بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 33

كردند ما را محمد بن يحيى عطار و احمد بن ادريس هر دو گفتند كه حديث كرد ما را محمد بن احمد بن يحيى از بعضى از اصحاب ما يا اصحاب خويش كه آن را مرفوع ساخته گفت كه مردى بخدمت حضرت حسن بن على:آمد و بآن حضرت عرض كرد كه يا بن رسول اللَّه پروردگار خود را از برايم وصف كن تا آنكه گويا من بسوى او مى‌نگرم و او را مى‌بينم پس حضرت حسن بن على:زمانى طولانى چشم در پيش افكند و خاموش بود بعد از آن سر خود را برداشت و فرمود كه سپاس و ستايش، خدائى را سزا است كه او را اولى نبود كه دانسته شود و نه آخرى كه بپايان رسد و نه پيشى كه دريافته شود و نه بعدى كه باندازه در آيد و نه غايت مدت و نهايتى كه در باب آن تا گفته شود كه كسى بگويد كه تا كى و چه زمان ميباشد و نه شخصى تا آنكه پاره پاره شود و نه اختلاف صفتى كه نهايت و پايانى بهمرساند پس نه عقلها و خيالهاى آنها صفتش را در يابند و نه فكرها و خطرات و انديشه‌هاى آنها كه در دل درآيد و نه عقلهاى خالص و ذهنهاى آنها تا آنكه بگويند كه كى و در چه زمان بوده و نه از چه چيز ابتدا و آغاز شده و نه بر چه ظهور و غلبه دارد و نه در چه پنهان است و نه تاريكست تا بگويند كه چرا نكرد خلق را آفريد پس آغازكننده بود از سر نو پديد آورنده آغاز كرد آنچه را اختراع فرمود و اختراع فرمود آنچه را آغاز كرد و كرد آنچه خواست و خواست آنچه افزود اينكه خدا است كه پروردگار من و پروردگار عالميانست حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد (رضى) گفت كه حديث كرد ما را محمد بن حسن صفار از عباد بن سليمان از سعد بن سعد كه گفت حضرت أبو الحسن امام رضا7را از توحيد سؤال كردم فرمود كه آن همانست كه شما بر آيند پدرم (رضى) گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه از ابراهيم بن هاشم و يعقوب بن يزيد هر دو از ابن فضال از ابن بكير از زراره از امام جعفر صادق7كه گفت شنيدم از آن حضرت و در باب قول خداى عز و جل‌وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاًسخن ميگفت كه فرمود آن توحيد ايشانست خداى عز و جل‌


صفحه 34

را و ترجمه آيه اينست كه و از براى خدا گردن نهاد هر كه در آسمانها و زمين است از روى طوع و رغبت و كراهت و نفرت.

پدرم گفت «رضى» كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه گفت كه حديث كرد ما را محمد بن حسين از محمد بن سنان از اسحق بن حرث از ابو بصير كه گفت حضرت امام جعفر صادق7حقه را بيرون آورد و از آن حقه پارچه كاغذى را بيرون آورد پس ديديم كه در آن نوشته بود كه پاك و منزه ميشمارم خدائى را كه يگانه است آنكه غير از او خدائى نيست قديم و ديرينه كه چيزها را آغاز كرده و آنكه او را آغازى نيست و دائم و هميشه كه او را نيستى نباشد و زنده كه نميميرد و آفريننده آنچه ديده مى‌شود و آنچه ديده نميشود و هر چيزى را بدون آموختن ميداند اينست خدائى كه او را شريكى نيست.

