مىترسيد او را ايمن گردانيدم.
مىگويم منزه است او، كه عقل از كرمش حيران مىگردد، كجايند غافلان، و كجايند عالمان، تا اين كرم و بزرگوارى را ببينند، و از اين جهت هم به توحيد و يگانگى او اعتراف نمايند، هم چنانكه در ساير صفات عاليه او، او را به يكتائى و يگانگى مىستايند، و در شكر اين كرامت عظمى عقل خود را به داورى وادارند و اعتراف كنند كه اگر تمام عمرشان را در شكر و سپاس چنين نعمت بزرگى صرف كنند نمىتوانند حق همين يك نعمت را ادا كنند كه ذات ذو الجلال، از راه لطف و عنايت به اين بندگان ذليل نماز را واجب نموده و به آنها اجازه داده كه ياد او كنند و به عبادت او بپردازند، و همين عبادت را سبب بخشش گناهان آنها، و اصلاح معايب آنها، و وسيله ترقى به درجات عاليه قرار داده و آنها را با تكليف به نماز، شرافت بخشيده، و آنان را براى مناجات و گفتگوى با خود پسنديده، و در جواب آنها، بمقدار سؤال آنها قناعت ننموده بلكه در اكرام آنها افزوده است.
و چنين به خاطرم هست كه در روايتى ديدم كه خداوند متعال پس از قرائت، مىگويد براى اين بنده من به تعداد هر حرفى درجهاى است از فلان و فلان، همينطور جواهرات را مىشمرد تا اينكه مىفرمايد و درجهاى از نور من.
[در بيان خلاصهاى از تفسير سوره توحيد]
قل هو اللّه احد
از امام باقر7روايت شده كه «قل» يعنى آنچه را كه به تو وحى نموديم و تو را بدان مبعوث گردانيديم با تأليف حروفى كه بر تو قرائت نموديم ظاهر گردان، تا آنكس كه گوشى شنوا دارد و هم او است كه
گواه است، بدان هدايت شود، و «هو» اسم ضمير است كه بدان به شخص غايب اشاره مىشود هاء در هو آگاهى دادن بر معناى ثابت، و و او اشاره به آنكه از حواس ما غايب است مىباشد، تا آخر روايت.
مىگويم لفظ «هو» اسم ذات است ولى در مرتبه غيب الغيوب، و لفظ اللّه نيز اسم ذات است ولى از حيث جامعيت آن ذات جميع صفات كماليه را.
«احد» يعنى آن فرد متفرد و آن يگانهاى كه از چيزى بر انگيخته نشده است، بهعبارتديگر يعنى آن احدى المعنا كه نه در عقل و نه در وهم و نه در وجود منقسم مىگردد.
اللّه الصمد
يعنى آن سيد و آقايى كه همگان قصد او كنند، و آن كه نه جوفى براى او است، و نمىخورد و نمىآشامد، و نه مىخوابد، و آن دائمى كه پيوسته بوده، و خواهد بود، و يگانهاى كه به الهيتش والاتر از صفات خلق است.
امام صادق7از پدرش روايت نموده كه فرمود: اهل بصره در نامهاى به حسين ابن على7از آن حضرت از معناى صمد سؤال نمودند حضرت در جواب آنها نوشت: بسم اللّه الرحمن الرحيم. اما بعد. در قرآن فرونرويد و در آن بجدال با يكديگر برمخيزيد، و در آن بدون علم سخنى نگوئيد از جدم رسول خدا6شنيدم كه فرمود:
هركس بدون علم در مورد قرآن سخنى بگويد جايگاهش پر از آتش خواهد بود، و خداوند صمد را بدين گونه تفسير فرموده و در كتابش گفته است:قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ،بعد اين كلمه را چنين تفسير نمود كه
لم يلد و لم يولد. و لم يكن له كفوا احد.
