ميگويد كه پس هشام و بريهه و آن زن بر حضرت صادق7داخل شدند و هشام اين حكايت و سخنى را كه در ميان حضرت امام موسى7و بريهه جارى شده بود حكايت نمود حضرت صادق7فرمود كهذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌيعنى ايشان فرزندانى چندند كه بعضى از ايشان از بعضى ديگر زاده شدهاند يعنى اولاد پسنديده از پدران برگزيده و خدا شنوا است با قوال مردمان دانا است باعمال ايشان بريهه عرض كرد كه فداى تو گردم از كجا شما را تورية و انجيل و كتابهاى پيغمبران و علم بآنها دست بهم داده حضرت فرمود كه اينها در نزد ما است بطريقه ميراث از نزد ايشان و اينها را ميخوانيم چنان كه ايشان اينها را خواندهاند و اينها را ميگوئيم و تفسير ميكنيم چنان كه ايشان اينها را گفتهاند بدرستى كه خدا در زمين خود حجتى را قرار نميدهد كه از چيزى سؤال شود پس بگويد كه نميدانم بعد از آن بريهه دست از حضرت صادق7بر نداشت تا آن حضرت از دنيا رحلت فرمود پس ملازم حضرت موسى بن جعفر8شد و در خدمتش ميبود تا در زمان آن حضرت فوت شد و حضرت او را بدست خود غسل داد و بدست خود او را كفن پوشانيد و بدست خود او را در لحد خوابانيد و فرمود كه اينك يك حوارى از حواريان و خاصى از خاصان حضرت مسيح است كه آن حضرت را يارى مينمود و بدل تصديق او كرده بود و حق خدا را بر خود مىشناخت راوى ميگويد پس بيشتر اصحاب آن حضرت آرزو كردند كه چون بريهه باشند «مترجم گويد» جاثليق عالم و عابد و حاكم ترسايانست و نيز قاضى و حكيم ايشان و در قاموس مذكور است كه جاثليق بفتح ثاء سه نقطه رئيس نصارى است كه در بلاد اسلام در شهر بغداد باشد و در زير دست بطريق انطاكيه ميباشد بعد از آن مطران زير دست او است بعد از آن اسقف است كه در شهرى ميباشد بعد از آن بعد از آن قسيس است بعد از آن شماس و گفته كه بطريق بر وزن كبريت قائد و لشكر كشتى است از لشكركشان روم كه ده هزار نفر در تحت او باشند بعد از آن طرخانست كه پنج هزار نفر در تحت اويند بعد از آن قومس است كه دويست نفر در تحت اويند و اسقف بضم يكم و سيم با تشديد فاء مهتر و پيشواى ترسايانست در دين چنان كه در
بعضى از لغات معتبره و مسطور است و در مؤيد الفضلاء مذكور است كه زنجير پوش و انجيل خوان و دانشمندان ترسايان كه خوش آواز باشند و در قاموس ميگويد و اسقف رئيس نصارى است در دين يا پادشاهى كه فروتنى بر خود بندد در رفتارش يا عالم يا اسقف بالاتر از قسيس و پستتر از مطران است و گفته كه قس چو قسيس رئيس نصارى است و سماس از جمله رؤساء نصارى است كه ميان سر خود را مىتراشد و لازم كنشت ميباشد و بريهه بر وزن غفيله تصغير ابراهيم است و در بعضى از نسخ كافى بريه بدون هاء است و آن بر وزن حسين يا قريه است و اول اظهر مينمايد
«باب سى و هشتم» در ذكر عظمت و بزرگى خداى عز و جل
پدرم «رضى» گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه گفت كه حديث كردند ما را ابراهيم بن هاشم و غير او از خلف بن حماد از حسن بن زيد هاشمى از حضرت صادق7كه فرمود زينب عطر فروش لوچ بسوى زنان و دختران رسول خدا6آمد و كارش اين بود كه عطر بايشان ميفروخت پس رسول خدا6داخل شد و زينب در نزد ايشان بود حضرت باو فرمود كه چون تو بنزد ما بيائى خانهاى ما خوشبو شود زينب عرض كرد كه خانهاى تو يا رسول اللَّه ببوى تو خوشبوتر است حضرت فرمود كه چون بفروشى نيكى كن و خيانت مكن زيرا كه آن پرهيزگاريش بيشتر و مال را باقى گذارندهتر است زينب عرض كرد كه در باب چيزى از فروختنم نيامدهام و جز اين نيست كه بخدمتت آمده ام كه تو را از عظمت خدا سؤال كنم حضرت فرمود جل جلال اللَّه بزودى تو را از هر كه و هر چه بر روى آنست در نزد طبقه زمينى كه در زير آنست چون حلقه ايست كه در بيابان چولى افتاده باشد و اين دو طبقه زمين و هر كه در اينها و هر كه بر روى اينها است در نزد طبقه سيم كه در زير اينها است چون حلقه ايست كه در بيابان چولى باشد و طبقه