حديث كرد ما را محمد بن قاسم مفسر «رضى» گفت كه حديث كردند ما را يوسف بن محمد بن زياد و على بن محمد بن سيار از پدران خويش از حضرت حسن بن على بن محمد بن على بن موسى الرضا از پدرش از جدش:كه فرمود مردى بسوى امام رضا7برخاست و بآن حضرت عرض كرد كه يا ابن رسول اللَّه پروردگار خود را از براى ما وصف كن زيرا كه كسانى كه پيش از ما بوده‌اند يا آنان كه در نزد ما هستند بر ما اختلاف كرده‌اند حضرت امام رضا7فرمود كه هر كه پروردگارش را بقياس و اندازه وصف كند در همه روزگار پيوسته در آشفتگى باشد و از راه راست مائل و در كجى كوچ‌كننده و رونده و از راه حق گمراه و دور افتاده باشد و آنچه بگويد خوب و زيبا نباشد او را مى‌شناسم بآنچه خودش را بان شناسانيده بدون ديدن و وصف ميكنم او را بآنچه خودش را با آن وصف فرموده بدون صورت بحاسها دريافته نميشود و او را بمردم قياس نميتوان كرد شناخته شده است نه بتشبيه و نزديك است با وجود دوريش بدون مانند و بآفريده خود مانند نميشود و در قضيه و حكمش ستم نميكند خلق بسوى آنچه دانسته منقاد و فروتنى نمايندگانند و بر آنچه در مكنون و پوشيده از كتابش نوشته‌


صفحه 35

شده درگذرندگان نه خلاف آنچه از ايشان دانسته ميكنند و نه غير آن را ميخواهند پس او نزديكيست كه نچسبيده و دوريست كه دورى ندارد تحقيق و اثبات مى‌شود و او را مانند نميتوان كرد و به يگانگى پرستش مى‌شود و او را پاره پاره فرض نميتوان نمود شناخته مى‌شود بآيات و ثابت گردانيده مى‌شود بعلامات پس خدائى نيست غير از او كه بزرگوار و بلند و مرتبه و برتر است پس آن حضرت7بعد از كلامى ديگر كه بآن تكلم نمود فرمود كه حديث كرد مرا پدرم از پدرش از جدش از پدرش:از رسول خدا6كه آن حضرت فرمود كه خدا را نشناخته هر كه او را بآفريدگانش تشبيه كرده و او را بعدالت وصف ننموده هر كه گناهان بندگانش را باو نسبت داده و مؤلف ميگويد كه اين حديث طولانى است كه ما از آن موضع حاجت را فرا گرفتيم و اين را بتمامه در تفسير قرآن اخراج كرده‌ام.

حديث كرد ما را محمد بن موسى بن متوكل «رضى» از محمد بن يحيى عطار از محمد بن احمد از عبد الله بن محمد از على بن مهزيار كه گفت امام محمد تقى7بخط خويش بسوى مردى نوشته بود و من آن را خواندم در دعائى كه آن را نوشته بود كه بخواند

يا ذا الذي كان قبل كل شي‌ء ثم خلق كل شي‌ء ثم يبقى و يفنى كل شي‌ء و يا ذا الذي ليس في السموات العلى و لا في الارضين السفلى و لا فوقهن و لا بينهن و لا تحتهن اله يعبد غيره‌

يعنى اى كسى كه پيش از هر چيز بوده بعد از آن هر چيزى را آفريده بعد از آن مى‌ماند و هر چيزى نيست و نابود مى‌شود و اى آنكه نيست در آسمانهاى زبرتر و نه در زمينهاى زيرتر و نه در زير آنها و نه در ميان آنها و نه در زير آنها خدائى كه پرستيده شود غير از او.

حديث كرد ما را محمد بن على ماجيلويه «رضى» از عمويش محمد بن ابى القاسم از احمد بن ابى عبد اللَّه برقى از محمد بن عيسى يقطينى از سليمان بن راشد از پدرش از مفضل بن عمر كه گفت شنيدم از امام جعفر صادق7كه ميفرمود حمد از براى خدائيست كه نزاد تا ارث دهد يا از او ارث برده شود و زاده نشد تا شركت كند.

حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «رضى» گفت كه‌


صفحه 36

حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد اللَّه كوفى گفت كه حديث كرد ما را محمد بن اسماعيل برمكى گفت كه حديث كرد مرا على بن عباس گفت كه حديث كرد مرا اسماعيل بن مهران كوفى از اسماعيل بن اسحق جهنى از فرج بن فروه از مسعدة بن صدقه كه گفت شنيدم از امام جعفر صادق7كه ميفرمود در بين آنكه امير المؤمنين7در مسجد كوفه بر منبر خطبه ميخواند ناگاه مردى بسوى آن حضرت برخاست و عرض كرد كه يا امير المؤمنين پروردگار خود را «تبارك و تعالى» از براى ما وصف كن تا آنكه دوستى را از برايش بيفزائيم و معرفت او را زياد كنيم پس امير المؤمنين7بخشم آمد و نداء در داد كه بنماز جماعت حاضر شويد بعد از آن مردم جمع شدند تا آنكه مسجد باهلش پر شد پس آن حضرت برخاست و رنگش متغير بود و فرمود كه حمد از براى خدائى است كه منع و بخيلى نمودن مالش را بسيار نكند و عطا و بخشش كردن او را مانده و كاهل نگرداند كه دير بخشش كند چون زمينى كه گياهش دير بر آيد زيرا كه هر بخشنده كم كند يا نقصان پذيرد غير از او آنكه مالدار و پر نعمت و استوار است بفوائد نعمتها و زيادتى بخششها و قسمتها و بجود خويش مؤنث خلق را ضامن شده و ايشان را عيال خود ساخته متكفل احوال ايشان مى‌شود و ايشان را كفايت ميكند پس راه طلب از براى رغبت‌كنندگان بسوى او روشن و هويدا شد و آن جناب بآنچه از او سؤال شده بخشنده‌تر نيست از خودش بآنچه سؤال نشده و روزگارى بر او مختلف نشده كه حال از او مختلف شود و اگر آنچه را كه معدنهاى كوهها از آن شكافته شده و از آنها بيرون آمده و صدفهاى درياها از آن خنديده از پارهاى نقره و شمشهاى طلا و دستهاى مرجان و مرواريد خورد ببعضى از بندگانش ببخشد هر آينه اين امر در جودش اثر نكند و وسعت آنچه را كه در نزد او است تمام نگرداند و از ذخيره‌هاى نيكوئى آنقدر در نزد او باشد كه مطالب سؤال يا سئوال‌كنندگان آن را نيست و نابود ننمايد و بجهت بسياريش بر دلى خطور نكند زيرا كه او صاحب جوديست كه بخششها او را كم نكند و اصرار و مبالغه و ايستادگى صاحبان اصرار او را بخيل نسازد و جز اين‌


صفحه 37

نيست كه شان و كارش چون چيزى را خواهد آنست كه بآن ميگويد كه باش پس ميباشد و مراد آنست كه چون حق «سبحانه و تعالى» اراده فرمايد كه چيزى را بعرصه وجود آورد بمنزله كه آنست بآن بگويد كه باش پس في الحال ميباشد و موجود مى‌شود بى‌آنكه ماده و مدتى داشته باشد آنكه همه فرشتگان با نزديكى ايشان از كرسى كرامتش و طول شيفتگى حيرانى ايشان بسويش و بزرگ داشتن جلال عزتش و قرب ايشان از غيب ملكوتش عاجز شدند كه از كارش بدانند مگر آنچه را كه ايشان را اعلام فرموده و ايشان نسبت بملكوت قدس در جايى هستند كه ايشانند يعنى كسى مثل ايشان نيست و از معرفت آن جناب بر آنچه ايشان را بر آن آفريده آن است كه گفتندسُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ‌يعنى تسبيح ميكنيم و دور ميداريم تو را از آنكه غير تو عالم باشد و بامور غيبى كسى را نرسد كه در اقوال و افعال تو زبان اعتراض گشايد هيچ دانشى نيست ما را مگر آنچه تعليم داده ما را بدرستى كه توئى بسيار داناى محكم كار صواب كردار كه چيزى بر تو پنهان نيست و هر چه كنى و گوئى بر وجه علم و حكمت باشد پس گمان تو چيست اى سائل بكسى كه او همچنين است او را تسبيح ميكنم و بحمد او مشغولم حادث نگشته و از سر نو پيدا نشده كه تغيير و انتقال در او مكن باد و بباز گشتن حالات با سالها در ذاتش تصرفى نشده و زمان دراز شبها و روزها بر او مختلف نگرديده و آمد و شدى ننموده آنكه آفريدگان را اختراع كرده و از سر نو پديد آورده بدون مثالى كه آن را تصور نموده و پيروى آن كرده باشد و نه اندازه كه بر روى آن رفته باشد و در باب آن اقتداء و برابرى كرده باشد از معبودى كه پيش از او بوده باشد و صفات باو احاطه نكرده و گرداگرد او را حرف نگرفته كه بدريا رفتن آنها آن جناب را باندازها متناهى باشد و پيوسته چيزى مانند او نبوده در حالتى كه از صفت آفريدگان برتر بوده و ديدها كند شده و ملال بهمرسانيده از آنكه او را بيابد تا به عيان و ديدن بچشم و روبرو ديدن موصوف باشد و بذاتى كه كسى غير از او آن را نميداند و نمى‌شناسد در نزد خلقش معروف باشد و بجهت بلندى كه دارد بر بلندترين چيزها از مواقع‌


صفحه 38

پندار صاحب توهم و خيال در گذشته و از جابر آمده و بلند شده از آنكه درماندگى انديشهاى صاحبان انديشه گرداگرد كنه عظمتش را فرو گيرد پس او را مانندى نيست تا آنكه آنچه آفريده باو شباهت داشته باشد و هميشه در نزد اهل معرفت كه باو عارفند از امثال و اضداد منزه و دور بوده دروغ گفتند آنها كه چيزى را با خدا برابر كردند و عديل و شريكى را از برايش قرار دادند زيرا كه او را بمثل اصناف خود تشبيه كردند و بخيالهاى خود بنشان آفريدگان او را وصف نمودند و باندازه كردند و چگونه كسى كه قدرش باندازه در نميآيد در انديشهاى خيالات مقدر باشد و حال آنكه انديشهاى عقول گران كه در دل در آيد در باب دريافتن كنه و پايانش گمراه شده‌اند زيرا كه آن جناب از آن بزرگوارتر است كه عقول خالصه آدميان باندازه كردنى باو احاطه نمايند و گرداگردش را فور گيرند از آن برتر است كه او را همتائى باشد تا بآن تشبيه شود زيرا كه او لطافتتى دارد كه هر گاه خيالها خواسته باشند كه در گوديهاى غيبهاى ملك و پادشاهيش بر او فرود آيند و انديشها دور از خطور وسواس قصد كنند كه دانش ذاتش را دريابند و دلها بسويش شيفته و حيران شوند از براى آنكه از او چيزى را فراهم آورند كه در صفاتش مكيف باشد و كيفيتى داشته باشد و در آمد نگاههاى عقول هامون گردد و دشت و زمين خوار و هموار يا سخت پنهان و دور از فهم شود در جايى كه صفات بآن نميرسند تا آنكه علم خدائيش را بيابند و بآن برسند باز زده شوند در حالتى كه دور و حيران و خيره باشند و اينها درهاى تاريكيهاى غيبها را قطع كنند و در آنها بگردند و جولان زنند در حالتى كه دسته و رهيده و بسوى آن جناب رسيده باشند پس بجهت آنكه بر پيشانى آنها خورده و بناخوشى و درشتى از آن باز داشته شده‌اند بر ميگردند با اعتراف و اقرار باينكه بميل كردن از راه راست و


