بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 24

او را در ضمن چيزى قرار داده كه او را بر گرفته مانند ظروف و مظروف و هر كه بگويد كه تا چه زمان ميباشد نهايتى از برايش توهم كرده و هر كه بگويد كه تا چه مكان مى- باشد غايتى از برايش ثابت نموده و هر كه غايتى از برايش ثابت نموده او را در غايت با ديگرى شريك گردانيده و هر كه او را با ديگرى در غايت شريك گرداند او را مجزى و لخت لخت نموده و هر كه او را لخت لخت نموده او را بصفات زائده وصف نموده و هر كه او را وصف نمايد در او الحاد كرده و از حق ميل كرده و خدا بتغير و گرديدن مخلوق از حال خود متغير نميشود و نميگردد چنان كه بتحديد و اندازه نمودن محدود محدود نميشود آنكه يكيست بى‌تأويل عدد و شماره باينكه بگوئى كه خدا واحد است يا احد يعنى يكمين است چه اين دلالت دارد بر اينكه دويمى هست كه او يكمين آنست يا بگوئى كه يكى از جنسى است چنان كه ميگويند كه زيد يكى از افراد انسان است بلكه معنى وحدت آن جناب اينست كه يگانه است در كمالات كه عديل و نظير ندارد چنان كه مى‌گويند كه فلانى يگانه دوران است يا واحد المعنى است كه انقسام پذير نيست نه در ذهن و نه در خارج و نه در عقل و نه در وهم و ظاهر و هويدا است نه بتأويل مباشرت كه با كسى رو برو شود و آشكار است نه بآشكارى رؤيت كه كسى او را به بيند و پنهان است نه بمزايلت و دورى و جداست نه به مسافت مكانى و نزديكست نه بمدانات كه بواسطه كمى مسافت بچيزى نزديك شده باشد بلكه قرب و بعد آن جناب از مكونات باعتبار صفات و ذات است و لطيف است نه باعتبار تجسم كه جسمى داشته باشد كوچك و لاغر و نازك بلكه لطافتش باعتبار آفريدن اينها است و موجود است نه بعد از عدم كه در زمانى نبوده و بهمرسيده باشد بلكه هميشه بوده و كارها ميكند نه باضطرار و ناچارى بلكه آنچه ميكند از روى اختيار است كه اگر نخواهد نميكند و تقدير ميكند و هر چيزى را اندازه ميدهد نه بقوت و جولان فكر و انديشه و تدبير ميكند و نه بوساطت حركت چنان كه مدبران بحركت ذهن و بدن محتاج‌اند و اراده دارند بآهنگ و خواهنده است نه بهمت و قصد و دريابنده است نه بآلت حس و حاسه و شنوا است نه بتوسط آلت كه گوش داشته باشد و بينا


صفحه 25

است نه باعتبار اداة كه چشم داشته باشد زمانها او را در بر نميتوانند كشيد و مكانها او را فرا نميتوانند گرفت و نيكيها او را فرانگيرند و صفتها او را محدود نسازند و ادوات و اسباب باو فائده نرسانند هستيش بر زمانهاى پيشى گرفته و وجودش بر نيستى سبقت يافته و هميشگيش از ابتداء و اول گوى سبقت ربوده و بواسطه قرار دادش مشاعر و حواس را از براى خلائق معلوم شد كه او را مشعر و حاسه نيست و بايجادش ماهيات جواهر را شناخته شد كه او را جوهرى نيست و بواسطه آنكه در ميانه چيزها ضديت و مخالفت افكنده مردم دانستند كه ضدى ندارد و باعتبار مقارنت و مصاحبت و وابستگى كه در ميانه چيزها قرار داده فهميدند كه قرين و يارى ندارد روشنى را با تاريكى دشمنى داده و همچنين درشتى را با نرمى و خشگى را باترى و سردى را با گرمى و در ميانه چيزى چند كه با هم دشمنى دارند چون عناصر اربعه تأليف داده كه بهم ضم شده‌اند و در ميانه چيزى چند كه بهم نزديكند تفريق و جدائى افكنده چون تفريق اجزاى عناصر و كليات آنها بجهت تركيب در حالتى كه دلالت دارند بسبب تفريق و جدائى كه دارند بر آنكه اينها را از هم جدا ساخته و بعلت تأليف و انضمامى كه دارند بر كسى كه اينها را بهم ضم نموده و اينست معنى فرموده خداى تعالى‌وَ مِنْ كُلِّ شَيْ‌ءٍ خَلَقْنا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ‌يعنى و از هر چيزى از اصناف موجودات آفريديم دو فرد را كه هر يكى جفت ديگرى است از حيثيت شكل مانند مرد و زن و نر و ماده هر چيز يا بجهت تعارف چون شب و روز و ماه و آفتاب و پائيز و بهار و زمستان و تابستان و يا بجهت مخالفت ذاتى چون روشنى و تاريكى و تر و خشك و زمين نرم و دشت و كوه و بر اين قياس آسمان و زمين و بيابان و دريا و جن و انسان و غير آن و يا بطريق مخالفت صفاتى چون پرخاش و بردبارى و تن درستى و بيمارى و بى‌نيازى و درويشى و خنده و گريه و شادى و اندوه و زندگى و مردگى حاصل معنى آنكه آنچه را آفريديم جفت آفريديم تا باشد كه شما پند پذير شويد و بدانيد كه تعدد از خواص ممكنات است و واجب بالذات قابل تعدد و كثرت و انقسام نيست و بجهت آن بخالق راه بريد و او را پرستش كنيد حضرت فرمود كه پس در ميانه پيش و بعد جدائى افكند


