از فرجه كه در ميان ايشان باشد تا آنكه دو تا باشند و فرجه بمعنى رخنه و شكاف است و مراد از آن در اينجا چيزى باشد كه موجب امتياز هر يك از ايشان از ديگرى شود و ايشان را از هم جدا كند چه از فاصله ميان دو جسم بفرجه و شكاف و رخنه تعبير مىكنند و در اين اشعاريست باينكه مخاطب فهم درستى نداشته و تا چيزى محسوس او نميشده آن را نمىفهميده و حضرت فرمود كه پس اين فرجه در ميانه ايشان سيم مىشود كه قديم است با اين دو خدا و او نيز بايد كه خدا باشد پس بر تو لازم مىآيد كه بسه خدا قائل شوى با آنكه دو خدا را ادعاء دارى و اگر سه خدا را ادعاء كنى آنچه در دو خدا گفتيم بر تو لازم آيد و آن صورت نبندد تا آنكه در ميانه ايشان دو فرجه باشد و بواسطه دو فرجه سه خدا را كه ادعاء ميكنى پنج خدا مىشود پس كلام متناهى مىشود در عدد و شماره.
بسوى آنچه آن را در بسيارى نهايتى نباشد هشام گفت كه از جمله سؤال آن زنديق اين بود كه عرض كرد پس دليل بر خدا چيست حضرت صادق7فرمود كه وجود كارهاى غريبه كه در غايت استحكام و متانت است دلالت ميكند بر اينكه صانعى اينها را ساخته آيا نمىبينى كه تو هر گاه نظر كنى بسوى عمارت بلند افراشته يا گچكارى كرده كه آن را ساختهاند ميدانى كه آن را بناكننده ايست كه آن را ساخته و هر چند كه تو آن بانى را نديده باشى و او را مشاهده نكرده باشى كه آن را ميسازد زنديق عرض كرد كه پس او چيست فرمود كه آن جناب چيزيست بخلاف چيزها كه بهيچ يك از آنها نميماند و من بگفتار خويش كه ميگويم چيزيست بسوى ثابت كردن معنى و مقصود از لفظ برمىگردم و برگشت قول من باين است و آنكه خدا چيزيست كه موصوف است بحقيقت چيز بودن و باين اعتبار چيز بر او اطلاق مىشود و او را چيز ميگويند غير از آنكه نه جسم است و نه صورت و محسوس نميشود و سوده نميگردد و جستجوى از او نميتوان كرد و بحواس پنچگانه كه سمع و بفروشم و ذوق و لمس است او را در نتوان يافت و همه او خيالها او را در نيابند و روزگارها او را ناقص نكند و زمان او را تغيير ندهد كه پير و شل و كر و كور و بيمار نشود و همچنين ساير ناخوشيها كه بر معمرين وارد مىشود در او راه نيابد سائل عرض كرد كه پس ميگوئى كه خدا شنوا و بينا است فرمود كه آن جناب شنوا و بينا است و ليكن
شنوا است بىجارحه و گوشى كه داشته باشد و بينا است بىآنكه آلت و چشمى داشته باشد بلكه بنفس خود مىشوند و بنفس خود مىبيند و اينكه ميگويم كه بنفس خود ميشوند و بنفس خود مىبيند مقصودم اين نيست كه خدا چيزيست و نفس چيزى ديگر و ليكن خواستم كه از خود تعبير كنم و سخن بگويم زيرا كه مسئول بودم و از من سؤال شده بود و بايست كه از آن جواب گويم و خواستم كه تو را بفهمانهم زيرا كه سائلى و جواب ميخواهى و ميگويم كه همه خدا مىشنود نه باين معنى كه همه از او بعضى دارد و ليكن فهمانيدن تو را اراده كردم و خواستم كه از خود تعبير كنم و بازگشت من در اين تعبير و جواب نيست مگر بسوى آنكه خداى شنواى بيناى داناى آگاهست بىآنكه ذات مقدس اختلافى بهمرساند و نه آنكه معنى مختلف شود حاصل معنى آنكه غير خدا شنواى بگوش است و بيناى بچشم و آلت ديدن و شنيدنش غير يك ديگر است و بآنچه مىشنود نمىبيند و به آنچه ميبيند نميشنود و بدون اينها نمىشنود و نمىبيند و خدا را آلت ديدن و شنيدن نيست بلكه ذات مقدس هم شنوا باشد و هم بينا سائل عرض كرد كه پس خدا چيست حضرت صادق7فرمود كه آن جناب رب و پروردگاريست كه مىپرورد و او است معبودى كه خلائق او را مىپرستند و او اللَّه است كه جامع جميع صفات كمال است و اينكه ميگويم كه اللَّه مرادم ثابت كردن اين حروف كه الف و لام و لام و هاء باشد نيست و ليكن باز ميگردم بسوى معنيى كه آن جناب چيزى كه خالق چيزها و