لَمْ يَلِدْيعنى نه چيزى كه داراى حجم باشد مثل فرزند و ساير اشيائى كه از مخلوقات خارج مىشود از او خارج مىشود و نه شىء لطيفى مثل نفس، و نه حالاتى مثل چرت و خواب، و غم و اندوه و خنده و گريه و خوف و رجاء و رغبت و خستگى، و گرسنگى و سيرى در او راه دارد، و او بزرگتر از اين است كه چيزى از او خارج شود و شىء از او متولد گردد.
وَ لَمْ يُولَدْو از چيزى متولد نشده و خارج نگرديده است، نه چنانكه اشياء هريك از عناصر خود خارج مىشود چون خروج جماد از جماد، و حيوان از حيوان، و نبات از زمين، و آب از چشمه، و ميوه از درخت، و نه مثل خروج اشياء لطيفه از مراكز خود، هم چون بينائى از چشم، و شنوائى از گوش، و بويائى از بينى و ذائقه از زبان، و سخن از زبان، و معرفت و تميز از قلب، و آتش از سنگ، هيچيك از اينها نسبت به او روا نيست، بلكه اواللَّهُ الصَّمَدُاست كه نه در چيزى، و نه از چيزى است او پديدآورنده اشياء و موجودات، و خالق آنها بقدرت خويش است، و آنچه را كه براى فناء آفريده به مشيت او متلاشى شود، و آنچه را كه براى بقاء آفريده به علمش باقى ماند، پس اين است معناىاللَّهُ الصَّمَدُ، آنكه نمىزايد و نه زائيده شده، بلكه او است:
عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ الْكَبِيرُ الْمُتَعالِ.
وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌو براى او كفو و همتائى نيست.
از امام صادق7روايت شده كه گروهى از فلسطين بر امام باقر وارد شدند، و مسائلى را از آن حضرت پرسيدند، امام به آنها جواب داد سپس از تفسير الصمد پرسيدند حضرت فرمود در الصمد، پنج حرف است، الف دليل بر انيت خداى متعال و اشاره به اين آيه شريفه است كه مىفرمايد:
شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ.
و باين حقيقت توجه مىدهد كه او را با حواس نمىتوان درك نمود. و لام دليل بر الهيت او است و الف و لام در يكديگر ادغام مىشوند و در تلفظ ظاهر نمىشوند ولى در كتابت نوشته مىشوند، كه اين دليل بر اين است كه الوهيت ذات حقتعالى به حواس قابل درك نيست و به وصف در نمىآيد و گوشى آن را نمىشنود، زيرا تفسير اللّه، يعنى آن كه خلق از درك ماهيت و كيفيت او به حس، و يا وهم حيران و عاجزند، و چگونه مىشود كه او به حواس و وهم درآيد درحالىكه او پديدآورنده اوهام و خالق حواس است.
و اما اينكه، الف و لام در كتابت ظاهر مىشود دليل بر اينست كه خداوند ربوبيتش را در ابداع و پديد آوردن خلق، و تركيب ارواح لطيفه آنها در اجساد، ظاهر گردانيده است، پس همان گونه كه بنده اگر به خود بنگرد روح خود را نمىبيند، لام در الصمد هم ديده نمىشود ولى چون به نوشته الصمد بنگرد آنچه كه بر او پوشيده بود ظاهر مىگردد، همينگونه اگر بنده در ماهيت و كيفيت خداوند بتفكر بپردازد حيران مىشود و راه به جائى نمىبرد، و چيزى به تصورش نمىآيد چرا كه او خالق صورتها است، ولى اگر به آفريدهها بنگرد برايش معلوم مىگردد
كه او خالق آنها، و تركيبكننده ارواح با اجساد است.
و اما «صاد» دليل بر اينست كه قول او صدق، و كلام او صدق مىباشد، و او بندگان را بصدق به پيروى از صدق دعوت نموده و آنان را بصدق وعده به سراى صدق داده است.
