بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 33

روز قيامت خداوند به بنده‌اى مى‌فرمايد: آيا تو نبودى كه چنين كردى، آيا تو نبودى كه فلان عمل را انجام دادى و اين پرسشها و سرزنشها ادامه مى‌يابد تا آنجا كه بنده از شدت شرمسارى و خجالت تقاضاى ورود در آتش مى‌كند تا از آن شرمسارى نجات يابد.

و علت اينكه امروزه ما از اين همه اعمال زشت و ناپسند حياء نمى‌كنيم و در آخرت آن گونه شرمسارى گريبان‌گيرمان خواهد شد يكى جهل ما در اين دنيا به نعمت‌هاى الهى است كه از شماره افزون است و دوم بى‌خبرى ما از همه گناهان و افعال زشت و ميزان قبح آنها است، سومين علت كه از همه مهم‌تر است ضعف ايمان ما بمقامات دين كه علم به خدا و ملائكه و انبياء و رسل و كتب و شرايع الهى است.

و اما در قيامت، غيب عيان خواهد شد، و بنده در پيشگاه ذات اقدس حق حاضر و تمام جزئيات و نعمت‌هاى ظاهرى و باطنى كه خدا بر او ارزانى داشته بود برايش مكشوف گشته به نحوى كه همه آنها را خواهد ديد از طرف ديگر تمام گناهان كوچك و بزرگ و قبايح و اعمال خود را كه از شماره افزون است مشاهده خواهد كرد كه ذات اقدس حق بقدرت خود آنها را حاضر نموده است و ايمان به خدا و ملائكه و پيامبران نيز در آنجا از روى شهود و عيان خواهد بود.

از طرف ديگر بندگان متقى پروردگار را كه پيوسته مراقب اعمال و كردار خود بوده‌اند مشاهده مى‌كند و آلودگى خود را مى‌بيند و شرمساريش افزون مى‌شود، هم چنانكه اگر يكى از ما لكه‌اى بر صورت و يا زخمى چركين بر بدن داشته باشد و يا عورتش آشكار و يا جامه‌اش پاره باشد از حضور در مجلس بزرگان خجالت مى‌كشد و يا


صفحه 34

اگر مشغول خوردن چيز پليدى مثل گوشت مردار باشد و ديگرى او را در آن حال ببيند لا محاله شرمسار خواهد گشت و اين شرمسارى و حياء يك امر اختيارى نيست بلكه صفتى انفعالى است كه منشأ آن آگاهى يافتن انسان به وجود قبح و زشتى در نفس خود نزد ديگران است، بخصوص اگر طرف از آشنايان انسان باشد و اينكه ما مى‌بينيم در مقابل انجام گناه منفعل و شرمسار نمى‌گرديم اين ثمره عدم اعتقاد به قبح آن عمل است، مثلا آن‌كس كه غيبت مى‌كند گرچه از زبان انبياء شنيده است كه غيبت مؤمن به مثابه خوردن گوشت مرده است، ولى اين مسئله را امرى خيالى و از باب مثال تصور نموده زيرا اين حقيقت را به عيان مشاهده نكرده است هم چنين كسى كه خشمگين مى‌شود اين خشم و غضب را موجب تغيير صورت انسانى خود بصورت سگ نمى‌بيند هم چنين گناهان ديگر كه روح آدمى را كدر مى‌سازد اثرش بالعيان مشهود نيست، و يا بارها شنيده است كه ذات اقدس حق در همه جا حاضر و ناظر بوده و مراقب تمام اعمال و كردار بندگان است ولى چون اين حقيقت را بالعيان درك ننموده از سرپيچى از دستورات الهى شرم نمى‌كند، و اما آنگاه كه قيامت فرارسد پروردگارش را حاضر مى‌بيند و انبياء و ملائكه و مؤمنين را گواهانى بلندمرتبه مى‌يابد با هيئت‌هاى نيكو كه جامه‌هائى از نور بتن دارند و از هر عيب و نقص منزه و پاك هستند و بر سر آنها تاج كرامت نهاده شده و نور سرا پاى آنها را فرا گرفته و چهره‌ها شاداب و خندان است.

