نشانهاى خاكيانى كه ايشان را از خاك آفريده داشته باشد و برترى دارد از اين برترى بغايت بزرگ.
حديث كرد ما را احمد بن حسن قطان گفت كه حديث كرد ما را احمد بن يحيى بن زكرياء قطان گفت كه حديث كرد ما را بكر بن عبد اللَّه بن حبيب گفت كه حديث كرد ما را تميم بن بهلول از پدرش از أبو الحسن عبدى از سليمان بن مهران از حضرت صادق جعفر بن محمد از پدرش محمد بن على از پدرش على بن حسين از پدرش حسين بن على از پدرش على بن ابى طالب:كه فرمود رسول خدا6فرمود كه خداى تبارك و تعالى را نود و نه نام باشد كه عبارت است از صد نام مگر يكى هر كه آنها را احصاء كند داخل بهشت شود و آنها اللَّه است و
واحد و احد و صمد و اول و آخر و سميع و بصير و قدير و قاهر و على و اعلى و باقى و بديع و بارى و اكرم و ظاهر و باطن وحى و حكيم و عليم و حليم و حفيظ و حق و حسبى و حميد و حفى و رب و رحمان و رحيم و ذارى و رازق و رقيب و رؤف ورائى و سلام و مؤمن و مهمين و عزيز و جبار و متكبر و سيد و سبوح و شهيد و صادق و صانع و طاهر و عدل و عفو و غفور و فنى و غياث و فاطر و فرد و فتاح و فالق و قديم و ملك و قدوس و قوى و قريب و قيوم و قابض و باسط و قاضى الحاجات و مجيد و مولى منان و محيط و مبين و مقيت و مصور و كريم و كبير و كافى و كاشف الضر وتر و نور وهاب و ناصر و واسع و ودود و هادى و وفى و وكيل و وارث و بر و باعث و نواب و جليل و جواد و خبير و خالق و خير الناصرين و ديان و شكور و عظيم و لطيف و شافى.
حديث كرد ما را احمد بن زياد بن جعفر همدانى «ره» گفت كه حديث كرد ما را على بن ابراهيم بن هاشم از پدرش از ابو الصلت عبد السلام بن صالح هروى از حضرت على بن موسى الرضا از پدرانش از على:كه فرمود رسول خدا6فرمود كه خداى عز و جل را نود و نه نامست هر كه بآنها دعا كند و خدا را بخواند خدا او را جواب دهد و دعايش را مستجاب كند و هر كه آنها را احصاء كند داخل بهشت شود.
«مترجم گويد» كه مؤلف گفته كه محمد بن على بن حسين مؤلف اين كتاب ميگويد كه معنى قول پيغمبر6كه خداى تبارك و تعالى را نود و نه نام است هر كه آنها را احصاء كند داخل بهشت شود آنست كه مذكور مىشود يعنى قول مؤلف كه احصاى او همان احاطه بآنها و اطلاع بر معانى آنها است و معنى احصاء شمردن آنها نيست و باللَّه التوفيق و هر چند كه بمعنى شمردن نيز آمده باشد و در منتخب پنج معنى از برايش ذكر كرده و از جمله آنها شمردن و توانستن و دانستن است و در شرح عده ميگويد كه احصاء احاطه علم است باستقضاى عدد و احصاء نيز توانستن و معرفت است و چون مؤلف اين نامها را شرح و بيان نموده انسب آنست كه ترجمه آنها را ذكر كنيم تا در خلال عبارتش احتياج بترجمه نباشد و ترجمه نامها بطريق اجمال اينست كه اله يعنى خدا كه بر وجوب وجود و جامعيت صفات كمال مستحق پرستش است و واحد واحد هر دو بمعنى يكيست يا اول بمعنى يكى و دويم بمعنى يگانه باشد و صمد پناه نيازمندان نيز نخواهد بود و سميع شنواست بذات خويش كه همه چيز را مىشنود و بصير بينا است و اول نخستين است و آخر پسين كه پيش از او چيزى و كسى نبوده و بعد از او نيز نخواهد بود و سمعى شنوا است بذات خويش كه همه چيز را مىشنود و بصير بينا است و