محتمل است و اما بنا بر معمول كه در قرآن مجيد مكتوب است قطع همزه آنست و وصل آن غلط است.
«باب چهاردهم» در تفسير قول خداى عز و جليَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ ساقٍ وَ يُدْعَوْنَ إِلَى السُّجُودِ
يعنى بايد كه بيارند شركاء او را در روزى كه برداشته شود جامه از ساق پاى يا ساق ظاهر گردانيده شود يا ياد كنيد روزى را كه چنين است و اين كنايه است از خفاياى امور و جناياى صدور و كشف ساق مثل است از براى بيان شدت امر و صعوبت آن روز و خوانده شوند بسوى سجده كردن پس نتوانند كه سجده كنند.
حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد اللَّه كوفى گفت كه حديث كرد ما را محمد بن اسماعيل برمكى گفت كه حديث كرد ما را حسين بن حسن از بكر از حسين بن سعيد از حضرت امام رضا7كه در قول خداى عز و جليَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ ساقٍفرمود كه حجابى از نور كشف مىشود و مؤمنان مىافتند در حالى كه سجدهكنندگانند يعنى بسجده ميروند و پشتهاى منافقان در هم ميرود و يك لخت مىشود و چون چوب خشك مىشود و نميتوانند كه سجده كنند.
پدرم «ره» گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه از ابراهيم بن هاشم از ابن فضال از ابو جميله از محمد بن على حلبى از حضرت صادق7كه در قول خداى عز و جليَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ ساقٍفرمود كه خداوند جبار برترى دارد بعد از آن بسوى ساق پايش اشاره نمود وزير جامه را از آن دور فرمود و اين را خواند كهوَ يُدْعَوْنَ إِلَى السُّجُودِ فَلا يَسْتَطِيعُونَو فرمود كه قوم درمانده شوند و هيبت و ترس بر ايشان داخل شود و ديدها باز ماند كه هيچ برهم نخورد و دلها بگلو رسدخاشِعَةً أَبْصارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ وَ قَدْ كانُوا يُدْعَوْنَ إِلَى السُّجُودِ وَ هُمْ سالِمُونَيعنى در حالتى كه بالا رونده است چشمهاى ايشان برسد
ايشان را و فروگيرد خوارى و بتحقيق كه بودند در دنيا كه خوانده ميشدند بسوى سجده كردن و حال آنكه ايشان تندرست بودند و قادر بر آن و در قرآن بجاى شاخصة خاشعة واقع شده يعنى در حالتى كه چشمهاى ايشان فرو افتاده باشد و بجهت شدت هول و ترس نتوانند كه چشم بگشايند و سر بالا كنند و شايد كه مراد حضرت7بيان حال ايشان باشد بطريق اقتباس از قرآن نه نقل عبارت آن با آنكه محتمل است كه اين اشتباه از راوى يا مؤلف يا كاتب باشد.
«مترجم گويد» كه مؤلف بعد از ذكر اين حديث گفته كه محمد بن على مؤلف اين كتاب ميگويد كه قول آن حضرت كه خداوند جبار برتر است و بسوى ساق پايش اشاره نمود و زير جامه را از آن دور فرمود بآن قصد ميفرمايد كه خداوند جبار از آن برتر است كه وصف شود بساقى كه صفتش اينست.
حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن حسين صفار از احمد بن محمد بن عيسى از احمد بن محمد بن ابى نصر از حسين بن موسى از عبيد بن زراره از حضرت صادق7كه گفت آن حضرت را سؤال كردم از قول خداى عز و جليَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ ساقٍو گفت كه حضرت زير جامهاش را از ساق پايش دور كرد و دست ديگرش بر سرش بود و فرمود كه
سبحان ربى الاعلى و بحمده
يعنى پاك و منزه ميشمارم پروردگار خويش را كه بلند مرتبهتر است و حال آنكه بحمد و ستايش او مشغولم.
مترجم گويد كه مؤلف بعد از ذكر اين حديث گفته كه مؤلف اين كتاب ميگويد كه معنى قول آن حضرت
سبحان ربى الاعلى
تنزيه و دور گردانيدن خداى عز و جل است از آنكه او را ساقى باشد.