صانع آنها است كه اين حروف بر او واقع شده و او همان معنى است كه بلفظ الله و رحمان و رحيم و عزيز و امثال اينها از نامهاى آن جناب ناميده مىشود و آن معنى همان معبوديست جل و عز كه بندگان او را پرستش ميكنند سائل عرض كرد كه پس بدرستى كه ما موهومى را نيافتيم مگر آنكه آن را مخلوق يافتيم حضرت صادق7فرمود كه اگر اين امر چنان باشد كه تو ميگويى هر آينه توحيد خدا از ما برداشته خواهد بود زيرا كه ما مكلف نيستيم باينكه غير موهوم را اعتقاد كنيم و ليكن ميگوئيم كه هر موهومى كه در وهم و خيال در آيد بواسطه حواس بآنها دريافته مىشود پس آنچه حواس آن را تحديد و تعيين كند و بحقيقتش احاطه نمايد و آن را ممثل و مصور گرداند بصورت و كالبدى كه دارد آن مخلوق است و مىشود
كه معنى اين باشد كه آنچه حواس آن را بيابد و ممثل گرداند آن را چه در بعضى از نسخ توحيد چنين است كه پس آنچه ما آن را بحواس بيابيم و آن را ممثل و مصور گردانيم مخلوق است و چاره نيست از اثبات صانع چيزها كه بيرون است از اين دو جهت مذموم يكى از آنها نفى است زيرا كه نفى آن در وهم يا رفتنش از آن همان عين ابطال و موجب باطل ساختن و نيستى حقيقت باشد چه هر چه معدوم باشد يا عدم و نيستى آن را عارض شود ممكن است نه واجب و جهت دوم كه حصول صورت باشد متضمن تشبيه است و آن بر خدا روا نيست زيرا كه تشبيه كه مماثلت است در هيئات و صفت صفت مخلوق است كه تركيب و تاليفش هويدا و ظاهر است يا از اجزاء و يا از ذات و صفت و لازم نيست كه آنچه بوهم درك شود حقيقتش در وهم در آيد پس چاره نبود و يا چون چاره نبود از اثبات صانع بجهت وجود آنها كه مصوعاند و ثبوت اضطرار و احتياج از ايشان بسوى او ثابت شد كه ايشان در ظاهر تركيب و تأليف بايشان شباهت دارد و همچنين در آنچه كه بر ايشان جارى مىشود از حدوث ايشان بعد از آنكه نبودهاند و منتقل شدن ايشان از كوچكى بسوى بزرگى و از سياهى بسفيدى و از قوت بسوى ضعف و احوالى چند كه موجودند و ما را احتياجى بتفسير و بيان آنها نيست و بجهت ثبات و وجود آنها سائل عرض كرد كه پس او را تحديد كردى زيرا كه وجود و هستى او را اثبات نمودى حضرت صادق7فرمود كه او را تحديد نكردم و حدى از برايش نگفتم و ليكن او را اثبات نمودم زيرا كه در ميانه نفى و اثبات منزله و واسطه نيست كه كسى بآن قائل شود و مراد اينست كه چون نفى و نيستى بر طرف شد بثبوت ثابت گرديد و وجود از صفاتى نيست كه تحديدى با آن باشد سائل عرض كرد كه پس او را انيت و مائيت يعنى وجود انتزاعى و حقيقتى است كه با وجود از آن انتزاع مىشود فرمود بلى چيزى ثابت و موجود نميباشد مگر با نيت و مائيت سائل عرض كرد كه پس او را كيفيت و چگونگى است فرمود نه زيرا كه كيفيت جهت صفت و احاطه است و لكن چاره نيست از بيرون رفتن از جهت تعطيل و تشبيه بآن معنى كه مذكور شد زيرا كه هر كه
او را نفى كند بطريقى كه ذكر شد او را انكار كرده و ربوبيت و پروردگاريش را برداشته و آن جناب را بيكار قرار داده يا باطل گردانيده و هر كه او را بغيرش تشبيه كند او را ثابت كرده بصفت آفريدگان كه مصنوعى چندند كه ربوبيت را سزاوار نباشند و ليكن چاره نيست از اثبات ذاتى بدون كيفيت كه غير او آن را استحقاق ندارد و در آن با او شركت نميشود و احاطه بآن ممكن نباشد و غير از او كسى آن را نميداند چه آن كيفيتى است خلاف آنچه ما ميدانيم سائل عرض كرد كه پس رنج و زحمت چيزها را بخودى خود ميكشد حضرت صادق7فرمود كه آن جناب از آن بزرگوارتر است كه رنج و زحمت آفريدن چيزها را بكشد بمتوجه شدن و چاره و درمان نمودن زيرا كه اين تعب و مشقت صفت مخلوق است كه چيزها بسوى او نميآيد و حصول آنها از برايش ميسر نميشود مگر بمتوجه شدن و چاره كردن و خداى