بذات خويش كه هر چيزى را مىبيند حتى نشانه پاى مورچه بر سنگ خارا در شب تار و آنچه از آن پنهانتر باشد و قدير چون قادر و مقتدر بمعنى توانا است و در اقتدار شدتى است كه در قدرت نيست و قدير دلالت بر ثبوت دارد كه قادر دلالت بر آن ندارد و چيزى از نفوذ قدرت آن جناب در آن سرباز ميزند و طاقت امتناع ندارد و قاهر قهركننده و شكننده گامها است چون قهار مگر آنكه دويم دلالت بر مبالغه دارد كه اول ندارد و على بلند مرتبه و اعلى بمعنى برتر است و باقى بمعنى باز پس ماده از چيزى باشد و هميشه و بديع بمعنى مبدع است و مبدع از سر نو پديد آورنده باشد كه بىماده و مدت چيزى را پيدا كند و بارى با همزه آفريننده است بىمثال سابق و با ياء آفريننده از خاكست چه غير از آدم خلق بسيارى را نيز از خاك آفريده و مىآفريند و اكرم بمعنى بزرگوارتر و بخشندهتر است و ظاهر بمعنى پيدا و باطن نهان و داننده نهان است وحى زنده است بحياة ابدى كه هرگز نميرد و فناء و نيستى بر او روا نيست و حكيم
راست گفتار و درست كردار است كه شائبه عيب و نقصى در آنچه مىكند و ميگويد نباشد و عليم داناى نهان و آشكار است و چيزى نيست كه نداند خواه جزئى باشد و خواه كلى و حليم بردبار است و حفيظ چون حافظ بمعنى نگاه دارنده است و حق درست و راست و سزاوار ملك و پادشاهى است و حسيب بمعنى ضابط و شمارنده است و حميد ستوده و حفى يعنى مهربان و دانا و رب بمعنى خداوند است و پروردگار آفريننده و بصلاح آورنده و يار و رحمان بسيار بخشاينده است بر خلق دنيا از مؤمن و كافر و نيكوكار و بدكار و رحيم نيك بخشاينده بر مؤمنان است كه در عاقبت ايشان را برحمت خويش تخصيص ميدهد و زارى بمعنى آفريننده است و رزاق روزى دهنده است كه همه آفريدگان را روزى ميدهد اگر چه آن روزى خورنده در شكم سنگ خارا باشد و آنجا كه عيانست چه حاجت ببيانست و رقيب بمعنى نگاه دارنده و پاسبانست و رؤف بغايت مهربانست ورائى يعنى بيننده و سلام يعنى مسلم و مبرى از همه ناشايست و نابايست و مؤمن تصديقكننده انبياء و رسولان خويش است يا آنكه بندگانش را از ظلم ايمن داشته كه بر كسى ستم نميكند يا تصديق مؤمنان ميكند در توحيد يا همه راست گويان در آنچه راست گويند و مهيمن امين است يا شاهد و گواه بر خلائق يا مصدق يا مأمون الجنايه كه خلق از ظلمش ايمن باشند يا رقيب و نگهبان يا قاضى و حاكم يا مهربان يا رهنما و از ابن كيسان منقول است كه تاويل اين نام را غير از خدا كسى نميداند و عزيز ارجمند است يا غالب در حكم كه هيچ كس بوجهى چاره او نتواند كرد و بمعنى بىهمتا نيز آمده و جبار بزرگوار و كامكار و شكننده كامها است و آنكه شكسته را درست كند و بعضى گفتهاند كه جبر كند بندگانش را اگر خواهد و كسى او را عاجز نميتواند كرد و بعضى گفتهاند كه معنى جبار آنست كه دستها بآن نرسد و عرب ميگويد كه نخلة جبارة يعنى درخت خرماى بلندى كه دستها بان نرسد و متكبر بزرگوار است و متعالى از همه قبائح و اصل كبرياء امتناع از انقياد است و سيد بمعنى مهتر و آقا و بزرگست و سبوح يعنى پاك از هر بدى و شهيد دانا بهر چه بنده كند و صادق راستگو است و صانع كردگار و طاهر پاك و عدل چون عادل داد دهنده و عفو