و بعد در مقابل اينان خود را مشاهده مى‌كند كه ژوليده و پريشان با جامه‌هائى پاره و مندرس و كثيف و با بدنى پر از جراحات چركين‌


صفحه 35

كه چرك و خون از آنها روان است، بلكه مى‌بيند كه چهره انسانى خود را از دست داده و بصورت خوك در آمده و بدنش چون بدن بوزينگان گرديده و تاريكى‌هاى گناهان سرا پايش را فرا گرفته است، برأى العين مشاهده مى‌كند كه ذات اقدس حق از او خواسته بود كه بصورت انبياء مقرب و شهداء و صالحان درآيد و لباسى كه آنان بر تن دارند بپوشد ولى او اين صورت زشت و قيافه ناخوشايند را براى خود انتخاب نموده است، اينجا است كه خواه‌ناخواه منفعل شده و از آنچه خود بر سر خود آورده است شرمسار مى‌گردد و بر مخالفت دستورات پروردگار كريم و مهربان حسرت مى‌خورد.

پس اگر اين حقايق را دانستى درباره خود فكرى نما و حضورت را در آن روز بزرگ و محضر عظيم، براى كارى بزرگ و ظهور سلطان خداوندى را كه هيچ آفريده‌اى را قدرت تصور آن نيست و عالميان از درك شدت آن عاجز هستند در نظر آور و حزن و اندوهت را در آن جايگاه مجسم نما و حول و هراس آن روز و عتاب و خطاب خداوندى و حياء و حسرت خود را در آن روز و آتش و شعله‌هايش، و بيچارگى و گرسنگى و تشنگى خود را، و كسانى كه با تو به مخاصمه برخيزند را بخاطر آور، و بعد در حال فعلى خود در اين دنيا اندكى تفكرنما و لطف و عزت و شرف و نعمت‌هاى اين دنيا را كه خدا بر تو ارزانى داشته به ياد آور، و ببين كه چگونه آن‌كس كه سلطنت فرداى قيامت از آن اوست امروزه در اين دنيا تو را گرامى داشته و تو را بمناجات و گفتگوى با خود دعوت نموده و بمجلس انس و قرب و جوار خود فرا خوانده است، و در سخنانى كه در اين باره رسيده اندكى تأمل نما، در حديث آمده است كه ذات‌


صفحه 36

اقدس حق مى‌فرمايد[1]من از توبه و بازگشت بنده خود خوشحال‌تر مى‌شوم از كسى كه مركب و زاد و توشه خود را در سفر گم نموده و از يافتن آن مأيوس شده بناچار سر بر زمين نهاده و بخواب رود و خود را براى هلاكت آماده سازد ناگاه چشم باز كند و مركب و زاد و توشه خود را بالاى سر خود ببيند.

و باز در حديث قدسى آمده است كه اگر آنان كه پشت بمن نموده‌اند بدانند كه من چقدر منتظر آنان هستم و به توبه و بازگشت آنها مشتاقم از شوق ديدار من قالب تهى مى‌كردند و از شدت محبت من بند بند وجود آنها از هم مى‌گسست.

و يا در جاى ديگر مى‌فرمايد: بنده من سوگند بحقى كه تو بر من دارى من تو را دوست مى‌دارم تو را بحق من بر تو سوگندت مى‌دهم كه مرا دوست بدار.

و يا در جاى ديگر مى‌فرمايد: بنده من بواسطه حقى كه تو بر من دارى من تو را دوست مى‌دارم پس تو هم بواسطه حق من بر تو مرا دوست بدار.