«باب پانزدهم» در معنى قول خداى تبارك و تعالىاللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
تا آخر آيه كه ترجمهاش اينست كه خدا نور و
روشنى بخش آسمانها و زمين است داستان و نور او و قصه عجيبه و صفت غريبه آن چون روزنه يا قنديلى است كه در آن چراغى است افروخته و بغايت روشن آن چراغ در قنديلى است از آبگينه كه چراغ در آن نورانىتر و صافىتر است و باد مانع آن نميشود آن آبگينه از غايت لطافت و صفا گويا ستارهاى است درخشنده كه دفع تاريكى از خود ميكند يا منسوب است بسوى در صفا و تلألؤ و آبدارى افروخته مىشود آن زجاجه و قنديل و چراغى كه در آنست از درخت پر نفع و با بركت زيتونى كه نه در جانب شرقى معموره است چون درياى چين و خطا و نه در طرف غربى معموره است چون طرطوس و قيروان بلكه در وسط معموره است كه آن اراضى و جبال ولايت شام است كه زيتون آن اجود زيتونست و يا آنكه معنى آنست كه نه در شرق است و نه در غرب كه آفتاب در بعضى از اوقات روز در آن باشد كه آن وقت شروق و غروب است بلكه در همه طول نهار آفتاب بر آن مىتابد مانند زيتونى كه در سر كوه يا صحراى گشاده و هامونست و باين جهت ميوه آن پختهتر است و روغنش صافىتر و يا نه دائم در آفتابست تا بسوزد و نه هميشه در سايه است تا ميوهاش خام بماند بلكه هم از شعاع آفتاب بهرهمند و هم از حمايت سايه محفوظ است نزديك باشد كه روغن آن درخت خود روشن شود و روشنى دهد و اگر چه نرسيده باشد بآن آتشى يعنى از غايت صفا و درخشندگى بمرتبه ايست كه نزديكست كه بىآتش روشن شود و روشنائى بخشد و اين نور و روشنى است افزوده بر روشنى ديگر و بر روى آن راه مينمايد خدا بنور خويش هر كه را كه ميخواهد و بيان ميكند خدا اين مثالها را از براى مردمان و معقولات را در صورت محسوسات در مىآورد تا همه مردمان بفهمند و خدا بهر چيزى از دقائق معقولات و محسوسات و حقائق جليات و خفيات دانا است.
حديث كرد ما را پدرم «رضى» گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه از يعقوب بن يزيد از عباس بن هلال كه گفت حضرت امام رضا7را سؤال كردم از قول خداى عز و جلاللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِفرمود كه هادى و رهنماى اهل آسمانها و رهنماى اهل زمين است و در روايت برقى چنين است كه هدايت و رهنمودن كسانى است كه در
آسمانهايند و هدايت كسانى كه در زمينند چه آن جناب بطريقى همه را براه راست رهبرى فرموده كه گويا نفس هدايت و حقيقت راه راست نمودنست و از اينجا است كه نور را بمنور و ذو النور و روشنى را بروشن سازنده و خداوند روشنى تغيير و تقدير ميكنند «مترجم گويد» كه مؤلف بعد از ذكر اين حديث گفته كه مصنف اين كتاب ميگويد كه فرقه مشبهه اين آيه را بر اين وضع تفسير ميكنند كه خدا روشنى آسمانها و زمين است و اگر چنين بود هر آينه روا نبود كه زمين در وقتى از اوقات تار يافت شود و كسى آن را تاريك بيابد نه در شب و نه در روز زيرا كه خداى عز و جل بنا بر تأويل ايشان نور و روشنى آنست و آن جناب موجودى است كه معدوم نيست پس يافتن ما زمين را تار در شب و يافتن ما درون آن را نيز تار در روز بر اين دلالت ميكند كه تأويل قول خداى تعالىاللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِهمان چيزيست كه حضرت امام رضا7فرموده نه تأويل مشبهه و دلالت ميكند بر اينكه خداى عز و جل