صفحه 26

تا معلوم شود كه او را پيش و بعدى نيست و همه اينها بطبائع خويش و سرشتها و مزاجى كه دارند گواهى ميدهند كه آنكه اين طبيعتها را بايشان عطا فرموده خود طبيعت و مزاجى ندارد و بتفاوتى كه دارند دلالت دارند بر اينكه كسى كه ايشان را تفاوت داده خود تفاوتى ندارد و بواسطه وقتى كه دارند خبر مى‌دهند كه آنكه وقت را از براى ايشان پيدا كرده خود وقتى ندارد و پاره‌اى از اينها را از پاره پوشيده و مستور ساخته تا معلوم شود كه در ميانه او و آنها حجاب و پرده غير از آنها نيست چه نديدنش بواسطه نقص امكان است كه عين ايشانست او را معنى پروردگارى بود در هنگامى كه هيچ معبودى نبود كه قابل تربيت باشد و حقيقت خدا بودن و خدائى داشت در زمانى كه هيچ معبودى نبود و معنى عالم و دانائى و هيچ معلومى نبود كه علم بآن تعلق گيرد و معنى خالق و آفريننده و هيچ مخلوق و آفريده نبود و تأويل سمع و شنوائى و هيچ مسموعى نبود كه قابليت شنيدن داشته باشد و آن جناب چنان نيست كه از آن زمان باز كه آفريده معنى خالق را سزاوار شده باشد و نه باحداث و بديد آوردن خلائق معنى آفرينندگى را استفاده فرموده باشد و چگونه چنين باشد و حال آنكه مذ بضم ميم و سكون ذال كه از براى ابتداى زمان است در ماضى است او را نزديك نسازد را صاحب غايت نگرداند و قد كه از براى تقريب زمان ماضى است او را نزديك نسازد و لعل كه از براى اميدوارى است بمعنى شايد او را منع نكند و متى كه از براى استفهام از زمانست بمعنى كى او را موقت ننمايد و حين كه بمعنى هنگام است او را فرو نگيرد و مع كه بمعنى با است باو نزديك نشود و نپيوندد جز اين نيست كه ادوات خود اندازه ميكنند و آلتها بسوى نظائر خويش اشاره مى‌نمايند و در چيزها كردارهاى آنها يافت مى‌شود منذ كه چون مذ دلالت دارد بر قدم آنها را منع نموده و قد كه دلالت بر ازليت دارد آنها را از هميشگى باز داشته و دور ساخته اگر نه اين بود كه سخن از يك ديگر جدا شده و باين سبب بر جداكننده‌اش دلالت نموده و از هم دور گرديده و باين جهت دورى دهنده‌اش را آشكار كرده هر آينه كردگارش از براى عقلها ظاهر و آشكار نميشد و بواسطه آن از ديدن در پرده رفته و خيالها بسوى آنها محاكمه ميكنند و غير او


