پروردگارا ما سميع ناميده شده نه باعتبار سوراخ گوشى كه در او باشد و بواسطه آن آواز را بشنود و بآن نتواند ديد چنان كه سوراخ گوشى كه ما بآن ميشنويم نمى توانيم كه بآن ببينيم و ليكن خدا با اين نام خبر داده است باينكه هيچ آوازى بر او پوشيده و پنهان نيست نه بطورى كه ما را سميع مىنامند چه ما در شنيدن محتاج باين عضويم و ما را بدون آن شنيدن ميسر نميشود پس نامى شنوائى ما و خدا را جمع نموده و در آن شركت لفظى داريم و معنى مختلف است.
همچنين چشم و ديدن بآن كه خدا را بصير و بينا مينامند نه باعتبار سوراخ چشمى است كه داشته باشد و بآن ديده باشد چنان كه ما بسوراخ چشمى كه داريم مىبينيم و بآن در غير ديدن منتفع نميشويم و ليكن خدا بينا است كه شخصى را كه باز نگريسته مىشود بر نميدارد پس اين اسم ما و خدا را جمع نموده و معنى مختلف است آن جناب قائم است نه باين معنى كه راست ايستاده باشد و بر ساق پا بر پا باشد يا سختى و رنج و انواع مشقت چنان كه چيزها چنين برپا شدهاند و ليكن اين لفظ قائم خبر ميدهد كه خدا حفظكننده و مطلع است بر احوال خلق چنان كه مردى ميگويد كه قائم بامر ما و آنكه متوجه اصلاح امور ما است فلانى است و خدا است كه نگهبانست بر هر نفسى از آنچه ميكند از نيكى و بدى و قائم در كلام مردم بمعنى باقى نيز باشد چه آن جناب را زوالى نيست و قائم نيز خبر ميدهد از كفايت چنان كه بمردى ميگوئى كه بامر پسران فلانى قائم باش يعنى مهمات ايشان را كفايت كن و قائم از ما گروه خلائق بر ساق پا ايستاده باشد پس اين اسم ما را جمع نموده و معنى ما را جمع نكرده و در آن با خدا اشتراكى نداريم.
اما لطيف در باب خدا بمعنى كمى و لاغرى و كوچكى نيست چنان كه در خلائق است و ليكن معنى لطف آن جناب آنست كه علم و قدرت و حكم او در همه چيز نفوذ كرده و در كوچك و بزرگ آن جارى و روانست و ممتنع است كه او را ادراك نمايند چون قول تو لطف عنى هذا الامر يعنى بامر فلانى پى نبردم و لطف فلان في مذهبه و قوله يعنى كسى بمذهب و اعتقاد و طريقه فلانى پى نتواند برد و همين قول تو را خبر ميدهد
كه عقل در آن بجهت دورى از فهم چشم فرو خوابانيده و آن را نمىبيند و بآنچه مطلوب است نميرسد و نهايت عمق و لطافت بهمرسانيده كه وهم و خيال درك آن نميتواند نمود پس همچنين خداى تبارك و تعالى لطافت دارد از آنكه او را بحد و اندازه درك نمايند يا او را بوصفى تعريف كنند و لطافتى كه ما داريم كوچكى و كمى است پس اين اسم ما را جمع نموده و معنى مختلف است.