رهنماى اهل آسمانها و زمين است و از براى اهل آسمانها و زمين امور دين و مصالح ايشان را بيان و آشكار فرماينده و چون اهل آسمانها و زمين چنانند كه بسوى صلاح و امور دين خويش بخدا و بهدايتش هدايت مييابند چنان كه بنورى كه خدا آن را از براى ايشان در آسمانها و زمين آفريده بسوى صلاح دنياى خود هدايت مييابند فرموده كه او نور آسمانها و زمين است بنا بر اين معنى و اين نام را بر خودش جارى فرموده از روى توسع و مجاز زيرا كه عقول بر اين دلالت دارند كه روا نباشد كه خداى عز و جل نور و روشنى باشد و نه از جنس نورها و روشنى زيرا كه آن جناب آفريننده نورها و خالق همه اجناس چيزها است و نيز قول او كه فرموده مثل نوره بر اين دلالت ميكند و جز اين نيست كه صفت نوره را اراده فرموده يعنى صفت نور خدا و داستان عجيب آن و اين نور غير خدا است زيرا كه خدا آن را تشبيه فرموده بچراغ و بروشنيش كه او را در اين آيه ذكر نموده و وصف فرموده و جائز نيست كه خودش را بچراغ تشبيه كند زيرا كه خدا مانند و نظيرى ندارد پس درست شد كه نورش كه آن را بچراغ تشبيه فرموده همان دلالت او است كه اهل آسمانها و زمين را بر مصالح دين ايشان و بر توحيد پروردگار ايشان و حكمت و عدلش رهبرى
نموده بعد از آن وضوح اين دلالتش را بيان كرده و آن را نور ناميده از آنجا كه بندگانش بواسطه آن بسوى دين و صلاح خويش راه مييابند و فرموده كه داستان آن داستان روزنه ايست در ديوار كه نهايت آن ببيرون راه نداشته باشد مانند طاقچه بن بسته و آن مشكاتى است كه در آن مصباح باشد و مصباح همان چراغى است كه در آبگينه صافى بدون گرد و غبار كه آن را تشبيه كرده بكوكب درى در صفاى آن و كوكب درى همان ستاره ايست كه بمرواريد بزرگ تشبيه شده در رنگش و اين چراغى كه در اين آبگينه صافى است افروخته مىشود از روغن درخت زيتون پرنفع و با بركت و از آن زيتون شام را خواسته زيرا كه گفته مىشود كه بركت داده شده در آن از براى اهلش و مقصود خداى عز و جل از اقولش كه شرقى و غربى هيچ يك نيست آنست كه اين زيتون نه در جانب شرق است كه در وقت غروب آفتاب آفتاب بر آن نيفتد و نه در جانب غرب است كه در وقت طلوع آفتاب آفتاب بر آن نيفتد بلكه آن در بلندتر موضع درخت خود است و در طول نهار و تمام روز آفتاب بر آن مىافتد و همين آن را نيكوتر و روغنش را روشنتر ميسازد بعد از آن وصفش را تأكيد و استوار فرموده بجهت صفاى روغن آن درخت زيتون و فرموده كه نزديك باشد كه روغن آن خود بخود روشن شود و اگر چه آتشى بآن نرسيده باشد بجهت آنچه در آنست از صفا پس بيان فرموده كه دلالتهاى خدا كه بندگانش را در آسمانها و زمين بر مصالح ايشان و بر امور دين ايشان بآنها دلالت فرموده در وضوح و بيان بمنزله اين چراغ است در اين آبگينه صافى و زيت صافى كه آن را وصف كرده بآن افروخته مىشود پس روشنى آتش با روشنى آبگينه و روشنى زيت در آن جمع مىشود و اين معنى قول خدا است كه روشنى است افزوده بروشنى ديگر و در بالاى آن و مقصود آن جناب عز و جل از قولش كه خدا راه مينمايد بنور خويش هر كه را كه ميخواهد آنست كه مؤلف بقول خويش بيان نموده و گفته است كه يعنى از بندگانش و ايشان مكلفانند تا آنكه بآن شناخت بهمرسانند و بآن راه راست يابند و بر توحيد پروردگار و سائر امور دين خويش بآن استدلال كنند و خداى عز و جل باين آيه و بآنچه ذكر فرموده از وضوح
