بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 26

تا معلوم شود كه او را پيش و بعدى نيست و همه اينها بطبائع خويش و سرشتها و مزاجى كه دارند گواهى ميدهند كه آنكه اين طبيعتها را بايشان عطا فرموده خود طبيعت و مزاجى ندارد و بتفاوتى كه دارند دلالت دارند بر اينكه كسى كه ايشان را تفاوت داده خود تفاوتى ندارد و بواسطه وقتى كه دارند خبر مى‌دهند كه آنكه وقت را از براى ايشان پيدا كرده خود وقتى ندارد و پاره‌اى از اينها را از پاره پوشيده و مستور ساخته تا معلوم شود كه در ميانه او و آنها حجاب و پرده غير از آنها نيست چه نديدنش بواسطه نقص امكان است كه عين ايشانست او را معنى پروردگارى بود در هنگامى كه هيچ معبودى نبود كه قابل تربيت باشد و حقيقت خدا بودن و خدائى داشت در زمانى كه هيچ معبودى نبود و معنى عالم و دانائى و هيچ معلومى نبود كه علم بآن تعلق گيرد و معنى خالق و آفريننده و هيچ مخلوق و آفريده نبود و تأويل سمع و شنوائى و هيچ مسموعى نبود كه قابليت شنيدن داشته باشد و آن جناب چنان نيست كه از آن زمان باز كه آفريده معنى خالق را سزاوار شده باشد و نه باحداث و بديد آوردن خلائق معنى آفرينندگى را استفاده فرموده باشد و چگونه چنين باشد و حال آنكه مذ بضم ميم و سكون ذال كه از براى ابتداى زمان است در ماضى است او را نزديك نسازد را صاحب غايت نگرداند و قد كه از براى تقريب زمان ماضى است او را نزديك نسازد و لعل كه از براى اميدوارى است بمعنى شايد او را منع نكند و متى كه از براى استفهام از زمانست بمعنى كى او را موقت ننمايد و حين كه بمعنى هنگام است او را فرو نگيرد و مع كه بمعنى با است باو نزديك نشود و نپيوندد جز اين نيست كه ادوات خود اندازه ميكنند و آلتها بسوى نظائر خويش اشاره مى‌نمايند و در چيزها كردارهاى آنها يافت مى‌شود منذ كه چون مذ دلالت دارد بر قدم آنها را منع نموده و قد كه دلالت بر ازليت دارد آنها را از هميشگى باز داشته و دور ساخته اگر نه اين بود كه سخن از يك ديگر جدا شده و باين سبب بر جداكننده‌اش دلالت نموده و از هم دور گرديده و باين جهت دورى دهنده‌اش را آشكار كرده هر آينه كردگارش از براى عقلها ظاهر و آشكار نميشد و بواسطه آن از ديدن در پرده رفته و خيالها بسوى آنها محاكمه ميكنند و غير او


صفحه 27

در آنها ثابت گردانيده شده و از آنها دليل بيرون آورده شده چنان كه آب از چاه بيرون مى‌آورند و بآنها اقرار و اعتراف شناخته شده و بعقلها تصديق بخدا اعتقاد مى‌شود و باقرار ايمان باو كامل ميگردد و هيچ ديندارئى نيست مگر بعد از معرفت و معرفتى نيست مگر باخلاص و اخلاص بكسر همزه خالص و پاك كردنست و با كسى دوستى بى‌ريا داشتن و عبادت بى‌ريا كردن و دين بى‌ريا داشتن حاصل آنكه اخلاص آنست كه از غير خدا مبرا باشد و روى دل با جناب حق تعالى داشته باشد و هر كار كه كند و هر گفتار كه بگويد قطع نظر از خلق خدا كند و بمدح و ذم ايشان التفات ننمايد و با تشبيه اخلاصى نيست و با اثبات صفات زائده نفى غير نيست بجهت دوئيت پس هر چه در آفريده است در آفريننده آن يافت نميشود و هر چه در آن ممكن باشد در كردگارش ممتنع باشد حركت و سكون بر او جارى و روان نشود و چگونگى بر او جارى شود آنچه آن جناب آن را جارى ساخته يا بسويش برگردد آنچه او آن را آغاز فرموده در آن هنگام ذاتش متفاوت شود و كنه و پايانش صاحب اجزاء گردد و معنيش از ازل امتناع ورزد و آفريننده را معنى غير از آفريده شده نباشد و اگر پسى از برايش اندازه شود آن هنگام پيشى از برايش اندازه شود و اگر تمامى از برايش طلب شود آن هنگام او را نقصانى لازم آيد چگونه هميشگى را سزاوار باشد كسى كه از حدوث امتناع ندارد و چگونه چيزها را ايجاد ميكند كسى كه از ايجاد و موجود شدن امتناع ندارد چه آن هنگام علامت و نشانه مصنوع كه ديگرى او را ساخته در او برپا شود بعد از آنكه مدلول عليه بوده كه غير بر او دليل بوده دليل گردد كه بر غير دلالت كند در محل گرديدن و جولان گفتار حجتى نيست و نه در سؤال كردن از او جوابى و نه در معنى آن از براى خدا تعظيمى و نه در جدائيش از آفريدگان ستمى مگر بامتناع آنكه ازلى كه است كه هميشه بوده از اينكه دو تا شود و آنچه آغازى ندارد از آنكه آغازش شود نيست خدائى مگر خدائى كه برتر است از حد و هم و بزرگتر است از انديشه فهم دروغ گفتند آنها كه چيزى را با خدا برابر كردند و گمراه شدند گمراهى دو رو زيان كردند زيانى هويدا و خدا صلوات فرستد بر محمد كه پيغمبر او است و آل آن حضرت كه پاكانند.