اما خبير در باب خدا بمعنى آنست كه چيزى از او پوشيده نباشد و از او فوت نشود نه بجهت تجربه و اعتبار كه بانديشه و فكر در پى آن كه رفته باشد زيرا كه در نزد تجربه و اعتبار دو علم است يكى تجربى كه ضرورى و بديهى است و ديگرى اعتبارى كه بفكر احتياج دارد و اگر چنان كه تجربه و اعتبار نميبودند چيزى را نميدانست زيرا كه هر كه چنين باشد جاهل خواهد بود و خداى تبارك و تعالى هميشه بآنچه آفريده خيبر و آگاه بوده و ميباشد و خيبر از مردمان آنست كه بعد از جهل خبير و آگاه شده باشد و متعلم است كه از تعليم و تجربه و امتحان چيزى مىآموزد و اين اسم ما را جمع نموده و معنى مختلف است و اما ظاهر در باب خدا نه از اين راهست كه بر بالاى چيزها بر آمده باشد بآن كه در بالاى آن سوار شده باشد يا بر آن نشسته باشد يا با على مرتبه آن بالا رفته باشد و ليكن ظهورش بجهت قهر و غلبه او بر همه چيز است و قدرتى كه بر آنها دارد چه همگى مقهور قدرت اويند چنان كه مردى ميگويد كه ظهرت على اعدائى يعنى بر دشمنانم غالب شدم و اظهرنى الله على خصمى يعنى خدا مرا بر دشمنم غالب گردانيد و لهذا حضرت در بيان معنى اين دو عبارت فرموده كه اين قائل خبر ميدهد از فيروزى و غلبه خويش پس همچنين است ظهور خدا بر دشمنان و ظهور خدا را وجهى ديگر است و آن اينست كه خدا ظاهر و آشكار است براى آنكه او را اراده نمايد و چيزى بر او پوشيده و پنهان نيست و تدبير ميفرمايد هر چه را كه آفريده پس كدام ظاهرى از خداى تبارك و تعالى ظاهرتر و روشنتر است زيرا كه تو در هر جا كه رو آورى غير از صنعت او چيزى را مشاهده ننمائى و از آثار قدرتش آنقدر در تو هست كه تو را بس باشد و احتياج بغير آن نداشته باشى و ظاهر از ما آنست كه بخود آشكارا باشد و آنكه او را بحدش بشناسند پس اين اسم ما را جمع
كرده و معنى ما را جمع نكرده اما باطن در باب خدا نه بمعنى زير چيزى پنهانشدنست بطورى كه در آن فرو رفته باشد و ليكن اين وصف نسبت بآن جناب باين معنى است كه علم و حفظ و تدبيرش در باطن همه چيز سرايت فرموده چنان كه قائل ميگويد كه ابطنته يعنى بآن آگاهى بهم رسانيدم و راز پوشيده او را دانستم و باطن نسبت بما آنست كه در چيزى ناپيدا شده و در پرده رفته باشد و اين اسم ما را جمع كرده و معنى مختلف است.
اما قاهر در باب خدا نه باين معنى است كه بچاره و حيله و زحمت و آميزش و خلطت و مكر بر كسى غالب شود چنان كه بعضى از بندگان بر بعضى باين اسباب و آلت غالب ميشوند و مغلوب از ايشان غالب مىشود و غالب مغلوب ميگردد و ليكن اين وصف نسبت بخداى تبارك و تعالى باين معنى است كه فاعل و خالق همه چيز است و تمام آنچه آفريده جامه خوارى و فروتنى از براى او بر خود پوشيده همه مقهور و مغلوب قدرت اويند و نميتوانند كه امتناع كنند و قبول ننمايند آنچه را كه نسبت بايشان اراده فرموده و يك چشم بر همزدن از او بيرون نميرود آن سلطنتى كه دارد بوضعى كه بهر چه ميگويد كه باش ميباشد و قاهر نسبت بما بآن معنى است كه ذكر كردم و وصف نمودم پس اسم را جمع نموديم و معنى مختلف است و همه نامهاى خدا چنين است و هر چند كه ما تمام آنها را جمع نموديم و نام نبرده باشيم زيرا كه گاهست كه اعتبار اكتفاء ميكند بچيزى كه ما بسوى تو افكنديم و تو را تعليم نموديم و خدايا ياور تو و ياور ما است در ارشاد و توفيق ما و تو.
حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «ره» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن يعقوب گفت كه حديث كرد ما را على بن محمد از صالح بن ابى حماد از حسين بن يزيد از حسين بن على بن ابى حمزه از ابراهيم از حضرت صادق7كه فرمود خداى تبارك و تعالى نامها را بحروف آفريد و آن جناب عز و جل بحرفها منعوت نبود و بدون آنكه بلفظى تلفظ كند يا جسدى داشته باشد كامل در مرتبه جسميت كه سياهى آن از دور نمايان باشد و موصوف نبود بتشبيه كه كسى او را بچيزى تشبيه كند و برنگى
رنگ نشده بود و گوشه و كنارها از او برده شده و اندازهها از او دور شده بود و حس و شعور هر صاحب توهمى از او پوشيده و پنهانى بود كه پوشيده نبود چه كنه ذات و حقيقتش از خلق پنهان و آثارش هويدا و ظاهر است يا آنكه در كمال پنهانى نهايت ظهور دارد و ميتواند كه همه اينها بيان احوال آن نام مخلوق باشد بنا بر آنچه در بعضى از نسخ كافى است از افراد نام نه بنا بر آنچه در بعضى از نسخها است چون تمام نسخ توحيد از ذكر نامها بجاى نام و مؤيد اول است آنچه بعد از اين مذكور است كه پس آن نام را كلمه تمام و سخن كاملى گردانيد كه مشتمل بود بر چهار جزء كه هر يك از آن اجزاء نامى است با هم كه يكى از آنها پيش از ديگرى نبود پس سه نام از آن نامها را ظاهر گردانيد بجهت احتياج خلائق بسوى آنها و يك نام از آن نامها را محجوب و مستور ساخت و آن نامى است پوشيده از نظر جميع خلائق كه در خزانه علم خدا است كه غير از او كسى آن را نميداند و اين نامهاى سهگانه كه ظاهر شدند آنچه در ميانه آنها كمال ظهور دارد لفظ الله است تبارك و تعالى و حق سبحانه از براى هر نامى از اين نامها چهار ركن را رام و مسخر گردانيد پس آنچه مذكور شده دوازده ركن مىشود كه از ضرب سه در چهار و يا چهار در سه بهم ميرسد بعد از آن از براى هر ركنى از اين ركنهاى دوازدهگانه سى نام را آفريد كه هر يك از آنها دلالت ميكند بر فعلى از افعال او كه بآن ركنها منسوبند و مجموع سيصد و شصت نام مىشود و آن رحمان است و رحيم و ملك و قدوس و خالق و بارى و مصور و حى و قيوم و لا تأخذه سنة و لا نوم و عليم و خبير و سميع و بصير و حكيم و عزيز و جبار و متكبر و على و عظيم و مقتدر و قادر و سلام و مؤمن و مهيمن و بارى و منشى و بديع و رفيع و جليل و كريم و رازق و محيى و مميت و باعث و وارث پس اين نامها و آنچه از نامهاى نيكو يا نيكوتر آن جناب باشد غير از اينها تا آنكه سيصد و شصت نام تمام شود همه باين نامهاى سهگانه منسوبند و اين نامهاى سهگانه اركانند و آن يك نام مكنون و مخزون بواسطه اين نامهاى سهگانه و ظهور و كفايت اينها محجوب و مستور شده و اين معنى فرموده خداى تعالى است.
كهقُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أَيًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنىكه ترجمه آن گذشت.
پدرم «ره» گفت كه حديث كرد ما را احمد بن ادريس از حسين بن عبد اللَّه از محمد بن عبد اللَّه و موسى بن عمرو حسن بن على بن ابى عثمان از ابن سنان كه گفت از ابو الحسن حضرت امام رضا7سؤال كردم كه آيا خدا پيش از آنكه خلق را بيافريند بخود عارف بود و خود را مىشناخت فرمود بلى عرض كردم كه نفس خود را ميديد و بآن سخنى را مىشنوانيد يعنى چنان كه يكى از ما نفس خود را مىبيند و گاهى با آن صحبت ميدارد و او را وعده ميدهد كه فردا چنين ميكنم و آن را فرمان ميدهد كه چنين كن آن جناب نيز چنين بود حضرت فرمود كه باين محتاج نبود زيرا كه از نفس خود سؤال نمينمود و از آن طلب نمىفرمود آن جناب نفس خويش و نفسش آن جناب بود و قدرتش نافذ بود و محتاج باين نبود كه نفس خود را بنامى بنامد و ليكن از براى خودش نامى چند را از براى غير خويش برگزيد كه غيرش او را بآن نامها بخواند زيرا كه هر گاه بنامش خوانده نشود شناخته نخواهد شد پس اول چيزى كه از براى خودش برگزيد على عظيم بود يعنى برتر از حد وهم و بزرگتر از انديشه فهم زيرا كه آن جناب از همه چيز برتر است و بر همه برترى دارد پس معنيش اللَّه و ذات مقدس است و نامش على عظيم و آن اول نامهاى او است زيرا كه آن جناب بر هر چيزى برترى گرفته.
