرا كه ذات اقدس حق هرگاه به قلب بنده نظر كند كه در حالى كه تكبير بر زبان دارد قلبش از حقيقت آن تكبير روى گردان است مىفرمايد: اى دروغگو آيا مرا فريب مىدهى؟ به عزت و جلالم سوگند كه تو را از حلاوت ياد خودم محروم گردانم و از قرب و نزديكى با خويش تو را
محجوب سازم، و سرور و شادمانى مناجاتم را به تو نچشانم، پس قلبت را در هنگام نماز در بوته آزمايش درآور اگر كه حلاوت ياد خدا را در آن يافتى و سرور و شادمانى در نفس خود مشاهده نمودى و قلبت از مناجات با او شادمان و از گفتگوى با او متلذذ بود بدانكه ذات اقدس حق در تكبيرت تورا تصديق نموده است، و الا اگر چنين نبود و سلب لذتى كه براى مناجات با خدا هست و حرمان و حلاوتى كه براى عبادت مىباشد در خود ديدى، اين امر دليل تكذيب تكبير تو از ناحيه ذات اقدس حق، و طرد و دور ساختن تو از باب او است.
مىگويم همين اندازه براى توجه به لزوم تحقق حقيقت تكبير كافى است و اگر خواستى حقيقت تكبير را دريابى به عرف و رفتار خودت در جامعه بنگر و ببين كه خودت از تكبير و بزرگ داشت خود از ناحيه فرزندان و خدمتگزاران خود چه چيز را ميزان قرار مىدهى و از آنها چه مىخواهى، و بدانكه هر بزرگى هر چند كه بتواند خود را از هر چيز و هر كسى بزرگتر بپندارد باز در مقابل كبرياء و بزرگى ذات ذو الجلال حقير و كوچك است پس بحكم عقل واجب است كه تكبيرت براى پروردگارت بقدر قدرت و استطاعتت باشد و تمام سعى و كوشش خود را در اين راه بكار گيرى و بعد بقصور و كوتاهى خود در اين زمينه معترف باشى، چرا كه حق تكبير او خارج از قدرت تو است.
و بهتر اينست كه انسان قصد و نيتش از تكبير، اين باشد كه ذات اقدس حق بزرگتر از اين است كه بوصف درآيد.
اين راجع به تكبير، اما دعاء اول: بحكم صدق و راستى لازم مىآيد كه بنده وقتى كه در نماز بزبان مىگويد: اللهم أنت الملك الحق.
بارالها مالك حقيقى توئى، و تو هستى كه مالك جميع عوالمى و استحقاق اين امر را دارى، در رفتارش هم باين گفته معتقد باشد و از اينكه در ملك او بر خلاف رضاى او قدم بردارد بر حذر باشد و از تصرف ذات اقدس حق در ملك خود و آنچه كه او مىكند مبادا كه ناخشنود باشد، و اگر در اين زمينه قصورى از خود مشاهده نمود استغفار نمايد.
و اما دعاء دوم كه مىگويد: لبيك و سعديك، كه در حقيقت جواب دعوت پروردگار است، مىبايست كه نفس و قلب و حقيقت و قالب و بلكه تمام وجود خود را براى اجابت دعوت پروردگار و قيام به وظايف آن محضر بزرگ آماده گرداند، و بداند كه او از همه چيز و همهكس به او نزديكتر است و نداء و دعايش را مىشنود و تمام خيرات و سعادات بدست او است، و هيچ خير و خوبى را در اختيار ديگرى نداند و از غير او توقع نداشته باشد و او را از ظلم و بديها و شرور منزه بداند و معتقد باشد كه او خود بر خويشتن ستم نموده و هر بدى و شرى كه هست از ناحيه خود او است، بعد به اين حقيقت توجه كند كه وجود و پيدايش و بازگشت و قوام او از او و به او و بسوى او است، و بديها هم گرچه از ناحيه خود او بوده ولى خالق اصلى آنها ذات اقدس حق است، و در عالم وجود هيچ ضررزننده و نفع رسانندهاى جز ذات پاك او، و هيچ پناهگاه و عامل نجاتى جز سايه لطف و مرحمت او نيست، بعد باين حقيقت توجه كند كه اگر كسى مؤمن باين شد كه تمام خيرات بدست خدا است به احدى جز ذات پاك او توجهى نمىكند، و كسى كه ايمان داشته باشد به اينكه هيچ ضرر- رسانندهاى جز ذات پاك او نيست از احدى غير او نخواهد ترسيد كه لا حول و لا قوّة الا باللّه. و حمد و سپاس از آن خدا است.
و اما قيام،
حقيقت قيام عبارت از ايستادن در پيشگاه پروردگار براى اداء حق عبوديت و بندگى او و جلب خيرات پروردگارى، و انس گرفتن با او و لذت بردن به مخاطبات و گفتگوى با او در كلام، و بمناجات با او در دعا، و چاره كار براى توقف طولانى خود در روز قيامت و دفع هول و هراسى كه در انتظار انسان هست مىباشد، و مىبايست كه انسان از اينكه در نماز مىبايست بر هر دو پا بايستد به اين حقيقت پى ببرد كه مسلمان بايد در مقام خوف و رجاء باشد و از پائين افكندن سر در هنگام نماز، الزام قلب را بر تذلل و خشوع و تواضع و دورى از رياست طلبى و خود بزرگ بينى فهم نمايد، و بداند كه در فرداى قيامت او را در پيشگاه ذات اقدس حق ايستادنى است كه چگونگى آن را اين ايستادن تعيين مىكند، و لذا سزاوار است كه انسان آنچه در توان دارد در تصحيح قيام نماز خود، بكار گيرد و بداند كه تمام پنهانىها و خاطرات و ضمايرش نزد حضرت حق مكشوف و آشكار است، و پروردگار حتى به چيزهائى كه خود از آن بىخبر است و در باطن او است آگاه است، و لذا خيلى مراقب باشد كه مبادا باطنش مخالف با رضاى پروردگار باشد، و بناچار در چنين مقام خطيرى تواضع و فروتنى او لا اقل همچون تواضع در محضر سلطانى از سلاطين دنيا خواهد بود، چگونه كسى كه در مقابل حاكمى قرار مىگيرد مراقب تمام حركات و گفتههاى خود مىباشد، كه مبادا سخنى بر خلاف رضاى او بر زبان آورد، و يا از معناى آنچه مىگويد غافل باشد و يا اشارات مخاطبات سلطان را در نيابد، و خدائى كه ملك الملوك و جبار الجبابره است هرگز نزد مسلمان از بشرى مثل خود بىمقدارتر نخواهد بود.