رساننده و نه نفع بخشنده و نه فراگيرنده و نه گستراننده و نه بخشنده و نه منعكننده و نه دفع نماينده و نه خير خواهى و نه كفايتكننده و نه شفاء دهنده و نه پيش دارنده و نه پس اندازنده مگر خدا كه او را است آفريدن و فرمان و بدست او است همه خير و خوبى و پر خير و بركت است خدائى كه پروردگار عالميانست.
و اما قول مؤذن كه
اشهد ان محمدا رسول الله
كه باين معنى است كه شهادت ميدهم كه محمد فرستاده خداست ميگويد كه شاهد ميگردانم خدا را كه من شهادت ميدهم باين كه خدائى نيست مگر آن جناب و اينكه محمد بنده و رسول و پيغمبر و برگزيده و همراز او است كه او را بسوى كافه مردمان و همه ايشان فرستاده بهدايت و راه راست و كيش درست تا آنكه او را غالب گرداند بر همه دينها اگر چه مشركان ناخوش داشته باشند و شاهد ميگردانم هر كه را كه در آسمانها و زمين است از پيغمبران و رسولان و فرشتگان و همه مردمان كه من شهادت ميدهم باينكه محمد سيد و بزرگ اولين و آخرين است و قول او در مرتبه دويم
اشهد ان محمد رسول الله
ميگويد كه شهادت ميدهم كه كسى را حاجتى بسوى كسى نيست مگر بسوى خدا يگانه قهار كه از بندگانش و همه خلائق بىنياز است و باينكه آن جناب محمد را بسوى مردم فرستاده كه مژده دهنده و ترساننده و خواننده بسوى خدا برخصت او و چراغى روشنى بخش باشد پس هر كه او را انكار كند و از روى دانش قبول نكند و باو ايمان نياورد خداى عز و جل او را داخل آتش دوزخ گرداند در حالى كه در آن جاويد و مخلد باشد و هرگز از آن جدا نشود.
و اما قول مؤذن
حى على الصلاة
بفتح ياء يعنى بياور و آورد چنان كه در قاموس گفته و حضرت فرمود يعنى بيائيد بسوى بهترين اعمال خويش و دعوت پروردگار خويش و بشتابيد بسوى آمرزشى از پروردگار خويش و فرو نشانيدن آتش خويش كه آن را بدستهاى خويش افروختهايد و رها كردن گردنهاى خويش كه آنها را بگناهان خويش گرو كردهايد تا خدا بديهاى شما را از شما بپوشاند و گناهان شما را از براى شما بيامرزد و بديهاى شما را بخوبيها بدل كند زيرا كه او پادشاهى است صاحب كرم و خداوند فضل بزرگ و ما گروههاى مسلمانان را بدخول در
خدمتش و تقديم بسوى حضورش رخصت داده و قول او در مرتبه دوم حى على الصلاة يعنى برخيزيد بسوى مناجات پروردگار خويش و عرض كردن حاجات خويش بر پروردگار خويش و بكلامش بسوى او دست آويز و نزديكى جوئيد و بآن در خواستكننده خواهيد و ذكر و قنوت و ركوع و سجود و خضوع و خشوع و فروتنى را بسيار كنيد و حاجتهاى خود را بسوى او برداريد چه ما را در آن رخصت داده و اما قول موذن
حى على الفلاح
يعنى بيائيد بر سر رستگارى و حضرت فرمود ميگويد كه رو بياوريد بسوى بقائى كه فنائى با آن نيست و نجاتى كه هلاكى با آن نيست و بيائيد بسوى زندگى كه مردن و مرگى با آن نيست و بسوى نعيمى كه تمام شدن ندارد و بسوى پادشاهى كه زوالى از آن نيست و بسوى شاديى كه اندوهى با آن نيست و بسوى گشادگى كه تنگى با آن نيست و بسوى بهجتى كه بريده شدن ندارد و بسوى بىنيازى كه پريشانى با آن نيست و بسوى تندرستى كه بيمارى با آن نيست و بسوى عزتى كه ذلتى با آن نيست و بسوى قوتى كه ضعفى با آن نيست و بسوى كرامتى كه كه ايهاى از آن از كرامتى كه كسى قدر آن را نميداند و بشتابيد بسوى شادى دنيا و عقبى و رهائى آخرت و اولى و قول او در مرتبه دوم كه
حى على الفلاح
ميگويد كه پيشى گيريد بسوى آنچه شما را بسوى آن خواندهام و بسوى نوازش بسيار و عطاى بزرگ و نعمت بلند و رستگارى عظيم و نعيم هميشه در همسايگى محمدفِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَملك مقتدر يعنى در مجلس حق و مكان پسنديده در نزد پادشاه صاحب اقتدار كه توانائى دارد بر همه چيز.