صفحه 28

حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق (رضى) گفت كه حديث كردند ما را محمد بن ابى عبد الله كوفى و احمد بن يحيى بن زكريا قطان از بكر بن عبد اللَّه بن حبيب از تميم بن بهلول از پدرش از جدش:كه امير المؤمنين7مردم را امر فرمود كه مهياى جنگ معاويه شويد در نوبت دويم و ايشان را در اين باب ترغيب و تحريص نمود پس چون مردم فراهم آمدند برخاست و خطبه اداء فرمود و فرمود كه سپاس و ستايش خدائى را سزد كه يكيست و يگانه و پناه نيازمندان و متفرد و تنها است كه نه از چيزى بوده و نه از چيزى آفريده و بعرصه وجود آورده آنچه را كه موجود و ثابت فرموده بقدرت كامله كه بواسطه آن از همه چيز جدا شده و همه چيز از او جدا شده‌اند كه در ميانه آن جناب و ايشان بهيچ وجه مناسبتى نيست پس او را صفتى نيست كه بآن توان رسيد و اندازه ندارد كه داستانها از برايش در باب آن بيان توان نمود سخنان ساخته پرداخته از هر لغت كه در باب صفاتش گفته شود بآن نرسيده كلان بهمرسانيده‌اند و همه گردانيدن صفات به تغير و تبدل يا با نواعى كه تصور ميشوند در آنجا گمراه و سرگردان شده‌اند و در ملكوت مصنوعاتش راههاى افكار و انديشه‌هاى عميقه و خيالهاى دقيقه سرگشته‌اند و جوامع تفسير و بيان كه مجمع و جامع آنند بدون آنكه در علم او كه عين ذات است رسوخ بهمرسانند و در آن فرو روند منقطع گرديده‌اند و پرده‌هاى غيب نورانى در نزد غيبى كه اسرار ربوبيت است و از همه پوشيده حائل و مانع شده‌اند و عقلهاى بلند كه بلنديها را مى‌نگرند و در امور لطيفه و چيزهاى دقيقه تسلط دارند در كمتر از كمترين و پست‌تر از پسترين آن حجابها حيرانند پس بزرگوار است آنكه همتهاى دور كه بهر چيز دورى رسيده‌اند باو نميرسند و فطانتهاى فرو رونده در درياى مشكلات او را نمى يابند و برتر است آنكه او را هنگامى نيست كه بشماره درآيد و مدتى ندارد كه بسر آيد و او را لغت و صفتى نباشد كه باندازه معين شود پاك و منزه است آنكه اولى ندارد كه بآن ابتداء شود و پايانى ندارد كه‌