سيم تا آنكه بطبقه هفتم منتهى شد بعد از آن اين آيه را خواند كهخَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَيعنى خدا همان است كه آفريد هفت آسمان را و از زمين مانند آنها را و هفت طبقه زمين و هر كه در آنها و هر كه بر روى آنها است بر پشت خروس چون حلقه ايست كه در بيابان چولى باشد و آن خروس يك بالش در مشرق و بال ديگرش در مغرب است و پاپهايش در تخوم يعنى حد فاصل زمين و هفت طبقه زمين و خروس با هر كه در آن و هر كه بر روى آن است بر روى سنك چون حلقه ايست كه در بيابان چولى باشد و هفت طبقه زمين و خروس و سنك با هر كه در آن و هر كه بر روى آنست بر پشت ماهى چون حلقهايست كه در بيابان چولى باشد و هفت طبقه زمين و خروس و سنك و ماهى در نزد درياى تاريك چون حلقهايست كه در بيابان چولى باشد و هفت طبقه زمين و خروس و سنك طبقه و درياى تاريك در نزد هواء چون حلقه ايست كه در بيابان چولى باشد و هفت طبقه زمين و خروس و سنك و ماهى و درياى تاريك و هواء در نزد ثرى كه خاك نمناكست چون حلقهايست كه در بيابان چولى باشد پس اين آيه را خواند كهلَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما وَ ما تَحْتَ الثَّرىيعنى او را است آنچه در آسمانها و آنچه در زمين و آنچه در ميان آسمانها و زمين و آنچه در زير ثرى است و حضرت6فرمود كه بعد از آن خبر منقطع و بريده شده يعنى آنچه در زير ثرى است كسى غير از خدا آن را نميداند و هفت طبقه زمين و خروس و سنك و ماهى و درياى تاريك و هواء و ثرى با هر كه در آن و هر كه بر روى آنست در نزد آسمان اول چون حلقهايست كه در بيابان چولى باشد و آنچه مذكور شد و آسمان دنيا با هر كه در آن و هر كه بر روى آنست در نزد آسمان كه زير آنست چون حلقه ايست كه در بيابان چولى باشد و آنچه ذكر شد و اين دو آسمان در نزد آسمان سيم چون حلقهايست كه در بيابان چولى باشد و اين آسمان سيم و هر كه بر روى آنست در نزد آسمان چهارم چون حلقهايست كه در بيابان چولى باشد تا آنكه بآسمان هفتم منتهى شد و اين هفت آسمان و هر كه بر روى آنها است در نزد درياى مكفوف كه آن را از اهل زمين و باز داشتهاند كه بر ايشان فرود نميآيد چه باران از آب آسمانست چون حلقهايست كه در بيابان چولى باشد و هفت
آسمان و درياى مكفوف در نزد كوههاى تگرگ چون حلقهايست كه در بيابان چولى باشد پس اين آيه را خواند كهوَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِنْ جِبالٍ فِيها مِنْ بَرَدٍيعنى و خدا فرو ميفرستد از آسمان از كوهى چند كه در آنست از تگرگ و اين هفت آسمان و درياى مكفوف و كوههاى تگرگ در نزد حجابهاى نور چون حلقهايست كه در بيابان چولى باشد و آن هفتاد هزار حجاب است كه نور آنها ديدها را ميبرد و كور ميگرداند و اينكه مذكور شد و هفت آسمان و درياى مكفوف و كوههاى تگرگ و هواء و حجابها در نزد هوائى كه دلها در آن حيران مىشود چون حلقهايست كه در بيابان چولى باشد و هفت آسمان و درياى