معارضه كند يا شريكى كه در بزرگى نزاع داشته باشد يارى جويد و ليكن اينها آفريدگانيند پرورش دادهشدگان و بندگانيند ذليل و خوارشدگان پس پاك و منزه است آنكه بر او گران نيايد آفريدن آنچه آغاز كرده و نه تدبير آنچه آفريده و بآنچه آفريده اكتفا فرموده نه از روى عجز و رهگذر سستى چه قادر است كه در هر دقيقه بلكه كمتر صد هزار هزار برابر آنچه آفريده بلكه بيشتر بيافريند و ليكن مصلحت اقتضاء نمود كه بهمين قدر از خلائق اكتفاء نمايد چنان كه ميتواند كه از براى هر كسى سه چشم يا بيشتر خلق كند و ليكن مصلحت مقتضى آنست كه بحسب عادت هر كسى را دو چشم بيشتر نباشد و آن حضرت7بسوى اين اشاره فرمود كه فرموده دانست آنچه را آفريد و آفريد آنچه را دانست نه بانديشه در علم حادث درست دانست آنچه را آفريد يا نه بواسطه آن باينها رسيد و نه شبهه بر او داخل شد در آنچه نيافريد و ليكن حكمى است درهم بافته و علمى است محكم و استوار و كاريست در نهايت متانت متوحد است به پروردگارى كه در آن شريك ندارد و خويش را به يگانگى مخصوص ساخته كه در آن نظير ندارد و بزرگى و ستايش را از براى خود خالص گردانيده كه در آن رفيق ندارد و منفرد است بيگانگى و بزرگوارى و ثناء و مدح و متوحد است بحمد خلائق و اظهار بزرگى نموده بآنچه خلائق او را به بزرگوارى ياد كنند و برتر است از فرا گرفتن پسران و پاك و پاكيزه است از ملامست و مجامعت با زنان و عزيزتر و بزرگوارتر است از همسايگى شريكان پس او را در آنچه آفريده ضد و دشمنى نيست كه با او مخالفت كند و نه در آنچه مالك آن گرديده همتائى هست كه با او برابرى كند و هيچ كس در پادشاهى كه دارد شريك آن جناب نيست يكيست و يگانه و پناه نيازمندان كه هميشه را نيست و نابود ميسازد و هلاك ميكند و آخر را ميراث ميبرد آنكه هميشه بوده و خواهد بود در حالتى كه يگانه است و شائبه كثرت و تركيب در او نيست و ازلى است كه آغاز و انجام ندارد پيش از اول همه روزگار و بعد از گردشهاى هر كار چنين بوده و ميباشد آنكه هلاك نميشود و بنهايت نميرسد باين طريق پروردگار خود را
وصف ميكنم پس خدائى نيست مگر خدا كه بزرگيست در غايت بزرگى و بزرگوارى است در نهايت بزرگوارى و عزيزيست در منتهاى عزت و برتر است از آنچه ستمكاران ميگويند برترى بزرگ مترجم گويد: كه كلينى رضوان اللَّه عليه اين خطبه را در كتاب مستطاب كافى ذكر كرده و بعد از ذكر مدح و ثنائى كه در خور قابليت اين خطبه است بعضى از فقرات آن را شرح نموده كه ترجمه آن را در كتاب تحفة الاولياء بيان كرده ام هر كه خواهد بآن كتاب رجوع كند.
حديث كرد ما را باين خطبه احمد بن محمد بن صقر صائغ گفت كه حديث كرد ما را محمد بن عباس بن مسلم يا بسام گفت كه حديث كرد مرا ابو زيد سعيد بن محمد بصرى گفت كه حديث كرد مرا عمره دختر اوس گفت كه حديث كرد مرا جدم حصين بن عبد الرحمن از پدرش از ابو عبد اللَّه حضرت جعفر بن محمد از پدرش از جدش:كه امير المؤمنين7در هنگامى كه مردم را امر فرمود كه مهياى جنك معويه شوند در نوبت دويم اين خطبه را خواند.
حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد (رضى) گفت كه حديث كردند ما را محمد بن حسن صفار و سعد بن عبد اللَّه هر دو از احمد بن محمد بن عيسى و هيثم بن ابى مسروق نهدى و محمد بن حسين بن ابى الخطاب همه ايشان از حسن بن محبوب از عمرو بن ابى المقدام از اسحق بن غالب از حضرت امام جعفر صادق از پدرش عليهما السلم كه فرمود رسول خدا6در بعضى از خطبههاى خويش فرمود كه سپاس و ستايش خدائى را سزا است كه در اولويت خود تنها بوده و در ازليتش بالهيت و خدائى بزرگى را بر خود بسته و بكبرياء و جبروتش تكبر و بزرگوارى مينمود ابتدا كرد آنچه را اختراع فرمود و ايجاد كرد آنچه را آفريد باينكه آنها را از سر نو بديد آورد بدون مثال و مانندى مانند آنكه چنان باشد كه پيشى گرفته شده باشد بچيزى از آنچه آفريد پروردگار ما كه قديم است بلطف ربوبيت و پروردگارى خويش و بعلم آگاهى و اطلاع خود شكافت و گشود
و باستوارى قدرت و توانائى كه دارد آفريد همه آنچه را آفريد و تاريكى شب را بنور عمود صبح شكاف يعنى تاريكى شب را برد و روشنائى روز را آورد پس هيچ تبديل و تغيير دهنده نيست كه خلق او را تغيير دهد يعنى دينى كه حق تعالى از براى بندگانش آفريده و اين نهى است در صورت نفى يعنى تبديل مدهيد دين خود را كه از براى شما مخلوق گردانيد يا سزاوار نيست كه آن را تبديل دهيد و يا هيچ كس نيست كه آن را تبديل دهد و محو و نابود گرداند و همچنين فقرات بعد از اين كه ميفرمايد و تغيير دهنده نيست كه صنع او را تغيير دهد و پس اندازه نيست كه حكم او را بعقب اندازد و ردكننده نيست كه ام رو فرمان او را رد كند و جاى راحت و آسايشى از دعوت او نيست و ملك او را زوال و نيستى نباشد و مدتش را انقطاعى نه و او است كه خود هستى است در اول و دائمى است كه هميشه خواهد بود آنكه بنور خويش در پرده رفته در نزد آفريدگانش در افق مرتفع و عزت بلند و پادشاهى سر بلند و در بالاى هر چيزى برآمد و از هر چيزى نزديك شدن و باين سبب از براى خلقش ظاهر و آشكار شد بىآنكه چنان باشد كه ديده شود و آن جناب در نظرگاه بلندتر است پس اختصاص بتوحيد را دوست داشت چون بنور خويش در پرده رفت و در بلندى كه دارد بلند شد و از خلقش پنهان شد و رسولان را بسوى ايشان فرستاد تا آنكه او را حجت رسا باشد بر خلقش و رسولانش بسوى ايشان گواهانى باشند بر ايشان و در ميان ايشان پيغمبران را بر انگيخت در حالتى كه مژده دهندگان و ترسانندگان بودندلِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍيعنى تا هلاك و نابود شود هر كه هلاك شد از روى حجتى ظاهر و زنده شود هر كه زنده شد از روى بينه و گواه آشكار و از براى آنكه بندگان بدانند از پروردگار خويش و تعقل نمايند آنچه را كه جاهل بودند و آن را ندانسته بودند پس او را به پروردگارى كه دارد بشناسند و بعد از آنكه انكار كرده بودند و او را بخدائى يگانه گردانند بعد از آنكه ستيزه كرده و از راه بيرون رفته بودند.
حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد (رضى) گفت كه حديث
كردند ما را محمد بن يحيى عطار و احمد بن ادريس هر دو گفتند كه حديث كرد ما را محمد بن احمد بن يحيى از بعضى از اصحاب ما يا اصحاب خويش كه آن را مرفوع ساخته گفت كه مردى بخدمت حضرت حسن بن على:آمد و بآن حضرت عرض كرد كه يا بن رسول اللَّه پروردگار خود را از برايم وصف كن تا آنكه گويا من بسوى او مىنگرم و او را مىبينم پس حضرت حسن بن على:زمانى طولانى چشم در پيش افكند و خاموش بود بعد از آن سر خود را برداشت و فرمود كه سپاس و ستايش، خدائى را سزا است كه او را اولى نبود كه دانسته شود و نه آخرى كه بپايان رسد و نه پيشى كه دريافته شود و نه بعدى كه باندازه در آيد و نه غايت مدت و نهايتى كه در باب آن تا گفته شود كه كسى بگويد كه تا كى و چه زمان ميباشد و نه شخصى تا آنكه پاره پاره شود و نه اختلاف صفتى كه نهايت و پايانى بهمرساند پس نه عقلها و خيالهاى آنها صفتش را در يابند و نه فكرها و خطرات و انديشههاى آنها كه در دل درآيد و نه عقلهاى خالص و ذهنهاى آنها تا آنكه بگويند كه كى و در چه زمان بوده و نه از چه چيز ابتدا و آغاز شده و نه بر چه ظهور و غلبه دارد و نه در چه پنهان است و نه تاريكست تا بگويند كه چرا نكرد خلق را آفريد پس آغازكننده بود از سر نو پديد آورنده آغاز كرد آنچه را اختراع فرمود و اختراع فرمود آنچه را آغاز كرد و كرد آنچه خواست و خواست آنچه افزود اينكه خدا است كه پروردگار من و پروردگار عالميانست حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد (رضى) گفت كه حديث كرد ما را محمد بن حسن صفار از عباد بن سليمان از سعد بن سعد كه گفت حضرت أبو الحسن امام رضا7را از توحيد سؤال كردم فرمود كه آن همانست كه شما بر آيند پدرم (رضى) گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه از ابراهيم بن هاشم و يعقوب بن يزيد هر دو از ابن فضال از ابن بكير از زراره از امام جعفر صادق7كه گفت شنيدم از آن حضرت و در باب قول خداى عز و جلوَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاًسخن ميگفت كه فرمود آن توحيد ايشانست خداى عز و جل
را و ترجمه آيه اينست كه و از براى خدا گردن نهاد هر كه در آسمانها و زمين است از روى طوع و رغبت و كراهت و نفرت.
پدرم گفت «رضى» كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه گفت كه حديث كرد ما را محمد بن حسين از محمد بن سنان از اسحق بن حرث از ابو بصير كه گفت حضرت امام جعفر صادق7حقه را بيرون آورد و از آن حقه پارچه كاغذى را بيرون آورد پس ديديم كه در آن نوشته بود كه پاك و منزه ميشمارم خدائى را كه يگانه است آنكه غير از او خدائى نيست قديم و ديرينه كه چيزها را آغاز كرده و آنكه او را آغازى نيست و دائم و هميشه كه او را نيستى نباشد و زنده كه نميميرد و آفريننده آنچه ديده مىشود و آنچه ديده نميشود و هر چيزى را بدون آموختن ميداند اينست خدائى كه او را شريكى نيست.