و اما «ميم» دليل بر دوام ملك او است، و حكايت از اين مىكند كه او دائم و سرمد، و از بودن و زوال برتر بلكه او مكون و پديدآورنده همه كائنات و پديدهها است.
سپس فرمود: اگر براى اين دانشى كه خدا بمن ارزانى داشته حاملى مىيافتم هرآينه توحيد و اسلام و ايمان و دين و شرايع را از همين كلمه الصمد، بيرون مىكشيدم و نشر مىنمودم، و چگونه چنين كسى براى من خواهد بود درحالىكه جدم امير المؤمنين7براى علم خود حاملى نيافت، بگونهاى كه از حسرت آه از دل بر مىكشيد، و بر منبر مىگفت:
سلونى قبل ان تفقدونى. از من سؤال كنيد قبل از اينكه مرا در ميان خود نيابيد، همانا بين اين قفسه سينهام علمى بسيار نهفته است، آه، آه، آگاه باشيد كه كسى كه توان درك و فرا گيرى آن را در او بيابم نمىبينم، و من حجت بالغه الهى بر شما هستم.
مىگويم اين خلاصهاى بود از آنچه كه در تفسير اين سوره از اخبار اهل بيت عصمت بيان داشتم، و شايد آنچه كه ذكر نشد بيش از آنچه كه بيان گرديد باشد، و براى آنكس كه اهل تعقل است و با نورى از خدا بتفكر مىپردازد همين مقدار كافى است.
بنابراين لفظ «هو» اشاره به مرتبه غيب الغيوب است، و لفظ اللّه
به مرتبه ظهور اسماء اجمالا، و لفظ احد به تفرد و يگانگى حقيقى از مرتبه اسماء، و لفظ صمد به كيفيت تفرد و اصالت او، و به اينكه مبدئيت ذات اقدس حق نسبت به اشياء مثل مبدئيت بعضى از اشياء به بعضى ديگر نيست اشاره دارد و بيانگر اين حقيقت است كه وجود حقيقى مختص به او است و همه اشياء قائم به قيوميت و قدرت او هستند، و احاطه او نسبت به اشياء هم چون احاطه بعضى از آنها به بعض ديگر، حتى مثل احاطه عقل بمعقولات نيست چرا كه احاطه هريك از اينها بر ديگرى شبيه احاطه يك شىء مجوف و تو خالى به آنچه كه در جوف او قرار گرفته است مىباشد، مگر ذات اقدس حق كه محيط صمد است، آنكه نمىزايد و نه زائيده شده و نه براى او كفو و همتائى است.
و اخبار در فضيلت اين سوره و فضيلت قرائت آن بسيار است، و در روايات آمده است كه هركس اين سوره را سه مرتبه قرائت كند چنين است كه تمام قرآن را تلاوت نموده است، و در روايت ديگرى است كه هركس كه جمعهاى بر او بگذرد و قل هو اللّه را قرائت نكند و بر اين حال بميرد بر دين أبو لهب مرده است.
و باز روايت شده كه هركس بمرضى گرفتار شود و يا در مهلكهاى بيفتد، و در آن مرض، و يا مهلكه قل هو اللّه را قرائت نكند و در آن مرض، و يا آن مهلكه بميرد از اهل آتش خواهد بود. و در روايت ديگرى آمده است كه مردى خدمت رسول خدا6رسيد و از فقر و تنگدستى شكايت كرد حضرت به او فرمود هرگاه داخل خانهات مىشوى، چه كسى باشد و چه نباشد سلام كن، و قل هو اللّه را يكمرتبه قرائت نما، مرد همين كار را كرد، خداوند آنقدر به او عنايت نمود كه بر همسايگانش هم انفاق
مىنمود. و باز رسيده كه هركس ايمان به خدا و روز قيامت دارد مىبايست كه از خواندن قل هو اللّه پس از هر نماز واجب غفلت نكند، چرا كه هركس آن را قرائت كند خير دنيا و آخرت بر او جمع خواهد گشت و خداوند والدين او را و هركس را كه از نسل آنها است بيامرزد.