درگذرنده و پوشنده گناه و غفور آمرزنده و غنى بىنياز و غياث فريادرس بندگان و فاطر نو آفريننده و فرد يگانه و فتاح داور است و فالق يعنى شكافنده دانه و صبح و غير آن و قديم هميشه و ديرينه و ملك پادشاهست و خداوند ملك و همه ممالك ملكوت او است و همه چيز در تحت تصرف و فرمان اويند و قدوس پاكست از هر عيبى و وصفى كه لائق نباشد باو و منزه است از همه قبائح و بعضى گفتهاند كه قدوس بمعنى مباركست و بعضى گفتهاند كه بمعنى ممجد است و اشتقاق آن از قدس است و آن طهارت و پاكى و پاكيزگيست و قوى يعنى توانا و قريب يعنى نزديك بعلم نه بمكان و قيوم پاينده است بر وجه دوام و يا قائم بحفظ و اصلاح امر مخلوقات و قابض يعنى فراگيرنده و باسط يعنى گستراننده و فراخكننده روزى چنان كه قابض تنگكننده آنست و قاضى الحاجات يعنى رواكننده حاجتها كه حاجتهاى خلق را برميآورد و مجيد يعنى بزرگوار و مولى يعنى آزادكننده و سزاوار هر خوبى و دوست و يار و صاحب اختيار و منان بغايت انعامكننده و منت نهنده و محيط يعنى دورگيرنده و مبين يعنى هويدا يا آشكاركننده و مقيت توانا و گواه و نگهبان و روزى دهنده است و مصور نگاه دارنده صورتها است كه بهر وضع كه خواسته باشد مينگارد و بعضى گفتهاند كه معنى آن مميز ميان صورتها است باختلاف تأليف و تركيب و كريم نيكوكار و بخشنده و بزرگوار و گرانمايه و گناه بخش است و كبير يعنى بزرگوار و كافى بسنده كار و كاشف الضر بر طرفكننده ناخوشى و برنده بد حالى و زيان و وتر بفتح واو و كسر آن بمعنى طاق است و نور يعنى روشنى و مراد از آن روشنى بخش و رهنما است و وهاب يعنى بسيار دهنده و بخشنده و ناصر يعنى يارى دهند و واسع يعنى فراغ عطاء و احاطهكننده و دريابنده چيزها بدانش و ودود يعنى دوست مطيعان و هادى راه راست نماينده كه اين كس را بمطلوب ميتواند رسانيد و وفى يعنى وفاءكننده بآنچه وعده دهد و وكيل يعنى كار ران و كسى كه كارى باو گذاشته شده باشد و وارث ميراث برنده چه هر چه بهر كه داده بعد از مردن بخود آن جناب بر ميگردد و اصل وارث بمعنى باقى است و از اينجا است كه وارث را وارث ميگويند چون كه بعد از ميت مانده و بر
بفتح باء و تشديد راء يعنى نيكوكار و باعث يعنى برانگيزنده مردگان چه همه آنها را كه در قبرهايند بيرون مىآورد و در قيامت ايشان را محشور مينمايد يا مراد فرستنده رسولانست يا هر دو و تواب يعنى بسيار توبه پذيرنده و جليل بزرگ و بزرگوار و صاحب جلال است و جلال ضد جمال است و صفات حق تعالى بر دو نوع است يكى جمال و ديگرى جلال پس آنچه در آن رفق باشد و لطف آن را جمال گويند و آنچه در آن قهر و غلبه باشد آن را جلال گويند و نيز صفات باطن را جلال نامند و صفات ظاهر را جمال و جواد يعنى صاحب جود و بخشش و خبير آگاهست باسرار بندگان و دانا بتدابير و مصالح و افعال ايشان و خالق آفريدگار است و در وجود آورنده معدومات مقدر بتقدير حكمت و خير الناصرين يعنى بهتر از همه يارى دهندگان و ديان جزاء دهنده و مالك باشد و شكور يعنى سپاسگزار و مراد مزد و ثواب دهنده بر سپاس است و عظيم يعنى بزرگ و لطيف يعنى باريك بين و نيكوكار و يارىكننده و بغايت نازك و بمعنى باريك و خورد نيز ميباشد و شافى يعنى صحت دهنده و به كننده.
مؤلف بعد از تعداد نامهاى حضرت ذو الجلال بر سبيل اجمال شروع در شرح و بيان آنها نموده و ميگويد كه اللَّه اللَّه و آله همان مستحق عبادت است كه بندگى را سزاوارى دارد و عبادت درست و حق نباشد مگر از براى او و ميگوئى كه خدا پيوسته آله بوده باين معنى كه عبادت از برايش حق و درست بوده و از براى همين چون مشركان گمراه شدند و تقدير كردند يا چنان ديدند كه عبادت از براى بتان واجب است آنها را آلهه بر وزن قافله ناميدند كه جمع اله است و اصل آن يعنى لفظ اللَّه الالاهت بوده و آن عبادت است و گفته مىشود كه اصل آن الاله بوده و بمعنى مألوه كه معبود است گفته مىشود كه اله الرجل يأله اليه يعنى اين مرد بسوى او فزع كرد و پناه برد از امرى كه بر او فرود آمده بود و الهه يعنى آن مرد او را پناه داد و مثال آن از كلام عرب امام است كه بمعنى مؤتم به است يعنى مقتدى كه باو اقتداء شده باشد پس دو همزه در آن جمع شد در ضمن كلمه كه استعمال كردن ايشان آن را بسيار بود و باين جهت آن را گران شمردند و همزه اصلى را انداختند زيرا كه ايشان در آنچه باقى مانده بود دلالتى بر آن يافتند
بعد از آن دو لام جمع شد كه اول آنها ساكن بود پس آن را در لام ديگر ادغام كردند و در قول تو كه ميگوئى اللَّه لام مشددى شد.
«مترجم گويد» كه بنا بر آنكه اصلش الاله بوده همزه مكسوره كه بعد از الف و لام تعريف است افتاده و بنا بر آنكه الإلاهة بوده تاء در آخر كه در وقف بهاء مىشود نيز افتاده و سخن در اين لفظ جلاله بحسب اصل و معنى و اشتقاق و لغت بسيار است كه اين رساله گنجايش همه آن را ندارد از آن جمله قاضى ميبدى در شرح ديوان امير مؤمنان7گفته كه اصل اللَّه الاله بوده همزه را انداختهاند و حرف تعريف را عوض ساختهاند و در لام اصلى ادغام كردهاند و مشتق است از اله يأله الاهه و الوهية اى عبد و ابن عباس «رضى» خوانده و يذكرك و الاهتك اى عبادتك و بعضى كه گفتهاند از اله يأله الها اذا تحير چه ارباب كشف و اصحاب تفكر در معرفت او غريق بحر تحيرند يا از اله اذا فزع چه آن حضرت پناه اهل فزع و ملجا صاحب جزع است يا از ألهت بالمكان اذا اقمت به قال الشاعره الهتا بدار ما تبين رسومها. چه حق ثابت و دائم و باقى قائم است يا از اله الفصيل اذا ولع بامه چه سائر اهل ملك و عقائد حريصند در تضرع باو در شدائد يا ازوله اذا تحصير و تخبط عقله چه اهل خبرت در شأن او حيرت دارند و اصل او ولاه بوده چون كسره بر واو ثقيل بود قبل كردند بهمزه چنان كه در اشاح و وشاح يا ازوله بمعنى شدت محبت چه آن حضرت مطلوب موافق و منافق و مرغوب صديق و زنديق استيُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِيا از لاه يليه ليها و لاها اذا احتجب او ارتفع چه محجوب است از اغيار و لا تدركه الابصار و او را رفعت ذات دائم و علو صفات لازم و بعضى گفتهاند سريانى معرب است و در اصل لاها بود الف اخير افتاد دو حرف تعريف آمد واحد واحد احد معنيش آنست كه آن جناب في حد ذاته واحد است كه صاحب ابعاض و اجزاء و اعضاء نيست و اعداد و شمارها و اختلاف بر او روا نباشد زيرا كه اختلاف چيزها از آيات و علامات وحدانيت او است از آنچه بواسطه آن بر خويش دلالت كرده و گفته مىشود كه خدا هميشه واحد بوده و معنى دويم آنكه آن جناب واحديست كه او را نظير و مانندى نيست و غيرش در معنى وحدانيت با او شركت نميكند زيرا كه هر كس كه او را نظير و همتايان باشد
في الحقيقه واحد نباشد و گفته مىشود كه فلانى واحد و يگانه مردم است يعنى او را نظيرى نيست در آنچه بآن وصف مىشود و خدا است نه از عدد و شماره زيرا دو خداى عز و جل در اجناس شمرده نميشود و ليكن خدا واحديست كه او را نظيرى نيست و بعضى از حكماء در واحد واحد گفته كه جز اين نيست كه گفته شده كه واحد زيرا كه او متوحد است و اول كه دومى با او نيست بعد از آن همه خلائق را اختراع فرموده در حالى كه بيكديگر محتاجاند و واحد از جمله عدد است در حساب كه پيش از آن چيزى نيست بلكه آن پيش از هر عدديست و واحد بهر وضع كه آن را اراده نمائى يا پاره پاره كنى چيزى در آن زياد نشود و از آن چيزى كم نگردد ميگوئى كه يك در يك يكيست پس چيزى بر آن نيفزود و لفظ از واحد متغير نشد پس دلالت كرد بر اينكه خدا چيزى پيش از او نيست و هر گاه دلالت كند بر اينكه چيزى پيش از او نيست دلالت ميكند بر اينكه او محدث و موجد يعنى پديد آورنده هر چيز است و هر گاه او مفنى شيئى باشد كه هر چيزى را نابود كند دلالت ميكند بر اينكه چيزى بعد از او نيست و چون پيش از او چيزى نباشد و بعد از او چيزى نباشد او است كه در ازل يگانه بوده و هميشه متوحد است و از براى همين گفته شد كه او واحد واحد و در احد خصوصيتى است كه در واحد نيست ميگوئى كه واحدى در اين خانه نيست و روا باشد كه واحدى از جنبندگان يا مرغان يا وحشيان يا انسان در اين خانه نباشد پس واحد بعضى از مردمان و غير مردمان باشد و چون بگوئى كه احدى در اين خانه نيست مخصوص بآدميانست نه سائر آنها واحد ممنوع است از دخول در ضرب و عدد و تشبيه و در چيزى از حساب و او با حديث متفرد و تنها است و واحد منقاد است از براى عدد و قسمت و غير اين دو امر و داخل در حساب است ميگوئى كه واحد و اثنان و ثلثه يعنى يك كه و و سه پس اينكه عدد و قسمت است و واحد علت عدد است و آن از عدد بيرون است و عدد نيست و ميگوئى كه واحدى در اثنين يا ثلثه و ما فوق آن يعنى يك كه ضرب شود در دو يا سه و آنچه زبر و بالاتر از آنست و از قسمت ميگوئى كه واحدى در ميانه دو يا سه هر يك از دو را يكى و نصفى و از سه را ثلثى و اين قسمت است واحد در همه اينها ممتنع است گفته نميشود كه احد و
اثنان و نه احدى در احد و نه واحدى در احد و گفته نميشود كه احدى در ميانه دو واحد و واحد و غير اينها از اين الفاظ همه از وحدت بمعنى تنهائى مشتقاند و از آن بيرون آمدهاند.
صمد صمد معنيش سيد و مهتر است و هر كه بسوى اين معنى رفته و مذهبش اينست او را روا باشد كه بگويد خدا هميشه صمد بوده و سيدى را كه در ميان قومش مطاع باشد و چنان باشد كه يك امر را بدون او بجا نياورند صمد ميگويند و شاعر گفته است كه علوته بحسام ثم قلت له. خذها حذيف فانت السيد الصمد يعنى بلند نمودم او را شمشيرى جانستان پس گفتم باو كه بگير اين ضربت را اى حذيفه كه توئى بزرگى كه مطاعى و اين شعر از شداد بن معويه است كه در باب حذيفة بن بدر گفته و شداد اين را از روى استهزاء و ريشخند بحذيفه گفت چنان كه فرشتگان بفرموده خدا از روى ريشخند بگناهكار ميگويند كهذُقْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْكَرِيمُبعد از آنكه بقهر و عنف او را گرفته و در ميان جهنم كشيده و آب جوش بر سرش ريختهاند كه بدنش بآن گداخته شود و ترجمه آيه اينست كه بچش و اين عذاب را بكش بدرستى كه توئى عزيز گرانمايه و بزرگوار و صمد را معنى دويمى باشد و آن اينست كه صمد مصمود اليه و مقصود است و در حوائج كه تمام خلق در اندك و بسيار بسوى اين معنى رفته او را جائز نباشد كه بگويد خدا هميشه گفته و صمد كسى است كه جسم نيست و اندرون ندارد و مؤلف ميگويد كه در معنى صمد در تفسير سورهقُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌدر اين كتاب چند معنى ديگر را اخراج كردم كه اعاده آنها را در اين باب درست ندانستم.
اول و آخر اول و آخر معنى اين دو نام آنست كه خداى اول است بىآغاز و ابتداء و آخر است بدون پايان و انتهاء سميع سميع معنيش آنكه هر گاه مسموعى كه قابل شنيدن باشد يافت شود آن را شنونده باشد و معنى دويم آنكه شنونده دعاء و مستجابكننده آنست و اما سامع كه