و در پرده رفته بدون حجابى كه محجوب باشد و پنهان شده بىپرده كه مستور باشد و نيست خدائى مگر او كه بزرگيست بلند مرتبه و برتر.
حديث كرد ما را ابو طالب مظفر بن جعفر بن مظفر علوى سمرقندى «رضى» گفت كه حديث كرد ما را جعفر بن محمد بن مسعود از پدرش محمد بن مسعود عياشى گفت كه حديث كرد ما را حسين بن اشكيب گفت كه خبر داد مرا هرون بن عقبه خزانى از اسد بن سعيد نخعى كه گفت خبر داد مرا عمرو بن شمر از جابر بن يزيد جعفى كه گفت حضرت محمد بن على باقر8فرمود كه ايجاد بر چه بزرگست دروغ مردم شام بر خداى عز و جل چه گمان ميكنند كه خداى تبارك و تعالى در زمانى كه بسوى آسمان بالا رفت پايش را بر بالاى سنگى كه در بيت المقدس است گذاشت و هر آينه بنده از بندگان خدا پاى خود را بر بالاى سنگى گذاشت و خداى تبارك و تعالى ما را امر فرمود كه آن را مصلى و نمازگاه فرا گيريم اى جابر بدرستى كه خداى تبارك و تعالى نه نظير دارد و نه مانند و برتر است از وصف وصفكنندگان و بزرگوارى دارد از خيالات صاحبان توهم و خيال و از چشمهاى نظركنندگان محتجب شده و با نيستشوندگان زائل و نيست نميشود و با غروبكنندگان فرو نميرود و هيچ چيز مانند او نيست و او است شنواى دانا.
حديث كرد ما را احمد بن زياد بن جعفر همدانى «رضى» گفت كه حديث كرد ما را على بن ابراهيم بن هاشم از پدرش از محمد بن ابى عمير كه گفت سفيان تورى حضرت ابو الحسن موسى بن جعفر7را ديد كه نماز ميكرد و آن حضرت پسرى بود نوجوان و مردم در پيش رويش ميگذشتند بآن حضرت گفت كه مردم بتو ميگذرند و ايشان در طوافند حضرت7فرمود كه آنكه من از برايش نماز ميكنم از اين گروه بمن نزديكتر است.
حديث كردند ما را احمد بن حسين قطان و على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «ره» گفتند كه حديث كرد ما را احمد بن يحيى گفت كه حديث كرد ما را بكر بن عبد اللَّه بن حبيب گفت كه حديث كرد مرا محمد بن عبيد اللَّه گفت كه حديث كرد ما را على بن حكم گفت كه حديث كرد ما را عبد الرحمن بن اسود از حضرت جعفر بن محمد از پدرش عليهما
السلام كه فرمود رسول خدا6را دو آشناى يهود بود كه بموسى7ايمان آورده بودند و بخدمت محمد6آمده و از او شنيده بودند و تورية و صحف ابراهيم و موسى8را خوانده بودند و علم كتابهاى نخستين را دانسته بودند و چون خداى تبارك و تعالى روح مطهر رسول خود را قبض كرد آن دو يهود شروع كردند كه از صاحب امر خلافت بعد از آن حضرت سؤال ميكردند و گفتند كه هرگز هيچ پيغمبرى نمرده مگر آن كه او را خليفه و جانشينى بوده كه در ميان امتش بعد از او بامر خلافت قيام مينموده و خويشيش باو نزديك و از خاندان او بوده و قدرش بزرگ و شانش عظيم بوده پس يكى از آنها بيار خود گفت كه آيا صاحب اين امر را بعد از اين پيغمبر مىشناسى آن ديگر گفت كه او را نمىشناسم مگر بصفتى كه آن را در تورية مييابم او است آنكه پيش سرش مو ندارد و رنگش زرد است پس بدرستى كه او نسبت برسول6از همه قوم نزديكتر است و چون داخل مدينه شدند و از خليفه رسول سؤال كردند ايشان را بسوى ابو بكر رهنمائى نمودند و چون بسويش نظر كردند گفتند كه اينك صاحب ما نيست بعد از آن به ابو بكر گفتند كه خويشيت نسبت برسول خدا6چيست گفت كه من مردى از خويشان اويم و او شوهر دخترم عايشه است گفتند آيا غير از اين امر خويشى ديگرى دارى ابو بكر گفت نه گفتند كه اين خويشى خويشى