بهمين اسناد از محمد بن سنان روايت است كه گفت از آن حضرت سؤال كردم از اسم خدا كه آن چيست فرمود صفتى است از براى موصوف يعنى نشانه از براى مسمى.
حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «ره» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد اللَّه از محمد بن اسماعيل از بعضى از اصحابش از بكر بن صالح از على بن حسين بن محمد از خالد بن يزيد از عبد العلى از حضرت صادق7كه فرمود اسم خدا غير خدا است تا قول حضرت و نامهاى خداى غير او است كه در باب يازدهم بسند ديگر مذكور شد و چون در اصل معنى تفاوتى نبود لهذا بترجمه آن و حواله
در اينجا اكتفاء شد.
حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد اللَّه كوفى گفت كه حديث كرد مرا محمد بن بشير از ابو هاشم جعفرى كه گفت در نزد حضرت امام محمد تقى7بودم كه مردى از آن حضرت سؤال نمود و عرض كرد كه مرا خبر ده از پروردگار عالم تبارك و تعالى كه او را نامها و صفاتى چند است در كتابش كه قرآنست كه آيا آن نامها و صفاتش خود آن جناب است حضرت ابو جعفر7فرمود كه اين سخن دو وجه دارد اگر ميگوئى كه اينها اويند باين معنى كه خدا صاحب عدد و كثرت است خدا از اين برتر است و اگر ميگوئى كه اين صفات و نامها هميشه بودهاند اين لفظ هميشه دو معنى را احتمال دارد پس اگر بگوئى كه هميشه اينها در نزد خدا در علمش بودهاند و آن جناب سزاوار اينها بوده آرى و اگر ميگوئى كه هميشه تصوير و تعداد حروف اينها و تقطيع حروف اينها بوده معاذ اللَّه پناه ميبريم بخدا از آنكه با او چيزى غير از او باشد بلكه خداى تعالى بود و هيچ آفريده نبود بعد از آن نامها و صفات را آفريد تا دست آويزى باشد در ميانه او و آفريدگانش كه باينها بسويش تضرع و زارى نمايند و او را عبادت كنند و اينها يا دو يادگار اويند كه مردم او را فراموش نكنند و خدا بود و يادى نبود و آنكه بذكر مذكور است خدائى است قديم كه هميشه بوده و نامها و صفات مخلوقات المعانيند كه معانى لغوى و مفهومات عرفى آنها كه بنفوس و عقول برپايند آفريدگانند و مقصود از اينها خدائى است كه اختلاف و ايتلاف لائق بشأن او نيست و جز اين نيست كه متجزى و صاحب اجزاء كه پاره پاره باشد جمع و پراكنده مىشود پس نميتوان گفت كه خدا چيزيست بهم آميخته و نه آنكه خدا بسيار است و نه اندك و ليكن في حد ذاته قديم است زيرا كه آنچه غير از يكى باشد صاحب اجزاء است و خدا يكيست و يگانه كه جزئى ندارد و او را بكمى و بسيارى تو هم نميتوان كرد و هر چه جزء داشته باشد يا بكمى و بسيارى تو هم شود مخلوق است كه دلالت دارد بر اينكه او را خالقى هست پس قول تو كه خدا توانا است خبر داده كه چيزى او را عاجز نميكند پس بهمين
كلمه عجز را از او دور نموده و عجز را غير از او قرار داده و همچنين قول تو كه ميگوئى كه خدا دانا است بهمين كلمه جهل را از او نفى كرده و جهل را غير او قرار داده چون خدا چيزها را نيست و نابود گرداند صورتهاى لفظى و معنوى و حروف هجاء و تقطيع آن را نيست و نابود كند و كسى كه هميشه عالم بوده منقطع و زائل نميشود آن مرد عرض كرد كه ما چگونه پروردگار خود را سميع و شنوا ناميديم فرمود زيرا كه آنچه بگوشها دريافته مىشود بر او پنهان نباشد و او را وصف نكرديم بگوشى كه در سر تعقل شود و همچنين او را بصير و بينا ناميديم زيرا كه آنچه بچشمها دريافته مىشود از رنگ و شخص و غير آن بر او پنهان نباشد و او را وصف نكرديم