و باز در جاى ديگر خطاب بحضرت عيسى7مى‌فرمايد: اى عيسى چقدر منتظر بمانم. و در جستجوى بندگانم باشم ولى آنها بر- نمى‌گردند.

و يا بزبان ملكى كه براى دعوت بندگان مى‌فرستد مى‌فرمايد:

من همنشين آن كسم كه همنشين من باشد، و يادآور آن‌كس هستم كه به ياد من باشد، و بخشنده آن كسم كه از من طلب آمرزش كند، و مطيع كسى‌

[1]- اصول كافى باب توبه


صفحه 37

هستم كه اطاعت من نمايد، و امثال اين عبارات.

حال اندكى تأمل نما و ببين اين همه اكرام و تشريفات فاخره را تو بواسطه چه لذت و كرامتى با آن همه ذلت و خوارى روز واپسين عوض مى‌كنى و كار را به جائى مى‌رسانى كه پس از هزار سال التماس و اصرار به مالك دوزخ او بانگ بر آورد كه‌«إِنَّكُمْ ماكِثُونَ»شما در اينجا ماندگار هستيد.

و يا خدائى كه نسبت به تو اين همه محبت دارد و اين اندازه تو را تكريم و تعظيم مى‌كند در جواب در خواستت بگويد«اخْسَؤُا...وَ لا تُكَلِّمُونِ»خفه شويد و سخن مگوئيد.

و بنگر كه هرگاه براى اقامه نماز بپامى‌خيزى، از قدمت تا آسمان ملائكه تو را دربرمى‌گيرند و ذات اقدس حق بنظر لطف و محبت به تو مى‌نگرد و آنچه را بگوئى جوابت مى‌گويد و به تو بر ملائكه مقرب خود فخر مى‌كند، و از موقعى كه رو به قبله مى‌ايستى تا سلام نماز هر عملى كه انجام مى‌دهى به ملائكه مى‌گويد آيا نمى‌بينيد بنده مرا، آيا نمى‌بينيد بنده مرا، و براى هر عملى كرامتى براى تو ثبت كند و جزاء و پاداشى در نظر گيرد و تو اين همه لطف و محبت را ناديده انگاشته و كارى كنى كه فرداى قيامت دست بسته وارد محشر شوى، درحالى‌كه چشمانت از شدت ترس بيك جا دوخته شده و رنگ چهره‌ات سياه گشته و با شيطان به زنجير كشيده شده‌اى و خطاب به تو گفته شود: اى جنايتكار، اى فاجر، اى خود نما، آيا از من حيا نكردى، سپس از ناحيه سلطان جلال خداوندى خطاب رسد:

«خُذُوهُ فَغُلُّوهُ. ثُمَّ الْجَحِيمَ صَلُّوهُ. ثُمَّ فِي سِلْسِلَةٍ ذَرْعُها سَبْعُونَ‌


صفحه 38

ذِراعاً فَاسْلُكُوهُ».(الحاقه- 30- 33) او را بگيريد و زنجيرش كنيد. سپس بسوى آتشش كشانيد و در آتشش بسوزانيد. سپس او را در زنجيرى كه طولش هفتاد ذراع است به آتش در كشيد.

چگونه قلبت مى‌تواند اين خطاب را بشنود و نلرزد، و حال آنكه آسمان‌ها و زمين را تاب مقاومت در برابر اين خطاب نيست. و حال تو اى مسكين در آن وقت چگونه خواهد بود كه شعله‌هاى آتش تو را فرا گيرد، و بر صورت بسوى آتش كشيده شوى، آتشى كه سوزندگيش زياد و گوديش بسيار، با پتك‌هاى آهنين، و شرابش چيزى جز چرك و خون نيست، و اين سخن امام7را بشنو كه مى‌فرمايد: چگونه تحمل كنم آتشى را كه اگر شراره‌اى از آن بر زمين افتد، تمام روئيدنيهاى زمين را بسوزاند، و اگر كسى به قله كوهها پناه برد او را بريان سازد، و آتش در در دلش شعله‌ور گردد.

