بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 331

گفت كه حديث كرد مرا پدرم گفت كه حديث كرد مرا حضرت موسى بن جعفر7و فرمود كه گروهى بحضرت صادق7عرض كردند كه دعاء ميكنيم و از براى ما مستجاب نميشود فرمود زيرا كه شما كسى را ميخوانيد كه او را نمى‌شناسيد.

حديث كرد ما را حسين بن احمد بن ادريس «رضى» گفت كه حديث كرد ما را پدرم گفت كه حديث كرد ما را ابراهيم بن هاشم از محمد بن ابى عمير از هشام بن سالم كه گفت از حضرت صادق7سؤال شد و بآن حضرت عرض شد كه پروردگار خود را بچه چيز شناختى فرمود بفسخ عزم و نقض هم عزم كردم و عزمم را فسخ نمود و قصد نمودم و قصدم را نقض فرمود حديث كرد ما را حسين بن ابراهيم بن احمد بن هشام مؤدب «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد الله كوفى گفت كه حديث كرد ما را محمد بن اسماعيل برمكى گفت كه حديث كرد ما را محمد بن عبد الرحمن خزان كوفى گفت كه حديث كرد ما را سليمان بن جعفر گفت كه حديث كرد ما را على بن حكم گفت كه حديث كرد ما را هشام بن سالم گفت كه در نزد محمد بن نعمان احوال حاضر شدم پس مردى بسوى او برخاست و باو گفت كه پروردگار خود را بچه چيز شناختى گفت بتوفيق و ارشاد و تعريف و هدايتش هشام ميگويد كه از نزد او بيرون رفتم و هشام بن حكم را ملاقات نمودم و باو گفتم كه چه بگويم بكسى كه از من سؤال ميكند و بمن ميگويد كه پروردگار خود را بچه چيز شناختى هشام گفت كه اگر سائلى سؤال كند و بگويد كه پروردگار خود را بچه چيز شناختى ميگويم كه خداى جل جلاله را بنفس خود شناختم زيرا كه آن نزديكترين چيزها است در نزد من و بيانش آنست كه من آن را ابعاض مجتمع و اجزاء با يك ديگر آميخته مى‌يابم كه تركيبش ظاهر و هويدا و صنعت و ساختنش آشكار و پيدا است و بر نوعى چند از تخطيط و تصوير بنا شده و بعد از نقصان زيادتى دارد و بعد از زيادتى نقصان دارد و از برايش حواس مختلف و جوارح متباين انشاء و ايجاد شده از ديده و گوش و بوينده و چشنده و لمس‌كننده كه حواس پنجگانه باشد و بر ضعف و نقصان و خوارى خلق شده و هيچ يك از آن حواس نميتواند كه دريافته صاحبش را كه‌


صفحه 332

حاسه ديگر باشد دريابد و بر آن قوت ندارد و عاجز است از كشيدن منفعتها بسوى خود و دفع كردن مضرتها از خود و وجود تاليف و تركيب‌كننده از برايش نيست و ثبات صورتى كه صورت دهنده ندارد در عقول محال و ممتنع باشد پس دانستم كه آن را آفريننده ايست كه آن را آفريده و نگارنده كه آن را نگاشته كه با آن در همه جهاتش مخالفت دارد خداى عز و جل فرموده كه‌فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ‌يعنى و نيز نشانها است در نفسهاى شما كه دلالت دارند بر وجود صانع و علم و قدرت او آيا پس نظر نميكنيد و نمى‌بينيد و اين استفهام در معنى امر است يعنى نظر كنند بعيون ناظره و افهام نافذه در صنائع و بدائع آفاق و انفس تا بوسيله آن عالم شويد بوجود صانع و وحدت و علم و قدرت و حكمت وى.

حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «ره» گفت كه حديث كرد ما را أبو الحسين محمد بن جعفر اسدى گفت كه حديث كرد مرا حسين بن مامون قرشى از عمر بن عبد العزيز از هشام بن حكم كه گفت ابو شاكر ديصانى بمن گفت كه مرا مسأله ايست آيا از برايم بر صاحبت اذن ميطلبى چرا كه من جماعتى از علماء را از آن سؤال كردم و مرا بجواب سيركننده جواب ندادند من گفتم كه آيا تو را ميل و رغبت آنست كه مرا بآن مسأله خبر دهى شايد كه در نزد من جوابى باشد كه تو آن را بپسندى ابو شاكر گفت كه من دوست ميدارم كه بواسطه آن حضرت صادق7را ملاقات كنم پس از برايش رخصت طلبيدم و او داخل شد و بحضرت عرض كرد كه مرا در سؤال رخصت ميدهى حضرت باو فرمود كه سؤال كن از آنچه از برايت ظاهر و هويدا شده ابو شاكر بحضرت عرض كرد كه چيست دليل بر اينكه ترا صانعى هست حضرت فرمود كه من نفس خود را چنان يافتم كه از يكى از دو جهت خالى نباشد يا آنست كه من چنان باشم كه آن را ساخته باشم يا نساخته باشم و بنا بر اول خالى نباشد از يكى از دو معنى يا آنست كه من آن را ساخته‌ام و موجود بوده يا من آن را ساخته‌ام و معدوم بوده پس اگر من آن را ساخته باشم و موجود بوده بوجودش از ساختنش بى‌نياز بوده و اگر معدوم بوده تو ميدانى‌


صفحه 333

كه معدوم چيزى را پديد نمى‌آورد پس معنى سيم ثابت شد و آن اينست كه مرا صانعى هست و آن پروردگار عالميانست پس ابو شاكر برخاست و هيچ جواب نگفت.

«مترجم گويد» كه مؤلف گفته كه مصنف اين كتاب ميگويد كه قول صواب در اين باب همانست كه گفته شود كه ما خدا را بخدا شناختيم زيرا كه ما اگر او را بعقول خويش بشناسيم آن جناب عز و جل بخشنده آنها است و اگر خداى عز و جل را بپيغمبران و رسولان و حجتهاى او صلوات اللَّه عليهم بشناسيم آن جناب عز و جل برانگيزنده و فرستنده ايشان است و او است كه ايشان را حجتها گردانيده و اگر او را بنفسهاى خود بشناسيم آن جناب محدث آنها است كه آنها را احداث فرموده پس او را بخود آن جناب شناختيم و حضرت صادق7فرمود كه اگر خدا نبود ما شناخته نميشديم و اگر ما نبوديم خدا شناخته نميشد و معنيش آنست كه اگر حجتهاى خدا نبودند خدا شناخته نميشد حق شناختنش و اگر خدا نبود حجتها شناخته نميشدند و از بعضى از اهل كلام شنيدم كه ميگفت اگر مردى در بيابانى از زمين متولد شود و كسى را نبيند كه او را هدايت و ارشاد كند تا بزرگ و عاقل شود و بآسمان و زمين نظر كند همين او را دلالت كند بر آنكه اينها را صانع و محدثى است من گفتم كه اين چيزيست كه نبوده و اين خبر دادنست بآنچه واقع نشده كه اگر باشد چگونه خواهد بود و اگر اين امر باشد اين مرد نباشد مگر حجتى از براى خداى تعالى ذكره بر نفس خود چنان كه در پيغمبران:بود زيرا كه بعضى از ايشان كسى است كه بسوى خود مبعوث بود و از جمله ايشان كسى است كه بسوى اهل و فرزندانش مبعوث بود و از جمله ايشان كسى است كه بسوى اهل محله‌اش مبعوث بود و بعضى از ايشان كسى است كه بسوى مردم شهرش مبعوث بود و بعضى از ايشان كسى است كه بسوى كافه و عامه مردمان مبعوث بود و اما استدلال ابراهيم خليل7بنظر كردنش بسوى زهره بعد از آن بسوى ماه بعد از آن بسوى آفتاب و قول او در هنگامى كه آفتاب غروب نموديا قَوْمِ إِنِّي بَرِي‌ءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ‌پس بدرستى كه آن حضرت7پيغمبر ملهم بود كه مبعوث و مرسل بود و خدا او را برانگيخته و بسوى‌