نيست پس ما را خبر ده كه پروردگارت در كجا است گفت كه در بالاى هفت آسمان گفتند كه آيا غير از اين ميدانى گفت نه گفتند ما را دلالت كن بر كسى كه از تو داناتر است زيرا كه تو آن مردى نيستى كه ما صفتش را در تورية مىيابيم كه او وصى اين پيغمبر و خليفه او است حضرت فرمود كه ابو بكر از گفتار ايشان بخشم آمد و قصد كرد كه ايشان را بكشد بعد از آن ايشان را بسوى عمر ارشاد كرد و اين بجهت آن بود كه ابو بكر از عمر اين را شناخته بود كه اگر بچيزى او را استقبال كنند و در درويش سخنى بگويند ايشان را سخت ميگيرد و چون بنزد عمر آمدند گفتند كه خويشيت نسبت باين پيغمبر چيست گفت كه من از قبيله و خويشان اويم و او شوهر دختر من حفصه است گفتند آيا غير از اين امر خويشى ديگرى دارى گفت نه گفتند كه اين خويشى خويشى نيست و اين صفت صفتى نيست كه ما آن را در تورية
مىيابيم بعد از آن بعمر گفتند كه پروردگارت در كجا است گفت كه در بالاى هفت آسمان گفتند آيا غير از اين ميدانى گفت نه گفتند كه ما را دلالت كن بر كسى كه از تو داناتر است پس عمر ايشان را بسوى على7ارشاد كرد و چون بنزد آن حضرت آمدند و بسويش نظر كردند يكى از آنها برفيق خود گفت كه او همان مرديست كه ما در تورية صفتش را مىشناسيم كه او وصى اين پيغمبر و خليفه او است و شوهر دخترش و پدر دو نبيرهاش و قائم بحق بعد از او پس بعلى7گفتند كه اى مرد خويشيت نسبت برسول خدا چيست فرمود كه آن حضرت برادر منست و منم وارث و وصى او و اول كسى كه باو ايمان آورده و منم شوهر دخترش فاطمه بآن حضرت گفتند كه اينك همان خويشى فاخر و نازنده و منزله نزديكست و اين صفت همان صفتى است كه ما آن را در تورية مىيابيم پس بگو كه پروردگار عز و جل تو در كجا است على7بايشان فرمود كه اگر خواهيد شما را خبر دهم بآنچه در زمان پيغمبر شما موسى7بوده و اگر خواهيد شما را خبر دهم بآنچه در عهد پيغمبر ما محمد6بوده گفتند كه ما را خبر ده بآنچه در عهد پيغمبر ما موسى7بوده على7فرمود كه چهار فرشته رو آوردند و آمدند يك فرشته از مشرق و فرشته از مغرب و فرشته از آسمان و فرشته از زمين پس صاحب مشرق بصاحب مغرب گفت كه از كجا آمده گفت كه از نزد پروردگار خود آمدهام و آنكه از آسمان فرود آمده بود بآن كه از زمين بيرون آمده بود گفت كه از كجا آمده گفت كه از نزد پروردگارم آمدهام و آنكه از زمين بيرون آمده بود بآن كه از آسمان فرود آمده بود گفت كه از كجا آمده گفت كه از نزد پروردگارم آمدهام پس اينك آن چيزيست كه در عهد پيغمبر شما موسى7بوده و اما آنچه در زمان پيغمبر ما محمد6بود همان قول خدا است در كتاب محكمش كهما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنى مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ ما كانُواتا آخر آيه كه ترجمه آن گذشت يهوديها گفتند كه پس چه چيز دو صاحبت را منع كرد كه چنان باشند كه تو را قرار دهند در جايت كه تو اهل و سزاوار آنى پس قسم بآن كسى كه تورية را بر موسى فرو فرستاده كه توئى خليفه از روى راستى و درستى و ما صفت تو را در كتابهاى خود
مىيابيم و آن را در كنشتهاى خود ميخوانيم و بدرستى كه تو باين امر احق و بآن اولى و سزاوارترى از كسى كه تو را بر آن غالب شده على7فرمود كه مقدم داشتند و بتأخير انداختند و حساب ايشان بر خداى عز و جل است و در موقف حساب باز داشته ميشوند و از ايشان سؤال خواهد شد.