صفحه 39

از راه گرديدن و در بيراهه رفتن بكنه معرفتش نميتوان رسيد و انديشه از اندازه جلال عزتش در دل صاحبان انديشها خطور نكند بجهت دوريش از آنكه در قوه‌هاى اندازه‌شدگان باشد زيرا كه آن جناب خلاف آفريدگان خويش است پس او را در ميان آفريدگان مانندى نيست و جز اين نيست كه هر چيزى بعديل و نظير خود تشبيه مى‌شود و اما آنچه از برايش عديل و نظيرى نيست چگونه بغير مثال خود تشبيه مى‌شود و او است نخستينى كه چيزى پيش از او نبوده و پسينى كه بعد از او چيزى نيست ديدها از مجد و بزرگوارى و غلبه جبروتش باو نرسند زيرا كه آنها را منع كرده بحجابها كه در گندگى بسترى و درهم رفته‌اش روان نميتوان شد و در آن در نميتوان رفت و متانت؟ رخنه‌هاى پرده‌هايش پاره نميشود كه بخداوند عرش برسد آنكه كارها از مشيت و خواستش صادر گرديده و پيشانى صاحبان تجبر و گردنكشان در نزد جلال عظمتش خوارى نموده و گردنها از برايش خضوع و فروتنى كرده‌اند و رويها از ترسش خوار و ذليل شده‌اند و در تازهائى كه آنها را بديد آورده آثار حكمتش ظاهر و هويدا شده و هر چيزى كه آفريده از برايش حجتى گرديده و بسويش نسبت بهمرسانيده پس اگر آفريده خاموشى باشد حجتش بتدبير در آن گويا است پس اندازه فرموده آنچه را آفريد و اندازه آن را استوار گردانيد و هر چيزى را بلطف تدبير و باريك بينى آن بجاى خود گذاشت و آن را در جهتى روان ساخت پس چيز اندازه‌شده بمنزلت و مرتبه او نرسيد و در نزد منتهى شدن بسوى مشيتش كوتاهى نكرد و در هنگامى كه آن را امر فرمود برفتن بسوى اراده‌اش دشوار نشد بدون رنج كشيدن چيزى بجهت ماندگى و رنجورى كه باو رسيده باشد و نه زحمت يا مكرى براى مخالفى از براى او بر امرش پس آفريده‌اش تمام و كامل گرديد و طاعتش را گردن نهاد و آمد آن هنگامى را كه خدا او را بسوى او بيرون آورده بود از روى اجابتى كه نه درنگ كاهل در نزد آن حائل شد و نه سستى تنبل و از همه چيز ميل و كجى آنها را راست كرد و نشانهاى اندازه‌هاى آنها را بنهايت و غايت رسانيده و تقديرش در ميان چيزى چند كه‌


صفحه 40

با هم ضديت داشتند از آنها ملامت داد و آنها را فراهم آورد و اسباب قرينهاى آنها را پيوند كرد و در ميانه رنگهاى آنها مخالفت انداخت و آنها را جدا و پراكنده نمود در حالتى كه اجناس و انواعى چندند كه در اندازها اختلاف دارند و همچنين در طبائع و هيئتها اولين خلائقى كه صنعت آنها را استوار گردانيد و آنها را بر آنچه خواست آفريد در هنگامى كه آنها را اختراع كرد و از سر نو پديد آورد علمش اصناف افشاندن آنها را درست ترتيب داد و در رشته كشيد و تدبيرش حسن تقدير آنها را دريافت اى سائل بدان كه هر كس كه پروردگار بزرگوار ما را تشبيه كرده بتباين و از هم جدا شدن اعضاى آفريدگانش و بهم پيوستن سرهاى استخوانها كه در مفصلهاى ايشانست چون سر سرين كه استخوان ران در آنست و سرباز و كه استخوان طرف شانه در آنست و همچنين مفصل زانو و غير اينها كه بتدبير حكمتش در پرده رفته‌اند نهانى آنچه در دل گرفته بر معرفتش نبسته و گروه بر نزده و بآن اعتقاد نكرده و دلش مشاهده يقين بآن ننموده كه او را همتائى نيست و گويا كه او بيزارى جستن پيروان را از پيروى‌شدگان نشنيده و ايشان ميگويند كه‌تَاللَّهِ إِنْ كُنَّا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ إِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعالَمِينَ‌يعنى بخدا سوگند بدرستى كه ما بوديم هر آينه در گمراهى هويدا و پيدا در وقتى كه برابر ميكرديم شما را با پروردگار عالميان و اين آيه در شأن كافران و گمراهان و پيروان شيطانست كه در دوزخ در مقام اختصام ميگويند پس هر كه پروردگار ما را با چيزى برابر كند بحقيقت كه نظير و شريكى را از برايش قرار داده و آنكه عديل و نظير از برايش قرار دهد كافر است بآنچه محكمات آياتش بآن فرود آمده و شواهد حجتهاى بيناتش بآن گويا شده زيرا كه او خدائيست كه در عقلها نهايت و پايانى ندارد كه در وزيدنگاه باد فكر آنها مكيف باشد كه كيفيتى از برايش گفته باشند و در چينه‌دانهاى انديشهاى همتهاى نفسها محدود و مصرف باشد كه گردانيدن و تغييرى از برايش اثبات كرده باشند آنكه اقسام چيزها را ايجاد ميفرمايد بدون انديشه كه بآن محتاج باشد و نه قريحه طبيعى كه دل بر آن بسته باشد و خاطرى كه در آن نهان داشته باشد و نه تجربه و