صفحه 27

در آنها ثابت گردانيده شده و از آنها دليل بيرون آورده شده چنان كه آب از چاه بيرون مى‌آورند و بآنها اقرار و اعتراف شناخته شده و بعقلها تصديق بخدا اعتقاد مى‌شود و باقرار ايمان باو كامل ميگردد و هيچ ديندارئى نيست مگر بعد از معرفت و معرفتى نيست مگر باخلاص و اخلاص بكسر همزه خالص و پاك كردنست و با كسى دوستى بى‌ريا داشتن و عبادت بى‌ريا كردن و دين بى‌ريا داشتن حاصل آنكه اخلاص آنست كه از غير خدا مبرا باشد و روى دل با جناب حق تعالى داشته باشد و هر كار كه كند و هر گفتار كه بگويد قطع نظر از خلق خدا كند و بمدح و ذم ايشان التفات ننمايد و با تشبيه اخلاصى نيست و با اثبات صفات زائده نفى غير نيست بجهت دوئيت پس هر چه در آفريده است در آفريننده آن يافت نميشود و هر چه در آن ممكن باشد در كردگارش ممتنع باشد حركت و سكون بر او جارى و روان نشود و چگونگى بر او جارى شود آنچه آن جناب آن را جارى ساخته يا بسويش برگردد آنچه او آن را آغاز فرموده در آن هنگام ذاتش متفاوت شود و كنه و پايانش صاحب اجزاء گردد و معنيش از ازل امتناع ورزد و آفريننده را معنى غير از آفريده شده نباشد و اگر پسى از برايش اندازه شود آن هنگام پيشى از برايش اندازه شود و اگر تمامى از برايش طلب شود آن هنگام او را نقصانى لازم آيد چگونه هميشگى را سزاوار باشد كسى كه از حدوث امتناع ندارد و چگونه چيزها را ايجاد ميكند كسى كه از ايجاد و موجود شدن امتناع ندارد چه آن هنگام علامت و نشانه مصنوع كه ديگرى او را ساخته در او برپا شود بعد از آنكه مدلول عليه بوده كه غير بر او دليل بوده دليل گردد كه بر غير دلالت كند در محل گرديدن و جولان گفتار حجتى نيست و نه در سؤال كردن از او جوابى و نه در معنى آن از براى خدا تعظيمى و نه در جدائيش از آفريدگان ستمى مگر بامتناع آنكه ازلى كه است كه هميشه بوده از اينكه دو تا شود و آنچه آغازى ندارد از آنكه آغازش شود نيست خدائى مگر خدائى كه برتر است از حد و هم و بزرگتر است از انديشه فهم دروغ گفتند آنها كه چيزى را با خدا برابر كردند و گمراه شدند گمراهى دو رو زيان كردند زيانى هويدا و خدا صلوات فرستد بر محمد كه پيغمبر او است و آل آن حضرت كه پاكانند.


صفحه 28

حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق (رضى) گفت كه حديث كردند ما را محمد بن ابى عبد الله كوفى و احمد بن يحيى بن زكريا قطان از بكر بن عبد اللَّه بن حبيب از تميم بن بهلول از پدرش از جدش:كه امير المؤمنين7مردم را امر فرمود كه مهياى جنگ معاويه شويد در نوبت دويم و ايشان را در اين باب ترغيب و تحريص نمود پس چون مردم فراهم آمدند برخاست و خطبه اداء فرمود و فرمود كه سپاس و ستايش خدائى را سزد كه يكيست و يگانه و پناه نيازمندان و متفرد و تنها است كه نه از چيزى بوده و نه از چيزى آفريده و بعرصه وجود آورده آنچه را كه موجود و ثابت فرموده بقدرت كامله كه بواسطه آن از همه چيز جدا شده و همه چيز از او جدا شده‌اند كه در ميانه آن جناب و ايشان بهيچ وجه مناسبتى نيست پس او را صفتى نيست كه بآن توان رسيد و اندازه ندارد كه داستانها از برايش در باب آن بيان توان نمود سخنان ساخته پرداخته از هر لغت كه در باب صفاتش گفته شود بآن نرسيده كلان بهمرسانيده‌اند و همه گردانيدن صفات به تغير و تبدل يا با نواعى كه تصور ميشوند در آنجا گمراه و سرگردان شده‌اند و در ملكوت مصنوعاتش راههاى افكار و انديشه‌هاى عميقه و خيالهاى دقيقه سرگشته‌اند و جوامع تفسير و بيان كه مجمع و جامع آنند بدون آنكه در علم او كه عين ذات است رسوخ بهمرسانند و در آن فرو روند منقطع گرديده‌اند و پرده‌هاى غيب نورانى در نزد غيبى كه اسرار ربوبيت است و از همه پوشيده حائل و مانع شده‌اند و عقلهاى بلند كه بلنديها را مى‌نگرند و در امور لطيفه و چيزهاى دقيقه تسلط دارند در كمتر از كمترين و پست‌تر از پسترين آن حجابها حيرانند پس بزرگوار است آنكه همتهاى دور كه بهر چيز دورى رسيده‌اند باو نميرسند و فطانتهاى فرو رونده در درياى مشكلات او را نمى يابند و برتر است آنكه او را هنگامى نيست كه بشماره درآيد و مدتى ندارد كه بسر آيد و او را لغت و صفتى نباشد كه باندازه معين شود پاك و منزه است آنكه اولى ندارد كه بآن ابتداء شود و پايانى ندارد كه‌