و اما موذن
اللَّه اكبر
ميگويد كه خدا از آن برتر و بزرگوارتر است كه يكى از آفريدگانش بداند آنچه را كه در نزد او است از كرامت و نوازش از براى بنده كه او را اجابت و اطاعت كرده و واليان امر او را فرمان برده و او را شناخته و پرستش نموده و بآن جناب و بيادش اشتغال داشته و در آن بوده و او را دوست داشته و باو انس گرفته و بسويش آرميده و باو وثوق و اعتماد داشته و از او ترسيده و او را اميد داشته و
باو مشتاق شده و در حكم و قضايش با او موافقت نموده و باو خوشنود شده و قول او در مرتبه دويم
اللَّه اكبر اللَّه اكبر
ميگويد كه خدا از آن بزرگتر و برتر و بزرگوارتر است كه كسى مبلغ و مقدار كرامتش را از براى دوستانش و عقوبتش را از براى دشمنانش و مبلغ عفو و غفران و نعمتش را از براى كسى كه او را اجابت كرده و رسولش را اجابت كرده و مبلغ عذاب و نكال و هوانش را از براى كسى كه او را انكار نموده و دانسته او را قبول ننموده بداند.
و اما قول موذن
لا اله الا اللَّه
معنيش آنست كه خدا را حجت رسا است و بر ايشان برسول در رسالت و بيان و دعوت و او از آن بزرگوارتر است كه يكى از ايشان را بر او حجتى باشد پس هر كه او را اجابت نمايد از برايش نور و كرامت است و هر كه او را انكار كند خدا از همه عالميان بىنياز است و او است شتابندهترين حسابكنندگان و معنى قد قامت الصلاة در قامه نماز يعنى وقت زيارت و مناجات و بر آمدن حاجات و دريافتن آرزوها و رسيدن بخداى عز و جل و بكرامت و غفران و عفو و رضوانش نزديك شد و هنگام آن رسيد «مترجم گويد» كه مؤلف گفته كه مصنف اين كتاب ميگويد كه راوى اين حديث ذكر حى على خير العمل را كه باين معنى است كه بيائيد بر سر بهترين كارها ترك نكرده مگر بجهت تقيه و نگاهدارى جان خود چه سنيان در اقامه و اذان اين را نميگويند و عمر شدد الله عليه العذاب في سقر بجاى اين فقره الصلاة خير من النوم را در اذان صبح زياد كرده يعنى نماز بهتر است از خواب زيرا كه قدر نماز را نمى شناخته و مؤلف ميگويد كه در خبر ديگر روايت شده است كه حضرت صادق7از معنى حى على خير العمل سؤال شد فرمود كه بهترين عمل ولايت است و در خبر ديگر چنين است كه بهترين عمل نيكى با فاطمه و فرزندان آن حضرت:است
«باب سى و پنجم» در تفسير و بيان هدى و ضلالت توفيق و خذلان از خداى تبارك و تعالى
و هدى بضم هاء راه راست است و ضلالت گمراهى و توفيق سزاوار گردانيدن
اسباب و خذلان فرو گذاشتن يارى.
