فرموده است:
وَ إِذا ذَكَرْتَ رَبَّكَ فِي الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلى أَدْبارِهِمْ نُفُوراً.
(اسراء- 46).
ترجمه: و آنگاه كه در اين قرآن خدايت را به يكتائى ياد كنى آنان پشت نموده و از آن بگريزند.
و گفته شده شايد علت رجحان بلند خواندن بسم اللّه اين باشد كه اين امر موجب ظهور فيوضات آن در عالم مىگردد.
و شيخ در صحيح روايتى نقل نموده كه صراحتا فضيلت بسم اللّه را بر ديگر آيات سوره فاتحه بيان مىدارد، و در روايتى ديگر آمده كه بسم اللّه عظيمترين آيه از كتاب خدا است، و در روايت ديگر- بزرگوارترين آيه از كتاب خدا دانسته شده است. و در روايتى ديگر آمده كه هرگاه امام جماعت بسم اللّه را بلند نگويد شيطان بر دوشش سوار مىشود و تا پايان نماز او امام جماعت خواهد بود.
و نيشابورى از امير المؤمنين7بطريق مرسل روايت نموده كه چون آيه بسم اللّه الرحمن الرحيم نازل شد رسول خدا6فرمود: اولين مرتبه نزول اين آيه بر آدم7بود كه پس از شنيدن آن گفت ذريه من ايمن از عذاب هستند مادامىكه اين آيه را قرائت كنند، سپس بالا برده شد، مرتبه دوم بر إبراهيم7نازل شد و آن حضرت هنگامى كه در كفه منجنيق بود كه بسمت آتش پرتاب شود اين آيه را تلاوت نمود خدا آتش را براى آن حضرت سرد و سلام گردانيد، باز بالا برده شد و نازل نشد مگر بر سليمان، و در اين هنگام بود كه ملائكه خطاب به سليمان گفتند سوگند به خدا كه ملك و سلطنت تو از هر جهت تمام و كامل شد، سپس بالا
برده شد تا اينكه بر من نازل گشت و روز قيامت كه شود امت من مىآيند در حالى كه اين آيه شريفه را بر زبان دارند، پس چون اعمالشان در ميزان نهاده شود كفه اعمال آنها سنگين شود.
مىگويم: از فرمايش رسول خدا6كه فرمود: «سپس بالا برده شد» چنين فهميده مىشود كه انزال و فروفرستادن آن بمجرد قرائت ملكى از ملائكه لفظ بسم اللّه را بر انبياء نبوده است، و الا كه ديگر بالا بردن آن معنائى نداشت، و ممكن است كه مراد از انزال، و رفع آن، انزال و فروفرستادن حقيقت و آثار آن در عالم باشد، همچنانكه درباره آيه شريفه:
«اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ»گفته شده كه پس از نزول اين آيه يهودى شدن و نصرانى گشتن از امت محمد برداشته شد.
در كافى و علل الشرائع باسانيد معتبره از امام صادق7روايت شده كه آن حضرت در بيان نماز شب معراج پيامبر6فرمود: سپس خداوند عز و جل فرمود اى محمد6رو سوى حجر الاسود نما و بتعداد حجابهاى من، مرا تكبير گوى و بهمين خاطر است كه تكبيرات هفت تا است، زيرا تعداد حجابها هم هفت است، و چون حجابها پايان يافت شروع به قرائت نما، تا اينكه مىفرمايد: پس چون از تكبير و افتتاح نماز فارغ گشت خداوند خطاب به او فرمود:
الآن بمن رسيدى پس باسم من شروع نما حضرت فرمود:
بسم اللّه الرحمن الرحيم. الى آخر حديث.