بنظر و نگريستن ملاحظه چشم و همچنين او را لطيف ناميديم بجهت علمش بچيز كوچك و ريزه چون پشه بسيار خورد و آنچه از آن خورد تراست و موضع نشو و نما يا شق و شكافتن و عقل و خواهش مجامعت نر با ماده و مهربان شدن بر فرزند خويش و فهمانيدن بعضى از آنها از بعضى و نقل كردن آنها خوردنى و آشاميدنى را بسوى فرزندان خويش در كوهها و بيابانها و رودخانهها و صحراهاى خشك بىآب و علف پس دانستيم كه خالق اينها لطيف است كه علم باين امور لطيفه دارد و خالق اين امور لطيفه است بدون چون و چگونگى و جز اين نيست كه كيفيت و چگونگى از براى مخلوق است كه بچون و چگونه متصف ميگردد و همچنين پروردگار ما قوى و توانا ناميده شده نه بقوت نفس كه از مخلوق معروف است يعنى زور و سخت گرفتن و حمله بردن و اگر قوتش قوت بطش و سختگيرى بود كه از خلق معروف است هر آينه تشبيه او بخلق واقع ميشد و احتمال زيادتى داشت و آنچه احتمال زيادتى داشته باشد احتمال نقصان دارد و آنچه ناقص و ناتمام باشد قديم نباشد و آنچه قديم نباشد عاجز و درمانده خواهد بود پس پروردگار ما تبارك و تعالى شبيه و ضد و همتا ندارد و او را چون و نهايت و قطرها نيست حرام است بر دلها كه او را ممثل و مصور سازند و بر وهمها و خيالها كه او را اندازه نمايند و بر انديشهاى خاطر كه هويت و ماهيت او را تصور كنند و بزرگوارتر از اينست كه هويات و صفات آفريدگان يا آلت ديدن و شنيدن كه در ايشانست در او باشد و عزيزتر از اين است كه علامتها و
نشانهاى خاكيانى كه ايشان را از خاك آفريده داشته باشد و برترى دارد از اين برترى بغايت بزرگ.
حديث كرد ما را احمد بن حسن قطان گفت كه حديث كرد ما را احمد بن يحيى بن زكرياء قطان گفت كه حديث كرد ما را بكر بن عبد اللَّه بن حبيب گفت كه حديث كرد ما را تميم بن بهلول از پدرش از أبو الحسن عبدى از سليمان بن مهران از حضرت صادق جعفر بن محمد از پدرش محمد بن على از پدرش على بن حسين از پدرش حسين بن على از پدرش على بن ابى طالب:كه فرمود رسول خدا6فرمود كه خداى تبارك و تعالى را نود و نه نام باشد كه عبارت است از صد نام مگر يكى هر كه آنها را احصاء كند داخل بهشت شود و آنها اللَّه است و
واحد و احد و صمد و اول و آخر و سميع و بصير و قدير و قاهر و على و اعلى و باقى و بديع و بارى و اكرم و ظاهر و باطن وحى و حكيم و عليم و حليم و حفيظ و حق و حسبى و حميد و حفى و رب و رحمان و رحيم و ذارى و رازق و رقيب و رؤف ورائى و سلام و مؤمن و مهمين و عزيز و جبار و متكبر و سيد و سبوح و شهيد و صادق و صانع و طاهر و عدل و عفو و غفور و فنى و غياث و فاطر و فرد و فتاح و فالق و قديم و ملك و قدوس و قوى و قريب و قيوم و قابض و باسط و قاضى الحاجات و مجيد و مولى منان و محيط و مبين و مقيت و مصور و كريم و كبير و كافى و كاشف الضر وتر و نور وهاب و ناصر و واسع و ودود و هادى و وفى و وكيل و وارث و بر و باعث و نواب و جليل و جواد و خبير و خالق و خير الناصرين و ديان و شكور و عظيم و لطيف و شافى.
حديث كرد ما را احمد بن زياد بن جعفر همدانى «ره» گفت كه حديث كرد ما را على بن ابراهيم بن هاشم از پدرش از ابو الصلت عبد السلام بن صالح هروى از حضرت على بن موسى الرضا از پدرانش از على:كه فرمود رسول خدا6فرمود كه خداى عز و جل را نود و نه نامست هر كه بآنها دعا كند و خدا را بخواند خدا او را جواب دهد و دعايش را مستجاب كند و هر كه آنها را احصاء كند داخل بهشت شود.