حديث كردند ما را على بن عبد اللَّه وراق و محمد بن احمد سنانى و على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق گفتند كه حديث كرد ما را أبو العباس احمد بن يحيى بن زكرياء قطان گفت كه حديث كرد ما را بكر بن عبد اللَّه بن حبيب گفت كه حديث كرد ما را تميم بن بهلول از پدرش جعفر بن سليمان بصرى از عبد اللَّه بن فضل هاشمى كه گفت ابو عبد اللَّه حضرت جعفر بن محمد8را سؤال كردم از قول خداى عز و جلمَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُرْشِداًكه ترجمهاش اينست كه هر كه خدا او را راه نمايد بتوفيق و لطف پس او راه يافته است بفلاح و ارشاد و هر كه خدا او را گمراه گرداند و بجهت فرط عناد او را فرو گذارد و لطف و توفيق را از او بردارد و وى را در وادى خذلان بگذارد پس هرگز نيابى از برايش دوستى را راه راست نماينده كه او را بر آن دلالت كند و از ضلالت بهدايت رساند و حضرت7فرمود كه خداى تبارك و تعالى در روز قيامت ستمكاران را از خانه كرامت خويش كه بهشت است گمراه گرداند و اهل ايمان و عمل صالح را بسوى بهشت خويش هدايت فرمايد چنان كه آن جناب عز و جل فرموده كهوَ يُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِينَ وَ يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُو ترجمه آن گذشت و خداى عز و جل فرموده كهإِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ يَهْدِيهِمْ رَبُّهُمْ بِإِيمانِهِمْ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِو ترجمه صدر اين آيه در اسماء حسنى گذشت و ترجمه تتمه اينست كه روان مىشود از زير مساكن و قصرهاى ايشان جويهاى آب در بوستانهاى با نعمت و ناز و ايشان بر بالاى غرفها بآن نگران باشند راوى ميگويد كه من عرض كردم كه قول خداى عز و جل كه از شعيب حكايت ميفرمايدوَ ما تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللَّهِيعنى و نيست توفيق من در اصلاح امور يا رسيدن بسر منزل ثواب و صلاح مگر بخدا يعنى بهدايت و معاونت او چه معنى دارد و همچنين قول آن جناب عز و جلإِنْ يَنْصُرْكُمُ اللَّهُ فَلا غالِبَ لَكُمْ وَ إِنْ يَخْذُلْكُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِي يَنْصُرُكُمْ مِنْ بَعْدِهِكه ترجمهاش اينست كه اگر يارى دهد خدا شما را چنان كه در جنگ بدر واقع شد پس هيچ غلبه نيست شما را كه كسى بر شما غالب شود و اگر فرو گذارد شما را چنان كه در جنگ احد اتفاق افتاد پس كيست آنكه يارى دهد شما
را بعد از فرو گذاشتن او و حضرت فرمود كه هر گاه بنده آنچه را كه خداى عز و جل او را بآن امر فرموده از طاعت بجا آورد كردارش با امر خداى عز و جل موافق باشد و بنده بآن موفق ناميده شود و چون بنده اراده كند كه در چيزى از معصيتهاى خدا داخل شود و خداى تبارك و تعالى در ميانه او و آن معصيت حائل و مانع شود و بنده آن معصيت را ترك كند تركش كه آن را واگذاشته و نكرده بتوفيق خداى تعالى ذكره باشد و در هر زمان كه در ميان او و آن معصيت رها كند و ميان او و آن حائل و مانع نشود تا آنكه آن را مرتكب شود بحقيقت كه او را واگذاشته و يارى نكرده و توفيق نداده.
حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد «ره» گفت كه حديث كرد ما را حسين بن حسن بن ابان از حسين بن سعيد از محمد بن ابى عمير از عبد اللَّه بن قراء از محمد بن مسلم و محمد بن مروان از حضرت صادق7كه فرمود رسول خدا6ندانست كه جبرئيل از جانب خداى عز و جل است مگر بتوفيق حديث كرد ما را احمد بن حسن قطان گفت كه حديث كرد ما را حسين بن على سكرى گفت كه حديث كرد ما را ابو عبد اللَّه محمد بن زكرياء بصرى گفت كه حديث كرد ما را جعفر بن محمد بن عماره از پدرش از جابر بن يزيد جعفر از ابو جعفر حضرت محمد بن على باقر7كه گفت آن حضرت را سؤال كردم از معنى
لا حول و لا قوة الا بالله
كه ترجمهاش اينست كه نيست گرديدنى و نه توانائى مگر بخدا فرمود كه معنيش آنست كه نيست گرديدنى از براى ما از نافرمانى خدا مگر بيارى خدا و نه توانائى از براى ما بر فرمان بردارى خدا مگر بتوفيق خداى عز و جل.