مىگويم اين حديث آنهم باين اعتبار، براى اهلش ابوابى از
اصول معارف مىگشايد، و كمترين مطلبى كه مىتوان از آن فهميد اينست كه براى تسمية حقيقتى عالى و بس والاست كه اين حقيقت بمجرد گفتن بسم اللّه الرحمن الرحيم حاصل نمىشود، همچنين ساير اجزاء نماز و قرائت. و ممكن است كه وجه رابطه و تعليق اذن در گفتن بسم اللّه با وصول بذات اقدس حق كه در اين حديث بيان گشته اين باشد كه وصول جز به فناء عبد و برداشته شدن تمام حجابهاى ظلمانى و نورانى كه بين بنده و خدا هست ميسر نمىشود و دستيابى باين مرتبه براى بنده ممكن نيست مگر اينكه خود را از جميع عوالم و اسماء و اوصاف آن خالى و فارغ گرداند، در اين هنگام است كه براى ظهور اسماء ذات اقدس حق كه در حيطه لفظ جلاله هست عموما، و ظهور اسمائى كه در حيطه رحمان و رحيم است خصوصا، اهليت پيدا مىكند، و در چنين شرايطى است كه بنده، حقايق اين اسماء را در خود محقق مىبيند، و لوح جامع، و مظهر اسماء خداوندى مىگردد چنانكه در وصف رسول خدا6آمده است كه آن حضرت رحمة للعالمين، و خليفة اللّه، و معلم ملائكة و انبياء است، تمام اينها از آثار مظهريت اين اسماء سهگانه، و بهاء حق و سناء الهى گشتن است، و شايد بتوان گفت حقيقت نزول بسم اللّه و روح آن همين است، پس آنكس كه مىخواهد بسم اللّه الرحمن- الرحيم بگويد سزاوار است كه تا حدى كه در توان دارد خود را بآن حضرت شبيه گرداند، و كمترين مرتبه اين تشبيه اينست كه انسان پس از معرفت باين اسماء، با قلب و روح خود بحقايق آنها توجه كند، و اين ممكن نيست مگر اينكه براى خود بهرهاى از اين اسماء فراهم آورد، اما بالنسبة به حقيقت لفظ «اللّه» بهرهاى براى او نيست مگر همان عبوديت
و پرستش ذات ذو الجلال، زيرا احدى را توان شناخت حقيقت الوهيت نيست و بههيچوجه از وجوه نمىتوان به اين حقيقت دست يافت، همچنانكه كسى كه فاقد قوه بينائى است، نمىتواند معناى بينائى را درك كند، بلكه امر از اين هم بالاتر است، زيرا در اين مورد مانعى ندارد كه خداوند قوه بينائى را به او عطا كند و او معناى آن را دريابد، ولى اين مطلب كه ممكن با لذات، واجب بالذات شود اصلا محال است و قدرت بدان تعلق نمىگيرد و مطلبى نيست كه بتوان تصور وجود آن را نمود، و فرض آن تناقض است.
بنابراين بهره بنده از الوهيت حق تعالى همان تأثر او است، و همين است كه حقيقت عبوديت و بندگى را كامل گرداند، و اما خاصيت الوهيت كه غناء ذاتى و وجوب ذات باشد، براى بنده از آن هيچ بهرهاى نخواهد بود، و فرمايش رسول خدا6كه نزديكترين مخلوقات به خدا، و داناترين آنها به اوست، كه مىفرمايد:
انا لا احصى ثناء عليك، و يا در جاى ديگر مىفرمايد:
ما عرفناك حقّ معرفتك. از همين باب است.
و بهره بنده از اين اسم اينست كه تمام همش را متوجه ذات اقدس حق نمايد، و هيچ التفاتى به غير او نداشته باشد و از طرف ديگر به فقر و نياز خود و هر چه كه غير او است در جميع جهات، آگاه باشد، و در عالم وجود جز خدا و اسماء و افعال او چيز ديگرى نبيند، و حقيقت ديگرى، سواى ذات اقدس او و اسماء و افعالش مشاهده نكند.