صفحه 334

خلق فرستاده بود و همين قول خداى عز و جل بودوَ تِلْكَ حُجَّتُنا آتَيْناها إِبْراهِيمَ عَلى‌ قَوْمِهِ‌يعنى و اين حجت و برهان حجت و برهان ما است كه داديم آن را بابراهيم تا حجت گيرد بآن بر گروه خود چنان كه مذكور شد و هر كسى چون ابراهيم7نيست و اگر در باب معرفت توحيد خدا بنظر و فكر استغناء و بى‌نيازى از تعليم خداى عز و جل حاصل ميشد خداى عز و جل فرو نميفرستاد آنچه را كه فرو فرستاده از قول خويش كه‌فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ‌يعنى پس بدان كه نيست خدائى بحق مگر معبود مطلق و از قول خويش كه‌قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌتا آخر سوره و از قول خويش‌بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنَّى يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ صاحِبَةٌتا قول آن جناب‌وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُو آنچه طى ذكر آن شده اينست كه‌وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ عَلِيمٌ ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ خالِقُ كُلِّ شَيْ‌ءٍ فَاعْبُدُوهُ وَ هُوَ عَلى‌ كُلِّ شَيْ‌ءٍ وَكِيلٌ لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَو ترجمه‌اش اينست كه او است پديد آورنده آسمانها و زمين از كجا و چگونه باشد او را فرزندى حال آنكه نبوده و نيست او را زنى و آفريده هر چيزى را و او بهر چيزى دانا است اينكه باين صفت موصوف است خداونديست جامع جميع صفات كمال كه پروردگار شما است هيچ خدا و معبود بسزائى نيست مگر او كه آفريننده هر چيزيست پس بپرستيد او را و او بر هر چيزى نگهبانست و متولى و متوجه امور بندگان تا آخر آنچه گذشت و آخر سوره حشر يعنى‌هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‌ يُسَبِّحُ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ‌كه ترجمه آن از شرح اسماء حسنى مفهوم مى‌شود و غير اينها از آيتهاى قرآن كه در باب توحيد نازل شده.

«باب چهل و دويم» در اثبات حدوث عالم‌

و حدوث بضم حاء و دال نو پيداشدنست و عالم جهان و مراد از آن غير خداى تعالى‌


صفحه 335

است از هر چه باشد و بوزن فاعل بفتح لام اصل ماده آن بعمل مى‌آيد و گفته‌اند كه غير خدا باين نام ناميده شده زيرا كه صلاحيت دارد كه خدا بآن شناخته و دانسته شود.

حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد «ره» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن حسن صفار از احمد بن محمد بن عيسى از حسين بن سعيد كه گفت حديث كرد مرا على بن منصور گفت كه شنيدم از هشام بن حكم كه ميگفت ابو شاكر ديصانى بر حضرت صادق7داخل شد و بآن حضرت عرض كرد كه توئى يكى از ستارگان درخشان و پدرانت ماههاى شب چهاردهى بودند تابان و مادرانت دانه‌هاى گران بهاء و بزرگان و گلهاى بوستان افروزند و عنصر تو از جمله كريمترين عنصرها است و عنصر بضم عين و صاد و سكون نون حسب است و اصل بنياد و سرشت يعنى خاك و باد و آب و آتش كه آنها را عناصر اربعه ميگويند و در اين معنى اول كه حسب باشد مراد است و چون علماء مذكور شوند انگشتان خوردتر بتو دو تا مى‌شود يعنى همه كس اول تو را ميشمارند چه هر كسى در شماره آغاز بانگشت خوردتر ميكند پس مرا خبر ده اى درياى پر آب مواج كه دليل بر حدوث عالم چيست حضرت صادق7فرمود كه بنزديك‌ترين چيزها بر آن استدلال ميكنم ابو شاكر عرض كردم كه آن چيست حضرت صادق7تخمى طلبيد و آن را بر كف دست خويش گذاشت و فرمود كه اين حصاريست محكم و سر پوشيده داخل آن پرده ايست نازك و نظيف كه سفيده مانند پارچه نقره گداخته و زرده چون پارچه طلاى روان بآن چسبيده بعد از آن مى‌شكافد و مثل طاوس از آن بيرون مى‌آيد آيا چيزى در آن داخل شده ابو شاكر گفت نه حضرت فرمود پس اين دليل است بر حدوث عالم ابو شاكر گفت كه خبر دارى و مختصر كردى و گفتى و خوب گفتى و تو دانسته كه ما قبول نميكنيم مگر آنچه را كه بچشمهاى خويش دريافته باشيم يا بگوشهاى خود آن را شنيده باشيم يا بكفهاى خود آن را سوده باشيم يا بسوراخهاى بينى خود آن را بوئيده باشيم يا بدهانهاى خود آن را چشيده باشيم يا آنچه در دلها متصور شده باشد از روى بيان يا انديشها


صفحه 336

آن را استنباط كرده باشد بطور ايقان حضرت صادق7فرمود كه حواس پنجگانه را ذكر كردى و آنها بى‌دليل هيچ نفع ندارند چنان كه تاريكى بى‌چراغ قطع نميشود.

حديث كرد ما را احمد بن زياد بن جعفر همدانى «ره» گفت كه حديث كرد ما را على بن ابراهيم بن هاشم از پدرش از عباس بن عمر و فقيهى از هشام بن حكم كه ابن ابى العوجاء بر حضرت صادق7داخل شد حضرت باو فرمود كه اى پسر ابو العوجاء آيا تو مصنوعى يا غير مصنوع گفت نه من مصنوع نيستم حضرت صادق7باو فرمودكه اگر مصنوع بودى چگونه ميبودى ابن ابى العوجاء هيچ جواب نگفت و برخاست و بيرون رفت.

حديث كرد ما را احمد بن محمد بن يحيى عطار «ره» گفت كه حديث كرد ما را ابراهيم بن هاشم از على بن معبد از حسين بن خالد از أبو الحسن حضرت على بن موسى الرضا7كه مردى بر آن حضرت داخل شد و عرض كرد كه يا ابن رسول اللَّه دليل بر حدوث عالم چيست فرمود كه تو نبوده‌اى و بعد از آن موجودشده و حال آنكه دانسته كه تو خود را موجود نكرده‌اى و كسى كه مثل تو است تو را موجود نكرده و هستى نداده.

حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد «ره» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن حسن صفار از ابراهيم بن هاشم از محمد بن حماد از حسن بن ابراهيم از يونس بن عبد الرحمن از يونس بن يعقوب كه گفت على بن منصور بمن گفت كه هشام بن حكم بمن گفت كه زنديقى در مصر بود كه از حضرت صادق7چيزى چند باو ميرسيد يا در باب توحيد يا در باب فضل و كمال آن حضرت يا مذمتى كه زنديقان را ميفرمود پس آن زنديق بسوى مدينه بيرون رفت تا با آن حضرت مباحثه كند و چون بمدينه رسيد حضرت را در آنجا نيافت احوال پرسيد باو گفتند كه حضرت در مكه تشريف دارد پس آن زنديق بسوى مكه بيرون آمد و ما در آن سفر با حضرت صادق7