حديث كرد ما را عبد الواحد بن محمد بن عبدوس عطار «رضى» در نيشابور در سال سيصد و پنجاه و دويم گفت كه حديث كرد مرا على بن محمد بن قتيبه از سلمان نيشابورى كه گفت حضرت ابو الحسن على بن موسى الرضا7را سؤال كردم از قول خداى عز و جلفَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِكه ترجمهاش اينست كه پس هر كه خدا خواهد او را راه راست نمايد ميگشايد سينه او را از براى قبول اسلام و حضرت فرمود كه هر كه خدا خواهد كه او را هدايت نمايد بايمانش در دنيا بسوى بهشت و خانه كرامتش در آخرت ميگشايد سينه او را از براى تسليم و انقياد از براى خدا و وثوق و
اعتماد باو و سكون و آرام بسوى آنچه او را وعده فرموده از ثوابش تا بسوى آن آرميده شودوَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُيعنى و هر كه خدا خواهد كه او را گمراه كند و فرو گذارد و حضرت فرمود كه گمراه كند او را از بهشت و خانه كرامتش در آخرت بجهت كفرش بآن جناب و نافرمانيش از براى اويَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاًيعنى ميگرداند سينه او را تنك بسيار تنگ يا چون بيشه پر درخت كه چيزى در آن نتواند رفت چه دل كافر و منافق چيزى از خوبى بآن نميرسد و حضرت فرمود تا آن كه در كفرش شك ميكند و دلش از اعتقادش مضطرب مىشود و ميلرزد و چنان ميگردد كهكَأَنَّما يَصَّعَّدُ فِي السَّماءِ كَذلِكَ يَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَيعنى گويا بالا ميرود در آسمان يعنى از قبول حق ميگريزد و ميخواهد كه بآسمان بالا رود و قبول آن نكند و اين از غايت تباعد در گريختن است هم چنان كه دلتنگ ميگرداند كافر و منافق را بر وجه تخذيل و تخليه قرار ميدهد خدا و مسلط ميگرداند عذاب يا لعنت را بر آنان كه نمىگروند و بر وجه عناد و انكار توحيد را تصديق نمىكنند
«باب سى و ششم» در رد بر ثنويه و زنادقه
و ثنويه فرقه از مردمانند كه بدو خدا قائلند و مىشود كه مراد از آن حكماى فلاسفه باشند نه ثنويه مشهور چه مذهب ايشان آنست كه هر حادثى مسبوق است بماده و مده و وجه ناميدن ايشان بثنويه براى آنست كه ايشان بمؤثريت عقول قائلند و آنها را صاحب اثر ميدانند و امير المؤمنين7در خطبه مشهوره خويش در بيان ثنويه ميفرمايد كه و آنها آنانند كه گمان كردهاند كه خدا چيزى را احداث نميفرمايد مگر از اصل و ماده و تدبير نميكند مگر باندازه صورت و برابر كردن با آن و اين مذهب حكما است و زنادقه جمع زنديق است و آن بر وزن كبريت معرب زن ديقست و مراد از آن كسى است كه بخدا قائل نيست يا آنها كه بدو خدا قائلند و نور و ظلمت را هر دو خدا ميدانند و بنا بر اخير عطف آن بر ثنويه عطف تفسيرى باشد.
حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «رضى» گفت كه حديث كرد ما را ابو القاسم علوى گفت كه حديث كرد ما را محمد بن اسماعيل برمكى گفت كه حديث كرد ما را حسين بن حسن گفت كه حديث كرد مرا ابراهيم بن هاشم قمى گفت كه حديث كرد ما را عباس بن عمر و فقيمى از هشام بن حكم در حديث زنديقى كه بخدمت حضرت صادق7آمد و از جمله قول آن حضرت7كه باو فرمود اين بود كه آنچه تو ميگوئى كه خدايان دواند خالى از اين نباشد كه يا هر دو قديم باشند و قوت داشته باشند بر هر فعلى كه اراده آن كنند و خواهند كه در آن تنها باشند كه هر يك از ايشان ديگرى را مدخليت ندهد يا هر دو ضعيف باشند كه هيچ يك از ايشان بتنهائى قدرت بر آن نداشته باشد و اراده آن نداشته باشد و هر يك قوت و قدرت بر بعضى از كارها داشته باشد يا يكى از اين دو قوى و ديگرى ضعيف باشد پس اگر هر دو قوى باشند چرا هر يك