تعالى اراده و مشيتش روانست كه آنچه را اراده كند موجود مىشود و هر چه را خواسته باشد ميكند سائل عرض كرد كه پس او را خوشنودى و خشمى هست حضرت صادق7فرمود آرى و ليكن آن بروشى نيست كه در آفريدگان يافت مىشود و بيانش آنست كه خوشنودى و خشم حالتى است كه بر صاحب اين دو صفت داخل مىشود و او را از حالتى بحالت ديگر نقل ميكند و اين صفت آفريدگان درمانده محتاج است و آن جناب تبارك و تعالى كه عزيز و رحيم است حاجتى ندارد بچيزى از آنچه آفريده و همه آفريدگانش باو محتاجند سائل عرض كرد كه پس قول خدا كه ميفرمايدالرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوىكه ظاهر ترجمهاش اينست كه خداوند رحمان بر عرش و تخت استواء دارد چه معنى دارد حضرت صادق7فرمود كه باين خود را وصف فرموده و همچنين آن جناب مستولى و غالب بر عرش و از خلق خود جدا است بىآنكه عرش او را حامل و بردارنده باشد و نه آنكه عرش او را در بر داشته باشيد يا او را فرا گرفته باشد و نه آنكه عرش گذارنده عرش است و از اين آنچه فرموده ميگوئيم كه آن جناب حامل عرش و نگاه دارنده عرش است و از اين آنچه فرموده ميگوئيم كهوَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَيعنى فرا رسيده است كرسى او كه مراد از آن علم است همه آسمانها و زمين را پس ثابت نمديم از عرش و كرسى آنچه را كه ثابت نمانده و نفى كرديم كه عرش
يا كرسى او را در برداشته باشد يا آنكه آن جناب عز و جل بمكان يا چيزى از آنچه آفريده محتاج باشد بلكه آفريدگانش باو محتاجاند سائل عرض كرد كه پس چه فرق است در ميان آنكه شما دستهاى خود را بسوى آسمان برداريد و آنكه آنها را بجانب زمين پست كنيد حضرت صادق7فرمود كه اين دو امر در علم و احاطه و قدرتش برابر است و ليكن خداى عز و جل دوستان و بندگانش را امر فرموده ببرداشتن دستهاى خويش بسوى آسمان بجانب عرش زيرا كه آن را معدن روزى گردانيده پس ما آنچه قرآن آن را ثابت نموده ثابت نموديم و همچنين اخبار و روايات از رسول6در هنگامى كه فرموده كه دستهاى خود را بسوى خداى عز و جل برداريد و بلند كنيد و اينك همه فرقهاى امت بر آن اجماع دارند سائل عرض كرد كه پس از كجا و بچه دليل پيغمبران و رسولان را اثبات كردى حضرت صادق7فرمود كه ما چون ثابت كرديم كه ما را آفريننده ايست كه ما را ساخته و برترى دارد از ما و از صفات ما و از همه آنچه آفريده و اين صانع حكيمى بود كه جائز نبود كه خلقش او را مشاهده نمايند و نه آنكه او را لمس كنند كه دست يا غير آن از اعضاى خود را باو بمالند و نه آنكه با يك ديگر مباشرت كنند كه روبرو شوند و با هم مكالمه و محاجه و گفتگو كنند ثابت شد كه آن جناب را ايلچيان هستند در ميان خلائق و بندگانش كه ايشان را دلالت ميكنند بر مصالح و منافع ايشان و آنچه بقاى ايشان بآن و در تركش فناء و نيستى ايشانست پس از جانب خداوند عليم حكيم جماعتى ثابت شدند كه در ميانه خلقش مردم را امر و نهى ميفرمايند پس در نزد اين ثابت شد كه او را معبرانى چند هستند كه از جانب او تعبير ميكنند و آنچه ميفرمايد بمردم ميرسانند و ايشان پيغمبران و برگزيدگان اويند از خلقش كه حكيمان و تأديب دهندگان مردمانند بحكمت و بآن مبعوث شدهاند و با وجودى كه در آفرينش و تركيب و صورت با عامه مردمان شركت دارند در چيزى از احوال ايشان از اخلاق و صفات با ايشان مشاركت ندارند و از نزد خداوند عليم حكيم مؤيدند بحكمت كه ايشان را بحكمت و دلائل و معجزات و براهين و شواهد كه بر حقيقت ايشان شهادت دهد يارى نموده و تقويت فرموده از زنده كردن مردگان و به نمودن كور مادر زاد و پيس پس زمين
خدا خالى نباشد از حجتى كه با او علمى باشد كه بر راستى گفتار رسول و وجوب عدالتش دلالت كند.
حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن حسن صفار از احمد بن محمد بن عيسى از محمد بن ابى عمير از هشام بن حكم كه گفت بحضرت صادق7عرض كردم كه چيست دليل بر اينكه خدا يكيست فرمود كه اتصال تدبير عالم كه پيوند دارد و تمام صنع كه نقص و فطورى ندارد و چنان كه خداى عز و جل فرمود كهلَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتاحديث كرد ما را محمد بن على ماجيلويه «رضى» از عمويش محمد بن ابى القاسم كه گفت حديث كرد مرا ابو سمينه محمد بن على صيرفى از محمد بن عبد اللَّه خراسانى خادم حضرت امام رضا7كه گفت مردى از زنديقان بر حضرت امام رضا7داخل شد و در نزد آن حضرت جماعتى بودند امام رضا7بآن مرد فرمود كه مرا خبر ده كه اگر گفتار درست گفتار شما باشد و آن چنان نيست كه شما ميگوئيد آيا ما و شما چون يك ديگر و با هم برابر نيستيم و آنچه نماز كردهايم و روزه داشتهايم و زكاة دادهايم و اقرار نمودهايم بما ضرر نرساند آن مرد سكوت كرد و هيچ نگفت پس حضرت امام رضا7فرمود كه اگر قول درست قول ما باشد و حال آنكه قول ما است و چنان كه ما ميگوئيم آيا شما چنان نيستيد كه هلاك شده باشيد و ما نجات يافته باشيم آن مرد گفت خدا تو را رحمت كند مرا بجواب خود بىنياز ساز كه ديگر احتياج بسؤال نداشته باشم و بفرما كه خدا چون و چگونه است و آن جناب در كجا است حضرت فرمود كه واى بر تو بدرستى كه آنچه تو بسوى آن رفته و آن را مذهب خود ساخته غلط و اشتباه است خدا حقيقت كو و كجا را موجود فرموده و آن جناب بود و كو و كجائى نبود يعنى مكان را كه كور و كجا سؤال از آنست بوجود آورده بىآنكه مكانى باشد كه بكو و كجا از آن سؤال شود و او حقيقت حال را كه چگونه و چون سؤال از آنست بعرصه وجود آن سؤال شود و آنكه چيزى را خلق ميكند خود متصف بآن نميشود زيرا كه اتصاف
بيرون رفتن است از قابليت بسوى فعليت و قابلى كه خالى باشد از وصف پيش از اتصاف آن را ندارد و كسى كه چيزى را ندارد آن را اعطاء نميتواند كرد و خدا كه خالق است بخود چيزى نميدهد كه بآن كامل گردد و لهذا ميفرمايد كه آن جناب بچگونه بودن و در كجا بودن شناخته نميشود چه معلوم شد كه چون و كجا مخلوق او است و او بر آنها مقدم است و بهيچ حاسه كه چيزها را دريابد او را نتوان شناخت و او را بچيزى قياس نميتوان نمود آن مرد عرض كرد كه پس در اين هنگام خدا هيچ نيست هر گاه بهيچ حاسه از حواس درك نشود حضرت امام رضا7فرمود كه واى بر تو چون حواست از دريافتنش عاجز شدند پروردگاريش را انكار كردى و ما حواسى كه داريم چون از دريافتنش عاجز شدند يقين كرديم كه آن جناب پروردگار ما و بخلاف چيزها است آن مرد عرض كرد كه پس مرا خبر ده كه در چه زمان بوده و كى موجود شده حضرت امام رضا7فرمود كه مرا خبر ده كه در چه زمان نبوده تا تو را خبر دهم كه كى بوده آن مرد عرض كرد كه پس دليل بر او چيست حضرت امام رضا7فرمود كه من چون نظر كردم بسوى بدن خود و مرا زيادتى و نقصانى در پهنا درازى آن و دفع كردن ناخوشيها از آن و كشيدن منفعت بسوى آن ممكن نبود دانستم كه اين بنا را بناگذارنده