صفحه 29

بپايان رسد و اخرى ندارد كه فانى گردد او را پاك و منزه ميشمارم از آنچه لايق باو نباشد و آن جناب چنان است كه خود را وصف نموده و وصف‌كنندگان بصفت او نميرسند همه چيز را در آن هنگام كه آفريد جدا جدا آفريد تا بر ايشان ظاهر سازد كه باو شباهتى ندارند و آن جناب بايشان شباهتى ندارد پس در آنها حلول نكرده تا توان گفت كه آن جناب در آنهاست و از آنها دور نشده تا توان گفت كه از آنها جدا است و از آنها خالى نيست تا توان گفت كه در كجا است ليكن خداى سبحانه علمش بهمه اينها احاطه نموده و ساختنش آنها را استوار فرموده و منتظم ساخته بر وجهى كه سزد و شايد بر وفق مصلحت و حكمت و محافظتش آنها را شمرده و ضبظ نموده و غيبها كه در هواء پوشيده و پنهانست و آنچه غايت و پوشيدگى دارد و در تاريكيهاى بسيار تاريك ميباشد از او دور و پوشيده نيست و همچنين بر او پوشيده نيست آنچه در آسمانهاى برتر است تا زمينهاى پست‌تر و از براى هر چيزى نگاه دارند و نگهبانى را قرار داده و هر چيزى از اينها بچيزى ديگر احاطه دارد و آن كس كه احاطه دارد بآنچه احاطه نموده از اينها خدائيست كه يكى و يگانه و پناه محتاج آنست كه گردش روزگار او را متغير نسازد و ساختن چيزى كه از كتم عدم بعرصه وجود آمده و مى‌آيد او را بدشوارى و زحمت نيفكند جز اين نيست كه بآنچه خواسته فرموده كه باش پس بوده و موجود شده و آنچه را آفريده اختراع فرموده بدون مثال و صورتى كه پيشى گرفته باشد و بى‌رنج و مشقتى كه باو رسيده باشد و هر سازنده چيزى آن را از چيزى ساخته و خدا آنچه را آفريده از چيزى نساخته و هر عالمى بعد از جهل عالم شده و تعليم گرفته و خدا هرگز جاهل نبوده و از كسى تعليم نگرفته و بهمه چيز احاطه فرموده از روى علم و دانش پيش از وجود آنها پس بواسطه آنها بر علمش نيفزوده حاصل مراد آنكه علم آن جناب بهمه چيز پيش از آنكه آنها را در وجود آورد چون علم او است بعد از آنكه آنها را موجود ساخته بدون زياده و نقصان و اين خلائق را كه موجود كرده نه بجهت آنست كه پادشاهى و سلطنت خود را سخت و محكم سازد و يا ترسيده باشد كه سلطنتش تمام شود يا نقصان پذيرد يا خواسته كه بسبب ايشان بر دشمنى كه جنگجو باشد يا همتائى كه در باب غلبه‌


صفحه 30

معارضه كند يا شريكى كه در بزرگى نزاع داشته باشد يارى جويد و ليكن اينها آفريدگانيند پرورش داده‌شدگان و بندگانيند ذليل و خوارشدگان پس پاك و منزه است آنكه بر او گران نيايد آفريدن آنچه آغاز كرده و نه تدبير آنچه آفريده و بآنچه آفريده اكتفا فرموده نه از روى عجز و رهگذر سستى چه قادر است كه در هر دقيقه بلكه كمتر صد هزار هزار برابر آنچه آفريده بلكه بيشتر بيافريند و ليكن مصلحت اقتضاء نمود كه بهمين قدر از خلائق اكتفاء نمايد چنان كه ميتواند كه از براى هر كسى سه چشم يا بيشتر خلق كند و ليكن مصلحت مقتضى آنست كه بحسب عادت هر كسى را دو چشم بيشتر نباشد و آن حضرت7بسوى اين اشاره فرمود كه فرموده دانست آنچه را آفريد و آفريد آنچه را دانست نه بانديشه در علم حادث درست دانست آنچه را آفريد يا نه بواسطه آن باينها رسيد و نه شبهه بر او داخل شد در آنچه نيافريد و ليكن حكمى است درهم بافته و علمى است محكم و استوار و كاريست در نهايت متانت متوحد است به پروردگارى كه در آن شريك ندارد و خويش را به يگانگى مخصوص ساخته كه در آن نظير ندارد و بزرگى و ستايش را از براى خود خالص گردانيده كه در آن رفيق ندارد و منفرد است بيگانگى و بزرگوارى و ثناء و مدح و متوحد است بحمد خلائق و اظهار بزرگى نموده بآنچه خلائق او را به بزرگوارى ياد كنند و برتر است از فرا گرفتن پسران و پاك و پاكيزه است از ملامست و مجامعت با زنان و عزيزتر و بزرگوارتر است از همسايگى شريكان پس او را در آنچه آفريده ضد و دشمنى نيست كه با او مخالفت كند و نه در آنچه مالك آن گرديده همتائى هست كه با او برابرى كند و هيچ كس در پادشاهى كه دارد شريك آن جناب نيست يكيست و يگانه و پناه نيازمندان كه هميشه را نيست و نابود ميسازد و هلاك ميكند و آخر را ميراث ميبرد آنكه هميشه بوده و خواهد بود در حالتى كه يگانه است و شائبه كثرت و تركيب در او نيست و ازلى است كه آغاز و انجام ندارد پيش از اول همه روزگار و بعد از گردشهاى هر كار چنين بوده و ميباشد آنكه هلاك نميشود و بنهايت نميرسد باين طريق پروردگار خود را