صفحه 29

بپايان رسد و اخرى ندارد كه فانى گردد او را پاك و منزه ميشمارم از آنچه لايق باو نباشد و آن جناب چنان است كه خود را وصف نموده و وصف‌كنندگان بصفت او نميرسند همه چيز را در آن هنگام كه آفريد جدا جدا آفريد تا بر ايشان ظاهر سازد كه باو شباهتى ندارند و آن جناب بايشان شباهتى ندارد پس در آنها حلول نكرده تا توان گفت كه آن جناب در آنهاست و از آنها دور نشده تا توان گفت كه از آنها جدا است و از آنها خالى نيست تا توان گفت كه در كجا است ليكن خداى سبحانه علمش بهمه اينها احاطه نموده و ساختنش آنها را استوار فرموده و منتظم ساخته بر وجهى كه سزد و شايد بر وفق مصلحت و حكمت و محافظتش آنها را شمرده و ضبظ نموده و غيبها كه در هواء پوشيده و پنهانست و آنچه غايت و پوشيدگى دارد و در تاريكيهاى بسيار تاريك ميباشد از او دور و پوشيده نيست و همچنين بر او پوشيده نيست آنچه در آسمانهاى برتر است تا زمينهاى پست‌تر و از براى هر چيزى نگاه دارند و نگهبانى را قرار داده و هر چيزى از اينها بچيزى ديگر احاطه دارد و آن كس كه احاطه دارد بآنچه احاطه نموده از اينها خدائيست كه يكى و يگانه و پناه محتاج آنست كه گردش روزگار او را متغير نسازد و ساختن چيزى كه از كتم عدم بعرصه وجود آمده و مى‌آيد او را بدشوارى و زحمت نيفكند جز اين نيست كه بآنچه خواسته فرموده كه باش پس بوده و موجود شده و آنچه را آفريده اختراع فرموده بدون مثال و صورتى كه پيشى گرفته باشد و بى‌رنج و مشقتى كه باو رسيده باشد و هر سازنده چيزى آن را از چيزى ساخته و خدا آنچه را آفريده از چيزى نساخته و هر عالمى بعد از جهل عالم شده و تعليم گرفته و خدا هرگز جاهل نبوده و از كسى تعليم نگرفته و بهمه چيز احاطه فرموده از روى علم و دانش پيش از وجود آنها پس بواسطه آنها بر علمش نيفزوده حاصل مراد آنكه علم آن جناب بهمه چيز پيش از آنكه آنها را در وجود آورد چون علم او است بعد از آنكه آنها را موجود ساخته بدون زياده و نقصان و اين خلائق را كه موجود كرده نه بجهت آنست كه پادشاهى و سلطنت خود را سخت و محكم سازد و يا ترسيده باشد كه سلطنتش تمام شود يا نقصان پذيرد يا خواسته كه بسبب ايشان بر دشمنى كه جنگجو باشد يا همتائى كه در باب غلبه‌