اى عاقل اندكى در احوال مردمان تأمل نما كه جايگاهشان دوزخ و طعامشان چرك و خون و شرابشان آهن گداخته است. شعله‌هاى آتش آنها را از جا بر كند و پرتگاههاى عميق دوزخ آنها را گرد آورد. تنها آرزويشان هلاكت و نابودى است، ولى از آن اثرى نمى‌بينند، قدم‌هاى آنها به پيشانى‌شان بسته شده و چهره‌هايشان از ظلمت معاصى سياه گشته و از كناره‌هاى دوزخ فرياد بر آورند و از اطراف آتش صيحه زنند كه اى مالك آنچه را كه از آن بيم داده شديم بما رسيد، اى مالك سنگينى اين زنجيرها ما را از پاى در آورد، اى مالك پوست بدن ما بريان شد، اى مالك ما را از اين آتش خارج ساز كه دگر گرد گناه و معصيت نگرديم.


صفحه 39

ولى او فرياد بر آورد كه هيهات هيهات، فرار و نجاتى براى شما نيست- و خروجى از اينجا براى شما نخواهد بود، ساكت شويد و سخن نگوئيد كه اگر خارج شويد دوباره به انجام آنچه از آن نهى شده‌ايد بازخواهيدگشت، اينجا است كه اميدشان قطع مى‌شود، و بر آنچه از كف داده‌اند، تأسف مى‌خورند. ولى نه پشيمانى آنها را نجات مى‌دهد و نه ناله و آه آنان را سودى مى‌بخشد، درحالى‌كه به زنجير كشيده شده‌اند بر رو به آتش افكنده مى‌شوند و آتش از بالا و پائين و راست و چپ آنها را فرا گرفته و غرق در آتش هستند، طعامشان آتش است و شرابشان آتش، لباسشان آتش است و بسترشان آتش، زنجيرهائى كه بدست و پايشان بسته شده آنها را در جايگاه تنگشان فروبرد، و با پتكهاى آهنين پيكرشان در هم كوبيده شود، و آتش آنها را چون ديگ جوشان، بجوش آورد، و هرگاه كه از ميان پرده‌هاى آتش فرياد آنها بلند شود جامى از آب جوشان دوزخ بر سر آنها ريزند كه آنچه را در اندرون آنها است بگدازد و پوست بدن را بسوزاند، و براى آنها پتك‌هائى از آتش است كه چون بر سر آنها فرودآرند، پيشانى آنها در هم بشكند، از دهان آنها چرك و خون جارى است و از شدت عطش جگرهاى آنها قطعه‌قطعه شود حدقه‌هاى چشم بر گونه‌هايشان روان است و گوشت‌هاى صورت در حال فروريختن و پيه‌هاى بدن در حال آب شدن و پوست بدن در حال بركنده شدن است، پس هر پوستى كه بسوزد پوستى غير از آن بجاى آن آيد، استخوان‌هاى بدن از گوشت برهنه گردد، و صورتشان سياه، و چشم‌ها بينائى خود را از دست داده و زبان‌ها را قدرت گويائى نيست، ستون فقرات آنها در هم شكسته و استخوانى سالم براى آنها نمانده‌


صفحه 40

است، گوشهاى آنها بريده شده و پوست بدن پاره پاره گردد، و دستهايشان بگردن زنجير شده و پيشانى آنها با قدم‌هايشان به زنجير كشيده شده است، بر چهره‌هايشان بر آتش راه روند، و با حدقه چشم بر خارهاى آتشين حركت كنند، مارها و عقرب‌ها آنها را از هر سو بگزند، و آنان در حالى هستند كه تنها خواسته‌شان مرگ است، ولى مرگى نمى‌يابند.

و اين شمه‌اى است از آنچه از اخبار و احوال آنها در كتاب و سنت آمده است.