مكفوف و كوههاى تگرگ و هواء و حجابها نسبت بكرسى و در آن چون حلقهايست كه در بيابان چولى باشد پس اين آيه را خواند كهوَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ لا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُو ترجمه اول آيه مذكور شد و ترجمه تتمه اينست كه در رنج نيفكند او را و بر او گران نيايد نگاهداشتن آسمانها و زمين و او است بلند مرتبه بزرگوار و آنچه مذكور شد و هفت آسمان و درياى مكفوف و كوههاى تگرگ و هواء و حجابها و كرسى در نزد عرش چون حلقهايست كه بيابان چولى باشد پس اين آيه را خواند كهالرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوىو فرشتگان عرش را بر نميدارند مگر بگفتن لا اله الا الله و لا حول و لا قوة الا بالله پدرم «ره» گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه گفت كه حديث كرد ما را محمد بن عيسى از حسن بن محبوب از عمرو بن شمر از جابر بن يزيد كه گفت حضرت باقر7را سؤال كردم از قول خداى عز و جلأَ فَعَيِينا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍيعنى آيا پس ما بتنگ آمديم و مانده شديم بآفرينش اول بلكه ايشان در اشتباه و آشفتگى از آفريدن تازهاند و حضرت فرمود كه اى جابر تأويل اين آيه آنست كه خداى عز و جل چون اين خلق و اين عالم را نيست و نابود گرداند و اهل بهشت را در بهشت و اهل دوزخ را در دوزخ ساكن كند عالمى را غير از اين عالم تازه خلق كند و خلقى را تازه بيافريند بىنرها و مادهها كه او را بپرستند و توحيد او كنند و زمين را غير از اين زمين از براى ايشان بيافريند كه ايشان را بردارد و آسمانى را غير از اين آسمان خلق كند كه
بر ايشان سايه افكند و شايد كه تو چنان مىبينى كه خدا عالمى مگر اين يك عالم را نيافريده و چنان مىبينى كه خدا آدميانى را غير از شما نيافريده بلى بخدا سوگند كه خدا هزار هزار عالم و هزار هزار آدم را آفريده و تو در آخر اين عالمها و اين آدمهائى.
حديث كرد ما را احمد بن حسن قطان گفت كه حديث كرد ما را احمد بن يحيى بن زكرياء گفت كه حديث كرد ما را بكر بن عبد اللَّه بن حبيب از تميم بن بهلول از نضر بن مزاحم منقرى از عمر بن سعيد از ابو محنف لوط بن يحيى از ابو منصور از زيد بن وهب كه گفت امير المؤمنين على بن ابى طالب7از قدرت خدا جلت عظمته سؤال شد پس آن حضرت برخاست و خطبه خواند و خدا را ستود و بر او ثناء نمود بعد از آن فرمود كه خداى تبارك و تعالى را فرشتگانى هستند كه اگر يك فرشته از ايشان بسوى زمين فرود آيد زمين وسعت و گنجايش او نداشته باشد بجهت بزرگى خلقت و بسيارى بالهايش و از جمله ايشان كسى است كه اگر جن و انس تكليف شوند كه او را وصف كنند او را وصف نتوانند كرد بجهت دورى ما بين مفاصل و بندها و خوبى تركيب صورتش و چگونه وصف شود از فرشتگانش كسى كه ما بين دوشها و نرمه گوشهايش هفتصد ساله را هست و از جمله ايشان كسى است كه افق آسمان را ببالى از بالهايش مىبندد و پر ميكند قطع نظر از بزرگى بدنش و از جمله ايشان كسى است كه آسمانها تابندگاه و كمر او است و از جمله ايشان كسى است كه پايش بر چيزى قرار و آرام ندارد بلكه در هواى پائينتر ايستاده و زمينها تا زانوهاى او است و از جمله ايشان كسى است كه اگر همه آبها در گودى انگشت ابهامش افكنده و ريخته شود وسعت و گنجايش آنها داشته باشد و از جمله ايشان كسى است كه اگر كشتيها در اشگهاى چشمهايش انداخته شود رودهاى بسيار روان گرددفَتَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَو آن حضرت7از حجابها سؤال شد فرمود كه اول حجابها هفت حجاب است كه گندگى هر حجابى پانصد ساله راه باشد و ميان هر دو حجاب از آنها كه از حجابى تا حجابى پانصد ساله راهست و حجاب سيم هفتاد حجاب است و ميان هر دو حجاب بقدر پانصد ساله راه و طولش پانصد ساله را هست و حاجيان هر حجابى از آنها هفتاد هزار فرشتهاند كه دربانى آن ميكنند
و قوت هر فرشته از ايشان قوت ثقلين است كه با قوت جن و انس برابرى ميكند از جمله آن حجابها حجاب ظلمت و تاريكى است و از جمله آنها حجاب نور و روشنى و بعضى از آنها حجاب آتش و بعضى از آنها حجاب دود و بعضى از آنها حجاب ابر و بعضى از آنها حجاب برق و بعضى از آنها حجاب باران و بعضى از آنها حجاب رعد و بعضى از آنها حجاب ضوء و روشنى و بعضى از آنها حجاب ريگ و بعضى از آنها حجاب كوه و بعضى از آنها حجاب غبار و بنا بر بعضى از نسخ توحيد و بعضى از آنها حجاب كوه غبار و بعضى از آنها حجاب آب و بعضى از آنها حجاب جويها و اينها حجابهاى مختلف است كه گندگى هر حجابى هفتاد هزار ساله را هست بعد از آن سرا پردههاى جلال است و آنها هفتاد سراپرده است كه در هر سراپرده هفتاد هزار فرشته است و در ميان هر سراپرده و سراپرده ديگر پانصد ساله را هست بعد از آن سرا پرده عزت است بعد از آن سراپرده كبرياء بعد از آن سراپرده عظمت بعد از آن سراپرده قدس بعد از آن سراپرده جبروت بعد از آن سراپرده فخر بعد از آن نور سفيد بعد از آن سراپرده وحدانيت و آن هفتاد هزار ساله راه در هفتاد هزار ساله را هست بعد از آن حجاب اعلى است كه از همه برتر و بالاتر باشد و كلام آن حضرت7تمام شد و خاموش گرديد پس عمر بآن حضرت گفت كه يا ابا الحسن نمانم از براى روزى كه تو را در آن نبينم.
حديث كرد ما را ابو الحسن على بن عبد اللَّه بن احمد اسوارى گفت كه حديث كرد ما را مكى بن احمد بن سعدويه بردعى گفت كه خبر داد ما را ابو عمير عدى بن احمد بن عبد الباقى در اذنه و اذنه بفتح همزه و ذال شهريست نزديك طرطوس گفت كه حديث كرد ما را ابو الحسن احمد بن محمد بن براء گفت كه حديث كرد ما را عبد المنعم بن ادريس گفت كه حديث كرد مرا پدرم از وهب از ابن عباس از پيغمبر6كه فرمود خداى تبارك و تعالى را خروسى است كه پاهايش در تخوم و حد زمين هفتم و سرش در نزد عرش است در حالى كه گردنش را در زير عرش پيچيده و برگردانيده و دو تا كرده و فرشته از فرشتگان خداى عز و جل كه خداى تبارك و تعالى او را آفريده و پايهايش در تخوم زمين هفتم است كه از همه طبقات زمين پائينتر است گذشت در حالى كه در آن بالا رونده
بود بقدر كشيدن زمينها تا آنكه از آنها بيرون رفت بسوى افق آسمان بعد از آن در آن گذشت در حالى كه بالا رونده بود تا آنكه طرف سر يا رويش بعرش منتهى شد و ميگفت كه
سبحان ربى
يعنى پاك و منزه ميشمارم تو را اى پروردگار من از آنچه لائق بشان تو نباشد و آن خروس را دو بال است كه چون آنها را بگشايد از مشرق و مغرب درگذرد و چون آخر شب شود بالهاى خود را بگشايد و آنها را بر هم زند و به تسبيح خدا فرياد برآورد و آواز كند و ميگويد كه
سبحان الملك القدوس سبحان الكبير المتعال لا اله الا هو الحى القيوم