صفحه 30

معارضه كند يا شريكى كه در بزرگى نزاع داشته باشد يارى جويد و ليكن اينها آفريدگانيند پرورش داده‌شدگان و بندگانيند ذليل و خوارشدگان پس پاك و منزه است آنكه بر او گران نيايد آفريدن آنچه آغاز كرده و نه تدبير آنچه آفريده و بآنچه آفريده اكتفا فرموده نه از روى عجز و رهگذر سستى چه قادر است كه در هر دقيقه بلكه كمتر صد هزار هزار برابر آنچه آفريده بلكه بيشتر بيافريند و ليكن مصلحت اقتضاء نمود كه بهمين قدر از خلائق اكتفاء نمايد چنان كه ميتواند كه از براى هر كسى سه چشم يا بيشتر خلق كند و ليكن مصلحت مقتضى آنست كه بحسب عادت هر كسى را دو چشم بيشتر نباشد و آن حضرت7بسوى اين اشاره فرمود كه فرموده دانست آنچه را آفريد و آفريد آنچه را دانست نه بانديشه در علم حادث درست دانست آنچه را آفريد يا نه بواسطه آن باينها رسيد و نه شبهه بر او داخل شد در آنچه نيافريد و ليكن حكمى است درهم بافته و علمى است محكم و استوار و كاريست در نهايت متانت متوحد است به پروردگارى كه در آن شريك ندارد و خويش را به يگانگى مخصوص ساخته كه در آن نظير ندارد و بزرگى و ستايش را از براى خود خالص گردانيده كه در آن رفيق ندارد و منفرد است بيگانگى و بزرگوارى و ثناء و مدح و متوحد است بحمد خلائق و اظهار بزرگى نموده بآنچه خلائق او را به بزرگوارى ياد كنند و برتر است از فرا گرفتن پسران و پاك و پاكيزه است از ملامست و مجامعت با زنان و عزيزتر و بزرگوارتر است از همسايگى شريكان پس او را در آنچه آفريده ضد و دشمنى نيست كه با او مخالفت كند و نه در آنچه مالك آن گرديده همتائى هست كه با او برابرى كند و هيچ كس در پادشاهى كه دارد شريك آن جناب نيست يكيست و يگانه و پناه نيازمندان كه هميشه را نيست و نابود ميسازد و هلاك ميكند و آخر را ميراث ميبرد آنكه هميشه بوده و خواهد بود در حالتى كه يگانه است و شائبه كثرت و تركيب در او نيست و ازلى است كه آغاز و انجام ندارد پيش از اول همه روزگار و بعد از گردشهاى هر كار چنين بوده و ميباشد آنكه هلاك نميشود و بنهايت نميرسد باين طريق پروردگار خود را


صفحه 31

وصف ميكنم پس خدائى نيست مگر خدا كه بزرگيست در غايت بزرگى و بزرگوارى است در نهايت بزرگوارى و عزيزيست در منتهاى عزت و برتر است از آنچه ستمكاران ميگويند برترى بزرگ مترجم گويد: كه كلينى رضوان اللَّه عليه اين خطبه را در كتاب مستطاب كافى ذكر كرده و بعد از ذكر مدح و ثنائى كه در خور قابليت اين خطبه است بعضى از فقرات آن را شرح نموده كه ترجمه آن را در كتاب تحفة الاولياء بيان كرده ام هر كه خواهد بآن كتاب رجوع كند.

حديث كرد ما را باين خطبه احمد بن محمد بن صقر صائغ گفت كه حديث كرد ما را محمد بن عباس بن مسلم يا بسام گفت كه حديث كرد مرا ابو زيد سعيد بن محمد بصرى گفت كه حديث كرد مرا عمره دختر اوس گفت كه حديث كرد مرا جدم حصين بن عبد الرحمن از پدرش از ابو عبد اللَّه حضرت جعفر بن محمد از پدرش از جدش:كه امير المؤمنين7در هنگامى كه مردم را امر فرمود كه مهياى جنك معويه شوند در نوبت دويم اين خطبه را خواند.

حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد (رضى) گفت كه حديث كردند ما را محمد بن حسن صفار و سعد بن عبد اللَّه هر دو از احمد بن محمد بن عيسى و هيثم بن ابى مسروق نهدى و محمد بن حسين بن ابى الخطاب همه ايشان از حسن بن محبوب از عمرو بن ابى المقدام از اسحق بن غالب از حضرت امام جعفر صادق از پدرش عليهما السلم كه فرمود رسول خدا6در بعضى از خطبه‌هاى خويش فرمود كه سپاس و ستايش خدائى را سزا است كه در اولويت خود تنها بوده و در ازليتش بالهيت و خدائى بزرگى را بر خود بسته و بكبرياء و جبروتش تكبر و بزرگوارى مينمود ابتدا كرد آنچه را اختراع فرمود و ايجاد كرد آنچه را آفريد باينكه آنها را از سر نو بديد آورد بدون مثال و مانندى مانند آنكه چنان باشد كه پيشى گرفته شده باشد بچيزى از آنچه آفريد پروردگار ما كه قديم است بلطف ربوبيت و پروردگارى خويش و بعلم آگاهى و اطلاع خود شكافت و گشود