صفحه 31

وصف ميكنم پس خدائى نيست مگر خدا كه بزرگيست در غايت بزرگى و بزرگوارى است در نهايت بزرگوارى و عزيزيست در منتهاى عزت و برتر است از آنچه ستمكاران ميگويند برترى بزرگ مترجم گويد: كه كلينى رضوان اللَّه عليه اين خطبه را در كتاب مستطاب كافى ذكر كرده و بعد از ذكر مدح و ثنائى كه در خور قابليت اين خطبه است بعضى از فقرات آن را شرح نموده كه ترجمه آن را در كتاب تحفة الاولياء بيان كرده ام هر كه خواهد بآن كتاب رجوع كند.

حديث كرد ما را باين خطبه احمد بن محمد بن صقر صائغ گفت كه حديث كرد ما را محمد بن عباس بن مسلم يا بسام گفت كه حديث كرد مرا ابو زيد سعيد بن محمد بصرى گفت كه حديث كرد مرا عمره دختر اوس گفت كه حديث كرد مرا جدم حصين بن عبد الرحمن از پدرش از ابو عبد اللَّه حضرت جعفر بن محمد از پدرش از جدش:كه امير المؤمنين7در هنگامى كه مردم را امر فرمود كه مهياى جنك معويه شوند در نوبت دويم اين خطبه را خواند.

حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد (رضى) گفت كه حديث كردند ما را محمد بن حسن صفار و سعد بن عبد اللَّه هر دو از احمد بن محمد بن عيسى و هيثم بن ابى مسروق نهدى و محمد بن حسين بن ابى الخطاب همه ايشان از حسن بن محبوب از عمرو بن ابى المقدام از اسحق بن غالب از حضرت امام جعفر صادق از پدرش عليهما السلم كه فرمود رسول خدا6در بعضى از خطبه‌هاى خويش فرمود كه سپاس و ستايش خدائى را سزا است كه در اولويت خود تنها بوده و در ازليتش بالهيت و خدائى بزرگى را بر خود بسته و بكبرياء و جبروتش تكبر و بزرگوارى مينمود ابتدا كرد آنچه را اختراع فرمود و ايجاد كرد آنچه را آفريد باينكه آنها را از سر نو بديد آورد بدون مثال و مانندى مانند آنكه چنان باشد كه پيشى گرفته شده باشد بچيزى از آنچه آفريد پروردگار ما كه قديم است بلطف ربوبيت و پروردگارى خويش و بعلم آگاهى و اطلاع خود شكافت و گشود


صفحه 32

و باستوارى قدرت و توانائى كه دارد آفريد همه آنچه را آفريد و تاريكى شب را بنور عمود صبح شكاف يعنى تاريكى شب را برد و روشنائى روز را آورد پس هيچ تبديل و تغيير دهنده نيست كه خلق او را تغيير دهد يعنى دينى كه حق تعالى از براى بندگانش آفريده و اين نهى است در صورت نفى يعنى تبديل مدهيد دين خود را كه از براى شما مخلوق گردانيد يا سزاوار نيست كه آن را تبديل دهيد و يا هيچ كس نيست كه آن را تبديل دهد و محو و نابود گرداند و همچنين فقرات بعد از اين كه ميفرمايد و تغيير دهنده نيست كه صنع او را تغيير دهد و پس اندازه نيست كه حكم او را بعقب اندازد و ردكننده نيست كه ام رو فرمان او را رد كند و جاى راحت و آسايشى از دعوت او نيست و ملك او را زوال و نيستى نباشد و مدتش را انقطاعى نه و او است كه خود هستى است در اول و دائمى است كه هميشه خواهد بود آنكه بنور خويش در پرده رفته در نزد آفريدگانش در افق مرتفع و عزت بلند و پادشاهى سر بلند و در بالاى هر چيزى برآمد و از هر چيزى نزديك شدن و باين سبب از براى خلقش ظاهر و آشكار شد بى‌آنكه چنان باشد كه ديده شود و آن جناب در نظرگاه بلندتر است پس اختصاص بتوحيد را دوست داشت چون بنور خويش در پرده رفت و در بلندى كه دارد بلند شد و از خلقش پنهان شد و رسولان را بسوى ايشان فرستاد تا آنكه او را حجت رسا باشد بر خلقش و رسولانش بسوى ايشان گواهانى باشند بر ايشان و در ميان ايشان پيغمبران را بر انگيخت در حالتى كه مژده دهندگان و ترسانندگان بودندلِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى‌ مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍيعنى تا هلاك و نابود شود هر كه هلاك شد از روى حجتى ظاهر و زنده شود هر كه زنده شد از روى بينه و گواه آشكار و از براى آنكه بندگان بدانند از پروردگار خويش و تعقل نمايند آنچه را كه جاهل بودند و آن را ندانسته بودند پس او را به پروردگارى كه دارد بشناسند و بعد از آنكه انكار كرده بودند و او را بخدائى يگانه گردانند بعد از آنكه ستيزه كرده و از راه بيرون رفته بودند.

حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد (رضى) گفت كه حديث‌


صفحه 33

كردند ما را محمد بن يحيى عطار و احمد بن ادريس هر دو گفتند كه حديث كرد ما را محمد بن احمد بن يحيى از بعضى از اصحاب ما يا اصحاب خويش كه آن را مرفوع ساخته گفت كه مردى بخدمت حضرت حسن بن على:آمد و بآن حضرت عرض كرد كه يا بن رسول اللَّه پروردگار خود را از برايم وصف كن تا آنكه گويا من بسوى او مى‌نگرم و او را مى‌بينم پس حضرت حسن بن على:زمانى طولانى چشم در پيش افكند و خاموش بود بعد از آن سر خود را برداشت و فرمود كه سپاس و ستايش، خدائى را سزا است كه او را اولى نبود كه دانسته شود و نه آخرى كه بپايان رسد و نه پيشى كه دريافته شود و نه بعدى كه باندازه در آيد و نه غايت مدت و نهايتى كه در باب آن تا گفته شود كه كسى بگويد كه تا كى و چه زمان ميباشد و نه شخصى تا آنكه پاره پاره شود و نه اختلاف صفتى كه نهايت و پايانى بهمرساند پس نه عقلها و خيالهاى آنها صفتش را در يابند و نه فكرها و خطرات و انديشه‌هاى آنها كه در دل درآيد و نه عقلهاى خالص و ذهنهاى آنها تا آنكه بگويند كه كى و در چه زمان بوده و نه از چه چيز ابتدا و آغاز شده و نه بر چه ظهور و غلبه دارد و نه در چه پنهان است و نه تاريكست تا بگويند كه چرا نكرد خلق را آفريد پس آغازكننده بود از سر نو پديد آورنده آغاز كرد آنچه را اختراع فرمود و اختراع فرمود آنچه را آغاز كرد و كرد آنچه خواست و خواست آنچه افزود اينكه خدا است كه پروردگار من و پروردگار عالميانست حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد (رضى) گفت كه حديث كرد ما را محمد بن حسن صفار از عباد بن سليمان از سعد بن سعد كه گفت حضرت أبو الحسن امام رضا7را از توحيد سؤال كردم فرمود كه آن همانست كه شما بر آيند پدرم (رضى) گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه از ابراهيم بن هاشم و يعقوب بن يزيد هر دو از ابن فضال از ابن بكير از زراره از امام جعفر صادق7كه گفت شنيدم از آن حضرت و در باب قول خداى عز و جل‌وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاًسخن ميگفت كه فرمود آن توحيد ايشانست خداى عز و جل‌