مىگويم خلاصه اخبار و رواياتى كه در معانى الفاظ اين سوره رسيده است چنين مىشود كه «هو» اشاره به ذاتى است كه غايب از حواس و اوهام است، و اللّه يعنى آن معبودى كه خلق جملگى از درك ماهيت او حيرانند، و «احد» يعنى آن فرد و يگانه حقيقى و واقعى هم معنا و هم خارجا، و آنكه نه در وهم و نه در عقل و نه در وجود قسمت مىپذيرد، «الصمد» يعنى آن آقا و مولائى كه خلق بتمامه آهنگ او كنند، و آنكه جوفى براى او نيست و آنكه از چيزى خارج نگشته و از او نيز چيزى خارج نشود، ايجادكننده اشياء و خالق آنها است.
و اما تكبير ركوع،
شايد مناسب اين مقام اين باشد كه باين تكبير، بزرگتر بودن خداوند متعال از اينكه كسى بتواند آنگونه كه سزاوار او است به عبادت او قيام كند قصد شود، و بلند نمودن دستها در حين گفتن اين تكبير باين نيت باشد كه از اين اعتقاد كه مىتوان آن چنان كه شايسته او است به عبادت او قيام نمود تبرى جويد و لذا نمازگزار از حال قيام براى ركوع خم مىشود، و از حال قيام كه نشانه قوت و قدرت است بحال ركوع كه حكايت از تواضع و فروتنى مىكند در مىآيد، و با اين خضوع، ادب محضر پروردگار را بجاى مىآورد، و ذكر ركوع را مىگويد، و سزاوار است كه از تسبيح خداى متعال در ركوع، تنزيه او را از اينكه در اراده براى او شريكى باشد قصد نمايد.
مطلب ديگر در اين باب اينكه تسبيح خداى متعال، عبارت از قضيه صفات جلال سلبى خداوند است، و اصل صفات جلال سلبى او، به سلب حدود، و سلب حدود به سلب سلوب بازمىگردد، و سلب سلوب در ذات اقدس حق جز سعه وجود چيز ديگرى نيست، اين بخلاف تنزيه ممكنات است زيرا سلبى كه بمخلوقات نسبت داده مىشود به سلب وجوداتى كه از حدود وجودات آن انتزاع شده نه از وجودات آن، مىباشد. پس تسبيح خداى متعال بهمان صفاتى است كه با آن حمد و ستايش مىشود و لذا در اغلب موارد، تسبيح او با حمد مقرون مىگردد، چنانكه در ذكر ركوع و سجود چنين است، و در قرآن هم مىخوانيم:
فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ.**و حقيقت تنزيه ذات اقدس حق به اينست كه بنده قلبا به سلب نقايص بجميع وجوه آن از ذات بارىتعالى معتقد باشد، و جوارح و اعضائش هم به مقتضاى اين اعتقاد عمل كند، و مقتضاى چنين عقيدهاى اينست كه بنده در اغلب صفات حسنه، از اخلاص، و صدق و توكل و تسليم و رضا و توحيد و ديگر صفات نيك به مرتبه كمال رسد، زيرا بنده اگر بكمال حضرت حق در جميع وجوه معتقد باشد بناچار معتقد خواهد بود كه هيچ نفع و ضررى از ناحيه غير او نيست، و لذا ديگر در افعال و اعمال خود، غير خدا را هرگز در نظر نخواهد داشت، و اخلاص و صدق چيزى جز اين نيست، و هرگاه بعلم خداى متعال بصلاح نفس خود، و عنايت خداوند در حق او، و قدرت كامله بارىتعالى بر اصلاح امور او معتقد بود توكل و تسليم و رضا فراهم مىآيد و هرگاه كه بكمال او از حيث اينكه نياز به شريكى ندارد، و در وهم و عقل و وجود به تقسيم و تجزيه در نمىآيد معتقد بود توحيد بآن دو معنائى كه نسبت بذات