مطلب ديگر اينكه اخبار زيادى در اين باب رسيده كه بسم اللّه- الرحمن الرحيم، باسم اعظم خدا، نزديكتر است از سياهى چشم به سفيدى
آن، و يا از سفيدى چشم به سياهى آن، بنا بر اختلاف رواياتى كه در اين باب هست، و بگمان من مقصود از اين روايات اينست كه اسم اعظم، همان حقيقت اين اسماء از جهت وجود لفظ جلاله در آن مىباشد، با توجه به اينكه «اللّه» جامع ساير اسماء الهى است، و تعبير به نزديكتر از دو چيز كه يكى محيط بر ديگرى و آن ديگرى داخل در آن اولى است بطور كنايه اشاره باتحاد آن دو دارد، و يا اينكه گفته شود علت اين تعبير اينست كه آنچه ذكر شده لفظ بسم اللّه الرحمن الرحيم است. و اسم اعظم، عبارت از حقيقت بسم اللّه است، و حقيقت گرچه با لفظ يكى نيست، ولى از دو چيز كه يكى محيط بر ديگرى باشد، حقيقت با لفظ بهم نزديكترند، زيرا نزديكى آن دو نزديكى مداخله، و نزديكى مورد دوم نزديكى از باب ملاصقه مىباشد.
و در اخبار تأكيد زيادى در گفتن بسم اللّه الرحمن الرحيم شده است و لو براى خواندن شعر.
از جمله در يكى از رواياتى كه در اين باب آمده معصوم7مىفرمايد: چه بسا كه بعضى از شيعيان ما، در ابتداى كارى از گفتن بسم اللّه غفلت مىكند و خدا او را به ناراحتى و مكروهى گرفتار مىسازد تا بر شكر و ثناء حق تعالى متوجهش سازد و اثر سوئى كه از ترك گفتن بسم اللّه براى او پيدا شده از او محو نمايد تا اينكه مىفرمايد: ذات اقدس حق خطاب به بندگانش مىفرمايد: اى كسانى كه نيازمند به رحمت من هستيد، من در هر حالى شما را نيازمند خود ساختهام و در هر شرايطى ذلت عبوديت و بندگى خود را بر شما نهادهام، پس در هر كارى كه شروع مىكنيد و به اتمام آن اميدواريد رو سوى من كنيد، بدرستى كه اگر من
اراده كنم كه بشما چيزى عطا كنم ديگرى نخواهد توانست شما را از آن منع كند.
و اگر خواستم چيزى را از شما منع كنم ديگرى را قدرت بر اعطاء آن نيست و من سزاوارترين كسى هستم كه از او سؤال و عرض نياز به پيشگاه او برده شود، پس هنگام شروع هر كارى چه كوچك و چه بزرگ بسم اللّه الرحمن الرحيم بگوئيد تا اينكه مىفرمايد: رسول خدا6فرمود هركس مشكلى برايش پيش آمد پس با خلوص و توجه به خدا بگويد: بسم اللّه الرحمن الرحيم اين شخص از دو حال خارج نيست، يا اينكه در همين دنيا بمراد و مقصود خود خواهد رسيد و گره از كارش گشوده خواهد شد و يا اينكه براى او نزد پروردگارش ذخيره مىشود، و آنچه كه نزد خدا باشد پايدارتر و بهتر است.
مىگويم از اين روايات چنين فهميده مىشود كه «تسمية» تنها بگفتن لفظ بسم اللّه با زبان و خطور آن بر دل نيست بلكه حقيقت آن، به اتصاف دل و جوارح بتوجه به خدا محقق مىشود و كسى كه با اين خصوصيات بسم اللّه بگويد ذات اقدس حق، اين عملش را ضايع نخواهد نمود، و ثمره اين تسميه را يا در دنيا و يا در آخرت به او خواهد داد، و آنچه كه در آخرت نصيب انسان مىگردد بهتر و پايدارتر است.
