بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 190

عيسى از حسين بن خالد از أبو الحسن حضرت امام رضا7كه فرمود خدا خير و خوبى را بتو تعليم فرمايد بدان كه خداى تبارك و تعالى قديم است و قديم بودن صفت او است كه عاقل را دلالت ميكند بر اينكه چيزى پيش از او نبوده و در وجود ازلى كه دارد هيچ چيز با او نبوده پس ظاهر شد از براى ما باقرار و اعتراف عامه مردمان يا همه آفريدگان بزبان حال يا مقال بواسطه صفتى كه ايشان را عاجز نموده كه بآن متصف شوند كه چيزى پيش از خدا نبوده و چيزى درماندن دائمى با او نخواهد بود و باطل شد گفته كسى كه گمان كرده كه پيش از او يا با او هميشه چيزى بوده و بيانش اين است كه اگر هميشه چيزى در ماندن با او ميبود جائز نبود كه خداى خالق آن چيز باشد زيرا كه هميشه با او بوده پس چگونه مى‌شود كه خالق چيزى باشد كه هميشه با او بوده و اگر چيزى پيش از او ميبود آن چيز اول بود نه اين كه تو او را خدا ميدانى و آن اول اولى و احق بود باينكه خالق باشد از براى دويم كه تو او را اول فرض كردى بعد از آن خداى تبارك و تعالى خويش را وصف نمود بنامى چند بجهت دعاء و خواندن آن جناب خلائق را بسوى اينكه او را باين نامها بخوانند زيرا كه ايشان را آفريد و بايشان فرمود كه در بندگى او مشغول باشند و ايشان را امتحان فرمود و مبتلى گردانيد چه اگر نامى نداشت خواندن و بندگى ممكن نبود و خود را ناميد بسميع و بصير و قادر و قائم و ناطق و ظاهر و باطن و لطف و خبير و قوى و عزيز و حكيم و عليم و آنچه باين نامها شباهت داشته باشد پس چون غاليان كه از حد درگذشته‌اند يا دشمنان و تكذيب‌كنندگان ما از نامهاى خدا اين را ديدند و حال آنكه از ما شنيده بودند كه از جانب خدا حديث ميكرديم كه چيزى مانند او نيست و هيچ خلقى در حال وصفت با او موافقت ندارد بر ما اعتراض كردند و گفتند كه چون شما گمان ميكنيد كه خدا را مثل و شبيهى نيست ما را خبر دهيد كه چگونه با او مشاركت نموده‌ايد در نامهاى نيك يا نيكوتر آن جناب و بهمه اين نامها ناميده شده‌ايد در اين پس دليل است بر اينكه شما مثل اوئيد در همه حالاتش يا در بعضى از آنها نه بعضى ديگر زيرا كه نامهاى پاكيزه‌اش شما را جمع كرده و شما باين صفات متصف شده‌ايد و در آن با خدا شريكيد بايشان‌


صفحه 191

گفتيم كه خداى تبارك و تعالى چند نامى از نامهاى خود را بر سبيل الزام ببندگانش شناسانيده و تعليم فرموده با اختلاف معانى اين نامها كه بر او و ايشان اطلاق مى‌شود و اين اختلاف چنانست كه يك نام دو معنى مختلف را جمع ميكند و دليل بر اين گفته مردمان است كه در نزد ايشان جائز و شائع است و اين طريقه همانست كه خدا خلق خود را بآن خطاب فرموده و با ايشان با آنچه ميفهمند تكلم نموده تا آنكه حجتى باشد بر ايشان در باب ضائع كردن آنچه را كه ضائع كردند و گاهست كه مردى را كلب و حمار و ثور و سكره و علقمه و اسد ميگويند چه اين اعلام در ميانه عرب شائع بوده و هست و هر يك از اينها بر خلاف معنى آن و خلاف اوصاف آنست چه اين نامها واقع نشده‌اند بر معانى خويش كه بر آنها بنا شده‌اند و واضع لغت عرب اين الفاظ را از براى آنها وضع نموده و استعمال فرموده زيرا كه كلب در اصل لغت بمعنى سگست و حمار بمعنى خر و ثور بمعنى گاو يا گاو نر و سكره بمعنى پارچه شكر و علقمه بمعنى پارچه چيز تلخ يا درخت حنظل يا درخت تلخ و اسد بمعنى شير است و آدمى شير و سگ نيست و همچنين سائر آنچه مذكور گرديد پس اين را بفهم خدا تو را رحمت كند و جز اين نيست كه خدا بعلم يعنى عالم ناميده مى‌شود بجهت غير علمى كه حادث باشد و عارض او گرديده باشد كه بواسطه آن چيزها را دانسته باشد و بسبب آن بر حفظ و نگاهدارى آنچه از امرش كه باو رو آورد و بر نظر و تفكر در خلق كردن خلائقى كه آفريده و در فاسد كردن آنچه فانى گرديده از خلائقى كه درگذشته‌اند از آنچه اگر آن علم را نزد او حاضر نباشد و از او غائب و پنهان باشد جاهل و ضعيف باشد استعانت و يارى جسته باشد چنان كه ما اگر علماى خلق را ببينيم كه بعلم يعنى عالم ناميده شده‌اند ميدانيم كه بجهت علمى است كه حادث شده زيرا كه در باب آن جاهل بودند و بعلم حادثى عالم شده‌اند و بسا است كه علم بچيزها از ايشان مفارقت مينمايد و باز جاهل ميشوند و خدا عالم ناميده شده زيرا كه همه چيز را ميداند و بچيزى جاهل نيست پس اسم علم يعنى نام عالم خالق و مخلوق را جمع نموده و در آن اشتراك دارند و معنى مختلف است بوضعى كه ديدى.


صفحه 192

پروردگارا ما سميع ناميده شده نه باعتبار سوراخ گوشى كه در او باشد و بواسطه آن آواز را بشنود و بآن نتواند ديد چنان كه سوراخ گوشى كه ما بآن ميشنويم نمى توانيم كه بآن ببينيم و ليكن خدا با اين نام خبر داده است باينكه هيچ آوازى بر او پوشيده و پنهان نيست نه بطورى كه ما را سميع مى‌نامند چه ما در شنيدن محتاج باين عضويم و ما را بدون آن شنيدن ميسر نميشود پس نامى شنوائى ما و خدا را جمع نموده و در آن شركت لفظى داريم و معنى مختلف است.

همچنين چشم و ديدن بآن كه خدا را بصير و بينا مينامند نه باعتبار سوراخ چشمى است كه داشته باشد و بآن ديده باشد چنان كه ما بسوراخ چشمى كه داريم مى‌بينيم و بآن در غير ديدن منتفع نميشويم و ليكن خدا بينا است كه شخصى را كه باز نگريسته مى‌شود بر نميدارد پس اين اسم ما و خدا را جمع نموده و معنى مختلف است آن جناب قائم است نه باين معنى كه راست ايستاده باشد و بر ساق پا بر پا باشد يا سختى و رنج و انواع مشقت چنان كه چيزها چنين برپا شده‌اند و ليكن اين لفظ قائم خبر ميدهد كه خدا حفظكننده و مطلع است بر احوال خلق چنان كه مردى ميگويد كه قائم بامر ما و آنكه متوجه اصلاح امور ما است فلانى است و خدا است كه نگهبانست بر هر نفسى از آنچه ميكند از نيكى و بدى و قائم در كلام مردم بمعنى باقى نيز باشد چه آن جناب را زوالى نيست و قائم نيز خبر ميدهد از كفايت چنان كه بمردى ميگوئى كه بامر پسران فلانى قائم باش يعنى مهمات ايشان را كفايت كن و قائم از ما گروه خلائق بر ساق پا ايستاده باشد پس اين اسم ما را جمع نموده و معنى ما را جمع نكرده و در آن با خدا اشتراكى نداريم.

اما لطيف در باب خدا بمعنى كمى و لاغرى و كوچكى نيست چنان كه در خلائق است و ليكن معنى لطف آن جناب آنست كه علم و قدرت و حكم او در همه چيز نفوذ كرده و در كوچك و بزرگ آن جارى و روانست و ممتنع است كه او را ادراك نمايند چون قول تو لطف عنى هذا الامر يعنى بامر فلانى پى نبردم و لطف فلان في مذهبه و قوله يعنى كسى بمذهب و اعتقاد و طريقه فلانى پى نتواند برد و همين قول تو را خبر ميدهد


صفحه 193

كه عقل در آن بجهت دورى از فهم چشم فرو خوابانيده و آن را نمى‌بيند و بآنچه مطلوب است نميرسد و نهايت عمق و لطافت بهمرسانيده كه وهم و خيال درك آن نميتواند نمود پس همچنين خداى تبارك و تعالى لطافت دارد از آنكه او را بحد و اندازه درك نمايند يا او را بوصفى تعريف كنند و لطافتى كه ما داريم كوچكى و كمى است پس اين اسم ما را جمع نموده و معنى مختلف است.

اما خبير در باب خدا بمعنى آنست كه چيزى از او پوشيده نباشد و از او فوت نشود نه بجهت تجربه و اعتبار كه بانديشه و فكر در پى آن كه رفته باشد زيرا كه در نزد تجربه و اعتبار دو علم است يكى تجربى كه ضرورى و بديهى است و ديگرى اعتبارى كه بفكر احتياج دارد و اگر چنان كه تجربه و اعتبار نميبودند چيزى را نميدانست زيرا كه هر كه چنين باشد جاهل خواهد بود و خداى تبارك و تعالى هميشه بآنچه آفريده خيبر و آگاه بوده و ميباشد و خيبر از مردمان آنست كه بعد از جهل خبير و آگاه شده باشد و متعلم است كه از تعليم و تجربه و امتحان چيزى مى‌آموزد و اين اسم ما را جمع نموده و معنى مختلف است و اما ظاهر در باب خدا نه از اين راهست كه بر بالاى چيزها بر آمده باشد بآن كه در بالاى آن سوار شده باشد يا بر آن نشسته باشد يا با على مرتبه آن بالا رفته باشد و ليكن ظهورش بجهت قهر و غلبه او بر همه چيز است و قدرتى كه بر آنها دارد چه همگى مقهور قدرت اويند چنان كه مردى ميگويد كه ظهرت على اعدائى يعنى بر دشمنانم غالب شدم و اظهرنى الله على خصمى يعنى خدا مرا بر دشمنم غالب گردانيد و لهذا حضرت در بيان معنى اين دو عبارت فرموده كه اين قائل خبر ميدهد از فيروزى و غلبه خويش پس همچنين است ظهور خدا بر دشمنان و ظهور خدا را وجهى ديگر است و آن اينست كه خدا ظاهر و آشكار است براى آنكه او را اراده نمايد و چيزى بر او پوشيده و پنهان نيست و تدبير ميفرمايد هر چه را كه آفريده پس كدام ظاهرى از خداى تبارك و تعالى ظاهرتر و روشن‌تر است زيرا كه تو در هر جا كه رو آورى غير از صنعت او چيزى را مشاهده ننمائى و از آثار قدرتش آنقدر در تو هست كه تو را بس باشد و احتياج بغير آن نداشته باشى و ظاهر از ما آنست كه بخود آشكارا باشد و آنكه او را بحدش بشناسند پس اين اسم ما را جمع‌


صفحه 194

كرده و معنى ما را جمع نكرده اما باطن در باب خدا نه بمعنى زير چيزى پنهان‌شدنست بطورى كه در آن فرو رفته باشد و ليكن اين وصف نسبت بآن جناب باين معنى است كه علم و حفظ و تدبيرش در باطن همه چيز سرايت فرموده چنان كه قائل ميگويد كه ابطنته يعنى بآن آگاهى بهم رسانيدم و راز پوشيده او را دانستم و باطن نسبت بما آنست كه در چيزى ناپيدا شده و در پرده رفته باشد و اين اسم ما را جمع كرده و معنى مختلف است.

اما قاهر در باب خدا نه باين معنى است كه بچاره و حيله و زحمت و آميزش و خلطت و مكر بر كسى غالب شود چنان كه بعضى از بندگان بر بعضى باين اسباب و آلت غالب ميشوند و مغلوب از ايشان غالب مى‌شود و غالب مغلوب ميگردد و ليكن اين وصف نسبت بخداى تبارك و تعالى باين معنى است كه فاعل و خالق همه چيز است و تمام آنچه آفريده جامه خوارى و فروتنى از براى او بر خود پوشيده همه مقهور و مغلوب قدرت اويند و نميتوانند كه امتناع كنند و قبول ننمايند آنچه را كه نسبت بايشان اراده فرموده و يك چشم بر همزدن از او بيرون نميرود آن سلطنتى كه دارد بوضعى كه بهر چه ميگويد كه باش ميباشد و قاهر نسبت بما بآن معنى است كه ذكر كردم و وصف نمودم پس اسم را جمع نموديم و معنى مختلف است و همه نامهاى خدا چنين است و هر چند كه ما تمام آنها را جمع نموديم و نام نبرده باشيم زيرا كه گاهست كه اعتبار اكتفاء ميكند بچيزى كه ما بسوى تو افكنديم و تو را تعليم نموديم و خدايا ياور تو و ياور ما است در ارشاد و توفيق ما و تو.

حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «ره» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن يعقوب گفت كه حديث كرد ما را على بن محمد از صالح بن ابى حماد از حسين بن يزيد از حسين بن على بن ابى حمزه از ابراهيم از حضرت صادق7كه فرمود خداى تبارك و تعالى نامها را بحروف آفريد و آن جناب عز و جل بحرفها منعوت نبود و بدون آنكه بلفظى تلفظ كند يا جسدى داشته باشد كامل در مرتبه جسميت كه سياهى آن از دور نمايان باشد و موصوف نبود بتشبيه كه كسى او را بچيزى تشبيه كند و برنگى‌


صفحه 195

رنگ نشده بود و گوشه و كنارها از او برده شده و اندازه‌ها از او دور شده بود و حس و شعور هر صاحب توهمى از او پوشيده و پنهانى بود كه پوشيده نبود چه كنه ذات و حقيقتش از خلق پنهان و آثارش هويدا و ظاهر است يا آنكه در كمال پنهانى نهايت ظهور دارد و ميتواند كه همه اينها بيان احوال آن نام مخلوق باشد بنا بر آنچه در بعضى از نسخ كافى است از افراد نام نه بنا بر آنچه در بعضى از نسخها است چون تمام نسخ توحيد از ذكر نامها بجاى نام و مؤيد اول است آنچه بعد از اين مذكور است كه پس آن نام را كلمه تمام و سخن كاملى گردانيد كه مشتمل بود بر چهار جزء كه هر يك از آن اجزاء نامى است با هم كه يكى از آنها پيش از ديگرى نبود پس سه نام از آن نامها را ظاهر گردانيد بجهت احتياج خلائق بسوى آنها و يك نام از آن نامها را محجوب و مستور ساخت و آن نامى است پوشيده از نظر جميع خلائق كه در خزانه علم خدا است كه غير از او كسى آن را نميداند و اين نامهاى سه‌گانه كه ظاهر شدند آنچه در ميانه آنها كمال ظهور دارد لفظ الله است تبارك و تعالى و حق سبحانه از براى هر نامى از اين نامها چهار ركن را رام و مسخر گردانيد پس آنچه مذكور شده دوازده ركن مى‌شود كه از ضرب سه در چهار و يا چهار در سه بهم ميرسد بعد از آن از براى هر ركنى از اين ركنهاى دوازده‌گانه سى نام را آفريد كه هر يك از آنها دلالت ميكند بر فعلى از افعال او كه بآن ركنها منسوبند و مجموع سيصد و شصت نام مى‌شود و آن رحمان است و رحيم و ملك و قدوس و خالق و بارى و مصور و حى و قيوم و لا تأخذه سنة و لا نوم و عليم و خبير و سميع و بصير و حكيم و عزيز و جبار و متكبر و على و عظيم و مقتدر و قادر و سلام و مؤمن و مهيمن و بارى و منشى و بديع و رفيع و جليل و كريم و رازق و محيى و مميت و باعث و وارث پس اين نامها و آنچه از نامهاى نيكو يا نيكوتر آن جناب باشد غير از اينها تا آنكه سيصد و شصت نام تمام شود همه باين نامهاى سه‌گانه منسوبند و اين نامهاى سه‌گانه اركانند و آن يك نام مكنون و مخزون بواسطه اين نامهاى سه‌گانه و ظهور و كفايت اينها محجوب و مستور شده و اين معنى فرموده خداى تعالى است.


صفحه 196

كه‌قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أَيًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‌كه ترجمه آن گذشت.

پدرم «ره» گفت كه حديث كرد ما را احمد بن ادريس از حسين بن عبد اللَّه از محمد بن عبد اللَّه و موسى بن عمرو حسن بن على بن ابى عثمان از ابن سنان كه گفت از ابو الحسن حضرت امام رضا7سؤال كردم كه آيا خدا پيش از آنكه خلق را بيافريند بخود عارف بود و خود را مى‌شناخت فرمود بلى عرض كردم كه نفس خود را ميديد و بآن سخنى را مى‌شنوانيد يعنى چنان كه يكى از ما نفس خود را مى‌بيند و گاهى با آن صحبت ميدارد و او را وعده ميدهد كه فردا چنين ميكنم و آن را فرمان ميدهد كه چنين كن آن جناب نيز چنين بود حضرت فرمود كه باين محتاج نبود زيرا كه از نفس خود سؤال نمينمود و از آن طلب نمى‌فرمود آن جناب نفس خويش و نفسش آن جناب بود و قدرتش نافذ بود و محتاج باين نبود كه نفس خود را بنامى بنامد و ليكن از براى خودش نامى چند را از براى غير خويش برگزيد كه غيرش او را بآن نامها بخواند زيرا كه هر گاه بنامش خوانده نشود شناخته نخواهد شد پس اول چيزى كه از براى خودش برگزيد على عظيم بود يعنى برتر از حد وهم و بزرگتر از انديشه فهم زيرا كه آن جناب از همه چيز برتر است و بر همه برترى دارد پس معنيش اللَّه و ذات مقدس است و نامش على عظيم و آن اول نامهاى او است زيرا كه آن جناب بر هر چيزى برترى گرفته.

بهمين اسناد از محمد بن سنان روايت است كه گفت از آن حضرت سؤال كردم از اسم خدا كه آن چيست فرمود صفتى است از براى موصوف يعنى نشانه از براى مسمى.

حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «ره» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد اللَّه از محمد بن اسماعيل از بعضى از اصحابش از بكر بن صالح از على بن حسين بن محمد از خالد بن يزيد از عبد العلى از حضرت صادق7كه فرمود اسم خدا غير خدا است تا قول حضرت و نامهاى خداى غير او است كه در باب يازدهم بسند ديگر مذكور شد و چون در اصل معنى تفاوتى نبود لهذا بترجمه آن و حواله‌


صفحه 197

در اينجا اكتفاء شد.

حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد اللَّه كوفى گفت كه حديث كرد مرا محمد بن بشير از ابو هاشم جعفرى كه گفت در نزد حضرت امام محمد تقى7بودم كه مردى از آن حضرت سؤال نمود و عرض كرد كه مرا خبر ده از پروردگار عالم تبارك و تعالى كه او را نامها و صفاتى چند است در كتابش كه قرآنست كه آيا آن نامها و صفاتش خود آن جناب است حضرت ابو جعفر7فرمود كه اين سخن دو وجه دارد اگر ميگوئى كه اينها اويند باين معنى كه خدا صاحب عدد و كثرت است خدا از اين برتر است و اگر ميگوئى كه اين صفات و نامها هميشه بوده‌اند اين لفظ هميشه دو معنى را احتمال دارد پس اگر بگوئى كه هميشه اينها در نزد خدا در علمش بوده‌اند و آن جناب سزاوار اينها بوده آرى و اگر ميگوئى كه هميشه تصوير و تعداد حروف اينها و تقطيع حروف اينها بوده معاذ اللَّه پناه ميبريم بخدا از آنكه با او چيزى غير از او باشد بلكه خداى تعالى بود و هيچ آفريده نبود بعد از آن نامها و صفات را آفريد تا دست آويزى باشد در ميانه او و آفريدگانش كه باينها بسويش تضرع و زارى نمايند و او را عبادت كنند و اينها يا دو يادگار اويند كه مردم او را فراموش نكنند و خدا بود و يادى نبود و آنكه بذكر مذكور است خدائى است قديم كه هميشه بوده و نامها و صفات مخلوقات المعانيند كه معانى لغوى و مفهومات عرفى آنها كه بنفوس و عقول برپايند آفريدگانند و مقصود از اينها خدائى است كه اختلاف و ايتلاف لائق بشأن او نيست و جز اين نيست كه متجزى و صاحب اجزاء كه پاره پاره باشد جمع و پراكنده مى‌شود پس نميتوان گفت كه خدا چيزيست بهم آميخته و نه آنكه خدا بسيار است و نه اندك و ليكن في حد ذاته قديم است زيرا كه آنچه غير از يكى باشد صاحب اجزاء است و خدا يكيست و يگانه كه جزئى ندارد و او را بكمى و بسيارى تو هم نميتوان كرد و هر چه جزء داشته باشد يا بكمى و بسيارى تو هم شود مخلوق است كه دلالت دارد بر اينكه او را خالقى هست پس قول تو كه خدا توانا است خبر داده كه چيزى او را عاجز نميكند پس بهمين‌