حديث كرد ما را ابو الحسين محمد بن ابراهيم بن اسحق فارسى گفت كه حديث كرد ما را ابو سعيد احمد بن محمد نسوى گفت كه حديث كرد ما را ابو نصر احمد بن محمد بن عبد اللَّه صفدرى يا صورى در مرو گفت كه حديث كردند ما را محمد بن يعقوب بن حكم عسكرى و برادرش معاذ بن يعقوب گفتند كه حديث كرد ما را محمد بن سنان حنظلى گفت كه حديث كرد ما را عبد اللَّه بن عاصم گفت كه حديث كرد ما را عبد الرحمن بن قيس از ابو هاشم رمانى از زادان از سلمان فارسى در حديث طويلى كه در آن ورود جاثليق در مدينه با صد كس از نصارى را ذكر ميكند بعد از وفات پيغمبر6و سؤال كردند جاثليق ابو بكر را از مسائلى چند كه او را از آنها جواب نداد و بعد از آن بسوى امير المؤمنين على بن ابى طالب7ارشاد شد و حضرت را از آنها سؤال كرد و او را جواب فرمود و در آنچه او را سؤال نمود اين بود كه بآن حضرت عرض كرد كه مرا خبر ده از وجه و روى پروردگار تبارك و تعالى على7آتشى و هيزمى را طلبيد و آن را افروخت و چون افروخته شد على7فرمود كه روى اين آتش در كجا است نصرانى گفت كه اين آتش از همه اطراف و جوانبش رواست على7فرمود كه اين آتش تدبير شده ايست مصنوع و رويش شناخته نميشود و آفريننداش بآن نمىماندوَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِيعنى خدا را است مشرق و مغرب پس در هر جا كه رو آوريد پس در آنجا وجه خدا است و هيچ پوشيده و پنهانى بر پروردگار ما پنهان نباشد و اين حديث طول دارد و ما موضع حاجت را از آن فرا گرفتيم.
حديث كرد ما را ابو عبد اللَّه حسين بن محمد اشنانى رازى عدل در بلخ گفت كه حديث كرد ما را على بن مهروية قزوينى از داود بن سليمان مغرا از حضرت على بن موسى الرضا7از پدرش از پدرانش از على:كه فرمود رسول خدا6فرمود
كه موسى بن عمران چون با پروردگارش مناجات كرد گفت كه اى پروردگار من آيا تو از من دورى تا من تو را نداء كنم يا در نزديكى كه با تو راز گويم خداى جل جلاله وحى فرمود كه من همنشين كسى هستم كه مرا ياد كند موسى عرض كرد كه اى پروردگار من من در حالى باشم كه تو را از اين بزرگتر ميشمارم كه در آن حال تو را ياد كنم فرمود كه اى موسى مرا بر هر حالى ياد كن.
حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد اللَّه كوفى گفت كه حديث كرد ما را محمد بن اسماعيل برمكى از على بن عباس از حسن بن راشد از يعقوب بن جعفر جعفرى از ابو ابراهيم حضرت موسى بن جعفر8كه گفت در نزد او گروهى مذكور شدند كه گمان ميكردند يا مذكور شد كه گروهى گمان ميكنند كه خداى تبارك و تعالى بسوى آسمان دنيا فرود مىآيد فرمود كه خداى تبارك و تعالى فرود نميآيد و احتياج باين ندارد كه فرود آيد جز اين نيست كه منظر و نظرگاهش از نزديك و دور برابر است نزديكى از او دور نباشد و هيچ دورى باو نزديك نباشد و احتياج ندارد بلكه باو احتياج باشد و او است خداوند افزونى و نيست خدائى مگر او كه عزيزيست حكيم كه آنچه گويد و كند درست باشد اما قول وصفكنندگان كه خداى تبارك و تعالى فرود مىآيد جز اين نيست كه اين را كسى ميگويد كه او را بسوى نقصان يا زياده نسبت ميدهد و هر متحركى محتاج است بكسى كه او را حركت دهد يا بآن حركت كند پس گمانهاى بد را بخدا گمان كرده و هلاك شده پس در صفاتش حذر كنيد از آنكه بر حدى بايستيد كه او را بنقصان يا زياده يا حركت يا زوال يا برخاستن يا نشستن اندازه كنيد چه خدا جليل و بزرگتر است از وصف آنها كه او را وصف ميكنند و از نعت آنها كه او را نعت گويند و از توهم آنها كه در باب او توهم مينمايندوَ تَوَكَّلْ عَلَى الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ الَّذِي يَراكَ حِينَ تَقُومُ وَ تَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَيعنى و توكل نما بر خداوند غالب مهربانى كه تو را مىبيند در هنگامى كه برميخيزى و مىبيند گرديدن تو را در ميان نمازگزارندگان يا در صلب خدا پرستان.
و بهمين اسناد از حسن بن راشد از يعقوب بن جعفر از حضرت كاظم7مرويست
كه فرمود نميگويم كه خدا ايستاده است كه او را از مكانش زائل كنم و او را بمكانى حد و اندازه نميكنم كه در آن باشد و او را باين حد و اندازه نميكنم كه در چيزى از اركان و جوارح حركت ميكند و او را حد نميكنم بلفظى كه از شكاف دهان باشد و ليكن چنانست كه خداى تبارك و تعالى فرموده كه باش پس ميباشد بخواست او بدون ترددى در نفس تنهائيست صمد كه بشريكى احتياج كه در ملكش از برايش باشد و درهاى علمش از برايش نميگشايد.
حديث كرد ما را محمد بن احمد سنانى «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد اللَّه اسدى كوفى از موسى بن عمران نخعى از عمويش حسين يزيد نوفلى از على بن سالم از ابو بصير از حضرت صادق7كه فرمود كه خداى تبارك و تعالى نه بزمان وصف مىشود و نه بمكان و نه بحركت و نه بانتقال و نه بسكون بلكه او آفريننده زمان و مكان و حركت و سكون است و برتر است از آنچه ستمكاران مىگويند برترى بزرگ.
حديث كرد ما را محمد بن ابراهيم بن اسحق غرائمى گفت كه حديث كرد ما را ابو سعيد احمد بن محمد بن رميح نسوى گفت كه خبر داد ما را عبد العزيز بن اسحق گفت كه حديث كرد مرا جعفر بن محمد حسنى گفت كه حديث كرد ما را محمد بن على بن خلف عطار گفت كه حديث كرد ما را بشر بن حسن مرادى از عبد القدوس و او پسر حبيب است از ابو اسحق سبيعى از حرث اعور از على بن ابى طالب7كه داخل بازار شد و ديد كه مردى پشت خود را باو گردانيده ميگويد كه بحق آن كسى كه بآسمان هفتگانه در پرده رفته على7بر پشتش زد و فرمود كيست آنكه هفت آسمان را حجاب قرار داده گفت خدايا امير المؤمنين حضرت فرمود كه خطاء كردى مادرت بمرگت نشنيد بدرستى كه خداى عز و جل در ميانه او و خلقش حجابى نيست زيرا كه او با ايشانست در هر جا كه باشند عرض كرد كه يا امير المؤمنين كفاره آنچه گفتم چه چيز است فرمود آنست كه بدانى كه خدا با تو است در هر جا كه باشى عرض كرد كه بيچارگان را طعام دهم فرمود نه جز اين نيست كه بغير پروردگارت قسم خوردى.
حديث كرد ما را ابو الحسن محمد بن ابراهيم بن اسحق فارسى گفت كه حديث كرد مرا ابو سعيد رميحى گفت كه خبر داد ما را عبد العزيز بن اسحق گفت كه حديث كرد مرا محمد بن عيسى بن هرون واسطى گفت كه حديث كرد ما را محمد بن زكرياء مكى گفت كه خبر داد مرا سيف مولاى حضرت جعفر بن محمد گفت كه حديث كرد مرا آقاى من جعفر بن محمد از پدرش از جدش:كه فرمود حضرت حسين بن على بن ابى طالب8نماز ميكرد كه مردى در پيش رويش گذشت بعضى از همنشينان آن حضرت او را نهى كردند چون حضرت از نماز فارغ شد بآن نهىكننده فرمود كه چرا آن مرد را نهى كردى عرض كرد يا ابن رسول اللَّه در ميان تو و محراب مانع شد حضرت فرمود واى بر تو بدرستى كه خداى عز و جل بمن از آن نزديكتر است كه كسى در ميانه من و او مانع شود.
«باب بيست و نهم» در بيان نامهاى خداى تبارك و تعالى و فرق ميانه معانى آنها و معانى نامهاى آفريدگان
حديث كرد ما را محمد بن على ماجيلويه «ره» گفت كه حديث كرد ما را على بن ابراهيم بن هاشم از مختار بن محمد بن مختار همدانى از فتح بن يزيد جرجانى از حضرت ابو الحسن يعنى امام موسى كاظم7يا امام رضا يا امام على نقى8كه ميفرمود او است لطيف و آگاه و شنوا و بينا و يكتا و يگانه و پناه محتاجان تا قول آن حضرت كه خداى آفريدگار و صاحب لطف بزرگوار چيزى را از چيزى نيافريده و نساخته كه در باب دويم گذشت با ما قبل و ما بعد آن و چون محض تكرار بود لهذا بحواله اكتفاء كردم.
حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن يعقوب كلينى «ره» گفت كه حديث كرد ما را على بن محمد از محمد بن
عيسى از حسين بن خالد از أبو الحسن حضرت امام رضا7كه فرمود خدا خير و خوبى را بتو تعليم فرمايد بدان كه خداى تبارك و تعالى قديم است و قديم بودن صفت او است كه عاقل را دلالت ميكند بر اينكه چيزى پيش از او نبوده و در وجود ازلى كه دارد هيچ چيز با او نبوده پس ظاهر شد از براى ما باقرار و اعتراف عامه مردمان يا همه آفريدگان بزبان حال يا مقال بواسطه صفتى كه ايشان را عاجز نموده كه بآن متصف شوند كه چيزى پيش از خدا نبوده و چيزى درماندن دائمى با او نخواهد بود و باطل شد گفته كسى كه گمان كرده كه پيش از او يا با او هميشه چيزى بوده و بيانش اين است كه اگر هميشه چيزى در ماندن با او ميبود جائز نبود كه خداى خالق آن چيز باشد زيرا كه هميشه با او بوده پس چگونه مىشود كه خالق چيزى باشد كه هميشه با او بوده و اگر چيزى پيش از او ميبود آن چيز اول بود نه اين كه تو او را خدا ميدانى و آن اول اولى و احق بود باينكه خالق باشد از براى دويم كه تو او را اول فرض كردى بعد از آن خداى تبارك و تعالى خويش را وصف نمود بنامى چند بجهت دعاء و خواندن آن جناب خلائق را بسوى اينكه او را باين نامها بخوانند زيرا كه ايشان را آفريد و بايشان فرمود كه در بندگى او مشغول باشند و ايشان را امتحان فرمود و مبتلى گردانيد چه اگر نامى نداشت خواندن و بندگى ممكن نبود و خود را ناميد بسميع و بصير و قادر و قائم و ناطق و ظاهر و باطن و لطف و خبير و قوى و عزيز و حكيم و عليم و آنچه باين نامها شباهت داشته باشد پس چون غاليان كه از حد درگذشتهاند يا دشمنان و تكذيبكنندگان ما از نامهاى خدا اين را ديدند و حال آنكه از ما شنيده بودند كه از جانب خدا حديث ميكرديم كه چيزى مانند او نيست و هيچ خلقى در حال وصفت با او موافقت ندارد بر ما اعتراض كردند و گفتند كه چون شما گمان ميكنيد كه خدا را مثل و شبيهى نيست ما را خبر دهيد كه چگونه با او مشاركت نمودهايد در نامهاى نيك يا نيكوتر آن جناب و بهمه اين نامها ناميده شدهايد در اين پس دليل است بر اينكه شما مثل اوئيد در همه حالاتش يا در بعضى از آنها نه بعضى ديگر زيرا كه نامهاى پاكيزهاش شما را جمع كرده و شما باين صفات متصف شدهايد و در آن با خدا شريكيد بايشان