قوله تعالى الحمد للّه:
«حمد» عبارت از ثناء و ستايشى است كه انسان در قبال كار نيكى كه از روى اختيار از فاعل آن سر زده است بر زبان مىآورد، و «الحمد للّه» يعنى هر چه حمد و ستايش هست از آن خداوند است، زيرا هر زيبائى
و جمالى كه يافت شود اثرى از آثار جمال او، و هر خيرى كه در اين عالم هست از آثار فيض او است. و اينكه پس از كلمه الحمد لفظ مقدس اللّه آورده شده نه نام ديگرى از نامهاى پروردگار، گويا به علت اختصاص هر حمد و ستايشى بذات اقدس حق اشاره دارد، زيرا «اللّه» اسم است براى ذاتى كه مستجمع جميع صفات كمال است كه از جمله اين صفات كمال، يكى هم انحصار جمال و خير در او است، در حقيقت معناى جمله «الحمد للّه» اين مىشود كه هر چه حمد و ستايشى هست از آن كسى است كه مستجمع جميع كمالات و خيرات است، زيرا هر كمال و خيرى كه در اين عالم هست از او و براى او است، و ظاهر اينست كه مراد از اين جمله انشاء و ايجاد ثناء و ستايش باين لفظ است بنابراين معناى الحمد للّه اين خواهد بود كه ذات اقدس حق را بجميع ثناها و ستايشها حمد مىگويم و مىستايم.
از طرف ديگر اين جمله بيانگر اين حقيقت است كه هر چه ثنا و ستايش در اين عالم هست در واقع بازگشتش بذات بارىتعالى است گرچه آنكس كه حمد و ثنا مىگويد خود باين حقيقت توجه نداشته باشد، بيان مطلب اينكه كسى كه مثلا زيد را بخاطر احسانى كه نسبت به او نموده مىستايد، اين ستايش بخاطر اينست كه او زيد را منعم خود مىداند، درحالىكه منعم حقيقى در جميع نعمتها ذات بارىتعالى است، چنانكه در دعاء صحيفه مىخوانيم:
و أنت من دونهم ولىّ الاعطاء لذا تمام ستايشها و ثناها بذات پاك او برمىگردد.
و اما روايات و اخبارى كه در زمينه سپاسگزارى از كسى كه نسبت
بانسان انعام و احسانى نموده، رسيده بخاطر اينست كه آن شخص، واسطه و مظهر نعمتى كه منعم واقعى آن ذات بارىتعالى است گشته است، و اين منافاتى با انحصار حقيقت حمد در ذات اقدس حق ندارد، زيرا روشن است كه وجود مظهر و صورت منتسب بآن كسى است كه در او ظهور يافته است همينگونه محموديت و جمع شئون ثبوتيه ذات اقدس حق هم، اولا و حقيقة منتسب بذات بارىتعالى است، و پس از آن و در مرتبه ثانى، و مجازا متوجه بآن چه كه مظهر آن صفات گشته است مىشود.
بنابراين آنكس كه اين حقيقت را دريافت، و تمام خوبىها و خيرات را از خدا دانست، در غير خدا طمع نخواهد كرد، و خودنمائى، و ريا، و شهرت طلبى، و نفاق، خود را نجات خواهد داد، و عباداتش از اين جهت خالص خواهد بود، همچنين از بسيارى از اخلاق رذيلهاى كه منشأ آن رغبت و ميل به مردم، و يا ترس از آنها است، رهائى خواهد يافت.
و خلاصه كلام در اين باب اينكه حال حمد، عبارت از اينست كه انسان نعمت را بشناسد، و آن را اظهار كند، و از منعم خوشنود باشد، پس آنكس كه قلب و عملش هم با حمد و ستايشى كه بر زبان مىآورد موافق باشد، او حامد و ستايشگر واقعى است، ولى آنكس كه قلب و عملش گفتهاش را تصديق نكند منافق و حيلهگر است.
بر زبان الحمد و اكراه از درون
از زبان تلبيس باشد يا فسون
و اينكه گفتيم «حمد» عبارت از ثنا و ستايشى است كه بر زبان آورده شود، عام است و زبان حال و مقال را شامل مىشود. و لذا در قرآن مىخوانيم: