بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 21

او بوضعى كه فردى از آن از ياد نرود و از آن جناب خواهش مينمائيم كه ما را براههاى راست كه بامور مطلوبه ما كه مراد از آن معارف و احكام و اخلاق است ميرساند هدايت فرمايد و از بديهاى اعمال خود باو پناه ميبريم و بجهت گناهانى كه از ما پيش از اين سر زده از وى طلب آمرزش ميكنيم و توبه مينمائيم و گواهى ميدهيم كه خدائى نيست مگر خداى تعالى و آنكه محمد بنده و رسول او است كه او را بحق و راستى به پيغمبرى فرستاده تا بر او دلالت نمايد و همه را بسوى او هدايت فرمايد پس بوساطت آن حضرت ما را از ضلالت هدايت فرموده از گمراهى براه رسانيده و بسبب او ما را از جهالت و نادانى خلاصى داد و رهانيد هر كه خدا و رسول او را فرمان بردارى كند بحقيقت كه رستگارى يافته رستگارى بزرگ و بثواب عظيمى رسيده و هر كه خدا و رسول او را نافرمانى نمايد زيان كرده و زيانى هويدا و سزاوار عذابى دردناك يا درد آورنده شده پس مبالغه نمائيد در جا آوردن آنچه بر شما واجب و لازم است از شنيدن و قبول كردن و فرمان بردن و خيرخواهى را پاك و پاكيزه نمودن بوضعى كه شائبه غش و خيانت در آن نباشد وبار سنگين را از دوش يك ديگر برداشتن و بدوش خود گرفتن بطور خوشى كه هيچ دلتنگى و منت در آن نباشد و خويش را بر نفس‌هاى خوديارى دهيد بملازمت راه راست كه از آن دست بر نداريد و بدورى كردن از امور ناخوش كه پيرامون نگرديد و حق را در ميان خويش جارى سازيد و فرا گيريد و بر آن يك ديگر را يارى كنيد و دستهاى ظالم بى‌عقل را بگيريد و آن را از سر مظلوم كوتاه كنيد و امر بمعروف و نهى از منكر را بعمل آوريد و فضل صاحبان فضل را بشناسيد خدا ما و شما را بسبب هدايت از بديها نگاه دارد و ما و شما را بر پرهيزكارى ثابت بدارد و از خدا طلب امرزش ميكنم از براى خود و شما» حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد (رضى) گفت كه حديث كرد ما را محمد بن عمرو كاتب از محمد بن زياد علوى از محمد بن ابى زياد جدى صاحب نماز در جده كه گفت حديث كرد مرا محمد بن يحيى بن عمر بن على بن ابى طالب7گفت كه شنيدم از ابو الحسن حضرت امام رضا7كه در نزد مأمون در باب توحيد


صفحه 22

باين كلام تكلم ميفرمود و ابن ابى زياد گفت كه نيز اين را از براى من روايت كرد و گفت و من نوشتم احمد بن عبد الله علوى كه مولاى ايشان و خالوى بعضى از ايشان بود از قاسم بن ايوب علوى كه مأمون چون خواست كه حضرت امام رضا7را بر اين امر بكار دارد و خليفه گرداند بنى هاشم را جمع كرد و گفت كه من اراده دارم كه رضا را بر اين امر بكار دارم كه بعد از من خليفه باشد بنى هاشم بر آن حضرت حسد بردند و گفتند آيا مرد نادانى را والى ميگردانى كه او را هيچ بينائى بتدبير خلافت نيست و نميداند كه در آن چه بايد كرد پس كسى را بسوى او بفرست تا بنزد ما آيد و از نادانى او به بينى آنچه را كه بواسطه آن بر اين مطلب استدلال كنى مأمون بسوى آن حضرت فرستاد و حضرت بنزد وى آمد پس بنى هاشم بآن حضرت گفتند كه يا ابا الحسن بر منبر بالا رو و از براى ما نشانه را بر پا كن كه خدا را بر آن عبادت و پرستش كنيم حضرت7بر منبر بالا رفت و زمانى طولانى نشست كه هيچ سخن نمى‌فرمود در حالى كه چشم در پيش افكنده و خاموش بود بعد از آن اندكى حركت نمود و وضع نشستن را بر هم زد و راست ايستاد و خدا را ستود و بر او ثناء گفت و بر پيغمبر خدا و خاندانش صلوات فرستاد بعد از آن فرمود «كه اول عبادت و بندگى خداى تعالى معرفت و شناخت او است و بنياد معرفت خدا توحيد و اقرار بيگانگى او است و رشته توحيدش نيستى صفات زائده بر اصل ذات از او است بگواهى دادن عقلها كه هر صفت و موصوفى آفريده شده‌اند و گواهى دادن هر آفريده شده كه او را آفريننده هست كه هيچ يك از صفت و موصوف نيست و شهادت هر صفت و موصوفى باقتران و وابستگى بچيزى ديگر و شهادت اقتران بحدوث كه از سر نو پيدا شده و شهادت حدوث به امتناع و باز ايستادن از ازل و هميشگى كه از حدوث اباء و امتناع دارد پس نه خدا را شناخته آنكه بواسطه تشبيه ذاتش را شناخته كه آن جناب را چون آفريدگان و مانند ايشان دانسته و نه او را توحيد كرده و او را به يگانگى پرستش نموده كسى كه به كنه و پايان او رسيده و نه حقيقتش را يافته كسى كه او را تمثيل كرده و تمثيل صورت كردن و صورت چيزى را نمودن باشد و نه باو تصديق كرده كسى كه نهايتى را از برايش‌


صفحه 23

قرار داده و نه جانب او را قصد كرده كسى كه بسوى او اشاره نموده و نه او را آهنگ كرده كسى كه او را مانند خلق دانسته و نه از برايش خوارى نموده كسى كه او را مبعض و پاره پاره قرار داده و نه او را خواسته كسى كه او را توهم كرده هر شناخته‌شده‌اى بخودى خود مصنوع و ساخته شده و هر ايستاده و برپائى در غير خود معلول است كه علتى دارد بصنعت خدا بر او استدلال مى‌شود و بعقلها معرفتش اعتقاد مى‌شود و بفطرت و آفرينش معرفت توحيد حجتش ثابت مى‌شود و آفريدن خدا خلق را پرده ميان او و ايشان است كه مانع ديدنست چه آن جناب از آنچه در ذات ايشان ممكن است امتناع فرموده و ايشان از آنچه ذات واجب از اتصاف بآن اباء دارد سرباز نميزنند زيرا كه ممكن است در ذات ايشان صفاتى چند از رنگ و روشنى و چند و چون كه در واجب نيست و نيز بجهت آنكه صانع و مصنوع و حاد و محدود و رب و مربوب از يك ديگر جدا شوند چنان كه در خطبه امير المؤمنين7مذكور است تنمه اين خطبه و جدائى او با ايشان مفارقت او است با اينيت يا انيت كه تحقق يا مكانى بودن ايشان است و آغاز كردنش ايشان را دليل است بر اينكه او را آغازى نيست زيرا كه هر آغازشده‌اى از آغاز كردن غير خود عاجز و درمانده است و شاعر چه خوش گفته است كه:

ذات تو يافته از هستى بخش‌

كى تواند كه شود هستى بخش‌

و قرار دادنش ايشان را صاحب اداة يعنى آلت و اسباب دليل است بر اينكه در او اداتى نيست بگواهى دادن ادوات باحتياج صاحبان ماده و اداة پس نامهايش تعبير و بيان كردن است و كارهايش فهمانيدن و ذاتش حقيقت است و كنه و پايانش جدائى افكندن در ميان او و آفريدگانش و متغايرتش حد و اندازه نمودن است از براى آنچه غير از او باشد «پس بحقيقت كه خدا را ندانسته كسى كه او را در معرض صفات زائده و صفات ممكنات در آورده و از او در گذشته هر كه او را فرو گرفته و باو احاطه نموده و او را خطا كرده كسى كه بكنه او رسيده و هر كه بگويد كه چگونه است و چه كيفيت دارد او را بخلايق تشبيه كرده و هر كه بگويد چرا او را معلل ساخته و هر كه بگويد كى او را موقت نموده كه وقتى از برايش قرار داده و هر كه بگويد كه در چه چيز است‌


صفحه 24

او را در ضمن چيزى قرار داده كه او را بر گرفته مانند ظروف و مظروف و هر كه بگويد كه تا چه زمان ميباشد نهايتى از برايش توهم كرده و هر كه بگويد كه تا چه مكان مى- باشد غايتى از برايش ثابت نموده و هر كه غايتى از برايش ثابت نموده او را در غايت با ديگرى شريك گردانيده و هر كه او را با ديگرى در غايت شريك گرداند او را مجزى و لخت لخت نموده و هر كه او را لخت لخت نموده او را بصفات زائده وصف نموده و هر كه او را وصف نمايد در او الحاد كرده و از حق ميل كرده و خدا بتغير و گرديدن مخلوق از حال خود متغير نميشود و نميگردد چنان كه بتحديد و اندازه نمودن محدود محدود نميشود آنكه يكيست بى‌تأويل عدد و شماره باينكه بگوئى كه خدا واحد است يا احد يعنى يكمين است چه اين دلالت دارد بر اينكه دويمى هست كه او يكمين آنست يا بگوئى كه يكى از جنسى است چنان كه ميگويند كه زيد يكى از افراد انسان است بلكه معنى وحدت آن جناب اينست كه يگانه است در كمالات كه عديل و نظير ندارد چنان كه مى‌گويند كه فلانى يگانه دوران است يا واحد المعنى است كه انقسام پذير نيست نه در ذهن و نه در خارج و نه در عقل و نه در وهم و ظاهر و هويدا است نه بتأويل مباشرت كه با كسى رو برو شود و آشكار است نه بآشكارى رؤيت كه كسى او را به بيند و پنهان است نه بمزايلت و دورى و جداست نه به مسافت مكانى و نزديكست نه بمدانات كه بواسطه كمى مسافت بچيزى نزديك شده باشد بلكه قرب و بعد آن جناب از مكونات باعتبار صفات و ذات است و لطيف است نه باعتبار تجسم كه جسمى داشته باشد كوچك و لاغر و نازك بلكه لطافتش باعتبار آفريدن اينها است و موجود است نه بعد از عدم كه در زمانى نبوده و بهمرسيده باشد بلكه هميشه بوده و كارها ميكند نه باضطرار و ناچارى بلكه آنچه ميكند از روى اختيار است كه اگر نخواهد نميكند و تقدير ميكند و هر چيزى را اندازه ميدهد نه بقوت و جولان فكر و انديشه و تدبير ميكند و نه بوساطت حركت چنان كه مدبران بحركت ذهن و بدن محتاج‌اند و اراده دارند بآهنگ و خواهنده است نه بهمت و قصد و دريابنده است نه بآلت حس و حاسه و شنوا است نه بتوسط آلت كه گوش داشته باشد و بينا


صفحه 25

است نه باعتبار اداة كه چشم داشته باشد زمانها او را در بر نميتوانند كشيد و مكانها او را فرا نميتوانند گرفت و نيكيها او را فرانگيرند و صفتها او را محدود نسازند و ادوات و اسباب باو فائده نرسانند هستيش بر زمانهاى پيشى گرفته و وجودش بر نيستى سبقت يافته و هميشگيش از ابتداء و اول گوى سبقت ربوده و بواسطه قرار دادش مشاعر و حواس را از براى خلائق معلوم شد كه او را مشعر و حاسه نيست و بايجادش ماهيات جواهر را شناخته شد كه او را جوهرى نيست و بواسطه آنكه در ميانه چيزها ضديت و مخالفت افكنده مردم دانستند كه ضدى ندارد و باعتبار مقارنت و مصاحبت و وابستگى كه در ميانه چيزها قرار داده فهميدند كه قرين و يارى ندارد روشنى را با تاريكى دشمنى داده و همچنين درشتى را با نرمى و خشگى را باترى و سردى را با گرمى و در ميانه چيزى چند كه با هم دشمنى دارند چون عناصر اربعه تأليف داده كه بهم ضم شده‌اند و در ميانه چيزى چند كه بهم نزديكند تفريق و جدائى افكنده چون تفريق اجزاى عناصر و كليات آنها بجهت تركيب در حالتى كه دلالت دارند بسبب تفريق و جدائى كه دارند بر آنكه اينها را از هم جدا ساخته و بعلت تأليف و انضمامى كه دارند بر كسى كه اينها را بهم ضم نموده و اينست معنى فرموده خداى تعالى‌وَ مِنْ كُلِّ شَيْ‌ءٍ خَلَقْنا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ‌يعنى و از هر چيزى از اصناف موجودات آفريديم دو فرد را كه هر يكى جفت ديگرى است از حيثيت شكل مانند مرد و زن و نر و ماده هر چيز يا بجهت تعارف چون شب و روز و ماه و آفتاب و پائيز و بهار و زمستان و تابستان و يا بجهت مخالفت ذاتى چون روشنى و تاريكى و تر و خشك و زمين نرم و دشت و كوه و بر اين قياس آسمان و زمين و بيابان و دريا و جن و انسان و غير آن و يا بطريق مخالفت صفاتى چون پرخاش و بردبارى و تن درستى و بيمارى و بى‌نيازى و درويشى و خنده و گريه و شادى و اندوه و زندگى و مردگى حاصل معنى آنكه آنچه را آفريديم جفت آفريديم تا باشد كه شما پند پذير شويد و بدانيد كه تعدد از خواص ممكنات است و واجب بالذات قابل تعدد و كثرت و انقسام نيست و بجهت آن بخالق راه بريد و او را پرستش كنيد حضرت فرمود كه پس در ميانه پيش و بعد جدائى افكند


صفحه 26

تا معلوم شود كه او را پيش و بعدى نيست و همه اينها بطبائع خويش و سرشتها و مزاجى كه دارند گواهى ميدهند كه آنكه اين طبيعتها را بايشان عطا فرموده خود طبيعت و مزاجى ندارد و بتفاوتى كه دارند دلالت دارند بر اينكه كسى كه ايشان را تفاوت داده خود تفاوتى ندارد و بواسطه وقتى كه دارند خبر مى‌دهند كه آنكه وقت را از براى ايشان پيدا كرده خود وقتى ندارد و پاره‌اى از اينها را از پاره پوشيده و مستور ساخته تا معلوم شود كه در ميانه او و آنها حجاب و پرده غير از آنها نيست چه نديدنش بواسطه نقص امكان است كه عين ايشانست او را معنى پروردگارى بود در هنگامى كه هيچ معبودى نبود كه قابل تربيت باشد و حقيقت خدا بودن و خدائى داشت در زمانى كه هيچ معبودى نبود و معنى عالم و دانائى و هيچ معلومى نبود كه علم بآن تعلق گيرد و معنى خالق و آفريننده و هيچ مخلوق و آفريده نبود و تأويل سمع و شنوائى و هيچ مسموعى نبود كه قابليت شنيدن داشته باشد و آن جناب چنان نيست كه از آن زمان باز كه آفريده معنى خالق را سزاوار شده باشد و نه باحداث و بديد آوردن خلائق معنى آفرينندگى را استفاده فرموده باشد و چگونه چنين باشد و حال آنكه مذ بضم ميم و سكون ذال كه از براى ابتداى زمان است در ماضى است او را نزديك نسازد را صاحب غايت نگرداند و قد كه از براى تقريب زمان ماضى است او را نزديك نسازد و لعل كه از براى اميدوارى است بمعنى شايد او را منع نكند و متى كه از براى استفهام از زمانست بمعنى كى او را موقت ننمايد و حين كه بمعنى هنگام است او را فرو نگيرد و مع كه بمعنى با است باو نزديك نشود و نپيوندد جز اين نيست كه ادوات خود اندازه ميكنند و آلتها بسوى نظائر خويش اشاره مى‌نمايند و در چيزها كردارهاى آنها يافت مى‌شود منذ كه چون مذ دلالت دارد بر قدم آنها را منع نموده و قد كه دلالت بر ازليت دارد آنها را از هميشگى باز داشته و دور ساخته اگر نه اين بود كه سخن از يك ديگر جدا شده و باين سبب بر جداكننده‌اش دلالت نموده و از هم دور گرديده و باين جهت دورى دهنده‌اش را آشكار كرده هر آينه كردگارش از براى عقلها ظاهر و آشكار نميشد و بواسطه آن از ديدن در پرده رفته و خيالها بسوى آنها محاكمه ميكنند و غير او