دلالت و آياتش كه بآنها بندگان خود را بر دين ايشان دلالت فرموده بر اين رهنمائى نموده كه هيچ يك از ايشان در باب آنچه بسوى آن گرديده از جهل و از تضييع دين بشبهه و آشفتگى كه در آن بر او داخل شدهاند از جانب خداى عز و جل آورده نشده زيرا كه خداى عز و جل دلالتها و آيتهاى خود را از براى ايشان بيان فرموده بر سبيل آنچه وصف نموده و آنكه ايشان جز اين نيست كه در اين باب از جانب نفسهاى خود آورده شدهاند بترك كردن ايشان نظر و فكر را در دلالتهاى خدا و استدلال بآنها بر خداى عز و جل و بر صلاح و دين خويش و بيان فرموده كه او بهر چيزى از مصالح بندگانش و از غير آن دانا است و از حضرت صادق7روايت شده است كه از قول خداى عز و جلاللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌسؤال شد فرمود كه اين مثل و داستانى است كه خدا آن را از براى ما زده و بيان فرموده پس پيغمبر و امامان صلوات اللَّه عليهم اجمعين از دلالتهاى خدا و آيتهاى اويند كه بآنها راه برده مىشود بسوى توحيد و مصالح دين و شرايع اسلام و سنتها و فريضها
لا قوة الا باللَّه العلى العظيم
يعنى و هيچ توانائى نيست مگر بخداى بلند و مرتبه بزرگوار و تصديق اين آن خبريست كه حديث كرد ما را بآن ابراهيم بن هرون هيثمى در شهر بغداد گفت كه حديث كرد ما را محمد بن احمد بن ابى الثلج گفت كه حديث كرد ما را حسين بن ايوب از محمد بن غالب از على بن حسين از حسن بن ايوب از حسين بن سليمان از محمد بن مروان ذهلى از فضيل بن يسار كه گفت بحضرت ابو عبد اللَّه صادق7عرض كردم كهاللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِفرمود كه خداى عز و جل چنين است راوى ميگويد كه عرض كردم مثل نوره حضرت بمن فرمود كه آن محمد است6عرض كردم كمشكاة فرمود سينه محمد است عرض كردم فيها مصباح فرمود در آن مصباح نور علم است يعنى پيغمبرى عرض كردم كهالْمِصْباحُ فِي زُجاجَةٍفرمود كه علم رسول خدا6است كه بسوى دل على7صادر شد عرض كردم كه كانها فرمود از براى چه چيز «كانها» ميخوانى عرض كردم فداى تو گردم پس چگونه است و بچه وضع بايد خواند فرمودكَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌعرض كردم كهيُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍفرمود كه اين امير المؤمنين
على بن ابى طالب7است كه نه يهودى است و نه نصرانى عرض كردم كهيَكادُ زَيْتُها يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌفرمود نزديك باشد كه علم از دهان عالم از آل محمد بيرون آيد پيش از آنكه بآن نطق كند عرض كردم كهنُورٌ عَلى نُورٍفرمود كه امام است در اثر امام يعنى امامى كه بعد از امام ديگر باشد.
«مترجم گويد» كه آنچه در اين حديث واقع شده از رد كانها با ضمير مؤنث و و اثبات كانه بضمير مذكر خفاء و اشكالى دارد زيرا كه اين ضمير راجع است بلفظ «الزجاجة» و آن مؤنث است پس بايد كه ضمير بسوى آن مؤنث باشد و هر چند كه تذكير ضميرش باعتبار تذكير خبر كه كوكب است يا بتأويل زجاجه بقنديل جائز باشد و موجب صحت تذكر ضمير شود مگر آنكه صحت تأنيث آن را دفع نميكند مگر آنكه باين طريق نازل شده باشد كه غير آن درست نيست و هر چند كه بحسب عربيت درست بلكه اظهر باشد و ممكن است كه لفظ الزجاجة در آيه نباشد چنان كه در اين حديث نيست و بناء بر اين ضمير در كانه راجع بمصباح است.