حديث كرد ما را محمد بن قاسم مفسر «رضى» گفت كه حديث كردند ما را يوسف بن محمد بن زياد و على بن محمد بن سيار از پدران خويش از حضرت حسن بن على بن محمد بن على بن موسى الرضا از پدرش از جدش:كه فرمود مردى بسوى امام رضا7برخاست و بآن حضرت عرض كرد كه يا ابن رسول اللَّه پروردگار خود را از براى ما وصف كن زيرا كه كسانى كه پيش از ما بودهاند يا آنان كه در نزد ما هستند بر ما اختلاف كردهاند حضرت امام رضا7فرمود كه هر كه پروردگارش را بقياس و اندازه وصف كند در همه روزگار پيوسته در آشفتگى باشد و از راه راست مائل و در كجى كوچكننده و رونده و از راه حق گمراه و دور افتاده باشد و آنچه بگويد خوب و زيبا نباشد او را مىشناسم بآنچه خودش را بان شناسانيده بدون ديدن و وصف ميكنم او را بآنچه خودش را با آن وصف فرموده بدون صورت بحاسها دريافته نميشود و او را بمردم قياس نميتوان كرد شناخته شده است نه بتشبيه و نزديك است با وجود دوريش بدون مانند و بآفريده خود مانند نميشود و در قضيه و حكمش ستم نميكند خلق بسوى آنچه دانسته منقاد و فروتنى نمايندگانند و بر آنچه در مكنون و پوشيده از كتابش نوشته
شده درگذرندگان نه خلاف آنچه از ايشان دانسته ميكنند و نه غير آن را ميخواهند پس او نزديكيست كه نچسبيده و دوريست كه دورى ندارد تحقيق و اثبات مىشود و او را مانند نميتوان كرد و به يگانگى پرستش مىشود و او را پاره پاره فرض نميتوان نمود شناخته مىشود بآيات و ثابت گردانيده مىشود بعلامات پس خدائى نيست غير از او كه بزرگوار و بلند و مرتبه و برتر است پس آن حضرت7بعد از كلامى ديگر كه بآن تكلم نمود فرمود كه حديث كرد مرا پدرم از پدرش از جدش از پدرش:از رسول خدا6كه آن حضرت فرمود كه خدا را نشناخته هر كه او را بآفريدگانش تشبيه كرده و او را بعدالت وصف ننموده هر كه گناهان بندگانش را باو نسبت داده و مؤلف ميگويد كه اين حديث طولانى است كه ما از آن موضع حاجت را فرا گرفتيم و اين را بتمامه در تفسير قرآن اخراج كردهام.
حديث كرد ما را محمد بن موسى بن متوكل «رضى» از محمد بن يحيى عطار از محمد بن احمد از عبد الله بن محمد از على بن مهزيار كه گفت امام محمد تقى7بخط خويش بسوى مردى نوشته بود و من آن را خواندم در دعائى كه آن را نوشته بود كه بخواند
يا ذا الذي كان قبل كل شيء ثم خلق كل شيء ثم يبقى و يفنى كل شيء و يا ذا الذي ليس في السموات العلى و لا في الارضين السفلى و لا فوقهن و لا بينهن و لا تحتهن اله يعبد غيره
يعنى اى كسى كه پيش از هر چيز بوده بعد از آن هر چيزى را آفريده بعد از آن مىماند و هر چيزى نيست و نابود مىشود و اى آنكه نيست در آسمانهاى زبرتر و نه در زمينهاى زيرتر و نه در زير آنها و نه در ميان آنها و نه در زير آنها خدائى كه پرستيده شود غير از او.
حديث كرد ما را محمد بن على ماجيلويه «رضى» از عمويش محمد بن ابى القاسم از احمد بن ابى عبد اللَّه برقى از محمد بن عيسى يقطينى از سليمان بن راشد از پدرش از مفضل بن عمر كه گفت شنيدم از امام جعفر صادق7كه ميفرمود حمد از براى خدائيست كه نزاد تا ارث دهد يا از او ارث برده شود و زاده نشد تا شركت كند.
حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «رضى» گفت كه
حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد اللَّه كوفى گفت كه حديث كرد ما را محمد بن اسماعيل برمكى گفت كه حديث كرد مرا على بن عباس گفت كه حديث كرد مرا اسماعيل بن مهران كوفى از اسماعيل بن اسحق جهنى از فرج بن فروه از مسعدة بن صدقه كه گفت شنيدم از امام جعفر صادق7كه ميفرمود در بين آنكه امير المؤمنين7در مسجد كوفه بر منبر خطبه ميخواند ناگاه مردى بسوى آن حضرت برخاست و عرض كرد كه يا امير المؤمنين پروردگار خود را «تبارك و تعالى» از براى ما وصف كن تا آنكه دوستى را از برايش بيفزائيم و معرفت او را زياد كنيم پس امير المؤمنين7بخشم آمد و نداء در داد كه بنماز جماعت حاضر شويد بعد از آن مردم جمع شدند تا آنكه مسجد باهلش پر شد پس آن حضرت برخاست و رنگش متغير بود و فرمود كه حمد از براى خدائى است كه منع و بخيلى نمودن مالش را بسيار نكند و عطا و بخشش كردن او را مانده و كاهل نگرداند كه دير بخشش كند چون زمينى كه گياهش دير بر آيد زيرا كه هر بخشنده كم كند يا نقصان پذيرد غير از او آنكه مالدار و پر نعمت و استوار است بفوائد نعمتها و زيادتى بخششها و قسمتها و بجود خويش مؤنث خلق را ضامن شده و ايشان را عيال خود ساخته متكفل احوال ايشان مىشود و ايشان را كفايت ميكند پس راه طلب از براى رغبتكنندگان بسوى او روشن و هويدا شد و آن جناب بآنچه از او سؤال شده بخشندهتر نيست از خودش بآنچه سؤال نشده و روزگارى بر او مختلف نشده كه حال از او مختلف شود و اگر آنچه را كه معدنهاى كوهها از آن شكافته شده و از آنها بيرون آمده و صدفهاى درياها از آن خنديده از پارهاى نقره و شمشهاى طلا و دستهاى مرجان و مرواريد خورد ببعضى از بندگانش ببخشد هر آينه اين امر در جودش اثر نكند و وسعت آنچه را كه در نزد او است تمام نگرداند و از ذخيرههاى نيكوئى آنقدر در نزد او باشد كه مطالب سؤال يا سئوالكنندگان آن را نيست و نابود ننمايد و بجهت بسياريش بر دلى خطور نكند زيرا كه او صاحب جوديست كه بخششها او را كم نكند و اصرار و مبالغه و ايستادگى صاحبان اصرار او را بخيل نسازد و جز اين
نيست كه شان و كارش چون چيزى را خواهد آنست كه بآن ميگويد كه باش پس ميباشد و مراد آنست كه چون حق «سبحانه و تعالى» اراده فرمايد كه چيزى را بعرصه وجود آورد بمنزله كه آنست بآن بگويد كه باش پس في الحال ميباشد و موجود مىشود بىآنكه ماده و مدتى داشته باشد آنكه همه فرشتگان با نزديكى ايشان از كرسى كرامتش و طول شيفتگى حيرانى ايشان بسويش و بزرگ داشتن جلال عزتش و قرب ايشان از غيب ملكوتش عاجز شدند كه از كارش بدانند مگر آنچه را كه ايشان را اعلام فرموده و ايشان نسبت بملكوت قدس در جايى هستند كه ايشانند يعنى كسى مثل ايشان نيست و از معرفت آن جناب بر آنچه ايشان را بر آن آفريده آن است كه گفتندسُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُيعنى تسبيح ميكنيم و دور ميداريم تو را از آنكه غير تو عالم باشد و بامور غيبى كسى را نرسد كه در اقوال و افعال تو زبان اعتراض گشايد هيچ دانشى نيست ما را مگر آنچه تعليم داده ما را بدرستى كه توئى بسيار داناى محكم كار صواب كردار كه چيزى بر تو پنهان نيست و هر چه كنى و گوئى بر وجه علم و حكمت باشد پس گمان تو چيست اى سائل بكسى كه او همچنين است او را تسبيح ميكنم و بحمد او مشغولم حادث نگشته و از سر نو پيدا نشده كه تغيير و انتقال در او مكن باد و بباز گشتن حالات با سالها در ذاتش تصرفى نشده و زمان دراز شبها و روزها بر او مختلف نگرديده و آمد و شدى ننموده آنكه آفريدگان را اختراع كرده و از سر نو پديد آورده بدون مثالى كه آن را تصور نموده و پيروى آن كرده باشد و نه اندازه كه بر روى آن رفته باشد و در باب آن اقتداء و برابرى كرده باشد از معبودى كه پيش از او بوده باشد و صفات باو احاطه نكرده و گرداگرد او را حرف نگرفته كه بدريا رفتن آنها آن جناب را باندازها متناهى باشد و پيوسته چيزى مانند او نبوده در حالتى كه از صفت آفريدگان برتر بوده و ديدها كند شده و ملال بهمرسانيده از آنكه او را بيابد تا به عيان و ديدن بچشم و روبرو ديدن موصوف باشد و بذاتى كه كسى غير از او آن را نميداند و نمىشناسد در نزد خلقش معروف باشد و بجهت بلندى كه دارد بر بلندترين چيزها از مواقع