صفحه 337

بوديم آن زنديق بما نزديك شد و ما با حضرت صادق7در طواف بوديم پس شانه‌اش را بشانه حضرت صادق7زد امام جعفر7باو فرمود كه اسم تو چيست گفت كه اسم من عبد الملك فرمود كه كنيت تو چيست گفت ابو عبد اللَّه حضرت فرمود كه آن پادشاهى كه تو بنده اوئى كيست آيا از پادشاهان آسمانست يا از پادشاهان زمين و مرا خبر ده از پسرت كه بنده خداى آسمانست يا بنده خداى زمين زنديق خاموش شد حضرت صادق7فرمود آنچه خواهى بگو تا با تو خصومت شود و مغلوب گردى هشام بن حكم ميگويد كه من بآن زنديق گفتم كه آيا جواب حضرت را نميگوئى زنديق قول مرا زشت شمرد بعد از آن حضرت صادق7بزنديق فرمود كه چون از طواف فارغ شوم بنزد ما بيا چون حضرت صادق7فارغ شد زنديق بخدمتش آمد و در پيش رويش نشست و ما در نزد او جمع بوديم پس بآن زنديق فرمود كه آيا ميدانى كه زمين را زير و زبريست عرض كرد آرى فرمود كه در زير آن داخل‌شده عرض كرد نه فرمود پس چه تو را دانا كرد كه در زير آن چه چيز است عرض كرد كه نميدانم مگر آنكه من گمان دارم كه در زير آن چيزى نيست حضرت صادق7فرمود كه مظنه عجز و درماندگيست از براى كسى كه يقين ندارد حضرت صادق7فرموده كه پس بآسمان بالا رفته عرض كرد نه فرمود ميدانى كه در آن چه چيز است عرض كرد نه فرمود كه از تو تعجب ميكنم كه بمشرق نرسيده و بمغرب نرسيده و در زير زمين فرو نرفته و بآسمان بالا نرفته و در آنجا درنگذشته كه آنچه را كه در پس آنها است بشناسى و بدانى و تو آنچه را كه در اينها است انكار دارى و آيا عاقل انكار ميكند آنچه را كه نميداند زنديق گفت كه كسى غير از تو باين طريق با من سخن نگفت حضرت صادق7فرمود پس تو از آنچه شنيدى در شك و شبهه و ميگوئى كه شايد چنين باشد و شايد كه چنين نباشد زنديق گفت كه شايد اين باشد حضرت صادق7فرمود كه اى مرد كسى را كه نميداند حجتى نيست بر كسى كه ميداند و جاهل را حجتى نيست اى مرد مصرى از من بفهم و يادگير


صفحه 338

زيرا كه ما هرگز در خدا شك نميكنيم آيا آفتاب و شب و روز را نمى‌بينى كه در يك ديگر داخل ميشوند و اين دور امكانى نيست مگر همان مكانى كه دارند در وقت رفتن و برگشتن پس اگر قدرت بر اين دارند كه بروند و برنگردند چرا برميگردند و اگر ناچار نباشند چرا شب روز نميگردد و روز شب نميشود اى مرد مصرى بخدا سوگند كه اينها بسوى دوامى كه دارند ناچارند و كسى كه اينها را ناچار گردانيده از اينها استوارتر و از اينها بزرگتر است زنديق عرض كرد كه راست گفتى حضرت صادق7فرمود كه اى مرد مصرى آنچه شما گروه دهريان بسوى آن ميرويد و مذهب خود ميسازيد و بوهم و خيال آن را گمان ميكنند كه آنكه اين افعال از او سر ميزند دهر و روزگار است باطل است زيرا كه اگر دهر چنان باشد كه ايشان را ببرد چرا ايشان را بر نميگرداند و اگر چنان باشد كه ايشان را برگرداند چرا ايشان را نميبرد اين گروه ناچارند و هيچ اختيار ندارند اى مرد مصرى آسمان بلند شده و زمين پست شده چرا آسمان بر زمين نميافتد چرا زمين سرازير نميشود در بالاى طاقت خود پس هيچ يك نتوانند كه خود را نگاه دارند و هر كه بر روى آنها است يك ديگر را نگاه ندارند زنديق گفت كه خدا كه پروردگار و سيد اينها است اينها را نگاه داشته و زنديق بر دست حضرت صادق7ايمان آورد حمران بن اعين بحضرت عرض كرد كه فداى تو گردم اگر زنديقيان بر دست تو ايمان آورند عجب نباشد زيرا كه كافران بر دست پدرت ايمان آورده‌اند پس آن مؤمنى كه بر دست حضرت صادق7ايمان آورده بود عرض نمود كه مرا از شاگردان خويش گردان حضرت صادق7بهشام بن حكم فرمود كه او را با خود بگير و در نزد تو باشد و او را تعليم ده پس هشام او را تعليم داد و آن مرد معلم اهل مصر و اهل شام شد كه ايمان را بايشان تعليم ميداد و پاكى و پاكيزگيش خوش و خوب شد بمرتبه كه حضرت صادق7بآن راضى و خوشنود گرديد.

پدرم و محمد بن حسن بن احمد بن وليد رحمهما اللَّه گفتند كه حديث كردند ما را احمد بن ادريس و محمد بن يحيى عطار از محمد بن احمد از سهل بن زياد از محمد بن‌