صفحه 27

در آنها ثابت گردانيده شده و از آنها دليل بيرون آورده شده چنان كه آب از چاه بيرون مى‌آورند و بآنها اقرار و اعتراف شناخته شده و بعقلها تصديق بخدا اعتقاد مى‌شود و باقرار ايمان باو كامل ميگردد و هيچ ديندارئى نيست مگر بعد از معرفت و معرفتى نيست مگر باخلاص و اخلاص بكسر همزه خالص و پاك كردنست و با كسى دوستى بى‌ريا داشتن و عبادت بى‌ريا كردن و دين بى‌ريا داشتن حاصل آنكه اخلاص آنست كه از غير خدا مبرا باشد و روى دل با جناب حق تعالى داشته باشد و هر كار كه كند و هر گفتار كه بگويد قطع نظر از خلق خدا كند و بمدح و ذم ايشان التفات ننمايد و با تشبيه اخلاصى نيست و با اثبات صفات زائده نفى غير نيست بجهت دوئيت پس هر چه در آفريده است در آفريننده آن يافت نميشود و هر چه در آن ممكن باشد در كردگارش ممتنع باشد حركت و سكون بر او جارى و روان نشود و چگونگى بر او جارى شود آنچه آن جناب آن را جارى ساخته يا بسويش برگردد آنچه او آن را آغاز فرموده در آن هنگام ذاتش متفاوت شود و كنه و پايانش صاحب اجزاء گردد و معنيش از ازل امتناع ورزد و آفريننده را معنى غير از آفريده شده نباشد و اگر پسى از برايش اندازه شود آن هنگام پيشى از برايش اندازه شود و اگر تمامى از برايش طلب شود آن هنگام او را نقصانى لازم آيد چگونه هميشگى را سزاوار باشد كسى كه از حدوث امتناع ندارد و چگونه چيزها را ايجاد ميكند كسى كه از ايجاد و موجود شدن امتناع ندارد چه آن هنگام علامت و نشانه مصنوع كه ديگرى او را ساخته در او برپا شود بعد از آنكه مدلول عليه بوده كه غير بر او دليل بوده دليل گردد كه بر غير دلالت كند در محل گرديدن و جولان گفتار حجتى نيست و نه در سؤال كردن از او جوابى و نه در معنى آن از براى خدا تعظيمى و نه در جدائيش از آفريدگان ستمى مگر بامتناع آنكه ازلى كه است كه هميشه بوده از اينكه دو تا شود و آنچه آغازى ندارد از آنكه آغازش شود نيست خدائى مگر خدائى كه برتر است از حد و هم و بزرگتر است از انديشه فهم دروغ گفتند آنها كه چيزى را با خدا برابر كردند و گمراه شدند گمراهى دو رو زيان كردند زيانى هويدا و خدا صلوات فرستد بر محمد كه پيغمبر او است و آل آن حضرت كه پاكانند.


صفحه 28

حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق (رضى) گفت كه حديث كردند ما را محمد بن ابى عبد الله كوفى و احمد بن يحيى بن زكريا قطان از بكر بن عبد اللَّه بن حبيب از تميم بن بهلول از پدرش از جدش:كه امير المؤمنين7مردم را امر فرمود كه مهياى جنگ معاويه شويد در نوبت دويم و ايشان را در اين باب ترغيب و تحريص نمود پس چون مردم فراهم آمدند برخاست و خطبه اداء فرمود و فرمود كه سپاس و ستايش خدائى را سزد كه يكيست و يگانه و پناه نيازمندان و متفرد و تنها است كه نه از چيزى بوده و نه از چيزى آفريده و بعرصه وجود آورده آنچه را كه موجود و ثابت فرموده بقدرت كامله كه بواسطه آن از همه چيز جدا شده و همه چيز از او جدا شده‌اند كه در ميانه آن جناب و ايشان بهيچ وجه مناسبتى نيست پس او را صفتى نيست كه بآن توان رسيد و اندازه ندارد كه داستانها از برايش در باب آن بيان توان نمود سخنان ساخته پرداخته از هر لغت كه در باب صفاتش گفته شود بآن نرسيده كلان بهمرسانيده‌اند و همه گردانيدن صفات به تغير و تبدل يا با نواعى كه تصور ميشوند در آنجا گمراه و سرگردان شده‌اند و در ملكوت مصنوعاتش راههاى افكار و انديشه‌هاى عميقه و خيالهاى دقيقه سرگشته‌اند و جوامع تفسير و بيان كه مجمع و جامع آنند بدون آنكه در علم او كه عين ذات است رسوخ بهمرسانند و در آن فرو روند منقطع گرديده‌اند و پرده‌هاى غيب نورانى در نزد غيبى كه اسرار ربوبيت است و از همه پوشيده حائل و مانع شده‌اند و عقلهاى بلند كه بلنديها را مى‌نگرند و در امور لطيفه و چيزهاى دقيقه تسلط دارند در كمتر از كمترين و پست‌تر از پسترين آن حجابها حيرانند پس بزرگوار است آنكه همتهاى دور كه بهر چيز دورى رسيده‌اند باو نميرسند و فطانتهاى فرو رونده در درياى مشكلات او را نمى يابند و برتر است آنكه او را هنگامى نيست كه بشماره درآيد و مدتى ندارد كه بسر آيد و او را لغت و صفتى نباشد كه باندازه معين شود پاك و منزه است آنكه اولى ندارد كه بآن ابتداء شود و پايانى ندارد كه‌