هست پس بوى اقرار و اعتراف نمودم با آنچه ميبينم از گردش چرخ بقدرت او و پديد آوردن ابرها و گردانيدن بادها و روان شدن آفتاب و ماه و ستارگان و غير اينها از آيتهاى عجيبه محكمات دانستم كه هر يك از اينها را تقديركننده ايست كه اين تقديرات نموده و پديد آورندهايست كه اينها را پديد آورده آن مرد عرض كرد كه پس چرا محتجب شده و در پرده رفته كه كسى او را نمىبيند حضرت امام رضا7فرمود كه حجاب و پرده بر خلق بجهت بسيارى گناهان ايشان است و اما آن جناب هيچ پنهان و پنهانشده در ساعتهاى شب و روز بر او پوشيده و پنهان نباشد آن مرد عرض كرد كه پس چرا حاسه ديده او را در نمييابد فرمود بجهت فرق ميانه او و خلقش كه حاسه ديدها از ايشان و از غير ايشان ايشان را در مىيابد بعد از آن خدا از اين بزرگوارتر است كه ديده او را دريابد يا خيالى باو احاطه نمايد يا عقلى او را ضبط كند آن
مرد عرض كرد كه پس او را از برايم حد و اندازه كن فرمود كه او را حدى نيست عرض كرد چرا فرمود زيرا كه هر محدودى نهايت پذير و بپايان رسنده است تا حدى و هر گاه تحديد را احتمالى داشته باشد احتمال زيادتى خواهد داشت و هر گاه احتمال زيادتى داشته باشد احتمال نقصان نيز دارد پس آن جناب محدود نيست و افزون نميشود و نقصان نميپذيرد و پاره پاره نميگردد و بخيال در نميآيد آن مرد عرض كرد كه پس مرا خبر ده از قول شما كه خدا لطيف و سميع و بصير و عليم و حكيم است آيا شنوا ميباشد مگر بگوش و بينا مگر بچشم و لطيف مگر بكار دستها و حكيم مگر بصنعت و كارگرى يعنى ممكن نيست كه اين اوصاف بدون اين آلات و چيزها دست بهم دهد و موجود شود حضرت امام رضا7فرمود كه لطيف از ما آفريدگان بر اندازه فرا گرفتن صنعت و كارگريست آيا مردى از ما را نديدهاى كه چيزى را فرا ميگيرد كه در فرا گرفتنش لطف بكار ميبرد پس گفت مىشود كه فلانى چه لطيف است پس چگونه خالق جليل را لطيف نميگويند زيرا كه خلق لطيف و جليلى را خلق كرده و در حيوانات ارواح و جانهاى آنها را تركيب نموده و هر جنسى را متباين و جدا از جنس خويش در صورت آفريده كه بعضى از آن با بعضى شباهت ندارد پس هر يك را لطفى است از خالق لطيف خبير در تركيب صورتش بعد از آن نظر كرديم بدرختان و بار برداشتن آنها ميوههاى خوبترين خود را كه مأكول است از آنها و آن را ميخورند و غير مأكول كه آن را نميتوان خورد پس در نزد اين گفتيم كه خالق ما لطيف است نه چون لطف خلائقش در صنعت ايشان و گفتيم كه او شنوائى است كه آوازهاى خلقش در ما بين عرش تا تحت الثرى از ذره تا بزرگتر از آن كه در بيابان آن و درياى آنست بر او پوشيده و پنهان نيست و ديديم كه نعمتهاى آنها بر او مشتبه و آشفته نميشود پس در نزد اين گفتيم كه او شنوا است اما نه بگوش و گفتيم كه او بينا است ليكن نه بديده زيرا كه او اثر پاى مورچه سياه را در شب تار بر سنگ سياه مىبيند و جنبيدن مورچه را در شب تاريك مىبيند و مضرتها و منفعتها و اثر مجامعت آنها و جوجهها و نسل آنها را مىبيند پس در نزد اين گفتيم كه او بينا است نه چون بينائى خلقش راوى ميگويد كه پس آن مرد از جاى