از اين دو خدا صاحب خود را كه آن ديگر است دفع نميكند و بتدبير عالم متفرد و تنها نميشود چه خواهش غلبه و استعلاء در هر صاحب قوتى مركوز است و بقدر قوت و قدرت خويش آن را بعمل مىآورد و اين امر نفى هر دو را لازم دارد زيرا كه ممكن است كه اراده هر يك بنفى ديگرى تعلق گيرد و اگر گمان كنى كه يكى از ايشان قوى و ديگرى ضعيف است ثابت شود كه خدا يكيست چنان كه ما ميگوئيم بجهت عجز و درماندگى كه ظاهر و آشكار است در دويم چه آن محتاجست بقوى زيرا كه قوى وجودش از آن اقوى است و ضعيف وجود متصور نميشود مگر بجواز خالى بودن ماهيست از وجود پس اگر بگوئى كه ايشان دو خدايند خالى از اين نباشد كه يا هر دو از هر جهت و هر وجه با هم اتفاق داشته باشند يعنى در حقيقت كه ما به الامتياز و آنچه موجب جدائى ايشان از يك ديگر مىشود در ميانه ايشان نباشد و اين مستلزم نفى تعدد است چنان كه بيايد يا هر دو از هر جهتى با هم افتراق و اختلاف داشته باشند و ما چون خلق را منتظم ديديم و ديدم كه انتظارم و ترتيب نيكى دارند و چرخ را ديديم كه روانست و ميگردد و اختلاف شب و روز و آفتاب و ماه را ديديم صحت امر و تدبير عالم و ايتلاف و تناسب امر بر اين دلالت كرد كه مدبر عالم يكيست بعد از آن بر تو لازم آيد اگر دو خدا را ادعاء كنى كه سه خدا باشند چه چاره نيست
از فرجه كه در ميان ايشان باشد تا آنكه دو تا باشند و فرجه بمعنى رخنه و شكاف است و مراد از آن در اينجا چيزى باشد كه موجب امتياز هر يك از ايشان از ديگرى شود و ايشان را از هم جدا كند چه از فاصله ميان دو جسم بفرجه و شكاف و رخنه تعبير مىكنند و در اين اشعاريست باينكه مخاطب فهم درستى نداشته و تا چيزى محسوس او نميشده آن را نمىفهميده و حضرت فرمود كه پس اين فرجه در ميانه ايشان سيم مىشود كه قديم است با اين دو خدا و او نيز بايد كه خدا باشد پس بر تو لازم مىآيد كه بسه خدا قائل شوى با آنكه دو خدا را ادعاء دارى و اگر سه خدا را ادعاء كنى آنچه در دو خدا گفتيم بر تو لازم آيد و آن صورت نبندد تا آنكه در ميانه ايشان دو فرجه باشد و بواسطه دو فرجه سه خدا را كه ادعاء ميكنى پنج خدا مىشود پس كلام متناهى مىشود در عدد و شماره.
بسوى آنچه آن را در بسيارى نهايتى نباشد هشام گفت كه از جمله سؤال آن زنديق اين بود كه عرض كرد پس دليل بر خدا چيست حضرت صادق7فرمود كه وجود كارهاى غريبه كه در غايت استحكام و متانت است دلالت ميكند بر اينكه صانعى اينها را ساخته آيا نمىبينى كه تو هر گاه نظر كنى بسوى عمارت بلند افراشته يا گچكارى كرده كه آن را ساختهاند ميدانى كه آن را بناكننده ايست كه آن را ساخته و هر چند كه تو آن بانى را نديده باشى و او را مشاهده نكرده باشى كه آن را ميسازد زنديق عرض كرد كه پس او چيست فرمود كه آن جناب چيزيست بخلاف چيزها كه بهيچ يك از آنها نميماند و من بگفتار خويش كه ميگويم چيزيست بسوى ثابت كردن معنى و مقصود از لفظ برمىگردم و برگشت قول من باين است و آنكه خدا چيزيست كه موصوف است بحقيقت چيز بودن و باين اعتبار چيز بر او اطلاق مىشود و او را چيز ميگويند غير از آنكه نه جسم است و نه صورت و محسوس نميشود و سوده نميگردد و جستجوى از او نميتوان كرد و بحواس پنچگانه كه سمع و بفروشم و ذوق و لمس است او را در نتوان يافت و همه او خيالها او را در نيابند و روزگارها او را ناقص نكند و زمان او را تغيير ندهد كه پير و شل و كر و كور و بيمار نشود و همچنين ساير ناخوشيها كه بر معمرين وارد مىشود در او راه نيابد سائل عرض كرد كه پس ميگوئى كه خدا شنوا و بينا است فرمود كه آن جناب شنوا و بينا است و ليكن