حديث كرد ما را ابراهيم بن هرون هيثمى گفت كه حديث كرد ما را محمد بن احمد بن ابى الثلج گفت كه حديث كرد ما را جعفر بن محمد بن حسين زهرى گفت كه حديث كرد ما را احمد بن صبيح گفت كه حديث كرد ما را ظريف بن ناصح از عيسى بن راشد از حضرت محمد بن على بن حسين7كه در قول خداى عز و جلكَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌفرمود كه مشكاة نور علم است در سينه پيغمبر6الْمِصْباحُ فِي زُجاجَةٍزجاجة سينه على7است و علم پيغمبر6بسوى سينه على7منتقل گرديده كه پيغمبر6بعلى7آموزانيد الزجاجة كانه يا كانها بنا بر اختلاف نسخ توحيدكَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍفرمود يعنى نور علملا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍفرمود نه منسوب بيهود است و نه منسوب به نصارىيَكادُ زَيْتُها يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌفرمود نزديك باشد كه عالم از آل محمد بعلم تكلم كند پيش از آنكه از او سؤال شودنُورٌ عَلى نُورٍيعنى امامى كه بنور علم و حكمت مؤيد باشد و در آثر امامى ديگر از آل محمد و اين امر از نزد و پيش آدم بوده تا آنكه قيامت بر پا شود پس اين گروه اوصياءاند كه خداى عز و جل ايشان را خليفههاى خود
گردانيده در زمين خود و حجتهاى خود بر خلق خود كه زمين در هر عصر و زمانى از يكى از ايشان خالى نباشد و بر صحت اين مطالب دلالت ميكند قول ابو طالب در شأن رسول خدا6انت الامين محمد قرم اعز مسود لمسودين اطائب كرموا و طاب المولد انت السعيد من السعود. تكنفتك الا سعد من لدن آدم لم يزل فينا وصى مرشد. فلقد عرفتك صادق. بالقول لا تتفند. ما زلت تنطق بالصواب و انت طفل امرد. يعنى توئى استوار و كسى كه بر او اعتماد باشد اى محمد يا توئى محمد و ستوده و مهتر بزرگوار يا عزيز و عزيز ترى كه مهتر گردانيده شده يعنى خدا تو را بر همه كس مهتر ساخته از براى مهتر گردانيدهشدگان خوبترانى كه با مروت و بزرگوار و گرانمايه و بخشنده بودند و مولد ايشان خوش بوده كه حلال زاده بودهاند توئى نيك بخت خجسته از سعدها كه گرد تو را گرفتهاند و خجستهتر و از نزد آدم پيوسته در ميان ما وصى راه راست نماينده بوده كه مردم را ارشاد مينموده و آن وصى مرشد برطرف نشده پس هر آينه بحقيقت كه شناختهام تو را راست گوئى كه در گفتار بدروغ نسبت نميشوى و كسى تو را بعجز و كمى عقل و مثل اينها نسبت نميتواند داد و ملامت نميتواند نمود و پيوسته گويا بوده بصواب يعنى بحق و راستى و تو بچه بودى كه ريش بر نياورده بودى و مؤلف بعد از ذكر اين اشعار گفته كه ميگويد كه پيوسته بعلم تكلم ميكردى و سخن ميگفتى پيش از آنكه بسوى تو وحى شود و تو طفل بودى چنان كه ابراهيم7بقوم خود فرمود و آن حضرت كوچك بود كهإِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَيعنى بدرستى كه من بيزارم از آنچه شما شرك مىآوريد و شريك خدا مىسازيد و چنان كه عيسى7در گهواره سخن گفت و گفت كهإِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا وَ جَعَلَنِي مُبارَكاً أَيْنَ ما كُنْتُتا آخر آيه كه ترجمهاش اينست كه بدرستى كه من بنده خدايم داده است مرا كتاب يعنى حكم فرموده كه انجيل بمن دهد و بعضى گفتهاند كه در شكم مادر تورات را بمن تعليم داده و گردانيد مرا پيغمبر و ساخت مرا با بركت و نفع در هر جا كه باشم و بهر موضع كه توجه نمايم و وصيت كرد مرا يعنى امر فرمود بنماز و زكاة مادام كه زنده باشم و ابو طالب را در قصيده لاميهاش كه روى و حروف آخر آن لام است مثل اين در شان رسول خدا6مذكور است در وقتى كه