و در بعضى از نسخ توحيد بجاى لفظ هو لفظ جلالة واقع شده و ترجمه اين كلام اينست كه پاك و منزه ميشمارم پادشاهى را كه پاكست از هر عيبى و وصفى كه باو لائق نباشد و منزه است از همه قبائح پاك و منزه ميشمارم بزرگى را كه برترى دارد نيست خدائى مگر او كه زنده است پاينده و چون چنين كند همه خروسهاى زمين تسبيحكننده و بالهاى خود را بر هم زنند و شروع كنند و در فرياد و آواز كردن و چون آن خروس در آسمان ساكن شود خروسها در زمين ساكن شوند و چون در بعضى از سحر شود بالهاى خود را بگشايد و آنها را از مشرق و مغرب بگذارند و آنها را بر هم زند و بتسبيح خدا فرياد كند كه
سبحان الله العظيم سبحان الله العزيز القهار سبحان الله ذى العرش المجيد سبحان الله رب العرش الرفيع
يعنى پاك و منزه ميشمارم خداى بزرگ را پاك و منزه ميشمارم خداى ارجمند يا غالبى را كه شكننده كامها است پاك و منزه ميشمارم خدائى را كه خداوند عرش بزرگوار است پاك و منزه ميشمارم خدائى را كه پروردگار عرش بلند است كه برترى دارد و چون چنين كند خروسهاى زمين تسبيح گويند و چون بهيجان آيد خروسها در زمين بهيجان آيند و بتسبيح و تقديس از براى خداى عز و جل آن را جواب گويند و آن خروس را پريست سفيد چون سختتر سفيدى كه در وقتى آن را ديده باشى و نيز آن را موى خورد يا پر ريزه سبزيست كه در فارسى آن را چوژه گويند كه در زير پر سفيدش باشد چون سختتر سبزى كه در وقتى آن را ديده باشى پس پيوسته مشتاقم بسوى اينكه بپر آن خروس نظر كنم.
بهمين اسناد از پيغمبر6مرويست كه فرمود خداى تبارك و تعالى را فرشته ايست از فرشتگان كه نيمه بالاى بدنش آتش است و نيمه پائين بدنش برفست پس نه آتش برف را ميگدازد و نه برف آتش را فرو مىنشاند و آن فرشته ايستاده ايست و بآواز بلندى كه دارد نداء ميكند كه
سبحان الذى كف حر هذه النار فلا تذيب الثلج و كف برد هذا الثلج فلا يطفى حر النار اللهم يا مؤلف بين الثلج و النار الف بين قلوب عبادك المؤمنين على طاعتك.
يعنى پاك و منزه است آنكه گرمى اين آتش را بازداشته پس برف را نميگذارد و سردى اين برف را بازداشته پس گرمى اين آتش را فرو نمينشاند بار خدايا اى الفت دهنده ميان برف و آتش الفت ده در ميان دلهاى بندگان مؤمن خود بر فرمانبرداريت.
و بهمين اسناد از پيغمبر6مرويست كه فرمود خداى تبارك و تعالى را فرشتگانى چند هست كه چيزى از طبقهاى بدنهاى ايشان كه بهم گرفته و ناگشوده باشد نباشد مگر آنكه خداى عز و جل را تسبيح ميكند و بآوازهاى مختلف او را از هر جانبى مىستايد و آن فرشتهها سرهاى خود را بسوى آسمان بلند نميكنند و آنها را بسوى پايهاى خويش پست نميكنند از گريه و ترس بجهت خداى عز و جل.
حديث كرد ما را محمد بن موسى بن متوكل «ره» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد اللَّه كوفى از موسى بن عمران نخعى از عمويش حسين بن يزيد از اسماعيل بن مسلم كه گفت حديث كرد ما را ابو نعيم بلخى از مقاتل بن حيان از عبد الرحمن بن ابى ذر از پدرش ابو ذر غفارى «ره» كه گفت دست رسول خدا6را گرفته بودم و ما هر دو با هم ميرفتيم و پيوسته بآفتاب نظر ميكرديم تا آنكه پنهان شد من عرض كردم كه يا رسول اللَّه آفتاب در كجا پنهان مىشود فرمود در آسمان بعد از آن از آسمانى بسوى آسمان ديگر بلند مىشود تا آنكه بسوى آسمان هفتم كه از همه بالاتر است بالا ميرود تا آنكه در زير عرش مىشود و بر رو در مىافتد و سجده ميكند و فرشتگانى كه با آن موكلاند با آن سجده ميكنند پس آفتاب عرض ميكند كه اى پروردگار من مرا امر ميفرمائى كه از كجا طالع شوم و برايم آيا از مغربم طلوع كنم يا از مطلعم و اين است معنى قول